جمال به درشكه چى گفت: برو پشت درخت ها در تاريكى منتظر من باش، امشب انعام زياد خواهى داشت.
و خود دوان دوان به طرف عمارت رفت.
در بزرگ باغ بسته بود.
جمال به آسانى از ديوار كوتاه باغ بالا رفت و بدرون جست، در طبقه پائين عمارت در يك اطاق چراغ مى سوخت.
جمال با عجله خود را به آنجا رساند. دست بالا برد و با نوك ناخن به پشت شيشه زد.
صداى زنانه اى با شهامت ولى حاكى از حيرت و اضطراب گفت كيست؟ جمال دهان به شكاف پنجره چسباند و گفت: خانم در را باز كنيد، با آقاى فرخ كار دارم، از حميده پيغام آورده ام.
صداى پائى شتابان در راهرو بگوش رسيد.
بزودى كليد در قفل پيچيد، در باز و زنى بلند بالا در مقابل آن نمايان شد.
جمال پيش دويد و گفت: خانم، فرخ كجاست؟
زن از ديدن او با آن شكل و لباس يكه خورد، نيم قدم با احتياط عقب رفت و گفت:
- اوه! حتما به جستجوى حميده رفته است؟ ...
- آرى شما از كجا ميدانيد؟
- من از جائى كه حميده در آنجا محبوس است آمدهام.
بگذاريد به داخل بيايم با شما حرف دارم... اين لباس و صورت كه مى بينيد طبيعى من نيست... آدم حسابى هستم و تغيير لباس داده ام... بگوئيد ببينم شما محبوبه هستيد؟ محبوبه با ترديد به او نگريست و گفت: آرى... ولى با من چكار داريد؟
جمال گفت: مى خواهم شما را از خطرى كه حميده و فريدون را تهديد مى كند آگاه سازم.
- اى واى! فريدون هم در خطر است؟
- آرى خانم. وقت مى گذرد. سه ربع ساعت ديگر خطر مى رسد...
به دنبال محبوبه به درون رفت.
به اتاقى كه چراغى در آن مى سوخت و در كنار آن كودكى پنج ساله روى تخت كوچكى به خواب رفته بود وارد شدند.
هر دو روى صندلى نشستند و جمال به سرعت و با كمترين و كوتاهترين كلماتى كه ممكن بود شرح وقايع را باز گفت.
چهره محبوبه تيره و درهم شد.
زن جوان يك دقيقه فكر كرد، سپس بى آنكه چيزى گويد برخاست.
پتوئى برداشت، به بچه پيچيد، چادرى به سر خود افكند، بچه را غرق در خواب در آغوش گرفت و گفت:
- آقا من حاضرم... بچه را به خانه پسر دائيم خواهم برد و با شما خواهم آمد...
- كجا خواهيد آمد؟ ... همانجا بمانيد...
- فعلا برويم، معطل نشويم، مگر نگفتيد كه وقت مى گذرد؟
با عجله از درون گنجه اى مداد و كاغذى برداشت، همچنان بچه به بغل چند كلمه بر كاغذ نوشت، آن را روى تخت كودك نهاد، بچه را به سينه فشرد، اشاره اى به جمال كرد و براه افتاد.
چون از در بيرون آمدند، جمال خواست بچه را بگيرد ولى محبوبه وى را سخت تر به سينه چسباند و گفت: خودم مى آورم.
در پشت قفل شد و چند دقيقه بعد جمال و محبوبه در درشكه نشستند و اسب ها با يك اشاره تازيانه از جا جستند.
هنگامى كه درشكه از دروازه وارد شهر مى شد جمال سه نفر را ديد كه هر يك بالا پوش بلندى پوشيده، سر در ميان يقه آن فرو برده اند و به بيرون شهر ميروند.
درشكه خيابانها را پيمود، در خيابان چراغ گاز وارد پامنار شد، بيشتر دكانها بسته شده بود و فضاى بازارچه را چند چراغ نفتى كه در بالاى ديوار به فواصل زياد آويخته بود اندكى روش مى كرد.
سر كوچه صدراعظم درشكه ايستاد... جمال با محبوبه كه كودك را در آغوش داشت شتابان وارد كوچه شدند.
پس از طى صد قدم در طرف چپ به كوچه عبدالباقى پيچيدند، چند دقيقه رفتند و در مقابل درى ايستادند.
محبوبه در را به شدت كوفت.
صدائى از درون شنيده شد.
كسى پيش آمد و گفت: كيست؟
محبوبه گفت: باز كن احمد منم...
- محبوب؟ ... . توئى... اين وقت شب كجا بودى؟
در باز شد، محبوبه بدرون رفت و جمال را نيز بدرون خواند.
احمد كه جوانى گشاده رو و خوش قيافه بود با حيرت بسيار آنان را به اتاق برد.
محبوبه پيش از آنكه احمد مجال پرسش كردن يابد گفت:
- احمد، اين امانت برادر من است، اين فريدون عزيز است، او را به دست تو مى سپارم.
نه اين است كه تو مرا دوست ميدارى؟! خوب، پس بايد حرف مرا گوش كنى! من دو خواهش از تو دارم.
يكى اينكه تا فرخ نيامده است از پهلوى اين بچه دور نشوى و او را با جان حمايت كنى... مبادا يك مو از سر او كم شود! مبادا آسيبى به او رسد! ... من هميشه اين محبت و همت ترا به ياد خواهم داشت و تا زنده ام ترا خواهم پرستيد.
صداى زن جوان منقلب شد و اشك در چشمانش راه يافت...
احمد با حيرت و اضطراب گفت: محبوب، چرا اينطور حرف مى زنى؟ مگر چه شده است؟
محبوبه كوشيد بر اضطراب خود غلبه كند، بچه را روى بستر پسر دائيش گذاشت، هر دو دست جوان را گرفت و گفت:
- احمد، گوش كن؛ وقت ندارم كه توضيح دهم... بايد الان بروم، با اين آقا بروم.
صحبت جان حميده و سعادت فرخ در ميان است و وقتى كه اين صحبت در ميان باشد جان من و سعادت تو ديگر ارزشى نخواهد داشت... احمد، من تا به امروز هرگز اينقدر صريح با تو حرف نزده ام.
به خدا قسم، به خاك مادرم قسم و به چشمان پر مهر تو قسم كه ترا از جان و هستى خود بيشتر دوست ميدارم اوه! ... . گريه گلويش را گرفت و اين دفعه بى آنكه به جلوگيرى از ريزش اشك خود بكوشد گفت:
- احمد، اميدوار بودم كه به زودى دست در دست تو خواهم گذاشت و پس از اين همه رنج و بدبختى كه ديده ام لذت سعات را خواهم چشيد... ولى خدا نخواست... سعادت و كامروائى نصيب ما نشده بود... در زندگى اوقاتى هست كه انسان بايد آينده و سعادت و همه چيز خود را ناديده گيرد... شايد از اين پس تو نتوانى ديگر مرا ببينى، شايد اسم مرا هم نشنوى ولى هميشه بيادم داشته باش و بدان كه تا زنده ام در هر جا و به هر حال كه باشم فقط ترا خواهم پرستيد...
- اوه! ... محبوب، چه ميگوئى؟. كجا مى خواهى بروى؟.
- خودم نميدانم! من بميرم گريه نكن، از آن لبخندهاى شيرين بزن، بگذار بعد از اين اگر ترا نديدم، هر وقت چهره تو بيادم آيد چشمان اشكبارت را در پيش نظر مجسم نبينم، بگذار هميشه لبخند هاى تو بيادم آيد، همان لبخندها كه من اين همه دوستشان دارم، همان لبخندها كه روزها بدست خيال من آينده ام را زيباتر از بهشت نقاشى مى كند و شب ها روياى مرا زيبائى وصفا مى بخشد...
بى اختيار دست در آغوش احمد افكند و هر دو با صداى بلند به گريستن پرداختند.
بيچاره جوان از اين وقايع ناگهانى و از اين كلمات حزن آميز هيچ نمى فهميد، پيوسته مى خواست سئوالاتى كند و توضيحاتى بخواهد ولى محبوبه مجالش نميداد... . چند بوسه پياپى كه گويا نخستين بوسه هاى عشقشان بود به لب هاى او زد، قدرى سر او را به سينه فشرد، آنگاه چشمانش را بوسيد و گفت:
- احمد، بوسيدن چشم نشانه دورى است و من بپاى خود ميروم تا از تو دور شوم... خداحافظ احمد... ميدانم تو بى من هرگز خوشبخت نخواهى بود ولى سعى كن آرام باشى... شايد دورى و تلخكامى ما نتيجه و پاداشى داشته باشد كه تأثير معنوى آن بتواند بار غم و بدبختى را بر دوشمان سبك كند.
محبوبه اشك ميريخت، احمد ديوانه وار و با صداى بلند مى گريست و بدنبال زن جوان كه از اتاق بيرون آمده بود و به طرف در مى رفت روان شده بود.
زن چون به پشت در رسيد در حالى كه چشم خود را پاك مى كرد رو به احمد كرد و با نگاهى ملامت آميز گفت: احمد، به اين زودى خواهش مرا از ياد بردى؟... ترا به جان خودم قسم مى دهم برگرد، از فريدون دور نشو و سعى كن آرام باشى... من هرگز نه خدا را فراموش خواهم كرد و نه ترا.
احمد با صداى لرزان گفت: محبوب، اقلاً به من بگو كجا مى روى؟
- به جائى مى روم كه خدا مى گويد، به جائى مى روم كه سرنوشتم حكم مى كند، به جائى مى روم كه وظيفه ام فرمان مى دهد... خداحافظ احمد... خداحافظ! ... . و با اشاره دست، جمال را كه وى نيز مى گريست از در به بيرون راند، با سر انگشت بوسه اى از دور براى احمد كه جرأت نكرده بود قسم محبوبه را بشكند و از در اتاق خود دور شود فرستاد و گفت: خدانگهدار، به اميد ديدار... در را پشت سر خود بست و زير لب گفت: چه اميد پوچى! .
آنگاه بازوى جمال را به دو انگشت گرفت، شتابان به طرف كوچه به راه افتاد و گفت: آقا برويم، من هم با شما مى آيم...
جمال با حيرت گفت: خانم، شما بكجا مى آئيد؟ چرا نميگذاريد من حرف بزنم؟ چرا به گريه هاى پسر دائى خود توجه نكرديد؟. مقصودتان چيست؟ ... شما مى خواهيد كه بيائيد؟
محبوبه با لحنى آمرانه گفت: آقا، اين چيزها به شما مربوط نيست! اگر مى خواهيد كمكى به ما بدهيد ديگر استنطاق نكنيد. من با شما خواهم آمد... فقط من ميتوانم حميده را نجات دهم...
- آخر چگونه؟. بگوئيد تا من هم بدانم؟
- شما نخواهيد فهميد. شما از اقتدار من بى خبريد... من حتماً حميده را نجات خواهم داد ولو جان خود را بر سر اين كار بگذارم...
صداى محبوبه و لحن كلام او چنان قاطع و تحكم آميز بود كه جمال را مجال چون و چرا نماند تقريباً دوان دوان خود را به درشكه رساندند و چون سوار شدند زن به درشكه چى گفت:
- برو بيرون دروازه حضرت عبدالعظيم!
جمال بلرزه درآمد و گفت: خانم، چه مى خواهيد بكنيد؟
محبوبه گفت: عرض كردم كه شما دخالت نكنيد، فقط با من همراهى و كمك فرمائيد... خواهش مى كنم اصرار و سماجت را به دور اندوزيد، خاطر جمع باشيد كه خواهم توانست حميده را نجات دهم. در چهره او اثر عزمى جزم نمايان بود.
جمال كه حدس زده بود فداكارى محبوبه از چه قبيل خواهد بود از تصور اينكه زن نازنين به پاى خود نزد ميرغضب رود و براى رهاندن حميده خود را در آغوش او اندازد سرا پا بلرزه در آمد.
درشكه نزديك غسالخانه ايستاد و درشكه چى با وجود اصرار جمال گفت: محال است يك قدم از اينجا آن طرف تر روم. شب هيچ درشكه چى نمى تواند از اينجا سالم برگردد. پياده شدند و در ميان تاريكى به طرف كوره ها رفتند. در وسط راه يك دسته مست عربده جو به آن دو برخوردند.
يكى از آنها كبريتى كشيد، از پشت سر به جمال و زن جوان كه چادر نماز بسر داشت نگريست و گفت:
- بچه ها بيائيد... مولى رساند! ...
جمال دست محبوبه را گرفت و هر دو با منتهاى سرعت به دويدن پرداختند.
تا دهانه نقب مسافت زيادى باقى نبود ولى لات هاى مست نيز مى دويدند و نزديك بودند.
جمال به محبوبه گفت: من شما را به دهانه نقب مى رسانم، به درون رويد، اتاق صفر كلات را بپرسيد، به آنجا كه مى خواهيد، خواهيد رسيد... نگاه كنيد آخر اين سراشيب دهانه غار است، من مى ايستم تا يك دقيقه جلوى اين مست ها را بگيرم وگرنه شما را خواهند ربود.
لات ها دو قدم بيشتر از آنها فاصله نداشتند كه جمال ناگهان ايستاد و اين توقف ناگهانى مهاجمين را غافلگير كرد، همه ايستادند و يكه خوردند و هماندم محبوبه در ميان نقب ناپديد شد.
دو تن از لات ها كه ده يا دوازده تن بودند گفتند: اين بد مصب كلاه را سر ما گذاشت... تو كى هستى بى غيرت؟... اين زنكه كى بود؟.
- هر كس بود رفت و به جاى خود رسيد...
- جاى خودش كجاس؟
- اتاق صفركلات، پشت اتاق جيم جيم ميرغضب! همهمه اى در ميان لاتها افتاد.
اسم صفركلات و جيم جيم ميرغضب چند دفعه در ميان آنها دهان به دهان گشت.
يك لحظه همه مردد ماندند ولى در آن اثنا يكى از آنان ناگهان يك سيلى بگونه جمال زد و گفت:
- بدبخت: اگر فرار نكرده بودى اين يارو، دختر خدا هم كه بود ولش نمى كرديم... حالا كه گنجشك را فرار داده اى اسم گردن كلفت ها و لوطى ها را پيش ما مى برى؟ ... بيا برويم به قهوه خانه تا ببينم صفركلات ترا مى شناسد يا نه؟!
جمال ناگهان ششلول خود را بيرون آورد، روبروى آنها نگهداشت و گفت: گورتان را گم مى كنيد يا بزنم؟
يكى از لات ها يك شيشكى محكم بست و ديگران حمله كردند تا جمال را بگيرند.
انگشت جمال به حركت درآمد، گلوله از دهان لوله بيرون جست و با صدائى موحش در ميان فضا برق زد و گذشت.
لات ها با وحشت چند قدم به عقب رفتند، يك تير ديگر قدرى آنها را عقب تر راند... جمال آهسته آهسته عقب ميرفت تا خود را به دهانه نقب برساند... موفق نيز شد ولى همين كه با تير سوم مهاجمين را دورتر كرد و خواست وارد نقب شود عده اى را در مقابل خود ديد. يكى از آنها ششلول را ناگهان از دست او به در آورد.
جمال چون خود را از دو سو محصور ديد از طرف چپ دويد و در ميان راه پست و بلند چندين نفر بدنبال او به دويدن پرداختند و به زودى دستگيرش كردند.