|
تهيه و تنظيم پژواك
لابلاى متون
به ياد استاد سخن دكتر پرويز ناتل خانلرى مرد ۲۵۰۰ ساله!
و دردسرهاى سانسور از زبان آن زنده ياد و اين كه «انجمن قلم» چگونه تأسيس شد؟ (بخش دوم)
به انگيزه هفدهمين سالگرد خاموشى استاد (اول شهريور ۱۳۶۹)
در شماره پيش به نقل بخشى از خاطرات استاد فقيد خانلرى زير عنوان «دام بدنامى» كه طى آن ضمناً از گرفتارى هاى ناشى از سانسور در راه انتشار مجله پر بار سخن ياد كرده بود به نقل از كتاب «قافله سالار سخن» پرداختيم و اينك به دنباله مطلب مى پردازيم:
«... به جز وزارت اطلاعات و ساواك، دستگاه هاى ديگر هم در اين استبداد و سانسور تا آنجا كه دستشان مى رسيد شركت مى كردند. در قسمت نقد هنرى از ابتداى تأسيس جشن هنر شيراز مقالات انتقادآميزى به قلم همكار ما هوشنگ طاهرى در مجله چاپ مى شد. اما اين انتقادات كه مبتنى بر اطلاع كافى در امور هنرى بود مطبوع طبع گردانندگان آن دستگاه نبود. آقاى رضا قطبى و فرخ غفارى نمى توانستند تحمل كنند كه كسى به كارشان ايرادى بگيرد. بنابراين در دو سه سال آخر، خبرنگار مجله يعنى همان آقاى طاهرى را ديگر دعوت نكردند و حتى حاضر نشدند كه اجازه بدهند به خرج مجله با خرج خودش در آن مراسم شلم شوربا كه راه انداخته بودند شركت كند.
سانسور كتاب هم روزبروز سخت تر مى شد. جمال ميرصادقى يك مجموعه از داستان هاى كوتاه چاپ كرده بود كه بيشتر آنها در «سخن» قبلاً انتشار يافته بود. اسم اين مجموعه را «هراس» گذاشته بود. گفتند در كشور شاهنشاهى هراس معنى ندارد و بايد اسم كتاب را عوض كنند! مدت ها كتاب چاپ شده در انبار باقى مانده و اجازه انتشار آن صادر نشده بود. گفتند در حدود هفتصد كتاب چاپ شده در توقيف است. توقيف بعضى ها به علت مضمون آن و بعضى ديگر به علت اسم مؤلف بود. جعفرى مدير انتشارات اميركبير به من گفت كه كتاب راجع به تأتر تأليف عبدالحسين نوشين دوازده بار چاپ شده بود، اما براى چاپ بعد جلوى آن را گرفته بودند كه اسم نوشين نبايد بيايد! آخر قبول كرده بودند كه چاپ آخر همان كتاب با اسم مجهول ديگرى منتشر شود. نويسندگان و روشنفكران به ستوه آمده بودند. مؤسسه اى به نام «اتحاديه نويسندگان» تشكيل شده بود اما دولت آن را نپذيرفته و اجازه تأسيس آن را نداده بود. دولتيان و ساواك با توجه به نفرت و طغيانى كه گروه نويسندگان و روشنفكران نسبت به اين وضع اظهار مى كردند در صدد چاره جوئى برآمده بودند و چند طرح تهيه مى ديدند كه در غالب آنها مى خواستند پاى مرا به ميان بكشند. يكى از اين طرح ها اين بود كه يك اتحاديه نويسندگان مورد اعتماد خودشان درست كنند تا براى تبليغات در خارج به كار بيايد.
از چند سال پيش زين العابدين رهنما يك «انجمن قلم» راه انداخته بود كه شعبه اى از يك اتحاديه بين المللى به اين نام بود. اين انجمن را من مى شناختم و حتى از بيست سال پيش از آن تاريخ نمايندگان آن با من در اين باب گفتگو كرده و توصيه كرده بودند كه من در تأسيس آن پيشقدم شوم. من با تحقيقاتى كه كردم دريافتم كه اين مؤسسه جنبه سياسى دارد و بسيارى از كشورها عضويت در آن را نپذيرفته اند. به اين سبب خودم را كنار كشيدم و از قبول آن خوددارى كردم.
اما «انجمن قلم» رهنما تنها شامل چند شاعر وامانده و چند كاسه ليس مدعى ادبيات بود كه هفته اى يكبار در خانه رهنما جمع مى شدند چاى مى خوردند و احياناً شعرى مى خواندند و خطابه اى ايراد مى كردند. روى هم رفته يك نويسنده و شاعر معتبر به آنجا رفت و آمد نمى كرد و تبديل شده بود به مجمع عده معدودى هم پالكى هاى رهنما.
در دنبال فكر تأسيس اتحاديه نويسندگان اول به سراغ او رفتند و دريافتند كه در آن تنور نانى نمى شود پخت. پس به فكر اين افتادند كه «انجمن قلم» را به اصطلاح خودشان تجديد سازمان كنند. رهنما را وادار به استعفا كردند و موقتاً سيدحسين نصر را به جاى او نشاندند. به اين طريق در واقع يك دوره انتقالى درست كردند، زيرا مى دانستند كه سيدحسين نصر شخصيتى ندارد كه بتواند از عهده اين كار برآيد. پس به فكر استفاده از من افتادند. حسين نصر به ديدن من آمد و چرب زبانى بسيار كرد و خواهش كرد كه رياست انجمن قلم را بپذيرم. من براى آن كه خوب به نقشه ساواك و دولت پى ببرم اين كار را به بعد موكول كردم. ضمناً گفتم كه با اين همه شغل و كار مجال آن را ندارم كه كار ديگرى هم بر آنها بيافزايم.
بعد اميرعباس هويدا تلفن كرد و مرا به ناهار دعوت كرد كه ضمناً مى گفت مى خواهد درباره امر مهمى با من مشورت كند. چند روزى سردوانيدم. آخر يك روز به ديدنش رفتم. موضوع را طرح كرد كه مى خواهد من رياست انجمن قلم را برعهده بگيرم و آن را به يك اتحاديه وسيع روشنفكران و نويسندگان بدل كنم و وعده داد كه اعتبار كافى در اختيارم بگذارد تا باشگاه آبرومندى برپا كنم و طورى بشود كه همه نويسندگان در آنجا جمع بشوند و بسيار وعده هاى ديگر.
پس از آن كه حرف هايش تمام شد من گفتم كه: انجمن قلم دكان ورشكسته اى است و جز چند كور و كچل در آنجا جمع نمى شوند و نمى توان بار ديگر به آن رونقى داد و من هم آنقدر كار دارم كه ابداً فرصت يك كار اضافى برايم نمى ماند. بنابراين از اداره چنين مجمعى به هر اسم و عنوان كه باشد معذرت مى خواهم. باز اصرار كرد و وعده ها داد و تعارف و چرب زبانى كرد و من همان حرف را تكرار كردم. آخر مأيوس شد و گفت: البته اجبارى در كار نيست، اگر نمى خواهيد فكر ديگرى مى كنيم و من به اين طريق از دامى كه برايم گسترده بودند جَستَم.
دام ديگر كه براى من گستردند اين بود كه روزى آقاى پهلبد به من تلفن كرد كه مطلب مهمى دارد و مى خواهد با من درباره آن صحبت كند. وقتى معين كرديم و در دفتر من با هم ملاقاتى كرديم. گفت كه هفتصد جلد كتاب چاپ شده و منتظر اجازه انتشار است، اما دستگاه نگارش وزارت فرهنگ و هنر هنوز اجازه نداده و اين امر موجب نارضايتى مؤلفان شده و تبليغاتى بر ضد اين روش مى كنند. تصميم گرفته شده است كه نظارت بر اين امر را به فرهنگستان واگذار كنند كه صلاحيت دارد تا از ميان اين كتب آنچه را سودمند مى داند و جنبه «خلاقيت» آنها را تصديق مى كند اجازه انتشار بدهد. پهلبد كلمه «خلاقيت» را چند بار تكرار كرد و ضمناً گفت كه اين طرح را او نكشيده بلكه دستگاه هاى ديگر (يعنى ساواك) آن را ابتكار كرده و به عرض رسانده و تصويب شده است و اين نكته را نيز مكرر كرد.
ضمناً گفت كه هر قدر اعتبار بخواهيد براى دستمزد همكاران در اختيار شما گذاشته مى شود و مطلقاً مى توانيد به هر طريق كه بخواهيد از آن استفاده كنيد. در موقع خداحافظى هم گفت كه اين كار موجب نيكنامى شما خواهد شد و عده اى كه كتابشان آزاد مى شود ممنون شما خواهند بود. گفتم فعلاً نمى توانم اين طرح را رد و يا قبول كنم. خواهش كردم كه به من بنويسند تا با فرصت و دقت بيشترى موضوع را مطالعه كنم.
چند روز بعد نامه وزارت فرهنگ و هنر رسيد به اين مضمون كه اجازه و اختيار انتشار كتاب يا عدم جواز آن برعهده فرهنگستان ادب و هنر گذاشته مى شود. من دو سه روز تأمل كردم. دريافتم كه با اين تدبير مى خواهند مسئوليت سانسور كتاب ها را برعهده من بگذارند. از يك طرف هر كتابى را كه من اجازه بدهم ساواك (با آن سابقه دشمنى كه با من دارد) دستاويز كند و اطلاعيه اى بسازد و به شرف عرض برساند كه فلانى چنين كتابى را اجازه انتشار داده است. از طرف ديگر اگر اجازه انتشار كتابى طول بكشد همه از چشم من خواهند ديد و خلاصه آن كه مرا «سانسورچى» لقب خواهند داد. با سوابقى كه من از دستگاه سانسور داشتم و نمونه هائى از آن را ذكر كردم معلوم نبود كه چه مطالبى مجاز و كدام ها غير مجاز شمرده خواهد شد. هر چه بيشتر در اين امر تعمق كردم بيشتر پى بردم كه اين طرح دامى است كه براى من گسترده اند تا همه كاسه كوزه سانسور كتاب را بر سر من بشكنند. از طرف ديگر دستگاه هاى امنيتى ساواك طراح اين نقشه بودند و به قول پهلبد «به شرف عرض هم رسانيده بودند»، يعنى فرمان ملوكانه است و چاره اى جز قبول آن نيست. آخر تصميم گرفتم كه اين قلاده را از گردن خود باز كنم. مضحك بود كه من تصدى رياست فرهنگستان و همه زحمت هاى آن را مجاناً بپذيرم و انجام بدهم و آن وقت چنين مسئوليت بدنام كننده اى هم به من تحميل شود. پس از چند روز نامه مفصلى در جواب آقاى پهلبد نوشتم حاكى از اين كه من به سبب كثرت كار مجال آن را ندارم كه شغل يا مسئوليت ديگرى را قبول كنم و همكاران فرهنگستان هم هيچكدام اهل اينگونه كارها نيستند بنابراين اگر تصور مى كنند كه اين كار قطعاً بايد به توسط فرهنگستان انجام بگيرد من به موجب همين نامه از رياست و عضويت فرهنگستان ادب و هنر استعفاء مى دهم.
نامه را به طور محرمانه فرستادم و پيش نويس آن را هم نزد خود نگه داشتم چند روز بعد باز پهلبد تلفن كرد و بسيار گله كرد كه چرا اول نگفتيد كه اين كار را نمى پذيريد. گفتم: من از اول يادآورى كردم كه خيلى كار دارم و مجالى براى كار اضافى برايم باقى نمى ماند. گفت: به هر حال خوب بود كه نمى نوشتيد. اما حالا ديگر گذشته و آن طرح موقوف شده است.»
(برگرفته از كتاب «قافله سالارسخن» مجموعه مقالات و خاطرات تأليف زنده ياد على اكبر سعيدى سيرجانى).
|