|
مولانا جلال الدين محمد بلخى (مولوى)
پليدى
|
|
|
|
مولانا جلال الدين محمد بلخى (مولوى)
خنك آن دم
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
مولانا جلال الدين محمد بلخى (مولوى)
پليدى
گر پليدان اين پليدى ها كنند
ابرها بر پاك كردن مى تنند
ور جهانى پر شود از خار و خس
آتشى محسوس كند در يك نفس
گر چه ما را زهر افشان مى كنند
ورچه تلخنامان پريشان مى كنند
نحل ها بر كوه و كندو و شجر
مى نهند از شهد انبار شكر
زهرها هر چند زهرى مى كنند
زودتر ياقاتشان بر مى كنند
اين جهان جنگ است چون كل بنگرى
ذره ذره همچو دين با كافرى
آن يكى ذره همى پرد به چپ
وان دگرسوى يمين اندر طلب
ذره اى بالا و آن ديگر نگون
جنگ فعليشان ببين اندر ركون
جنگ فعلى هست از جنگ نهان
زين تخالف آن تخالف را بدان
اين جهان زين جنگ قائم مى بود
در عناصر در نگر تا حل شود
|
|
|
|
|
مولانا جلال الدين محمد بلخى (مولوى)
خنك آن دم
خنك آن دم كه نشينيم در ايوان من و تو
به دو نقش و به دو صورت، به يكى جان من و تو
اختران فلك آيند به نظاره ما
مه و خور را بنمائيم بديشان من و تو
طوطيان فلكى جمله شكر خواره شوند
در زمانى كه بخنديم بدينسان من و تو
رنگ باغ و دم مرغان بدهد آب حيات
آن زمانى كه در آئيم به بستان من و تو
من و تو بى من و تو جمع شويم از سر ذوق
خوش و فارغ زخرافات پريشان من و تو
اين عجب تر كه من و تو به يكى نقش اينجا
هم در اين دم به عراقيم و خراسان من و تو
|
|
|
|
|
صادق سرمد
سليمانى نگين
ما نه پيراهن پى تشريف تن پوشيده ايم
ما كفن از بهر پيكار وطن پوشيده ايم
تن رها كرديم تا پيراهن از سر واكنيم
تا به راه خدمت ميهن كفن پوشيده ايم
فاش مى گوئيم تا دشمن نپندارد كه ما
روى معنى را به لفاف سخن پوشيده ايم
خصم اگر بسته است تير از تركش افراسياب
ما به تن جوشن ز خون تهمتن پوشيده ايم
جامه نو دولتان كهنه است پيش ما كه ما
رخت نو بر تن ز تاريخ كهن پوشيده ايم
تا نيفتد چشم نامحرم به روى بزم ما
ما سر پيمانه ز آن پيمان شكن پوشيده ايم
تا نظرگاه وطن بيگانه را منظور گشت
ما نظر از منظر و چشم و چمن پوشيده ايم
كان نفت ماست سرمد آن سليمانى نگين
كش گهر از دستبرد اهرمن پوشيده ايم
|
|
|
|
|
شيخ الرئيس افسر (محمدرضا ميرزا)
تا چند....
تا چند از ستمكار بايد ستم كشيدن
اى نيم كشته برخيز تا كى به خون تپيدن
تا خون ما بود گرم شايد كه چاره سازيم
اى مرغ جان بپرهيز از زودتر پريدن
با هم دهند اگر دست هر جا ستمكشى است
از چنگ هر ستمكار آسان توان رهيدن
گر پشه ايم يا مور با اتفاق بتوان
پيل دمان فكندن شير ژيان دريدن
هر جا كه نيست مظلوم ظالم نپروراند
از ما ستمكشان است اين ظالم آفريدن
هر كس كند اگر كار چندان كه قسمت اوست
مردم همه توانند آسوده آرميدن
|
|
|
|
|
احمد اشترى (يكتا)
حكم تسليم (مطايبه)
كشيشى را شنيدم در كليسا
سخن مى گفت از احكام عيسى
كسى تان گر زند سيلى به رخسار
مى آشوبيد بر وى هيچ زنهار
اگر بر راست زد چپ پيش آريد
و گر چپ، راست را نزديكش آريد
زجا برخاست ماهى عنبرين موى
گشود از يكدگر لعل سخنگوى
كه بهر سيلى اين حكم مبين است
و يا در بوسه هم حكم اين چنين است
|
|
|
|
|
حسين پژمان بختيارى
اميد دراز
ديوانه اميد تو عاقل شدنى نيست
از دل هوس وصل تو زايل شدنى نيست
برگردن جان رشته زلف تو فكندن
اميد درازى است كه حاصل شدنى نيست
ديدم ز تو لطفى به شب دوش كه هرگز
از خاطرم آن خاطره زايل شدنى نيست
بيهوده چه كوشم كه تو بيرون شوى از دل
سوداى تمناى تو از دل شدنى نيست
|
|
|
|
|
ناظر كازرونى
مفتاح خزاين سعادت
با نفس جهاد كن شجاعت اين است
بر خويش امير شو امارت اين است
انگشت به حرف عيب مردم مگذار
مفتاح خزاين سعادت اين است
|
|
|
|
|
هوشنگ ابتهاج (سايه)
دولت بيدار
گر چشم دل بر آن مه آئينه رو كنى
سير جهان در آينه روى او كنى
خاك سيه مباش كه كس بر نگيردت
آئينه شو كه خدمت آن ماهرو كنى
جان تو جلوه گاه جمال آنگهى شود
كائينه اش به اشك صفا شستشو كنى
خواب و خيال من همه با ياد روى تست
تا كى، به من چو دولت بيدار رو كنى
دل بسته ام به باد ببوى شبى كه زلف
بگشائى و مشام مرا مشكبو كنى
خون ميچكد ز ناله بلبل در اين چمن
فرياد از تو گل كه بهر خار خو كنى
كوته نظر مباش و از او غير او مخواه
همت بلند دار اگر آرزو كنى
درمان درد عشق صبورى بود ولى
با من چرا حكايت سنگ و سبو كنى
اينجاست يار گمشده گرد جهان مگرد
خود را به جوى «سايه» اگر جستجو كنى
|
|
|
|