Nimrooz
Vol. 18, No. 947, September 7, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۴۷ - جمعه ۱۶ شهريور ۱۳۸۶
محمد عاصمى
آتشى بود اين كمند افكن كزاين صحرا گذشت
ساعدى، از او و درباره او ۳۶۰ صفحه
ناشر: باقر مرتضوى
كلن (آلمان) ۱۳۸۵/۲۰۰۷
004107.jpg
محمد عاصمى
«غلامحسين ساعدى، «گوهر مراد»، به راستى گوهرى بود، مرواريدى بود كه در درياى پرتلاطم ايران. از صدف بيرون آمد و با نيشتر زمان سفته شد و در پيشانى فرهنگ و ادب و هنر ايران درخشيد و شعله ها كشيد و در ميان آن شعله ها سوخت و خيلى هم زود سوخت و چه گوهرهاى گرانسنگ ترى مى توانست از آنچه برجاى گذاشت، برجاى گذارد... و افسوس!....
بى قرارى بى آرام بود. جانى شيفته و ملتهب، روحى سركش و آسمان سا... آتشفشانى جوشان كه آسايش و سكون نداشت... موجى بود كه آسودگى او عدمش بود و زنده به آن بود كه آرام نگيرد و دريغا كه در اوج اعتلاى فكر و ذوق و هنر، آرام گرفت.
به درستى، زندگى را صحنه مى ديد و مردمان را بازيگر صحنه كه هر كدام در نقشى جلوه دارند و خودش گفته بود كه من همه چيز را سينمائى و تئاترى مى بينم و نمايشنامه هاى موفقى كه نوشته است و بر صحنه آمده است، نشانه ى قوت و قدرت اوست در سرزمينى كه از اين نظر هنوز، جلوه و جلائى ندارد.
«چخوف» را دوست مى داشت كه به گمانِ من همزادش بود. او هم مثل چخوف، طبيب بود و او هم مثل چخوف، زواياى جان و جهان انسان ها را مى كاويد و نقش خصال آنان را به صورت داستان و نمايشنامه و فيلمنامه عرضه مى كرد و روانشناسانه عرضه مى كرد و چنين بود كه آنچه را كه مى نوشت بر جان و جهان آدم ها مى نشست...
و حالا مهندس باقر مرتضوى كه يكى از شيفتگان خلق و خو و آثار ساعدى است، مجموعه اى بيرون داده است كه مانند دائرة المعارفى، همه ى جنبه هاى زندگى ساعدى را در برمى گيرد و بسيارى از حرف هاى خود او و حرف هائى را كه درباره ى او زده اند، به نظرها مى رساند.
مجموعه اى به گمان من، كامل با تصويرهاى گويا و دلپذير و اظهارنظرهاى اهل قلم درباره ى ساعدى كه وقتى آن را بخوانيم هم بسيارى از نوشته ها و انديشه هاى او را خوانده ايم و هم آنچه را كه درباره ى او و زندگى او نوشته اند.
اصولاً اين مهندس باقر مرتضوى، نمونه ى اعلاى وفاى دوستى است. كتاب «سياووشان» كه چندى پيش درآورده است، ياد و يادبود رفيقانى است كه در راه آرمان هاى خود جان باخته اند و ديگر نيستند ولى باقر مرتضوى، ياد آنها را زنده نگاه داشته است و اينك كتاب ساعدى كه يادگارى ماندنى از نام او و به نام او خواهد بود. باقر مرتضوى در اين دو كتاب، مظهر زنده و درخشان عواطف دوستانه است كه نمى گذارد ياد آنها از ياد روزگار برود و خوشا و مرحبا به او...
دو بخش كوتاه از حرف هاى ساعدى را از همين كتاب به نمونه مى آوريم:
ساعدى: مى پرسيد چه آسيب ها و صدماتى بر فرهنگ ايران وارد شده است؟... آسيب و صدمات؟.... نه خير، بايد گفت قتل عام، از بين بردن هر نوع تلاشى براى سازندگى و آفرينش. يادتان هست كه درباره علم پزشكى، شيخ پشم الدينى در روزنامه ها فرموده بود كه فقط صد و سيزده نوع بيمارى در دنيا وجود دارد كه در احاديث نبوى براى آنها راه علاجى هست؟ مگر خود خمينى نگفت كه «اقتصاد مال خراست»؟ مگر نگفت ما براى نان و آب و نفت انقلاب نكرده ايم؟ مگر يورش به كتابخانه ها يادتان رفته، يا بستن چاپخانه ها؟ مگر عمامه به سرهاى اسم و رسم دار هم با صراحت به دمكراسى حمله نكردند و نگفتند: «ما هر چه مى كشيم از دست دمكرات ها مى كشيم»؟ يورش به دانشگاه كه يادمان نرفته. الان چهار سال است كه دانشگاهى در كار نيست. شاه با همه قدرت و زور بازو و با كمك كماندوهاى از جان گذشته نمى توانست يك يا دو ماه بيشتر درِ دانشكده اى را ببندد. حال چهار سال است كه دانشگاهى در وطن نيست. آن وقت مى پرسيد صدمات يا آسيب؟
اين يك قتل عام جدى بود. زدودن خرد انسانى و فهم بشرى، كاشتن تيغ خشك ايمان در برهوت، جلوگيرى از رشد دانش و تثبيت سنت هاى عهد بوقى آخوندى، چريدن و خوردن و آداب خلاء را ياد دادن. آداب آموختنى نيست: وقتى زندگى هست، آداب تازه اى جايگزين آداب قديم مى شود. وقتى زندگى را از حركت بازدارند- كه مرگ محض است- بى حركتى آداب نمى خواهد مرده ها هستند كه از آداب زندگى دست مى شويند و مرده شورها هستند كه با مرده همچون تخته پاره اى رفتار مى كنند و به دلخواه دست و پايش را مى بندند. مرده شور اگر با زنده چنين كند، اگر نه تيپا، كه سيلى محكمى خواهد خورد...
و اما چه بايد كرد؟ «چه بايد كرد»هاى فراوانى نوشته اند كه نسخه درمان همه كس و همه جا نبوده است. زنده ها خود ترتيب كار خود را مى دهند. هنوز تلاش و تقلا زياد است. مطمئن باشيد كه هستند فراوان كسانى كه در خفا مى نويسند و مى سرايند، گرچه يك چشم نشسته به اشك و يك چشم نشسته به خون. ولى اين كافى نيست. آنها كه مرده اند، مرده اند، جگرهاى بسيارى كباب شده است. دوران پرستش شهدا گذشته است. از شهيدپرورى بايد چشم پوشيد: به زنده ها بايد پرداخت. زنده هائى هستند كه در قفس هاى سيمانى مقاومت مى كنند و فرياد مى كشند و حافظ زندگى هستند. اين ديگر شعار نيست. ملت ما اين چنين پايدارى مى كند.
و اما آن عده قليلى كه جان به در برده اند، چه به اجبار چه به اختيار. وظيفه اينها خيلى مهم است.

و امّا درباره ى جامعه ى روشنفكران ايران؟!...
دكتر ساعدى- سئوال پر رمز و رازى است و همچنين كلى. اگر روشنفكر را كسى بدانيم كه گرفتار ايدآليسم اخلاقى است، يعنى از نفع شخصى و گروهى و حزبى مى گذرد و همه چيز را براى همگان مى خواهد، اين چنين اشخاصى هميشه دقيقاً يارشاطر مردم بوده اند. اما اگر آن دسته را كه مدام در زد و بند با دار و دسته ها و گروه هاى قدرت طلب بوده اند و مهمتر از همه، به معارضه طلبى هاى خويش بوده اند در نظر گيريم. اينجا دقيقاً بار خاطر مردم بوده اند. بيچاره مردم كه هميشه بايد وصى و قيم داشته باشند! تازه با آن وضع اختناق وحشتناكى كه در ايران بوده، در طول پنجاه سال اخير، به تعداد انگشتان دو دست روشنفكر واقعى در ايران نبوده است. تازه نبايد از ياد برد كه روشنفكر جوياى استقلال فكرى است، جوياى استقلال انديشه است و وظيفه او با يك سرباز يا پزشك فرق مى كند: انجام وظيفه روشنفكر نوع ديگرى است. روشنفكر آرام نمى گيرد، مدام در حال گشودن گره هاى تازه اى است. مدام در حال تغيير است. در حال تعالى است. در حال تكامل است...
روشنفكر چه وظيفه اى دارد؟ راستى اجتماعى يعنى چه؟ سياسى ديگر چه مقوله اى است؟ و فرهنگى هم همينطور. يك روشنفكر اينها را از هم تفكيك نمى كند: يكجا به همه مى پردازد و مدام در انديشه است. پا را از جا نكنده جا پاى ديگرى پيدا مى كند.
در مورد روشنفكران ايرانى زياده از حد ظلم شده است: همه خيال مى كنند كه آنها بايد همه كار مى كردند، همه هم رفتگر بودند. هم متخصص مسائل اقتصادى، هم معلم، هم مبلغ و هم رهبر سياسى، حتى از داخل سلولهاى انفرادى زندان هم گروه هاى چريكى راه مى انداختند. بسيارى از دست رفتگان نامدار را مى شناسيم كه حتى با چند متن معتبر علوم سياسى- اجتماعى آشنا نبودند، ولى خود را به فلان يا بهمان «ايسم» مى بستند: اگر خود نمى بستند، ديگران آنها را چنين معرفى مى كردند. امروزه روز روشنفكران ايرانى را به شدت مى كوبند، هم اين طرفى ها، هم آن طرفى ها: هم طرفداران رژيم، هم مخالفان رژيم. اين موجود بدبخت چه كار كرده است كه اين همه توى سرش مى زنند؟ انگار كه مزدبگير بوده. اين چنين است كه تعهد معنى تحميل پيدا مى كند. روشنفكر ايرانى اگر زير پوشش حزب و سازمانى نبوده، يعنى اگر استقلال فكرى را مى جسته، آدم تنهائى بوده، آدم پاكباخته اى بوده، هر چه داشته در طبق اخلاص گذاشته، تن به چيزى نسپرده، آبروى فقر و قناعت را نبرده. اگر گوشه عزلت نگزيده و پا به ميدان مبارزه گذاشته، هيچوقت پس نكشيده است. شكرالله پاك نژاد نمونه برجسته اى است و ديديد كه چگونه پاى ديوار اعدام سوراخ سوراخش كردند؟ حالا بيائيم و بپرسيم كه آيا پاك نژاد كار خودش را كرده يا نكرده؟ بعد از آن همه سال زندانى بودن و زندان هاى عجيب و غريب را ديدن- از بندرعباس بگيريد تا مشهد- بيرون نيامده باز آمد توى گود. اگر هنوز عده اى فكر مى كنند كه چنان كه شايد و بايد كار خودش را نكرده، تنها چاره اين است كه دوباره از زير خاك بيرونش بكشند و دوباره و سه باره اعدامش كنند!
ولى اگر منظورتان دلالان سياسى و سوادآموختگان آئين و رسوم بندبازى هستند و مبلغ اميد و اميدوارى كاذب و رنگين هستند، بادبادك و بادكنك هاى رنگين هستند و اگر نيك بنگريد و دقيق تر بنگريد، بيشتر به فكر خويشند نه به فكر آن ديار و جماعت بدبختى كه نمى دانند چه كسى راست مى گويد و چه كسى دروغ... بله، روشنفكر پاكباخته ايرانى كه گرفتار ايده آليسم اخلاقى و جوياى استقلال فكرى است، از هر فرقه و جماعتى باشد تا آنجا كه توانسته، يا به قول شما چنان كه باشد و شايد، كوتاهى نكرده ولى بقيه چرا. خودتان بهتر مى دانيد كه تمام آنها به جاى مقاومت تسليم رژيم خمينى شدند و با شعارهاى ميان تهى، همچون «مرگ بر امپرياليسم» بيشتر مبارزان واقعى ضد امپرياليستى را به دست جلادان سپردند و «چنان كه بايد و شايد» بار خاطر مردم شدند با حرف هاى دهان پر كن، در حالى كه زير پاى مردم بيچاره چاه مى كندند، تكيه گاهى هم از باد براى آنها مى ساختند....
از اين نمونه ها و حرف هاى سر راست و بى غبار، در كتاب «ساعدى، از او و درباره او» بسيار مى توان خواند و لذت برد و در انديشه فرو رفت كه چه غفلت زدگانى بوديم ما كه صاحبان اين انديشه ها را، اين گوهرهاى ناياب را مى گرفتيم، به زندان مى انداختيم، مى زديم و زندگى را بر آنان تباه مى كرديم... چرا؟!.... چند نفر در ايران سى ميليونى آن روز، خواننده ى آثار اينها بودند؟!... چند نفر در ايران سى ميليونى آن روز، تماشاگر نمايشنامه هاى اينها بودند؟!... اينها چه خطرى داشتند؟!.... و تازه، آن عدّه ى معدودى كه شيفته ى اين آثار بودند و مى خواندند و لذت مى بردند، تحت تأثير كدام يك از اين نوشته ها، موجب ايجاد انقلاب مى شدند؟.... و اصولاً اهل انقلاب و برخاستن بودند؟!....
آنهائى كه اين كاره بودند، زير منبر آخوندها سينه مى زدند و در اردوگاه هاى دشمنان ايران تيراندازى و خمپاره اندازى مى آموختند و غالباً سواد خواندن و نوشتن هم نداشتند و ما دستشان را كاملاً بازمى گذاشتيم و منبرهاى آنان را آذين مى بستيم!...
اين چه تدبير ناپخته اى بود كه انسان هائى چون ساعدى و به آذين و مسكوب و معدودى چون آنان را آزار دهيم و نگذاريم حرف هاى خود را بزنند و بنويسند؟... اينها چه خطرى براى جامعه ى در حال رشد و رو به رفاه و آسايش مى توانستند داشت كه سنگ را بستيم و سگ را گشاديم كه آمدند و «الله اكبر گويان» سرزمينى را بر باد دادند و صدها سال مملكتى را به عقب راندند و همچنان مى رانند!؟... و آيا از اين تجربه هاى تلخ مكرر تاريخ، فرزندان ما مى آموزند كه اشتباهات، خطاها و خيانت هاى ما را تكرار نكنند؟.... نميدانم!... آرزو دارم كه چنين باشد.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   • 
•   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •