محمد باهرى از نخبگان آن خوب روزگار بود. او از بهترين درس خوانده هاى نسلى بود كه در آن شوق به سازندگى و سربلندى بر تجدد غلبه مى داشت و گرايش به نظم و قانون و كندن از بار منفى بعض سنن دست و پاگير حربه آنها بود.
فضاى سياسى و اجتماعى سال هاى بعد خفت اشغال ايران به دست متفقين محترم و مختار و مجاز هر جوان وطن پرست را به مواعيد يك زيروروئى بر ضد استعمار و به سود آزادى ترغيب مى كرد و باهرى حقوقدان مسلح به علمى بود كه در تركيب و ازدواج با آرمان هاى ميهنى اش امان تحمل نداشت و اين بود كه زودتر از كشف بعض دقايق جهانى در شيراز علم آزاديخواهى برافراشت.
محمد باهرى و فريدون توللى و رسول پرويزى سه ضلع مثلثى شدند حامل بهترين ارزش هاى ادبى و سياسى و تاريخى براى شهرى كه در آن رجال سياسى و معتمدان اجتماعى به حفظ آرامش هميشگى و سكان دارى نظام مشتهر بودند. اگر گفته شود كه در آن سال هاى ۲۳ و ۱۳۲۴ به بعد با كارهاى خود خواب از چشم خوش خفتگان ربودند گزافه نيست. باهرى با سخنرانى ها و سازماندهى ها، توللى با شعر و نثر نو و بليغ و پرويزى با نوشته هائى چون «شلوارهاى وصله دار» در محدوده اى به طول و عرض شيراز و به مدد روزنامه سروش متعلق به آزادمردى بنام عبدالله عفيفى موجى برانگيختند در فرهنگ هنرى و سياسى و چنان شد كه حضرت ملك الشعراى بهار به بهانه نقد و تقريظى بر كتاب فريدون توللى، پرچم شهرت هر سه را چنان برافراشت كه ايران گير شدند.
فضيلت اين سه يار كهن كه دوستى آنها هرگز كمرنگ نشد در قدرت درك دقايق فكر سياسى حقوقى محمد باهرى و درخشش طبع شعر كم نظير فريدون توللى و قلم نرم و موشكاف رسول پرويزى بر سكوى فكرى آزادى طلبى بود.
اين هر سه نه تنها جاى خود را سريعاً در جامعه آنروزى باز كردند بلكه در عين جوانى دست به كارى زدند كه به نظر من «نخستين انشعاب» در حزب توده ايران آن زمان بود كه اساسنامه و مرامنامه اى معتدل داشت و هنوز ارتباط رهبران با برون مرز و پيروى از آرمان هاى ماركس- انگلس كشف اذهان نشده بود.
باهرى در آن زمان بسيار از سرزنش ها به جان خريد ولى ثابت كرد كه در او جوهرى از روشنفكرى و واقع بينى وجود دارد كه در سراسر عمر او را هدايت كرد.
وقتى باهرى از آزادى به بهانه انتخابات دوره چهاردهم مجلس شورايملى بر سر چهارراه خيابان زند شيراز سخن مى راند عوامل مرتجع گروهى از اجامر را مأمور اخلال كردند من در آن حال دانش آموز دوم يا سوم دبيرستان بودم او را ديدم ايستاده بر يك كرسى گرم تفسيرى به زبان ساده از امر آزادى هاى اوليه. ما به سرعت از مدرسه بازمى گشتيم و تا آن زمان سخنران ها را جز بر منبر مساجد و يا بر تريبون تالار سخن مدرسه مان نديده بوديم. لختى بعد ديدم كه جمع را با چماق پراكندند و سر دسته «مردى نازنين و ورزشكارى برآمده از عمق زورخانه هاى شهر بنام س.م.ب.» مى رفت و مى گفت: كارمان را كرديم ولى الحق خوب حرف مى زند...
محمد باهرى زود دريافت كه اين وكالت دادگسترى و آن مايه از دانش كه در دانشگاه تهران گرفته كفاف آرمان هاى او را نمى كند. او به راحتى مى توانست در همان شهر كار كند و ثروت اندوزد در حرفه وكالت. چرا كه با همه جوانى معتمدان و فئودال هاى شهر مهارت او را در امور حقوقى تصديق كردند. ولى او با كنجكاوى و عطش راهى فرانسه شد تا ابعاد حركات اجتماعى و سياسى دنياى بعد جنگ جهانى دوم را دريابد. در پاريس ادامه تحصيل داد و در عمق مسائل غور كرد و از قضا او را در اوائل سال ۱۹۵۱ ديدم كه با حوصله براى جوانان دانشجو حرف مى زد. كشف او در انحرافات چپ ايران امرى قديم بود ولى تلاش او براى اقناع دانشجويان شهرى مثل پاريس كه در هر قدم روشنفكرى بنام مجذوب ماركس و لنين و استالين و مائو دكه داشتند به هدر مى رفت و آن روزها روزگارى بود كه ريموند آرون بدو بورژوازده و سارتر به مدد اگزيستانسياليسم خود محبوب جوانان و روشنفكران بود و پابلو نرودا مى سرود كه «لبخند استالين ضامن صلح جهان است» و آندره ژيد به سبب «بازگشت از شوروى» مورد سرزنش بود و انشعابيون حزب توده ايران كه به درستى از مسكو بريده بودند جلب تيتو و حامل نيروى سوم مى بودند ولى ملى شدن نفت هم افق تازه اى در سياست ايران ايجاد كرده بود كه مملكت متأثر از آن بود.
باهرى مردى نبود كه دانشگاه را قربان ديوان كند. او نه تنها استادى مبرز شد بلكه دانشگاه را به ديوان تزريق مى كرد و اين كار آسانى نبود. لازم بود شخص بداند و دربار و ديوار را بشناسد، بلند طبع و منيع باشد و جاهمندى راد ر گرو حلم و عقل و قانون نهد تا بتواند به سالى اندك توفيقى به دست آرد و اوج شعور قانونى محمد باهرى در وزارت دادگسترى اش به هنگام شورش ۱۳۴۲ نمودار شد.
از آن نسل خوب درس خوانده و متين و خدمت گذار ميهن و سربلند كه هرگز وطن را در شاه نديد و شاه را در وطن ديد هنوز خاطره ها پر است و مردم به شهادت همه نوشته هاى بعد از انقلاب هرگز حساب زراندوزان را با حساب روشنگران پر تلاش و مبارزان درون نظام اشتباه نكرده اند.
محمد باهرى كم مى گفت، كم مى نوشت. بسيار كار مى كرد و هميشه طرحى در آستين داشت. گفتم كم مى نوشت و بگويم كه در نوشتن اسلوبى داشت كه صلابت ادبى از آن مى باريد و نمونه آخرين همان مقاله جوابيه اى است كه در غربت خطاب به جناب جمشيد آموزگار نوشت نه از باب محتوى و محتوى بلكه از باب اسلوب نگاشتن.
آنچه پيوسته از بابت آن تأسف است اين است كه در سال هاى اوج حزب ايران نوين و حضيض حزب مردم چگونه شد كه حزب مردم از باهرى بهره نجست؟ زيرا اگر حزب مردم واقعاً رقيب ايران نوين مى شد ما به تعادل سياسى ديگرى مى رسيديم. «نك، شاهد زمان- نگارنده».
در جريان بررسى هاى سياسى اجتماعى و اقتصادى «گروه بررسى مسائل ايران» در كنگره اى وسيع كميسيونى به جهت تدفيق در چگونگى حزب رستاخيز ايجاد شد و بعدها نتايج آن در راستاى انكار دكتر محمد باهرى عمل شد. حرف اصلى اين بود كه نخست وزير نبايد دبيركل حزب باشد. نه شادروان هويدا و نه جناب جمشيد آموزگار اين تدبير را نپذيرفتند. اما باهرى در فرصتى بين اين دو موفق شد نخست وزيرى را از دبيركلى جدا و سوا كند و اين كار مهمى بود كه درك نشد و باهرى با عزت كنار كشيد.
باهرى استادى بود عميق و گنجينه اى بود از دقايق حقوقى و ظرايف كار دادگسترى. ولى وقتى مأمور ارزشيابى دانشگاه ها شد ظرف دو سه سال نشان داد محققى است راست رو و دورانديش كه دانشگاه را تزريق ديوان مى كند و نه قربانى آن. (نك، همان جا).
در دولت شريف امامى قضيه به آتش كشاندن سينماى آبادان را بسيار خوب رسيد. افسوس كه همگرائى در نيروهاى نظام لق شده بود و اين تزلزل از آنجا شروع شد كه توازى قدرت سياسى و چند سرى و جداسرى ها رخ داد و باهرى را ديدم كه خون مى خورد و دم نمى زد مگر بر سبيل ضرورت.
مردى كه در جوانى ارتجاع را در شهر خود شكست داد و البته نه به تنهائى زيرا به موازات او و نه در جبهه او ديگرانى هم از نسل او همين كار را كردند مثل شادروان استاد دكتر مهدى حميدى اينك مى ديد مغلوب همان ارتجاع است و سرنوشت نسل او بود.
از باهرى دو صفت در ضمير معاشران او بجاست. فروتنى و وفاى به عهد و در زندگى او نيروئى نهان بود كه از درون شراره مى كشيد و ابداً تظاهرى به برون نداشت. آن نيرو همسر بزرگوار و موقع سنج او بود كه هرگز جلوه اى جز مهر از او ساطع نشد.
من اين مرد دانشمند و اين سياستمدار پر وقار را در اوضاع و احوال مختلف ديدم. دو بار از او از نامرادى ها شنيدم ولى هميشه در اوج روشنفكر پرسه مى زد. هميشه خود بود. ياد او را در خاطراتم آورده ام ولى در فرصتى بايد به او و همگنان او بازآيم.
باوركردنى است: كه همسر او مهلت نداد عرض تسليت كنم او به من تسليت گفت و چنين است وزن و فهم وقار، كه اصل رفتارى آن شادروان بود.
كاظم وديعى