*فصلنامه بررسى كتاب كه به همت «مجيد روشنگر» در ايالات متحده آمريكا چاپ مى شود در آخرين شماره خود (۴۹) خاطره هاى پراكنده اى از «مصطفى فرزانه» نويسنده ايرانى مقيم فرانسه را انتشار داده كه عمدتاً به روابط نزديك او با «فريدون هويدا» و «فرخ غفارى»، در سال هاى اقامت و تحصيل در پاريس- پنجاه شصت سال پيش- مى پردازد. اين هر سه در آن زمان، نمايندگان جريان روشنفكرى ايران در فرانسه به شمار مى آمدند و با نويسندگان و فيلمسازان موج نوئى رفت و آمد داشتند. فرزانه پيش از اين نيز خاطره هاى خود را از «صادق هدايت» انتشار داده كه گويا با وجود تفاوت سن و سال، انيس و محرم رازهاى او بوده است و نيز كتاب «بن بست» را كه حاكى از آشنائى هاى نزديك او با «مرتضى كيوان» است.
از لابلاى خاطرات تازه انتشار يافته فرزانه آگاهى هائى درباره زندگى، رفتار و منش او و دوست فرهخيته از دست رفته اش پيدا مى كنيم. اگر چه به شيوه هميشگيِ اظهارنظرهاى خود، آن دو را نيز از نيش و كنايه در امان نگذاشته است!
*
*فريدون هويدا تحصيلكرده لبنان بود و در دانشگاه فرانسوى بيروت درس خوانده بود. يكى دو سال پس از پايان جنگ دوم به عنوان مشاور مطبوعاتى سفارت ايران به پاريس آمده بود. فرانسه را بهتر از عربى و فارسى مى شناخت. در مدت اقامت در ايران فارسى را از پرويز ناتل خانلرى درس مى گرفت و با صادق هدايت نيز آشنا شده بود. تربيت لبنانى، به گفته فرزانه، او را «خوش مشرب» بارآورده بود و همين ويژگى سبب شد كه برخلاف ديپلمات هاى ديگر ايرانى، خيلى زود با «روزنامه نگاران و اهل كتاب پاريس» آشنا شود و به جمع روشنفكران فرانسوى راه پيدا كند. فريدون بعداً وارد سازمان يونسكو شده است كه به گفته فرزانه او را به اشتباه به جاى برادرش اميرعباس هويدا استخدام كرده اند. فرزانه شرحى نيز درباره آشفتگى هاى درونى يونسكو آورده كه همه جور آدمى در آن پيدا مى شود «از سفرا و وزراى بيكار شده گرفته تا روشنفكران و هنرمندان اصيل، از نويسندگان واخوارده گرفته تا نازِلى بَبَم هاى خانواده هاى قدرتمند.»
فريدون در اين ميان آدمى بوده است «باسواد، كتاب شناس، سينما دوست، خون گرم و پر انرژى» كه برخلاف ديگران كه «سركيسه را سفت نگاه مى دارند، در خانه اش را- رو به همه- باز مى گذارد.»
خوش مشربى و در خانه بازيِ فريدون به سود دو دوست او نيز تمام مى شود. چون با همه دوستان روشنفكر او دوست مى شوند.
*
*و اما فرخ غفارى آن روزها، پس از به پايان بردن دوره «ايدك» (انستيتوى مطالعات عالى سينمائى) به كمك «هانرى لانگلوا»، دبيركل «فياف» (مركز بين المللى آرشيو فيلم) شده بود. «لانگلوا»، احترام خاصى براى دانش سينمائى فرخ قائل بود. «فرخ يك تاريخ سينماى زنده بود. كمتر فيلمى بود كه نشناسد. كنجكاو و شوخ و بذله گو و مجلس آرا بود... (در فياف) به جاى آن كه پشت ميز عريض و طويلش بنشيند.... با جثه ظريف و كت و شلوار و كراوات مد روز اداى همه آدم هاى سرشناس شهر را درمى آورد! ... شيطنت هاى سوررئاليست او زبانزد همه هنرپيشگان تئاتر و سينماى فرانسه بود.... آدم ها را در مجالس رسمى و خصوصى دست مى انداخت... اما به هيچكس برنمى خورد.» چون كارش دور از ابتذال بود.
فرزانه مى گويد كه فرخ غفارى «پاى نسل» او را به سينما تك (كانون فيلم) فرانسه باز كرده است.
-«فريدون و من شب هايمان را جلوى پرده فيلم هائى مى گذرانديم كه در هيچ سينمائى ديده نمى شد.» فرزانه از دوره بيكارى فرخ نيز مى گويد: زمانى كه با مختصر پولى كه مادرش مى فرستاد زندگى مى كرد. شور و شوق كار ولى از او جدا نمى شد. همه اش صحبت از بازگشت به ايران به به ميان مى آمد، آن هم در سال هاى بگير و ببند پس از سقوط مصدق. مرتضى كيوان را اعدام كرده بودند و يكى از يارانش- فتح الله ناظر- گريخته و به فرخ پناه آورده بود. «فرخ عضو جمعيت طرفداران صلح وابسته به حزب توده بود.... متونى را به زبان فرانسه برايشان تهيه مى كرد» و با يارانش در خانه فريدون جلسات بحث تشكيل مى داد... با گذرنامه رسمى اش در كنگره هائى كه خارج از فرانسه تشكيل مى شد به عنوان نماينده مبارزان ايرانى شركت مى كرد... فرزانه مى افزايد، فرخ چون «مرد زيركى» بود، كمتر كسى از روابط گسترده اش آگاه مى شد... «ولى اگر مى خواهد واقعاً به ايران بازگردد، اين كارها چيست كه مى كند؟ مگر نمى داند مأموران ساواك همه دانشجويان را زير نظر دارند؟...» جالب اينجاست كه فرخ با همه نزديكى و صميميتى كه با فرزانه داشته، هرگز او را به جلسات سياسى خود دعوت نكرده است! فرخ زياد كتاب مى خواند البته نه به اندازه فريدون «اما باهوش خدا دادى كه داشت لُبِ لباب كتاب را به آسانى» درمى يافت او «در ضمن با... روزنامه نگاران و ايران شناسان بنام رابطه دوستانه داشت... و مجموعه اى از كتاب هاى جهانگردان و خاورشناسان را گرد مى آورد و به ايران مى فرستاد.»
با وجود همه اين رابطه ها و زمينه ها، «بزرگترين آرزوى فرخ آن بود كه هنرپيشه بشود.» با وجود مخالفت پدرش «معاون الدوله غفارى» و خويشان نزديكش عبدالله و نصرالله انتظام، همچنان در تصميم خود راسخ بود. در جوانى، در دوره جنگ نتوانسته بود در كنسرواتوار پاريس به فراگيرى اصول هنر تئاتر بپردازد. با اين همه مدتى كوتاه با يك گروه معروف تئاترى همكارى كرده بود. فرزانه مى گويد، يكى دوبار بازى تئاترى فرخ را ديده كه يكبارش هم در تهران بوده در اجراى نمايشنامه اى از «اوژن يونسكو» و به اين نتيجه رسيده كه «فرخ بيشتر هنرپيشه تئاتر است نه سينما» و همه «به نبوغ كميك او آفرين» مى گفتند!»
*
شب هاى ۱۱۲
*فرزانه، شب هاى نيم قرن پيش را به ياد مى آورد كه نامش را گذاشته است: شب هاى ،۱۱۲ چرا كه اين سه تفنگدار فرهنگ ايرانى، با دوستان فرنگى خود، در خانه فريدون هويدا، شماره ۱۱۲ در بولوار «مالزرب» پاريس گردهم مى آمدند و به بحث و جدل درباره «موضوع ها و مسائل مختلف» مى پرداختند. «شروع بحث ها هميشه با فريدون بود.... او هر دو سه ماهى به يك موضوع بند مى كرد!... نيز شب هائى بود كه دسته جمعى به بازى هاى سوررئاليستى معروف به «جَسَد مطبوع» سرگرم مى شديم...»
از ميان نام آورانى كه در شب هاى ،۱۲۲ در خانه فريدون، جمع مى شدند از جمله مى توان از «روبرتو روسلينى» كه «قطب جوانان سينما دوست بود»، «فدريكو فلينى» و «فرانسوا تروفو» ياد كرد. همينطور همه كسانى كه در مجله «كايه دو سينما» مقاله مى نوشتند از شركت كنندگان در شب هاى ،۱۱۲ در خانه فريدون هويدا بودند كه خود او نيز در آن مجله كار مى كرد... در اين جور شب ها «روسلينى» شمع مجلس مى شد.
فريدون به دوستى با او افتخار مى كرد... او را به رستوران هاى گران مى برد و «ولخرجى هاى شبانه» او را هم به عهده مى گرفت. وقتى روسلينى به فيلم هاى مستند روى آورد و كار را از مطالعه روى «هند» شروع كرده بود، به اين «سه دوست جدا نشدنى و همزبان، پيشنهاد كرد كه به كمك هم نيز فيلمى هم درباره ايران بسازند. روسلينى قراردادى هم با اين سه دوست تنظيم مى كند و «حتى صد هزار فرانك به عنوان بيعانه نزد فريدون مى گذارد.» سه تفنگدار دست به كار مى شوند و چون «فيلم مستند حوصله تماشاچى را سر مى برد»، سناريوئى در قالب داستانى فراهم مى آورند. «داستان يك دزدى ساده، بى قتل و جنايت، در روز سيزدهم فروردين» اسمش را هم مى گذارند: «سيزده بدر»! بعد به سراغ روسلينى مى روند و سناريو را به دستش مى دهند. مدتى از او بى خبر مى مانند تا «گويا يك شب روسلينى به فريدون تلفن مى زند و مى گويد به پول احتياج دارد و صدهزار فرانك كذائى را هم پس مى گيرد.» فرزانه با كنايه مى افزايد: «فرخ و من به اين روايت شك كرديم، اما به روى خودمان نياورديم!»
-بعدها يك شب روسلينى از يك سناريوى مناسب كه به ذهنش رسيده بود ياد كرده است. سرگذشت يك خلبان كنسرسيوم نفت كه در هر سفر به شهرهاى بزرگ ايران با زنى ازدواج مى كند و از آنان صاحب يكى دو بچه مى شود. يكى از زن ها به رفتار و كردار او مشكوك مى شود و رازش را برملا مى سازد. بعد به دادگاه شكايت مى كند كه طلاق بگيرد. زن هاى ديگر نيز همين كار را مى كنند. در صحنه هاى آخر فيلم، خلبان غمگين و سرافكنده در چهارباغ اصفهان قدم مى زند كه مى بيند از هر كنج و گوشه اى زن ها با بچه هايشان بيرون مى آيند و در پى او به راه مى افتند و صحنه را پر مى كنند... فرزانه مى گويد، اينها چيزى بود كه روسلينى از ما انتظار داشت «نه يك قصه لوس دزدبازى بچگانه!»
*
*يكبار ديگر نيز پاى «دوستان جدا نشدنى» براى ساختن فيلمى درباره ايران، پيش كشيده مى شود. «ژاك دوپون» فيلمساز فرانسوى گويا به فرزانه پيشنهاد مى كند كه در نقش كارگردان دوم به او در اين كار كمك كند. فرزانه نيز، فريدون را براى تهيه و تنظيم سناريو معرفى مى كند.
فريدون ولى سختگيرى هائى دارد و با فرزانه «خصمانه» رفتار مى كند. تا آنجا كه دوپون نيز متوجه اين رفتار مى شود و به فرزانه مى گويد «چون تو كارگردان شده اى، حسادت مى كند!» باورش نمى شود تا يك روز فريدون از جا در مى رود و فرياد مى زند «تا من و فرخ هستيم تو نمى توانى كارگردان بشوى!» با همه اين حرف ها، باز هم ساختن فيلمى درباره ايران تحقق پيدا نمى كند ولى دوستى ها ميان سه تفنگدار همچنان برجا مى ماند.
*
در ايران
*در رابطه با اوضاع ايران در آن سال ها فرزانه مى گويد كه آنها، «سالن نشينان پاريس»... مدرن كردن سينماى ايران را، براى باز كردن چشم و گوش مردم «واجب» مى دانسته اند. «از آنچه در ايران مى گذشت انتقاد و براى مردمى كه نمى شناختيم دستورالعمل صادر مى كرديم!... زيرا باورمان شده بود كه همه چيز را خوب مى دانيم!» با آن كه وضع زندگى آنها خوب بوده باز همچنان از اوضاع ايران انتقاد مى كرده اند. تا آن كه مجيد رهنما، «سوسياليست پيشرو» كه حالا از مشاورين والاحضرت اشرف به شمار مى رفت به پاريس آمده است. او در برابر انتقادهاى تند و تيز دوستان كه چرا به همكارى با رژيم ديكتاتورى رضايت داده، گفته است: «انتقاد از دور كوچكترين اثرى ندارد. بايد داخل دستگاه شد. كارها را به دست گرفت و عيوب را از داخل اصلاح كرد»! فرزانه مى افزايد با آن كه اين استدلال به گوش فريدون خوش آمد»، ولى او همچنان «به زندگى پاريسى و كار در يونسكو ادامه داد.»
*
*پنجاه سال پيش فرخ غفارى به تهران رفت كه فيلم بسازد «تا چشم و گوش» توده مردم باز شود. با سرمايه مادر و همكارى دوست با وفاى خود «سياوش عماد»، فيلم «جنوب شهر» را ساخت كه براى مدتى توقيف شد... «فرخ كوشيده بود نظريات چپگراى آن دوره اش را در فيلم بگنجاند.»
فرزانه مى پرسد: «فرخ، جوانى كه از كودكى در فرنگ و در ناز و نعمت بزرگ شده بود، چگونه مى توانست جنوبِ شهرِ تهران را بشناسد و استتيك فيلم را با آن تطبيق دهد؟»
فرزانه فيلم ديگر فرخ، «شب قوزى» را نيز «بى ارزش» تلقى مى كند: «هدف فرخ يك فيلم پر ماجراى كميك بوده ولى كمدى آن به قدرى غليظ از آب درآمده كه در برابر صحنه رقص شكم يك مردك نكره چشمم را بستم»! و بعد به كنايه مى افزايد: فيلم هيچ موفقيتى نداشت ولى «فرخ از اين كه دوستانش مى ديدند كه او هم عاقبت فيلمى را كارگردانى كرده است، خشنود بود...»!
-فرزانه همچنان دوست قديم و نديم خود را كه حالا دستش از دنيا كوتاه شده است، مى نوازد در مورد فيلم سوم غفارى، «زنبورك» مى گويد «زنبورك شاهكار فيلم هاى كشورهاى عقب مانده است چون تمام صفات فرآورده هاى چنين كشورهائى را در بردارد»! و درباره «نوع حسادت» او مى گويد: «با لطافتى ابراز مى شد كه گوئى دشنه آخته اى را در يك لفافه ابريشمى هديه كنند...»!
او «خوش بيان» تو دل برو، خنده رو، زيرك و آب زيركاه بود. اگر مى خواست براى كسى مايه بگيرد، هرگز عيوب او را ذكر نمى كرد اما سر بزنگاه با يك متلك... چنان ضربتى بر او وارد مى كرد كه از جايش بلند نشود!»
فرزانه دوست قديمى از دست رفته خود را حتى به تملق و چاپلوسى، متهم مى كند:
«فرخ خيلى زود پى برد كه ايرانى چاپلوسى را دوست دارد و چاپلوس شد!... حتى در برابر رضا قطبى كه من از جوانى مى دانستم كه از تملق بيزار است، از احترامات بى جا كوتاهى نمى كرد!»
... «فرخ مى خواست فيلم بسازد. مى بايست... با كُرنش هاى مؤثر محبوب بشود...»!
-فرزانه در مديريت جشن هنر شيراز نيز گريبان فرخ را مى گيرد. در آنجا بود كه مى توانست خواست هاى چپ گرايانه خود را پيش ببرد، از راه تعزيه، تئاتر روحوضى، پرده دارى، نقالى. و «براى اين كه نگويند، همه توجهش به اين «مفاخر توده اى» است (؟)، دعوت (مى كرد) -همراه با چك هاى درشت- از تئاترهاى آمريكائى و انگليسى و مخصوصاً آونگاردهاى لهستانى (براى باز كردن چشم و گوش بچه بازارى هاى شيراز)!...».
تأثير قرار دادن برنامه هاى كهنه و نو در كنار يكديگر، «فرنگى هاى هنردوست» را برمى انگيخت كه «بليط هاى درجه يك هواپيما و اتاق و هتل ها و اغذيه مجانى را با جان و دل» بپذيرند.
حتى «گورئوگراف و رقاص نامدارى چون «موريس بژار» به اسلام گرويد» و «دايره و دنبك و كمانچه، خودمان در راديوهاى اروپا طنين انداخت!».
*
بازيچه قدرت!
*و اما فريدون هم پس از نخست وزير شدن برادرش، توبه را شكست و به ايران رفت تا به گفته مجيد رهنما، «در اصلاحات از درون» شركت داشته باشد. فرزانه فعاليت فريدون را در تهران «حيرت انگيز» مى خواند. «عضو انواع كميسيون هاى مشورتى بود» و «در خدمت والاحضرت اشرف از هيچ خدمتى كوتاهى نمى كرد.» يكى از جنبه هاى اخلاقى او «مقام پرستى» بود و «مى دانست كه مقام در اختيار قدرت است.»
به همين سبب «از هر موقعيت كه او را به «آريامهر» نزديك كند» استفاده مى كرد، «تا سفير ايران در سازمان ملل شد و تا سال ۱۹۷۸ به هر قيمتى بود جاى خودش را حفظ كرد.»
ولى به گفته فرزانه «با قدرت نمى توان شوخى كرد. قدرت يا فرد را مى بلعد يا از او بازيچه مى سازد و يا قدرت تنها به خدمه نيازمند است و با خدمه مثل سگ رفتار مى كند. يك استخوان جلوش پرتاب مى كند و بعد موچ مى كشد كه به هر سازش برقصد...»!
*
*البته فرزانه خود نيز «به مثابه دوستان پاريسى» مدتى در ايران بوده و با استدلالى كه خودش مى كند «در خدمت قدرت» قرار گرفته است. قرار بود، حتى كه معاون وزير اطلاعات بشود و باز قرار بوده كه «تأسيس و اداره تلويزيون ملى» را برعهده بگيرد. او ولى نپذيرفته چون قطبى به او گفته است كه براى رضايت خاطر (آريامهر) بايد قبلاً يك فيلم دلخواه او تهيه كند و چون «او اهل چنين كارى» نبوده است، فرخ غفارى را به جاى خود به قطبى پيشنهاد كرده و فرخ هم براى اداى شرط، فيلم «بازگشت شاه از آمريكا» را ساخته است! فرزانه مى گويد كه به وزير فرهنگ و هنر هم سفارش فرخ را كرده و خواسته است كه مورد تشويق قرار گيرد!
*مصطفى فرزانه، در پايان خاطرات «شب هاى ۱۱۲» به سرنوشت دو دوست از دست رفته خود دل مى سوزاند كه پس از هشتاد سال عمر، در فاصله اى كم «در اواخر سال ۲۰۰۶»، «به وضع دلخراشى» زندگى را ترك گفته اند. «فرخ با تمام زيركى و خوش مشربى، آن چه را دوست داشت از دست داده بود» و «فريدون بيست سالى بود كه براى مقاومت در برابر بيمارى... به خاطرات پناه برده بود... و عصيان پر جوش و خروشى را كه نسبت به رژيم گذشته و حال ايران داشت».... بيان مى كرد.
-«عمارت شماره ۱۱۲ بولوار مالزرب» را كه «شب هاى روشن» ايرانى ها در آن برگزار مى شد، چند سال پيش ويران كردند... «مدت ها بود كه «جان معنوى» از آن خانه رخت بربسته و چراغ هايش خاموش شده بود!»
Butilpa@aol.com