Nimrooz
Vol. 18, No. 947, September 7, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۴۷ - جمعه ۱۶ شهريور ۱۳۸۶
بشنو اين نى... پيرايه يغمايى
زندگى، با گورستون
003900.jpg
پيرايه يغمائى
ژاك پره ور (۱۹۷۷- 1900) يكى از محبوب ترين شاعران فرانسه است. او نخستين آثارش را با گرايش شديد به سوررئاليسم آغاز كرد. از اين رو مى توان در شعرهايش گونه اى تعلق خاطر به «بازى با كلمات» ، «تازگى تمثيل ها» و «سادگى وزن» را دريافت.
در اشعار او همواره رگه هائى از اعتراض و سركشى در مقابل سركوبگران و زورمداران به چشم مى خورد. واژگانش با طنزى توانمند و خشن و درعين حال آرام، مخاطب را غرق در عدالت و آزادى و عشق مى كند. از ويژه گى هاى شعر او كاربرد زبان و لحن عاميانه است كه به شعرش شكلى سهل و ممتنع مى دهد. شعر ژاك پره ور هنوز كه هنوز است تازه و به شدت مورد توجه جوانان است.
اينك شعر «خانوادگى» او را با ترجمه احمد شاملو با هم زمزمه مى كنيم. روان هر دو هنرمند جاودانه باد!
خانوادگى
مادر مى بافه پسر مى جنگه
به نظر مادره اين وضع خيلى طبيعيه.
- پدره چى؟
اون چيكار مى كنه؟
- پدره كار مى كنه...
زنش مى بافه
پسرش مى جنگه
خودش كار مى كنه.
به نظر پدره اين وضع خيلى طبيعيه.
- خب، پسره چى؟
پسره اوضاعو چه جور مى بينه؟
- پسره هيچى، هيچى كه هيچى:
پسره، ننه اش مى بافه
باباش كار مى كنه
خودش مى جنگه
جنگ كه تموم بشه
تنگ دل باباهه مى چسبه به كار.
جنگ ادامه پيدا مى كنه
و مادره ام ادامه ميده: مى بافه
پدره ام ادامه ميده: كار مى كنه
پسره كشته شده،
ديگه ادامه نميده.
پدره و مادره ميرن گورستون
به نظر پدره و مادره،
اين وضع خيلى طبيعيه.
زندگى ادامه داره،
زندگى با بافتنى و جنگ و كار
با كار و جنگ و بافتنى و جنگ
زندگى
با گورستون.
================================================
مطلب ۲
بى پاسخ
شعرى از دوئت (Duet)
دست ها بالا بود
هر كسى سهم خودش را طلبيد
سهم هر كس كه رسيد،
داغ تر از دل تنگ ما بود
نوبت من كه رسيد
سهم من يخ زده بود
سهم من چيست مگر؛
يك پاسخ
پاسخ يك حسرت
سهم من كوچك بود...
قد انگشتانم
عمق آن، وسعت داشت
وسعتى تا ته دلتنگى ها
شايد از وسعت آن بود،
كه بى پاسخ ماند...
================================================
مطلب ۳
از حافظ هر چه بگوييم، كم گفته ايم
آب حيوانش ز منقار بلاغت مى چكد
زاغ كلك من بناميزد چه عالى مشرب است!
حافظ غزلى دارد كه اينگونه آغاز مى شود:
آن شب قدرى كه گويند اهل خلوت امشب است
يارب اين تأثير ِ دولت در كدامين كوكب است؟
تا به گيسوى تو دست ناسزايان كم رسد
هر دلى از حلقه اى در ذكر يارب يارب است
..................................
..................................
و آخرين بيت كه مورد نظراست، اينگونه است:
آب حيوانش ز منقار بلاغت مى چكد
زاغ كلك من بناميزد چه عالى مشرب است!
در اسطوره ها آمده است كه:
چون اسكندر به طلب آب حيوان به ظلمات رفت، آنجا ده هزار چشمه جوشان يافت كه يكى از آنها آب حيوان (= آب زندگانى جاويد) بود، اسكندر تمامى چشمه ها را آزمون كرد، اما چشمه مطلوب را نيافت. ولى در اين ميان، دو برادر كه خضر و الياس باشند، چشمه را يافتند و پس از نوشيدن آب حيات مشكى از آن آب براى اسكندر برداشتند و بيرون آمدند. اما چون اسكندر هنوز بيرون نيامده بود، آن مشك را بر درخت سروى آويختند تا اسكندر از آن بنوشد و زندگى جاويد يابد. در اين هنگام كلاغى (= زاغى) تشنه آمد، با چنگال مشك را پاره كرد و آب در منقار گرفت تا بنوشد و همچنانكه مى نوشيد، آب از منقارش فرو مى چكيد.
حافظ در اين بيت جاودانگى كلك شاعرانه خود را به منقار آن زاغى تشبيه كرده است كه بلاغت (= آب حيات) از آن مى چكد و زندگى جاويد يافته است و براستى هم كه درست مى گويد.
نكته ديگر كلمه «بناميزد» است كه همان (به نام ايزد) باشد و جا دارد كه گفته شود در بسيارى از ديوان هاى حافظ از جمله ديوان حافظ به تصحيح احمد رضايى هم به همين صورت يعنى (به نام ايزد) نوشته شده..
... و اين توضيح از آن جهت آمد كه با درنگ پرحوصله تر و نگاه دقيق ترى با شعر هاى حافظ روبرو آييم، چرا كه پشت هر يك از آنان تكيه گاهى از اشاره هاى اسطوره اى و فلسفى است.
===================================================
مطلب ۴
ليلاج كه بود؟ ...





نام «ليلاج» با قمار پيوندى ناگسستنى دارد و از اين رو قمار بازان ماهر و كهنه كار را «ليلاج» مى گويند. و اكنون بدانيم كه ليلاج كه بود كه دانستنش خالى از لطف نيست:
نام اصلى او آنچنان كه در تاريخ ها و فرهنگ ها ضبط شده، «ابوالفرج محمدبن عبدالله» معروف به «لجلاج» است كه دراواخرقرن چهارم واوايل قرن پنجم هجرى مى زيست ودربازيهاى «شطرنج» و «نرد» و «سه قاپ» استاد مسلم بود.
پدرش «صقه بن داهر» ازحكماى هند واز نديمان خلفاى بنى عباس بود كه به آنان آيين جهاندارى و رموز كشور دارى مى آموخت. چون حكيمى وارسته بود مال ومنالى نياندوخت و پس از مرگش جز چند جلد كتاب از خود چيزى باقى نگذاشت. (به روايتى مى گويند پدرش واضع شطرنج بود.)
بعد از مرگ پدر، ليلاج سرپرست خانواده شد. اما چون نه هنرى مى دانست و نه ثروتى به ميراث برده بود به ناگزير از همان كودكى دوستان خود را كه دينار و درهمى داشتند، به قمار تشويق مى كرد و از آنها مى برد.
اتفاقا ً سرهنگى در همسايگى آنها سكونت داشت كه چون ليلاج را در قمار بازى مستعد يافت، تمامى فوت و فن ها و نيزنگهاى قمار را به وى آموخت و ليلاج در جوانى چنان به دقايق و حقه بازيهاى قمار دست يافت كه حتا نكته كوچكى از نيرنگ هاى «طاس» و «برگ» و «سه قاپ» بر او پوشيده نماند و به جايى رسيد كه نرد و شطرنج را آنچنان ماهرانه بازى مى كرد كه كسى را دل و جرأت نبود تا با وى به مصاف بنشيند و اين مسأله از چشم شاعران ادب فارسى نيز پنهان نمانده، براى نمونه:
همچو فرزين كژرو است و رخ سيه بر نطع شاه
آنكه تلقين مى كند شطرنج مر لجلاج را (مولوى)
من سخن راست نوشتم تو اگر راست بخوانى
جرم لجلاج نباشد چون تو شطرنج ندانى (سعدى)
فارد عرصه تو باشى و به اقبال برى
نرد دولت كه حريف ار همه باشد ليلاج (محتشم كاشى)
رداى شيد قناعت بدوش دارم ليك
زنم به نرد طعمه تخته بر سرليلاج (ظهورى)
اگر كه سالك عشقى به پير دير گراى
كه گفته اند قمار نخست با ليلاج (شهريار)
روايت است كه ليلاج در بازى نرد آنچنان ماهر بود كه چون طاس مى انداخت، آنچه مى خواست مى آمد. اما براى آنكه حريف را تحريك نمايد تا آنچه از نقدينه و دارايى دارد، رو كند، در آغاز چند دست به او مى باخت.و پس از آن طاس را مساعد مى ريخت و آن بيچاره را در ششدر بدبختى مى انداخت. در بازى «سه قاپ» كه آن را به هوا مى اندازند، تا در وسط سفره بنشيند سه اسب را «نقش» و دو خر و يك اسب را اصطلاحاً «سه پلشت» مى گويند، ليلاج هميشه نقش مى آورد زيرا قاپ ها در ميان انگشتانش چون مومى بودند كه به شكل دلخواه به روى سفره مى نشستند. در بازى «ورق گنجفه» هزار حقه و نيرنگ بلد بود و پنجاه و دو برگ بازى را از پشت مى شناخت. بعلاوه در قيافه شناسى به قدرى استاد بود كه از لب و دهان و اعوجاج صورت و طرز نگاه و كيفيت توپ زدن حريف تشخيص مى داد كه دست پر دارد يا توپ خالى (بلوف) مى زند.
ليلاج با اين خصوصيات درجوانى از شيراز به همدان آمد و آوازه شهرتش قماربازان كهنه كار همدان و ساير بلاد غرب ايران را به سوى خود جلب كرد. و او با مهارتى كه در اين فن داشت در اندك مدتى همه آنها را به خاك سياه نشانيد تا جايى كه حتا عده اى از آنها زن و فرزند خود را هم به او باختند و از شدت پشيمانى خودكشى كردند. ديرى نگذشت كه تعدادى ازسرشناسان از جمله قاضى همدان كه ليلاج فرزندانش را از راه به در برده بود، كمر به قتلش بستند و او را به اتهام جنايتى به زندان انداختند.
دراين زمان شمس الدوله ديلمى در همدان و اصفهان سلطنت مى كرد و شيخ الرئيس ابوعلى سينا در دربارش سمت وزارت داشت. ليلاج از ابوعلى سينا يارى طلبيد و به او متعهد شد كه ديگر قمار نكند. ابن سينا تنها كارى كه توانست بكند اين بود كه او را از كشته شدن نجات بخشد، ولى به فرمان شمس الدوله دست چپش را به جرم تصرف مال مردم از طريق قمار، كه خود نوعى دزدى به حساب مى آمد، قطع كردند.
بعد از اين جريان او قمار را ترك كرد و با اندوخته اى كه از اين راه به دست آورده بود، به زندگى پرداخت تا اينكه سه نفر قمارباز حقه باز با زبان چرب و نرم و با شمش هاى طلا به سراغش آمدند و او را فريب دادند. ليلاج با ديدن شمش هاى طلا توبه را از ياد برد و با آنان به بازى مشغول گرديد.و آن سه نفر با طاس هاى تقلبى و برگ هاى شناخته شده و هزار دوز و كلك ديگر تمام اندوخته ليلاج و حتا لباس هايش را بردند، سپس او را بى هوش كردند و از خانه خارج شدند. ليلاج هنگامى كه به خود آمد، دريافت كه از مال دنيا پشيزى برايش باقى نمانده و در همدان بجز يك عده دشمن خونخواه چيزى ندارد. پس بار ديگر به چاره جويى به نزد ابوعلى سينا رفت و به دستور و دلالت او راه شيراز را در پيش گرفت و يكسره به گلخن يكى از حمام هاى كهنه و قديمى رفت و در آنجا ساكن شد.اما با اينكه سعى داشت ناشناس بماند، قماربازان شيراز او را يافتند و به سراغش رفتند، ولى اين بار ديگر همه را بى پاسخ گذاشت و قلندرانه بر سر تعهدى كه به ابوعلى سينا داده بود، باقى ماندو باقى عمر را در همان گلخن به عبادت پرداخت.
نقل است كه در آن روزگارامير فارس كه بزرگ مردى صالح بود، فرزندى منحرف داشت كه به تمامى راه هاى انحراف از جمله قمار كشيده شده بود و امير هر قدر او را نصيحت و دلالت مى كرد، سودى نمى بخشيد. سرانجام دست يارى به سوى ليلاج دراز كرد و فرزند را نزد او فرستاد تا ناگوارى عاقبت اين كار را به او نشان دهد. ليلاج اميرزاده را پذيرفت و بى آنكه راه پند و اندرز باز كند از او پرسيد كه چه نوع قمارى مى داند و اميرزاده پاسخ داد كه: «همه نوع» . پس با او به شطرنج پرداخت و با چند حركت او را مات كرد. سپس تخته نرد را جلو كشيد و در يك چشم بر هم زدن او را در ششدر انداخت. آنگاه سه قاپ را در دست گرفت و گفت: «سه پلشت مى خواهى يا نقش، تا همان را بياندازم؟» اميرزاده نقش خواست. پس ليلاج به او گفت: «من اين سه قاپ را در برابر چشمان تو از سوراخ اين سقف به هوا مى اندازم، آنگاه تو بر بام رو و» نقش «را كه خواستى بر بام ببين!»
و چنين كرد. چون امير زاده بر بام رفت و «نقش» را ديد، از شگفتى دهانش باز ماندو بى تابانه از او پرسيد: «تو كه در همه نوع قمار استادى، پس چرا ثروتى ندارى و در گلخن گرمابه اى ساكنى؟»
ليلاج گفت: پسر جان با اينهمه مهارتى كه ديدى خورش من خون جگر است و پوششم خاكستر. اينك اگر خواهى، همه آن را كه مى دانم، تو را بياموزم. اما به ياد داشته باش كه گفته اند:
قمار برد ندارد چرا كه از اول
قمار بازى گفته اند، نى قمار برى... «
با استفاده از سايت آريابوم
===========================================
مطلب ۴
مثل شما
مى گويند» انيشتين «دانشمند پر آوازه روزى براى صرف غذا به رستورانى رفت. وقتى پيشخدمت صورت غذا را آورد،» انيشتين «كه عينكش همراهش نبود، از پيشخدمت خواست كه برايش بخواند.
پيشخدمت با شرمندگى سر در گوش او گذاشت و به آرامى گفت:
ببخشيد آقا، من هم مثل شما بيسوادم.
======================================
مطلب ۵
نه!
آريا آريا پور
زاهد پير سر سجّاده
با سر انگشت نوشت:
بارالها ء هستى؟
نقش قالى فرمود:
تا تو بر جايى،
نه!
========================================
پرسه در وبلاگ ها
و اين بار دستبردى به وبلاگ» از دوشنبه تا تهران «مى زنيم و شعر زيباى زير را از» رستم عجمى «شاعرجوان تاجيكستانى براى شما عزيزان به ارمغان مى آوريم:




غريبى ام را به كوهستان هاى زادگاهم
تنهاى ام را به غروب هاى غبار آلود...
و آرزوهايم را به ابر هاى هميشه در سفر بى باران
مى سپارم.
شايد كه دل سپرده ترين ساكنان اين سر زمين
برايم اشك بريزند.
وطن؛ سرزمينى روان است
كه از چشمان خواهرم شروع ميشود.
وقتى بادهاى عاشق در
كاكل هاى شرقى اش
به آرامش مى رسند.
دريا دريا غمگينم
دريا دريا بى ماهى ام
چون ساحلى تنهاتر
بى پرنده اى حتى!
خورشيد را سنجاق مى كنم
به گيسوان خواهرم....

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   • 
•   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •