Nimrooz
Vol. 18, No. 948, September 14, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۴۸ - جمعه ۲۳ شهريور ۱۳۸۶
بشنو اين... پيرايه يغمايى
زنانى، فرسوده تر از هر ضرب المثل...
003900.jpg
پيرايه يغمائى
ماياكوفسكى Vladimir Mayakovsky شاعر درام نويس و فوتوريست انقلابى روسى، در سال ۱۸۹۴م. در روستاى بغدادى استان كوتاييسى گرجستان قفقاز چشم به جهان گشود. خود او در اتوبيوگرافى اش با نام «منم
ولاديمير ماياكوفسكى» مى نويسد:
«روز هفتم روز هفتم ماه ژوييه ۱۸۹۴ به دنيا آمدم (و يا شايد كه در سال ،۹۳ زيرا نظر ماما با نوشته رسمى پدرم در اين خصوص مطابق نيست) درهر حال زودتر از سال ۱۸۹۳ نبود.»
ماياكوفسكى تا سن بيست سالگى سه بار بازداشت و بيش از يك سال زندانى سياسى شده بود.
آشنايى او با چهره هاى نامى روسيه از قبيل «واسيلى كامنسكى» و «بورليك» دريچه تازه اى را در زندگى او باز كرد. خود او در اين زمينه مى نويسد:
«در طول روز توانسته بودم شعرى بگويم يا دقيقتر قطعاتى از يك شعر، شعربسيار بدى كه هيچ جا هم چاپ نشد. در بلوار» سره تنسكى «داشتم سطورى از آن را براى» بورليك «مى خواندم و مى گفتم كه مال يكى از دوستان است. او ايستاد، نگاهم كرد و فرياد زد:» نخير، اين شعر از شماست، شما شاعرى نابغه ايد! «
ناگاه آن شب به نحوى غير منتظره شاعر شدم...
بالندگى سبك فوتوريسم و گسترش آن به عنوان سبكى مستقل در روسيه بى گمان مرهون تلاش هاى پى گير ماياكوفسكى است.
شعر» ابرشلوار پوش «نخستين شعر او در اين سبك و پس از شكست او در عشقش به» ماريا «دخترى از اهالى اودسا ست كه در ژانويه سال ۱۹۰۴ سروده شده. اين شعر آنگونه مورد توجه پيروان اين سبك قرار گرفت كه آن را قله شعر روزگار لقب دادند. هرچند كه تركيبات تازه و واژگان و جمله هاى نو در اين شعر ممكن است در نگاه اول عجيب به نظر ايد، اما قدرت تصويرپردازى و پيام توانمندى كه در آن وجود دارد، به شعر جذابيتى بيش از حد مى دهد.
مايا كوفسكى سرانجام نتوانست زندگى آميخته با رنج خويش و دردهاى جامعه و ستمكارى حاكمان و ادبيات متعصب روسيه را تحمل كند و در سال۱۹۳۰ به زندگى خود پايان داد. بعد از مرگ وى تكه كاغذى را در جيبش يافتند كه بخشى از يك شعر بر آن نقش بسته بود كه احتمالا ً مى تواند آخرين سروده او باشد:
نگاه كن نگاه كن چه سكونى بر جهان فرو مى نشيند/ شب آسمان را فرو مى پوشاند به پاس ستارگان/ در ساعاتى اين چنين، آدمى برميخيزد تا خطاب كند/ اعصار و تاريخ و تمامى خلقت را...
و اينك بخشى از شعر» ابر شلوار پوش «او را با برگردان زيباى مديا كاشيگر با هم زمزمه مى كنيم:
ابر شلوارپوش
فكرتان خواب مى بيند
بر بستر مغزهاى وارفته
خوابش نوكران پروار را ماند
بر بستر آلوده
بايد برانگيزم جُل خونين دلم را
بايد بخندم به ريشها
بايد عُنُق و وقيح
ريشخند كنم
بايد بخندم آنقدر
تا دلم گيرد آرام
بر جان من نه هيچ تار موى سفيد است
نه هيچ مه پيرانه
من زيبايم
بيست و دو ساله
تندر صدايم
مى درد
گوش دنيا
پس مى خرامم
اى شما
ظريف الظرفا
كه عشق را با كمانچه مى خواهيد
اى شما
خشن الخُشنا
كه عشق را
با طبل و تپانچه مى خواهيد
سوگند حتى يك نفرتان
نمى تواند پوستش را
چون من شيار اندازد
تا نماند بر آن
جز
رد در ردِ لب و لب
گوش كنيد
در آنجا
در تالار
زنى هست
از انجمن فرشته هاى آسمان
مى گيرد دستمزد
كتان تنش نازك است و برازنده
مى بينيدش
ورق مى زند لب هايش را
گفتى كدبانويى
كتاب آشپزى
اگر بخواهيد
تن هار مى كنم
همانند آسمان
رنگ در رنگ
اگر مى خواهيد
حتى از نرم نرمتر مى شوم
مرد
نه
ابرى شلوارپوش مى شوم
من به گلبازار باور ندارم
چه بسيار فخر فروخته اند به من
مردان و زنان
مردانى
كهنه تر از هر مريضخانه
زنانى
فرسوده تر از هر ضرب المثل.
===============================================
پيپ
ژوزف استالين در حالى كه پنج انگشتش را در ميان موهايش فرو برده و سبيل هاى پر پشتش را به شدت مى جود، گوشى تلفن را بر مى دارد و با عصبانيت شماره مى گيرد:
- رفيق بريا (رئيس پليس خفيه)
- بله قربان
- من» پيپ «ام را گم كرده ام.
نيم ساعت بعد ناگهان چشمان استالين برق مى زند، گوشى را بر مى دارد و با خوشحالى شماره مى گيرد:
- رفيق بريا
- بله قربان
- من» پيپ «ام را پيدا كردم
رفيق بريا ضمن عذرخواهى با صدايى كه رگه هائى از غرور و افتخار در آن موج مى زند، مى گويد:
- قربان، خيلى دير خبر داديد چون ما تا حالا چهارصد نفر را دستگير كرده ايم و يك صد و هشتاد نفر آنها به دزدى خود اعتراف كردند و اعدام شدند!
برگرفته از ماه نامه بهارستان/ شماره ۲۹‎/ فرهاد رستمى
===============================================================
نوشته خداوند
خوزه لويس بورخس (۱۸۹۹-1986) شاعر و نويسنده آرژانتينى، يكى از شاخص ترين چهره هاى اصيل ادبيات قرن بيستم است. او در بوئنوس آيرس زاده شد، اما در اروپا درس خواند.
بورخس در سال ۱۹۶۱ همراه ساموئل بكت، نخستين جايزه ناشران را ربود و در سال ۱۹۸۰موفق به دريافت جايزه سروانتس اسپانيا شد و در سال ۱۹۸۳ نشان لژيون دونور فرانسه به وى اهدا گرديد. داستان» نوشته خداوند «از بورخس هم مانند باقى داستان هاى او هم هست و هم نيست. او رازى را در اين داستان با خوانندگانش در ميان مى گذارد و به حق كه به گويايى از بازگوى آن برآمده است.
نوشته خداوند
زندان گود است. سنگى است. شكل آن، شكل نيم كره اى تقريباً كامل است. كف زندان كه آن هم از سنگ است، نيم كره را كمى پيش از رسيدن به بزرگترين دايره متوقّف مى كند. چيزى كه به نوعى احساس فشار و مكان را تشديد مى كند. ديوارى آنرا از وسط نصف مى كند. ديوار بسيار بلند است؛ ولى به قسمت فوقانى گنبد آن نمى رسد. يك طرف من هستم؛ تسيناكان، جادوگر هرم كائولوم كه پدرو د آلوارادو آن را آتش زد. در طرف ديگر جگوآرى [پلنگ خال خال آمريكاى جنوبى] هست كه با گام هاى منظم نامرئى، زمان و مكان زندانش را اندازه مى گيرد. هم سطح ِ زمين، در ديوار مركزى پنجره عريض نرده دارى تعبيه شده است. در ساعت بى سايه [ظهر] دريچه اى در بالا باز ميشود و زندانبانى- كه با گذشت سال ها به تدريج تكيده شده- قره قره اى آهنى را راه مى ندازد و در انتهاى يك سيم آهنى، كوزه هاى آب و تكّه هاى گوشت را براى ما پايين مى فرستد. آنگاه نور به دخمه رخنه مى كند؛ اين لحظه اى است كه من مى توانم جگوآر را ببينم.
ديگر شمار سال هائى را كه در ظلمت گذرانده ام، نمى دانم. من پيش از اين جوان بودم و مى توانستم در اين زندان راه بروم، ديگر كارى ازم ساخته نيست جز اينكه در حالت مرگ، انتظار پايانى را بكشم كه خدايان برايم مقدّر كرده اند. با چاقويى از سنگ چخماق كه تا دسته فروميرفت، سينه قربانيان را شكافته ام. اكنون، بدون كمك سِحر و جادو نمى توانم از ميان گرد و خاك بلند شوم.
شبِ آتش سوزى هرم، مردانى كه از اسب هاى بلند پياده شدند، مرا با آهن هاى گداخته شكنجه كردند تا مخفيگاه گنجى را براى آنان فاش كنم. در مقابل چشمانم تنديس خدا را سرنگون كردند، ولى او هرگز مرا رها نخواهد كرد و من در زير شكنجه ها لب از لب نگشودم. بند از بندم جدا كردند، استخوانهايم را شكستند و مرا از ريخت انداختند. بعد در اين زندان بيدار شدم كه ديگر تا پايان زندگى فانى ام آنرا ترك نخواهم كرد.
تحت اجبار اين ضرورت كه كارى انجام دهم و وقتم را پر كنم، خواستم در اين تاريكى، هر چه را كه مى دانستم به ياد بياورم. شب هاى بى شمارى را صرف به ياد آوردن نظم و تعداد برخى مارهاى سنگى و شكل دقيق يك درخت دارويى كردم. به اين صورت سال ها را گذراندم و به هرآنچه متعلّق به من بود دست يافتم. شبى حس كردم كه به خاطره گرانبهايى نزديك مى شوم: مسافر، قبل از ديدن دريا، جوششى در خونش احساس ميكند. چند ساعت بعد شروع كردم به تجسّم اين خاطره. يكى از سنّت هائى بود كه مربوط به خداست. او كه از پيش ميدانست كه در آخر زمان بدبختى ها و ويرانه هاى زياد به وجود خواهد آمد، در اوّلين روز خلقت، جمله سِحرآميزى نوشت كه مى تواند تمام اين بدى ها را دفع كند. آن را به صورتى نوشت كه به دورترين نسل ها برسد و تصادف نتواند تحريفش كند. هيچكس نمى داند كه آن را در كجا و با چه حروفى نوشته است؛ ولى شك نداريم كه در نقطه اى مخفى، باقى است و روزى بايد برگزيده اى آنرا بخواند. پس فكر كردم كه ما، مثل هميشه، در آخر زمان هستيم و اين شرط كه من آخرين راهب خدا بوده ام، شايد اين امتياز را بمن بدهد كه رمز آن نوشته را كشف كنم. اين امر كه ديوارهاى زندان احاطه ام كرده اند، اين اميد را بر من منع نمى كرد. شايد هزار بار نوشته را در كائولوم ديده بودم و فقط همين مانده بود كه آنرا بفهمم. تمام اين فكر بمن قوّت قلب داد؛ بعد مرا در نوعى سرگيجه فرو برد. در تمام گستره زمين، اشكالى قديمى وجود دارد، اشكالى فسادناپذير و جاودان. هركدام از آنها مى توانست نمادى باشد كه در جستجويش بودم. يك كوه مى توانست كلام خدا باشد، يا يك رود، يا امپراتورى يا هيأت ستاره گان. امّا در طول قرون، كوه ها فرسوده مى شوند و چهره ستاره گان تغيير مى كند. حتّى در فلك نيز، تغيير هست. كوه ها و ستاره گان منفردند و منفردان گذرا هستند. بدنبال چيزى ماندگارتر و آسيب ناپذيرتر گشتم. به تبار غلاّت، علف ها، پرندگان و انسان ها فكر كردم. شايد دستورالعمل بر صورت من نوشته شده بود و خود من هدف جستجويم بودم. در اين لحظه بياد آوردم كه جگوآر يكى از نشانه هاى خداست. پس تقوا قلبم را آكند. اوّلين صبح جهان را مجسّم كردم. خدايم را مجسّم كردم كه پيامش را به پوست زنده جگوآرها مى سپرد كه در غارها، در كشتزارها، و در جزاير تا ابد جفتگيرى خواهند كرد و توليد مثل خواهند كرد تا اينكه آخرين انسان ها آن پيام را بگيرند. اين شبكه ببرها، اين هزارتوى بارور ببرها را تصوّر ميكردم كه در چراگاهها و گلّه ها وحشت مى پراكنند، تا يك نقّاشى را حفظ كنند. در همسايگى ام تأييد فرضيه ام و موهبتى پنهان را ديدم.
سالهاى طولانى را براى آموختن نظم و ترتيب لكّه ها گذراندم. هر روز نابينايى امكان يك لحظه نور را بمن مى داد و من مى توانستم در حافظه ام شكل هاى سياهى را ثبت كنم كه بر پشم هاى زرد نقش بسته بودند و برخى از آنها شكل نقطه هائى بودند، برخى ديگر خطوط عرضى را در طرف درونى پاها شكل مى دادند، برخى ديگر بطور حلقوى تكرار مى شدند. شايد يك صداى واحد يا يك كلمه واحد بودند. خيلى از آنها لبه هاى قرمز داشتند.
چيزى از خستگى ها و رنجم نمى گويم. چند بار رو به ديوارها فرياد زدم كه كشف رمز چنين متنى غيرممكن است. بتدريج معمّاى ملموسى كه ذهنم را اشغال مى كرد، كمتر از اصل معمّا كه يك جمله دستخط خدائى بود، عذابم ميداد. از خودم مى پرسيدم چگونه جمله اى را بايد عقل مطلق بيان كند. فكر كردم كه حتى در زبان هاى بشرى جمله اى نيست كه مستلزم تمام جهان نباشد. گفتن» ببر «يعنى گفتن ببرهايى است كه آنرا بوجود آورده اند؛ گوزن ها و لاك پشت هائى كه دريده و خورده شده اند؛ علف هائى كه گوزن ها از آن تغذيه مى كنند؛ زمين كه مادر علف بوده است و آسمان كه به زمين زندگى داده است. باز هم فكر كردم كه در زبان خدا، هر كلامى اين توالى بى پايان اعمال را بيان خواهد كرد؛ و نه بطور ضمنى بلكه آشكار و نه به روشى تدريجى، بلكه فورى. با گذشت زمان، حتى مفهوم يك جمله الهى هم به نظرم بچّگانه و كفرآميز آمد. فكر كردم خدا فقط بايد يك كلمه بگويد و اين كلمه شامل تماميّت باشد. هيچ كلامى كه او ادا كند نمى تواند پائين تر از جهان يا ناكامل تر از مجموع زمان باشد. كلمات حقير جاه طلبانه انسانها، مثل، همه، دنيا و جهان، سايه و اشباح اين كلمه هستند كه با يك زبان و تمام چيزهايى كه يك زبان مى تواند در برگيرد، برابر است.
يك روز، يا يك شب- بين روزها و شب هايم چه تفاوتى وجود دارد؟- خواب ديدم كه روى كف زمين زندانم يك دانه شن است. بى تفاوت، دوباره خوابيدم و خواب ديدم كه بيدار شده ام و دو دانه شن هست. دوباره خوابيدم و خواب ديدم كه دانه هاى شن سه تا هستند. زياد شدند تا اينكه زندان را پر كردند و من زير اين نيم كره شنى مى مردم. فهميدم كه دارم خواب مى بينم و با كوشش فراوان بيدار شدم. بيدار شدنم بيهوده بود: شن خفه ام مى كرد. كسى بمن گفت:» تو در هوشيارى بيدار نشدى؛ بلكه در خوابِ قبلى بيدار شدى. اين خواب در درون يك خواب ديگر است و همينطور تا بى نهايت؛ كه تعداد دانه هاى شن است. راهى كه تو بايد بازگردى بى پايان است. پيش از آنكه واقعاً بيدار شوى، خواهى مرد. «
حس كردم كه از دست رفته ام. شن دهانم را خرد مى كرد، ولى فرياد زدم:» شنى كه در خواب ديده شده است، نمى تواند مرا بكشد و خوابى نيست كه در خواب ديگر باشد. «يك پرتو نور بيدارم كرد. در ظلمت بالايى يك دايره نور شكل گرفته بود. دستها و چهره زندانبان، قرقره، سيم، گوشت و كوزه ها را ديدم.
انسان، كم كم با شكل سرنوشتش همانند مى شود؛ انسان به مرور زمان شرايط خودش مى شود. من بيش از اينكه كاشف رمز يا انتقام جو باشم، بيش از اينكه كاهن خدا باشم، خودم زندانى بودم. از هزارتوى خستگى ناپذير رؤياها، به زندان سخت همچون خانه خودم بازگشتم. رطوبتش را دعا كردم؛ ببرش را دعا كردم؛ پنجره زيرزمينى اش را دعا كردم؛ بدن پير درد آلودم را دعا كردم؛ تاريكى سنگ را دعا كردم.
پس چيزى پيش آمد كه نه ميتوانم فراموش كنم نه بيان كنم. يگانگى ام با الوهيّت و با جهان پيش آمد (نميدانم آيا اين دو كلمه با هم متفاوتند: خلسه، نمادهايش را تكرار نمى كند.) كسى خدا را در انعكاسى ديده است؛ ديگرى او را در شمشيرى يا در دواير گل سرخ مشاهده كرده است. من چرخ بسيار بلندى ديديم كه نه پيش چشمانم بود، نه در پشتم، نه در دو طرفم؛ بلكه در عين حال همه جا با هم. اين چرخ از آب ساخته شده بود و همچنين از آتش و با اينكه لبه اش را تشخيص ميدادم، بينهايت بود. تمام چيزهايى كه خواهند بود، هستند و بوده اند، در هم پيوسته و آنرا ساخته بودند. من، رشته اى بودم از اين تار و پود كلّى و پدرو د آلوارادو- كه شكنجه ام كرد- رشته اى ديگر. علّت ها و معلول ها در اينجا بودند و كافى بود چرخ را نگاه كنم تا همه چيز را، به صورتى بى پايان بفهمم: اى شادى فهميدن، برتر از شادى تصوّر يا احساس! من جه ان را ديدم و طرح هاى محرمانه جهان را. مبدأهايى را ديدم كه» كتاب اندرز «[به گفته روژه كاليوا مترجم فرانسوى آثار بورخس، منظور نويسنده از» كتاب اندرز «، Popal-vuh كتابِ مقدّس قوم مايا بوده است.] تعريف مى كند. كوه هائى را ديدم كه از آب ها پديدار مى شوند. اوّلين انسان ها را ديدم كه از جوهر درخت ها بودند. كوزه هاى آب را ديدم كه انسان ها به آنها هجوم مى بردند. سگ ها را ديدم كه چهره آنان را مى درند. خداى بى چهره را ديدم كه پشت خدايان است. راه پيمايى هاى بى پايان را ديدم كه فقط سعادت ازلى را شكل مى دادند و همه چيز را فهميدم، توانستم نوشته ببر را هم بفهمم.
فرمولى بود از چهارده كلمه اتّفاقى (كه بنظر اتّفاقى ميرسيدند) كافى بود كه با صداى بلند آنرا تلفّظ كنم تا قادر مطلق شوم. كافى بود به زبان بياورم تا اين زندان سنگى را نابود كنم؛ تا روز در شبم نفوذ كند؛ تا جوان شوم؛ تا جاودان باشم؛ تا ببر، آلوارادو را بدرد؛ تا چاقوى مقدّس در سينه اسپانيايى ها فرو رود؛ براى ساختن معبد، براى ساختن امپراتورى، چهل هجا، چهارده كلمه و من، تسيناكان، بر زمين هائى حكمرانى ميكنم كه ماكتزوما فرمان رانده بود. امّا مى دانم كه هرگز اين كلمات را بر زبان نخواهم آورد زيرا ديگر تسيناكان را بخاطر نميآورم.
باشد كه رازى كه بر روى پوست ببرها نوشه شده است، با من بميرد. آنكه جهان را در يك نظر ديده است، آنكه طرح هاى پرشور جهان را در يك نظر ديده است، ديگر نمى تواند به يك انسان، به سعادت هاى مبتذلش و به خوشبختى هاى كم مايه اش فكر كند، حتى اگر اين انسان خود او باشد. اين انسان، خودش بوده است؛ امّا اكنون چه اهميّتى برايش دارد؟ تقدير آن ديگرى چه اهميّتى برايش دارد؟ زادبوم آن ديگرى چه اهميّتى برايش دارد، اگر او اكنون، هيچكس نباشد؟ بهمين دليل، فرمول را به زبان نخواهم آورد؛ بهمين دليل مى گذارم روزها مرا، كه در تاريكى دراز كشيده ام، فراموش كنند.
از كتاب: كتابخانهى بابل و ۲۳ داستان ديگر/خورخه لوئيس بورخس/ترجمه كاوه سيّدحسينى/چاپ دوّم/ ۱۳۷۹تهران/ انتشارات نبلوفر
====================================================
مطلب ۲
الماس و كريم خان
آورده اند، در شهر تبريز زنى از دودمانى بزرگ يك قطعه الماس گرانبها داشت. از تنگدستى خواست آن را بفروشد. در اين وقت، خدادادخان از جانب كريم خان زند حاكم تبريز بود. اين خير به گوش وى رسيد و آن زن را با قطعه الماس احضار كرد. چون زن آمد الماس را گرفت و گفت:» خريدار اين گوهر نفيس به جز من كسى نيست، امشب اين را نزد من بگذار تا به دقت ببينم، فردا صبح بيا تا بهاى آن را تسليم نمايم. «
آن زن با خيال راحت به خانه خود رفت و بامدادان با شوق و ذوقى هر چه تمامتر به نزد خان حاكم رفت. غافل از اينكه خدادادخان شبانه حكّاك چابك دستى را حاضر كرده و از بلور، بدل آن را ساخته و به جاى آن قطعه الماس، در حقه نهاده است!
حاكم تبريز، تا چشمش به وى افتاد، حقه را به دست او داد و گفت:» بيا خواهر، الماست را بگير و ببر و به ديگرى بفروش، به درد نمى خورد و بدلى است. «
آن زن از دانايى و زيركى اين راز را به كسى ابراز نكرد و بى خبر از تبريز به شيراز رفت و كريم خان را از تقلب حاكم آگاه نمود. كريم خان اندكى انديشيد و سپس گفت:» خداداد آن الماس را به عنوان پيشكش يا به جاى ماليات براى من خواهد فرستاد، زيرا كه به كار او نمى ايد و در خور شأن او نيست. چندى صبر كن و در خانه من ميهمان باش تا به حق خود برسى. «
اندك زمانى نگذشت كه خدادادخان، الماس را بابت ماليات نزد كريمخان فرستاد و او نيز فوراًً به صاحبش تسليم كرد و آن قطعه بلور بدلى را در حقه نهاده نزد خداداد فرستاد و فرمود:» به او بنويسيد كه الماس به درد ما نمى خورد، ماليات را پول نقد بفرست! «
آن زن خواست كه الماس را پيشكش كند كريم خان نپذيرفت و آن را بيش از آنچه كارشناسان بهايش را تعيين كرده بودند، خريدارى كرده و او را با خلعتى فاخر، خرم و دلشاد، به تبريز فرستاد.»
برگرفته از ماهنامه بهارستان/شماره ۲۹‎/على ابوالحسنى (منذر)
================================================
مطلب ۳
كشتى هوايى
درست پنج سال پس از انقلاب كبير فرانسه يعنى در سال ۱۷۹۴ در جنگ ميان فرانسه و انگليس
«بالن» - كه آرزوى انسان را براى پرواز عملى مى كرد- مورد استفاده قرار گرفت.
در ايران نخستين بار در زمان پادشاهى ناصرالدين شاه قاجار «بالن» در خارج از شهر تهران براى «نمايش» به پرواز درآمد كه مردم حيرت زده تهران به آن «كشتى هوايى» مى گفتند.
روايت است كه مظفرالدين شاه هم در سفر به فرنگ يك بالن خريده بود، اما به دلايل مختلف فرصت استفاده از آن را نيافت تا زمانى كه محمد على ميرزا وارث تاج و تخت او شد و در همين حيص و بيص غوغاى مشروطه خواهان با او بالا گرفت. گويا يكى از سران نظامى محمد على شاه به نام «ارشدالدوله» كه شنيده بود، فرانسه در جنگ ۱۸۷۰ با اين وسيله محاصره آلمانها را شكسته و قادر به شكست آلمان شده است، پيشنهاد كرد براى سركوب مشروطه خواهان از «بالن» استفاده شود، اما وقتى بالن را باز كردند تعداد فراوانى موش از آن به اين طرف و آن طرف شروع به دويدن كردند و معلوم شد كه پيش از اينها موش ها خدمت بالن رسيده اند. اما نكته قابل توجه اينكه معلوم نبود كه اگر بالن از چنگ دندان هاى تيز موش ها سالم هم مانده بود، ارشدالدوله چگونه مى خواست با آن مشروطه خواهان را سركوب نمايد؟




============================================
پرسه در بلاگ ها
و اين بار در سفر به وبلاگ ها غزل زيبايى از «طيبه حسين زاده» پيشكش شما عزيزان مى شود:
فنجان ته كشيده مرا سركشيد، بعد
تقدير تا دهانه فنجان رسيد، بعد
تصوير عاشقانه يك مرد خسته را
روى زمختى كف دستم كشيد، بعد
از مرگ خواست تا كه كمى دورتر شود
گيرم كه داد زندگى ام را اميد، بعد
بعدش تويى و حادثه هائى كه مى رسند
يك اتفاق كهنه و رخت سپيد، بعد
فرياد كودكى كه تو را دور مى كند
از شعرهاى زخمى سرخ و سپيد، بعد
مادر بزرگ! آخر قصه چه مى شود؟
هر بار مانده است و شما گفته ايد، بعد...

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
تاريخ
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   افغانستان   •   ورزش   •   تاريخ   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •