*سفرنامه نويسى، در همه جاى دنيا از دلپذيرترين كارهاى نوشتارى به شمار مى رود. اگر چه بخش بزرگى از محتواى سفرنامه ها غالباً به خاطرات شخصى نويسنده مربوط مى شود- و البته ما را در شناخت روحيات او يارى مى رساند- ولى از خلال همين خاطرات- ديده ها و شنيده ها- آدمى با تاريخ و جغرافيا و فرهنگ و خلق و خوى مردم سرزمين هاى ديگر نيز آشنائى پيدا مى كند. در مغرب زمين سفرنامه هائى كه گزارش ديدار از سرزمين هاى شرقى است، به خاطر رمز و رازى كه در آنهاست- و يا چنين گمان مى رود- جاذبه بيشترى پيدا مى كند. جالب است كه ما شرقيان نيز سخت مشتاقيم گزارش سياحان غربى را از سرزمين هاى خودمان بخوانيم، هم از اين روى شايد كه سرزمين خودمان را هم درست نمى شناسيم و هم براى آن كه مى خواهيم داورى بيگانگان، به ويژه غربيان، را درباره خودمان بدانيم. به دليل همين اشتياق و كنجكاوى است كه بخش بزرگى از سفرنامه هاى غربيان به زبان هاى شرقى، از جمله به فارسى، برگردانده شده و غالباً به چاپ هاى بالا رسيده است.
-سفرنامه نويسان جدى را عمدتاً به سه گروه مى توان تقسيم كرد: بازرگانان، مأموران سياسى و پژوهشگران فرهنگى. ايران ما از قرن ها پيش، از ديدار هر سه گروه برخوردار بوده، به آنها در رسيدن به هدف هايشان يارى رسانيده و البته خود را هم به يارى آنها «بهتر» به جهانيان شناسانيده است. اين كه مى گوئيم «بهتر»، منظورمان «دقيق»تر است نه «والاتر»! آنچه «خوب» گفته اند درباره فرهنگ گذشته ماست و وقتى به زمان حال رسيده اند. غالباً رفتار و كردار اجتماعى ما را نكوهش كرده اند. گاه البته جامعه خود را فراموش كرده اند و در مورد ما مته را به خشخاش گذاشته اند. به هر حال مجموعه داورى ها مى تواند براى ما آينده ساز باشد. بايد آنها را با دقت شنيد و خواند و كلاه خود را قاضى كرد. آنچه را كه پَرت است، به دور ريخت و آنچه را كه درست است، پذيرفت...
*اين ها را گفتيم تا برسيم به سفرنامه كوچكى كه يك نويسنده جوان سوئدى، پس از سفر به ايران، در سال ،۱۹۵۹ انتشار داده و حالا پس از ۴۸ سال از سوى «فرخنده نيكو» و «ناصر زراعتى» به فارسى برگردانده شده است.
-سفرنامه نويس، كه «ويلى شيرك لوند» نام دارد، در سال ۱۹۲۱ در هلسينكى، در خانواده اى فنلاندى، سوئدى زاده شده و بعد به تابعيت سوئد درآمده است. «ويلى» در فلسفه و رياضيات و زبان تحصيلكرده و زبان هاى چينى و روسى و فارسى را در دانشكده زبان هاى شرقى در شهر اوپسالا آموخته است. در كارنامه ادبى او همه جور كارى پيدا مى شود: رمان، داستان كوتاه، نمايشنامه، سفرنامه. كتاب هايش غالباً به زبان هاى فرانسه و آلمانى و فنلاندى ترجمه شده است.
ناقدان- به گفته مترجمان سفرنامه- ويلى شيرك لوند را از «مهمترين نويسندگان معاصر سوئد» به شمار مى آورند و نثرش را يكى از زيباترين، غنى ترين و دقيق ترين نثرهاى موجود در زبان سوئدى، مى دانند.
-شيرك لوند دو سفرنامه دارد، يكى حاصل سفر به يونان و ديگرى بازتاب سفر به ايران با عنوان «به سوى طبس» اين سفرنامه ها به شيوه سنتى سفرنامه نويسى، نوشته نشده است. در آنها انديشه هاى كنايه آميز و چند وجهى، با نثرى موجز و شاعرانه به هم پيوند مى خورد. «به سوى طبس» ساختارى كلاژگونه دارد و «تكه هاى كنار هم چيده شده الزاماً از ترتيب زمانى و نظم منطقى رويدادها پيروى نمى كند.» نويسنده، «از انديشه اى به انديشه ديگر مى رود و «هر آن چه را مى بيند و تجربه مى كند، از صافى ذهن خود عبور مى دهد و با دنياى درونى خود مى آميزد.»
مترجمان در مقدمه خود مى افزايند: «به سوى طبس، سفرى است همزمان در سطح و ژرفاى زندگى». نويسنده «رشته هاى ظريف و نامرئى تداعى معانى را در ذهن خود با واقعيت هاى اطراف، چون تاروپودى به هم مى بافد و «متنى در نهايت ظرافت و ايجاز پديد مى آورد» و بعد به اين نكته اشاره مى كنند كه «به سوى طبس» يك كار سرگرم كننده نيست.» بايد آن را بارها خواند و «بر جمله ها و بندها و بخش هايش تأمل و انديشه كرد.»
-اين را هم ما بگوئيم كه بخش ها و بندهاى «به سوى طبس» عنوان ندارد هر بخش را كه شروع مى كنيم به خواندن، از محتواى متن درمى يابيم كه نويسنده در كجاى ايران قدم گذاشته است!
*
گذر از «اَرَس»
*«ويلى شيرك لوند» به نظر مى رسد كه از ناحيه قفقاز، اتحاد شوروى سابق، به سوى ايران رفته است. پس در آغاز به قفقاز مى انديشد و به ياد شاعر و نويسنده معروف روس «لِرمانتف» مى افتد كه در ۲۷ سالگى به سبب زخمى كه در دوئل برداشت، درگذشت:
-«قفقاز، قفقاز لرمانتف/ كوه هاى عريان با قله هاى درخشان از برف/ ... صداى گلوله كه در دره مى پيچد/ سبيل ها و خنجرها، رود وحشى مى خروشد و خون جارى از قلب... سرد مى شود...»
از قفقاز، ياد جنگ هاى ايران و روس به ذهن نويسنده مى آيد كه در همين منطقه روى داد و «پس از شكست سرنوشت ساز ايرانيان در سال ،۱۸۲۷ خط مرزى روسيه با ايران، در امتداد رود «ارس» كشيده شد.»
و اما «ارس»، «رگ هستى بخش دره» كه آدميان را به دور خود گرد آورده بود و در امتدادش آبادى ها روئيده بود...» اكنون هيچ گوسفندى براى نوشيدن آب به كنارش نمى آيد. هيچكس از جريان پر خروش آن عبور نمى كند.... به عبث مى غلطد رودخانه، زير تابش خورشيد و در امتداد سيم خاردار و برج نگهبانى...»!
*
-نويسنده از باكو با قطار به «جلفا» مى رسد. با آن كه يك صبح زمستانى است، دره بى برف و پر از شكوفه هاى بادام است. پلى بر روى ارس بنا شده كه يك سويش روسيه است و سوى ديگرش ايران. پلى كه مردمان در زندگى فقط يكبار از روى آن مى گذرند و برگشتى در كار نيست!... پس از جنگ جهانى دوم گروهى بى شمار از ارمنيان ايران از روى آن گذشته تا به ارمنستان شوروى مهاجرت كنند. «از آن پس، پلى بى مصرف افتاده/ مسدود/ پاتوق كلاغان بى شمار/ آزادتر از آدميان!...» .... در مرز شوروى كنترل گذرنامه و بازرسى گمركى به سرعت انجام مى شود بعد كه نويسنده به مرز ايران مى رسد، معناى اين سرعت را بهتر درك مى كند: «در مرز ايران، گوئى همه منتظرند هر اتفاقى بيفتد جز آن كه مسافرى از راه برسد!»... كنترل گذرنامه دو روز آزگار طول مى كشد.
-شيرك لوند، در گفتگوئى خيالى با مرزبان روس، دانسته هاى خود را درباره ايران در دهان او مى گذارد:
«ايران نوزده ميليون جمعيت دارد (در سال سفر) كه هشتاد درصد آن كشاورزند. صنعت محلى از اعراب ندارد... خانواده سلطنتى صاحب... (بيشتر) زمين هاست... فقط يك ششم باقى مى ماند براى روستائيان... كه آن هم به طور مساوى تقسيم نشده.» غالب روستائيان خود زمين ندارند و در زمين مالكان كار مى كنند. «تا ابد مغروض مالكند و اسير زمين....»! نكته جالب توجهى است كه نويسنده، به فراگير بودن شعر در ايران اشاره مى كند: كشاورزان بى سواد مى توانند تكه هاى بلندى از شعر كلاسيك ايران را از بر بخوانند... البته بهتر مى بود اگر مى توانستند روزنامه را از رو بخوانند»!
رسيدن به شعر ايران، نويسنده را به ياد مولوى و مثنوى و «بشنو از نى...» مى اندازد و بعد به مخاطب فرضى روس خود كه مى گويد او شعرى را دوست دارد كه به «افزايش نيروى كار» در خدمت جامعه كمك كند پاسخ مى دهد: «تشخيص اين كه كدام شعر اين كار را مى كند، دشوار است»!
*
شهرهاى ايران
*سرانجام مرز باز مى شود و «شيرك لوند» سوئدى وارد «فلات ايران» مى شود. «جائى كه دور تا دور دشت هاى وسيع را كوه ها احاطه كرده و دره ها همانند «قيف فشرده اى» است بين ديواره هاى كوه ها.»
بعد به «تبريز» مى رسد و در «مهى درخشان در تاريكى» از دور چراغ هاى شهر را مى بيند، هم چون «جواهرات درخشان بر پيشانى بند زيباروئى مرده»! در تبريز، نويسنده را پياپى از اين پاسگاه به آن پاسگاه ارتش پاس مى دهند و جانش را به لب مى رسانند تا گذرنامه اش را مهر كنند.
در نخستين شب تبريز، مى تواند در «رستوران هتل نو» براى رفع خستگى لبى تر كند، با آن كه مى داند «نوشيدن مشروب» گناهى است سنگين و به تبع آن بهايش نيز!»... به همين دليل است كه «مردم عادى، عرق ارزان قيمت مى خرند و در خلوت مرتكب گناه مى شوند!»
*
*نويسنده از گزارش سرماى طاقت فرساى زمستان، به ياد «حكيم عمرخيام» مى افتد كه سلطان از او در زمستانى سخت خواسته بود، تعيين كند چه زمان هوا مساعد خواهد شد براى شكار؟ و او به محاسبه نشسته و كارى دقيق انجام داده بود. اين «عمر» همانى است كه غير از نجوم و جبر و هندسه اقليدسى به سرودن شعرهاى كوتاه نيز شهرت داشت و شمارى بسيار از آنها را درباره مستى و مرگ سروده بود. بعد حرف «نظامى عروضى» را نقل مى كند كه وقتى پس از درگذشت عمر بر سر مزارش رفته بوده و ديده كه «شكوفه هاى گلابى و زردآلو» بر مزارش مى باريده است. «صد سال پس از مرگ، نامش در تاريخ... ابن قفطى، به عنوان منجمى معتبر، آزادانديشى پيشرو و منادى سنت فكرى يونان باستان» ذكر شده است. در غرب نيز «ادوارد فيتز جرالد»، شعرهاى كوتاه او را ماندگار ساخته است.
*
*در بخش ديگرى از «سفرنامه» نويسنده زير تأثير ديدار از شهرهاى ايران، حرف هائى تأمل برانگيز درباره شيوه شهرسازى شرقيان دارد: «در شرق، ابتدا شهر را مى سازند، سپس آن را خيابان بندى مى كنند»! و «تا جائى كه چشم كار مى كند، نبود هنر معمارى مشخصه اينگونه خيابان هاست» و شهرهاى قديمى «در طول هزاره ها بر زباله هاى خود ايستاده: ديوارهاى فرو ريخته، سفال هاى شكسته- مايه وجد و سرور باستان شناسان!- گل و لاى، خاك صامت لگدمال شده، روى اين همه، زندگى، روزها و مرگ ها... و پيچ و خم كوچه پس كوچه هائى كه به خانه مى رسند براى گام هاى آدم هاى آشناست...»
اما حالا نوبت جولان اتومبيل هاست و شهر به خيابان نياز دارد. خانه هاى قديمى بايد جملگى فرو بريزند.... و «روى شان آسفالت مى ريزند كه دوباره از خاك سر برنياورند»!
-«شيرك لوند» سپس به توصيف دكان ها، دكه ها و پستوهاى كسب و كار مى پردازد و مى افزايد، در هيچ كجاى مشرق زمين، مانند ايران، شكل نهائى خيابان با اوضاع سياسى- اجتماعى كشور سازگارى نشان نمى دهد. «معمولاً در تقاطع خيابان ها ميدان هاى بزرگى هست... در اولين ميدان مجسمه اى از ديكتاتور كبير برپا شده است، اغلب آب طلا داده شده،... در ميان ميدان دوم تنديسى است همانند از پادشاه كنونى... و در ميدان هاى بعدى تنها يك تير چراغ برق!...» اين خيابان ها، چه در همدان مادها باشد و چه شيراز شهر شاعران، فرق چندانى نمى كند. چهره شهر هميشه يكسان است...»
*
شيرك لوند، پس از ديدار از خيابان ها، به خانه ها و درون آنها نيز سرك مى كشد. مى گويد:
-«خانه شرقى رو به درون باز مى شود و خانه غربى رو به بيرون... خانه غربى خود را به نمايش مى گذارد. همانگونه كه زن هاى غربى، بالكن ها، گلدان ها و آنتن هاى تلويزيون. خانه شرقى تنها ديوار كور و دَرِ بسته را نمايش مى دهد... ورودى خانه مثل سوراخ مورچه است توى ديوار خيابان!... ديوار از حال و روز كسانى كه در پَسِ آن زندگى مى كنند چيزى نمى گويد... ممكن است مردمى فقير باشند، چپيده در اتاقى خشت و گلى.... و شايد متمولانى باشند با خدمه و ماهى هاى قرمز، كه فرزندانشان در آمريكا درس مى خوانند...»
*
شعر واقعى
*با سفرنامه شيرك لوند، تا به «طبس» برسيم، از چند شهر تاريخى ايران نيز گذر مى كنيم. از زير «دروازه قرآن» شيراز رد مى شويم تا به مزار حافظ و سعدى برسيم كه «به خاك سپرده شدن در جوار آنها» سعادتى است كه بسيارى خواهان آنند». نويسنده به «كريم خان زند» مى انديشد كه «هيچگاه خود را شاه نخوانده، خويشاوندان خود را نكشته، دشمنانش را شكنجه نداده و مردم را قتل عام نكرده است» و بعد ولى هنر آن دوره را «تركيبى از ظرافت و زمختى» تلقى مى كند كه «از نشانه هاى مشخص هنر دوران انحطاط» است و بعد به ياد فرمانرواى جهان «كوروش» مى افتد، «قهرمانى كه شكوه و جلالش را تاريخ هرودوت و صحيفه اشعياى نبى به يك اندازه مى ستايند...». نويسنده بعد نگاهى نيز به زن نابينائى افكنده است كه فرش مى بافد:
-«... همه نقش ها را بر داربست ناتوانى مى آزمايد/ همه گرته ها، گره ها/... كلاف سردرگمى مى شود از ضعف ها و پيشامدها/ دامى كه صيد، با دست و پا زدن/ خود را هر چه بيشتر در آن گرفتار مى كند/ ... رنج تن، نقشى، ساده بر جاى مى گذارد/ بافنده كور، دست بافت خود را نوازش مى كند و مى گويد: زيباست، نه؟».
*
«يزد آرميده در آغوش كوير به دو چيز مشهور است: زرتشتيان و بادگيرهايش... شعله هاى جاودان بر قله هاى ايران، آرام آرام خاموش شد.» به همت سپيد پوشان گبه، ولى «هنوز آتشى در آتشكده اى زبانه مى كشد» و «بادگيرها بر فراز بام هاى گنبدى شهر/ همچون صدها برج ناقوس خاموش برپا ايستاده است.../ همنوازى سازهاى خشت خام/ ميان تهى/ نفس نفس زنان...!
-شيرك لوند سپس نگاهى به زندگى پيشين و امروزين زرتشتيان افكنده است كه «اگر قرار است كسى ايرانى (واقعى) باشد» همان ها هستند. با آن كه «زير فشار» زندگى مى كنند. همچنان سرپا ايستاده اند. نويسنده به نثر شاعرانه اى سروده است: هزاروسيصد سال سلطه اسلام دود مى شود و مى رود هوا/ همچون غبارى بر فراز دشت قادسيه/ مانند خاكسترى پاشيده روى نهاوند/ به سان گرد و غبار زير سُم هاى اسبى كه آخرين پادشاه ساسانى سوار بر آن رو به مشرق مى تازد تا در مَرو به قتل برسد...»!
*
*«زندگى در كوير» انديشه نويسنده را به سوى خود مى كشد. سرزمين هائى كه خداوند در آنها «به روئيدن هيچ درخت و باريدن قطره اى باران» رضا نداده است. چه بسا حكمتى در كار است. شايد به اين سبب كه باران خانه هاى خشت و گِلى آدميان را نشويد و نبرد... وقتى درخت نيست بام ها ناگزير بايد قوسى و گنبدى ساخته شود...» وقتى هم خانه ها خراب مى شوند، «ويرانه ها هم چون شاهدى برگذر زندگى باقى مى مانند... و دير يا زود خانه اى جديد از همان خاك رُس برجاى مانده ساخته خواهد شد.» نويسنده اين بازسازى را «شعر واقعى» مى داند. «مؤثرتر از شعر مُقفائى كه از همين خشت و خاك بهره مى گيرد، شعر كوزه و كوزه گر. كوزه گر دهر، كوزه هاى بى همتاى خود را مى شكند/ و ذرات هستى مى چرخند بر فراز چرخ كوزه گر/ تصويرهائى شاعرانه براى فلسفه پر رمز و راز وحدت وجود...»
*
در طبس
*شيرك لوند از يكى دو، شهر و منطقه ديگر نيز گذر مى كند تا سرانجام به هدف خود «طبس» مى رسد. جائى كه هيچكس، هيچگاه به آنجا نمى رود. «شهرى دوخته شده به كوير، درست واقع در دَرزِ دو كوير مركزى ايران: دشت لوت و دشت كوير...» با هشت هزار نفر جمعيت (در سال سفر نويسنده). در طبس در زندگى مردم محروم و فقرزده خيره مى شود و نيز در باورهاى مذهبى آنها. در همان اتوبوسى كه او را به طبس مى برد، «تعزيه» برپا مى شود. «سوگوارى اين پيرمرد براى چيست؟» براى «سال هائى كه از دست چروكيده اش رفته اند؟» براى مرگ فرزندانش است؟/ از فقرى است كه در آستانه در ناله مى كند؟/ مالكى كه بر دوشش سوار شده؟.../ اين دلشكستگى از چيست؟ اشك شور به نمكزار كوير ريختن از چه روست؟».... ولى نه گلايه پيرمرد اين چيزها را باز نمى گويد... از چيز ديگرى مى گويد. «حسن و حسين» نوه هاى پيامبر شهيد شده اند!
-نويسنده فرصتى به دست مى آورد تا از اسلام و شاخه هاى مختلف آن از جمله شيعيگرى بگويد كه تفسير و تأويل كلام خداوند، در آن جايز است و از عرفان اسلامى و تأثير آن در فرهنگ ايرانيان. دو سه بخش پايانى كتاب به سوى طبس به شرح عرفان و صوفيگرى، وحدت وجود و... با بررسى نمونه هائى از شعر شاعران عارف ايران اختصاص يافته است كه بايد در بازتاب ديگرى از آنها بهره گرفت.
*
*مترجمان «به سوى طبس» برگردان سليس و روانى از آن عرضه كرده اند و بخش توضيحاتى كه در پايان سفرنامه آورده اند، خواننده را در دريافت دقيق تر حرف ها و نكته ها يارى مى رساند.*
*به سوى طبس، ويلى شيرك لوند، فرخنده نيكو و ناصر زراعتى، خانه هنر و ادبيات گوتنبرگ، سوئد.