من اعتراضى با اين تصميم نكردم... . رضا و جمال مهياى حركت شدند، چوبدستى خود را برداشتند و به طرف در رفتند ولى در همين موقع پيرزن كه ساعتى پيش بيرون رفته بود از در وارد شد و با صداى نازك و لرزان خود گفت:
- اوه! باز هم غوغاى اين اتاق شروع شده است!؟ مشتى ها،! صفر كلات به اين زودى نخواهد آمد، مهمان كل رحيم سه دست است شايد بعد از نصف شب بيايد.
شما پى كارتان برويد و فردا شب بيائيد... . راستى چه خوب كرديد چراغ را خاموش كرديد! ... زود باشيد برويد.
جمال فكرى كرد و گفت: مادر جان، ما دو نفر ميرويم اين رفيقمان اينجا مى ماند، زيرا ما پول فراوانى براى صفر كلات آورده ايم و پيغامى هم داريم كه امشب بايد به او برسد. اعتبار ندارد... سر كوره ها ممكن است به ما حمله كنند و پول ها را بگيرند.
به علاوه صفر كلات هم اگر امشب پيغام به او نرسد عصبانى خواهد شد...
پيرزن قدرى ساكت و متفكر ماند و سپس گفت:
-عيبى ندارد، يك نفر بماند ولى بايد خيلى احتياط كند، هر چه ديد نديده بگيرد و دخالت در هيچ چيز نكند وگرنه زنده از اينجا بيرون نخواهد رفت...
رضا و جمال بيرون رفتند و من بر جاى ماندم، با مختصر اصرار بر جلوگيرى پيرزن غلبه كردم، با موافقت او چشم به پنجره سيمى چسباندم و به تماشاى اتاق مجاور پرداختم.
رفقا در ميان نقب با عربده جوئى و مست بازى از مردان بدقيافه و زن هاى مست و كثيف كه مى آمدند و مى رفتند گذشتند.
در راه جمال آهسته به رضا گفت: چه خوب بود اگر مى توانستيم شر (سوتى) را بكنيم... گمان مى كنم در سر پيچ نقب يا در بيرون آن و يا در اولين اتاق خيابان باشد...
- برويم تا ببينيم...
چون به آخر نقب رسيدند در مقابل اولين اتاق نقب كه درگاه بلندى داشت و درون آن تاريك بود ايستاد.
كسى در آنجا نبود.
جمال با صداى آهسته گفت: قدرى در كنار اين درگاه منتظر باشيم شايد بتوانيم سوتى را پيدا كنيم اگر او را ديديم تو او را به صحبت بگير شايد بتوانى به بهانه دادن پيغامى از طرف ميرغضب بيرونش برى، در خارج نقب من كه آهسته خود را به شما خواهم رساند يك ضربت محكم با پاشنه ششلول يا با چوب دستى به وسط كله اش خواهم زد... گمان ميكنم بتوانيم دست و پاى او را با شال محكم ببنديم و شرش را موقتاً دفع كنيم.
ولى در همين موقع ناگهان صداى خفيفى شنيده شد بيفاصله طنابى بگردن هر دو كه در ميان در گاه اتاق اول ايستاده بودند پيچيد، هر دو به عقب كشيده شدند و از پشت به وسط اتاق در غلطيدند.
موجودى سياه و درشت هيكل در وسط تاريكى به هر دو حمله كرد.
هر زانوى خود را به سينه يكى از آن دو فشار داد، با هر دست دهان يكى را گرفت و آهسته گفت: لوطى پسرها، من سوتى هستم!
زد وخورد در گرفت.
رضا و جمال صلاح ندانستند صدائى بر آورند، فقط ميكوشيدند ششلول هاى خود را به دست آورند و سوتى را با تهديد دستگير كنند ولى سوتى كه گويا چشمش در تاريكى مى ديد به زير دست رضا كه موفق شده بود ششلول خود را بدست گيرد زد.
ششلول بگوشه اى افتاد و يك مشت سوتى كه به وسط سر رضا خورد او را بى حركت ساخت... ولى جمال از جا جست، زد و جورد كنان از در اتاق بيرون آمد.
در مقابل درگاه از يك لحظه فرصت استفاده كرد و لگدى به سينه سوتى كوفت كه وى را در وسط اتاق سرنگون كرد و خود بى آنكه فرصت را از دست بگذارد و نگرانى از سرنوشت رضا به خود راه دهد دوان دوان نقب را به پايان رساند، از دهانه آن بيرون رفت و بى اعتناء به آيندگان و روندگان بدويدن پرداخت.
چند دقيقه بعد از دروازه حضرت عبدالعظيم وارد شهر شد.
تا گار ماشين نيز دويد، از آنجا بدون درشكه اى جست و گفت:
بيرون دروازه دوشان تپه... . خيلى... تند... و فوراً يك اسكناس يك تومانى در دستش گذاشت و گفت: تند برو، باز هم خواهم داد.
در شكه چى كه از ديدن سروريش و لباس لات وار جمال ناراضى مى نمود چون يك تومان را ديد با ذوق و مسرت از جا جست و اسب ها از ضربت شلاق و صداى سوت درشكه چى پر در آوردند.
يك ربع ساعت بعد درشكه از دروازه بيرون رفت و چيزى نگذشت كه پس از عبور از جاده اى سنگلاخ صد قدم دورتر از عمارت سفيدى كه در تاريكى نمايان بود ايستاد.