به مناسبت هشتصدمين سالگرد تولد مولانا جلال الدين محمد (مولوى)
زود باشد كه اين پسر تو، آتش در سوختگان عالم زند
معصومى
سال ۲۰۰۷ ميلادى از سوى سازمان ملل متحد، سال مولانا جلال الدين محمد نامگذارى گرديده و از طرف سازمان علمى- آموزشى يونسكو و كشورهاى ايران، افغانستان، تركيه، مصر و.... نيز مراسم هاى ويژه اى تدارك و يا برگزار شده و شخصيت والاى آن بزرگ مرد ايرانزمين را كه هم عارف و هم حكيم، هم شاعر و هم داستانپرداز، هم صوفى و هم رفيق، هم عاشق و هم خندان بوده و بالاتر از همه انديشمند و متفكرى كه در گره گشائى از اسرار خلقت لحظه اى آرام نداشته است، را ارج و گرامى داشته اند.
نامگذارى سال جارى ميلادى نخستين بار توسط دولت تركيه پيشنهاد و با استقبال ديگر كشورها به ويژه آنهائى كه به نحوى با اين شخصيت بزرگ عالم تصوف ارتباط داشته اند، قرار گرفت.
شادروان دهخدا در فرهنگ ارزشمند خود مى نويسد: مولوى لقبى است كه به جلال الدين محمد، عارف و شاعر و حكيم و صاحب مثنوى معروف دادند. نام او محمد و لقبش در دوران حيات خود «جلال الدين» و گاهى «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» بوده و لقب مولوى در قرنهاى بعد (ظاهراً از قرن نهم) براى وى به كار رفته است. سرزمين ايران از ديرباز مهد تفكرات عرفانى و تأملات اشراقى بوده و از اين رو در طى قرون متمادى، نام آوران بيشمارى در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده، كه يكى از آن بزرگان نام آور مولانا جلال الدين محمد مى باشد.
وى در سال ۱۲۰۷ ميلادى (۵۸۶ خورشيدى) در خراسان بزرگ زاده شد. پدر او مولانا محمدبن حسين خطيبى است كه به بهاءالدين ولد معروف شده است. بهاءالدين ولد كه لقب سلطان العلماء نيز داشت، مدرس و واعظى خوش بيان و عرفان گراى و مورد احترام محمد خوارزمشاه بود. از آنرو كه پرچمداران كلام و جدال از آن جمله فخرالدين رازى، با او از سر ستيز درآمدند، همه جا بدو تاختند و وى را رنجاندند. فخرالدين كه استاد سلطان محمد خوارزمشاه بود و روى او نفوذى بى چون و چرا داشت، بيش از ديگران شاه را بر ضد او برانگيخت، به طورى كه ديگر جاى درنگ و تأمل نبود.
سلطان العلماء رخت سفر بست و خراسان بزرگ را ترك گفت و سوگند ياد نمود كه تا محمد خوارزمشاه بر تخت جهانبانى نشسته است، به زادگاه خود بازنگردد و اين در زمانى بود كه زمينه هاى هجوم مغول به ايران نيز فراهم گشته بود.
به درستى معلوم نيست كه سلطان العلما يا بهاءالدين ولد در چه سالى از خراسان بزرگ (بلخ) كوچ نموده است، به هر حال، جاى درنگ نبود و شهر به شهر و ديار به ديار برفت. در همين سفر وقتى پدر و پسر به شهر نيشابور رسيدند، شيخ فريدالدين معروف به شيخ عطار، عارف بزرگ و شاعر نامدار قرن ششم به ديدن آنان آمد و مثنوى اسرارنامه خود را به آنها هديه نمود و چون جلال الدين را كه كودكى بيش نبود، ديد گفت: «زود باشد كه اين پسر تو، آتش در سوختگان عالم زند.»
پس از حدود ده سال سير و سياحت به دعوت علاءالدين كيقباد سلجوقى به قلمرو اين پادشاه روى آورد و در شهر قونيه (تركيه) سكنى گزيد. او از همان بدو ورود به قونيه مورد توجه عام و خاص قرار گرفت و همگان از سخنان حكمت بار و عارفانه وى بهره مند گرديدند.
آمدند و زيارتش كردند
قند پند وَرا زجان خوردند
سرانجام اين شمع ارشاد و ايمان در حدود سال ۶۲۸ هـ.ق. خاموش و مرغ جان از خاك به عالم پاك پر گشود و در ديار قونيه با احترام تمام به خاك سپرده شد. جلال الدين پس از فوت پدر يك چند نزد اساتيد به فرا گرفتن علوم و معارف زمان اشتغال ورزيد و پس از سفرى به شام و كسب تجارب و اندوخته دانش زمان، بار ديگر به قونيه برگشت و به تعليم و تدريس مشغول گرديد و يا به عبارتى ديگر بر مسند تدريس و منبر وعظ پدر نشست و به تربيت خواستاران علوم شريعت همت گماشت و به زهد و رياضت و احاطه به علوم ظاهر و پيشوائى دين سخت شهره گشت.
روزگارى چند گذشت و روزى (۲۳ اكتبر ۱۲۴۴ ميلادى) كه مولانا جلال الدين، فقيه بزرگ و مدرس دانشمند شهر قونيه سر خوش از باده فضيلت و تقوى در حالى كه شاگردان و مريدان او را احاطه و با جلال و جبروت سوار بر استرى به سوى منزل روان بود، ژوليده اى ناشناس و پا برهنه اى شيدا از ميان توده مردم راهى جست و خود را به مولانا رساند و با صدائى رسا و استوار او را مخاطب قرار داده و گفت:
غرض از مجاهده و دانستن علوم چيست؟ مولانا گفت: روش سنت و آداب شريعت است. شمس الدين در جواب گفت: اين خود ظاهر است. مولانا پرسش نمود كه وراى آن چيست؟ در جواب از شمس الدين شنيد كه علم آن است كه تو را به معلوم رساند و به شاهراه حقيقت كشاند و اين بيت حكيم سنائى برخواند:
علم كز تو، تو را بنستاند
جهل از آن علم به بود بسيار
مولوى، شمس را در آغوش گرفته و با او به منزل رفته و روزها، هفته ها و ماه ها در خلوت تنهائى به صحبت نشسته و در به روى اغيار بسته است.
هيچكس از شمس تبريزى چيزى نمى داند. زيرا او مردى بود كه بى صدا و خاموش از شهرى به شهرى مى گذشت و چندانكه در يك ديار مى رفت تا چهره اى آشنا شود، به ترك آن ديار روى مى آورد و در جاى ديگرى منزل مى كرد. آگاهى به انديشه شمس راهى جز سنجش دقيق آثار مولوى ندارد، چنانكه براى شناسائى سقراط بايد افلاطون را شناخت.
بارى مولوى به دنبال آن دگرگونى حال، از مدرسه و قيل و قال آن كناره گرفت، حتى جامه فراخ آستينى خود را ترك گفت و جامه كيود «اهل باطن» را در بر كرد. وى خود نيز در ترانه هائى اين دگرگونى را چنين توصيف نموده است:
زاهد بودم، ترانه گويم كردى
سر حلقه بزم و باده جويم كردى
سجاده نشين با وقارى بودم
بازيچه كودكان كويم كردى
مولوى به شدت مجذوب افكار و انديشه شمس مى گردد و علاقه وافر خود را به اين مرشد بزرگ در دفتر اول مثنوى چنين توصيف مى نمايد:
شمس تبريزى كه نور مطلق است
آفتاب است وز انوار حق است
مولانا پيرامون خلوت نشينى خود با شمس مى گويد:
وقتى كه با شمس نشستم، دانستم كه او كسى است كه نيازهاى روحيم را به خوبى مى داند و به پرسش هايم و به مشكلاتم پاسخ مى گويد. او مرا منقلب نمود. مرا آنطور كه بايد به خودم شناساند. گاهى شب ها كه كتاب پدرم بهاءالدين ولد را مطالعه مى كردم، شمس با تحكم مى گفت: نخوان، اينها چيزى به تو نمى آموزند كه آن را مطالعه كنى و از من مى خواست كه با هيچكس سخن نگويم. مدتى خاموش بودم و به سخن گفتن نپرداختم. چون حرف هاى من غذاى جان مردم بود، آنها محتاج ماندند و اعتراض نمودند.
از طرف ديگر شمس علت مسافرت خود را به قونيه چنين بيان مى دارد:
كسى مى خواستم از جنس خود كه او را قبله سازم و روى بدو آرم كه از خود ملول شده بودم. يك روز در فرصت مناجات گفتم: هيچ آفريده اى از خاصان تو باشد كه صحبت مرا تحمل تواند كردن؟ در حال از عالم غيب اشارت رسيد كه: اگر حريف صحبت خواهى، طرف روم سفر كن. فى الفور به قونيه آمدم.
آوازه عشق مولوى به شمس مانند پرتو آفتاب در همه جا پراكنده شد و بدين سان صداى اعتراض مردم از فقيه و طلاب گرفته تا بازارى و عوام در هر كوى و برزن به گوش مى رسيد و هر كس مى كوشيد با طرح افترا و تهمت دامن شمس را لكه دار كند. رفتار ظاهرپرستان و قشريون، شمس را بعد از ۱۶ماه وادار به ترك قونيه و مفارفت از مولوى نمود.
با دورى شمس دوره دگرگونى روحى و فكرى مولوى آنچنان آشفته مى گردد كه دوباره شمس بعد از پانزده ماه اقامت در دمشق به اصرار چندى به ويژه «سلطان ولد» فرزند مولوى به قونيه بازمى گردد و وى شاهد ملكوتى و منجى حيات بخش خود را در آغوش جان مى گيرد.
اى عاشقان، اى عاشقان، آمد آن وصل و لقا
از آسمان آمد ندا كاى ماهرويان الصلاّ....
اما بار ديگر زمانى كه با ورود شمس، مجلس سماع داير شد و او بى پرواتر از پيش به افشاى اسرار پرداخت و نغمه سر داد كه:
آمد آنكس كه او برفت از ما
آمد آنكس كه اوست درد و دوا
مردم شهر لب به اعتراض گشودند و زبان به ناسزا آلودند، تا آن كه رفته رفته، تهمت بدخواهان و اعتراض كج انديشان كارگر افتاد و شمس الدين در سال ۶۴۵ هجرى توسط عده اى از طلبه ها و مريدان متعصب و ملاهاى ظاهرپرست با كمك علاءالدين (فرزند مولوى) ناپديد و يا به قولى كشته شد.
نشريه نيمروز (شماره ۳۸۹) به نقل از مجله كهكشان (چاپ تهران) گزارشى به قلم دكتر ابراهيم تفضلى درج نموده كه سطورى از آن پيرامون چگونگى قتل شمس تبريزى است. در اين گزارش از جمله مى خوانيم:
«... در يكى از شب ها كه مولانا با شمس به صحبت نشسته بود، يكى از معترضين شمس كه احتمالاً علاءالدين پسر كوچك مولانا بوده است، شمس را مى خواند و به او مى گويد كه درويشى از راه دور آمده و تقاضاى ديدار شما را دارد. ممكن است كه لطفاً تا دم در تشريف بياوريد؟ شمس برمى خيزد و به دم در خانه مى رود، اما در آنجا چند نفر از مخالفين كه منتظرش بودند، او را با خنجر مى كشند و جسدش را در چاه متروكه اى كه در همان نزديكى بوده است مى اندازند. مولانا كه فرياد شمس را مى شنود به طرف در مى رود، اما به جز لكه هاى خون نمى بيند و بلافاصله به اطاق سلطان ولد مى رود و از او مى خواهد كه به جستجوى شمس بپردازد و....» با ناپديد شدن و يا به عبارتى كشته شدن شمس غم بزرگى بر دل مولوى مى نشيند و تا واپسين روزهاى عمر اثر شديد خود را بر روح و جان وى مى گذارد.
در ميان بزرگان ادب فارسى مولوى يكى از اندك شاعران فعال بود. آثار وى (نظم و نثر) از مثنوى و معنوى، غزليات شمس تبريزى، رباعيات، فيه مافيه، مكاتيب، مجالس سبعه و.... تشكيل گرديده اند. مثنوى معنوى معروفترين مثنوى زبان فارسى است، كه به راستى عنوان مثنوى مطلق را به خود اختصاص داده است. ناگفته نماند كه اشعارى را كه در يك وزن سروده شوند و در هر بيت، دو مصراع با يك قافيه آيد، مثنوى گويند. اين اثر ارزشمند و جاودانى از همان آغاز تأليف در مجالس مختلف از جمله سماع و رقص خوانده مى شد و حتى در دوران حيات خود آن بزرگ مرد گروهى به نام «مثنوى خوان» پديد آمد كه اشعار مثنوى را با صدائى خوش و دلكش مى خواندند.
شادروان بديع الزمان فروزانفر در شرح مثنوى شريف در تفسير حكايت: داستان آن پادشاه جهود كه مفرانيان را مى كشت از بهر تعصب، چنين مى نويسد:
در روزگار مولانا هنوز جنگ هاى صليبى به پايان نرسيده بود و مسلمانان و عيسويان به نام دين شمشير كشيده، خون هم را مى ريختند، فرق اسلامى با يكديگر جدال داشتند و خصومت مى ورزيدند. اين طوائف دينى با پيروان تصوف و فلاسفه نيز غالباً به نظر موافق نمى نگريستند و آنها را آزار مى كردند. در چنين محيطى مولانا كه خود از مخالفت فقها و ظاهرپرستان مصون نمانده بود، در اين داستان و در سخنان و مجالس خود به انتقاد متعصبان برخاست و اين روش دور از انسانيت و خلاف عقل را كه زاده جهل و بيگانگى است، به صراحت انتقاد كرد و وحدت و يگانگى اديان را در ضمن مثال ها و همراه با ادّله روشن بيان نمود. بيان مولانا در انتقاد روش متعصبان و باطل انديشان بسيار روشن و منصفانه و به طورى قاطع است كه هر هوشمند صاحب نظر و حقيقت پژوهى را متوجه مى سازد كه تعصب بر سر دين و مذهب و عقيده كارى است برخلاف اصول انسانيت و روش كسانى كه خود صاحب دعوت و مؤسس اديان بوده اند. اصل اين داستان بسيار ساده و خشك است، ولى مولانا بنابر اسلوب خود نكات اخلاقى و مسائل فلسفى و كلامى و عرفانى را در قالب اين حكايت فرو ريخته و آن را جانى و حياتى از حكمت و عرفان بخشيده است.
ابياتى از آن چنين است:
بود شاهى در جهودان ظلم ساز
دشمن عيسى و نصرانى گداز
شاه احول كرد در راه خدا
آن دو دمساز خدائى را جدا
و يا به باور جلال همائى: «... غزليات آتشين مولوى كه در ديوان اوست يك پارچه عشق و جذبه و حال است». مثنوى شريف از سرآغاز دفتر اول تا پايان مجلد ششم، سراسر بر محور عشق مى گردد، به طورى كه هيچكدام از شش دفتر از اشعار گرم و پر شور و حال و داستان هاى عشق و عاشقى تهى نيست. دفتر نخست مثنوى ميانه سال هاى ۶۵۷ تا ۶۶۰ آغاز شده و دفتر ششم در اواخر دوران زندگى مولانا پايان گرفته است. دفتر نخست با اين بيت شروع مى شود كه:
بشنو از نى چون حكايت مى كند
از جدائى ها حكايت مى كند
در اين دفتر داستان پادشاه و عشق كنيزك، در دفتر دوم قصه موسى و شبان، در دفتر سوم و چهارم سرگذشت صدر جهان، در دفتر پنجم حكايت محمود و اياز و ليلى و مجنون و در دفتر ششم سرگذشت عاشق و اميد وعده معشوق و در بسيارى از موارد ديگر هر جا كه رشته سخن به احوال مى رسد و حالى ديگر سراسر وجودش را محاصره مى كند، عشق عرفانى، مستى و شيدائى او را دست مى دهد و چندان روشنى و گرمى و سوز و فروغ در فرموده هاى وى موج مى زند و پرتو آن محيط را نورانى مى نمايد كه مريد را و به طور كلى هر خواننده و شنونده اى را با عالمى ديگر دمساز مى دارد.
تمام داروهاى بيمارى هاى روحى و روانى بشر كه از حرص و طمع، شهوت و غرور، خودخواهى و خودپرستى، غضب و نخوت، و.... سرچشمه مى گيرند، در مكتب عرفان مولوى عزيزمان كه عشق باشد، وجود دارد.
شادباش اى عشق خوش سوداى ما
اى طبيب جمله علت هاى ما
اى دواى نخوت و ناموس ما
اى تو افلاطون و جالينوس ما
مولوى زندگانى پر بار خود را از آغاز تا پايان در راه كسب معرفت و تهذيب و تكميل نفس گذرانيد. لحظه اى از رشد و كمال جوئى بازنايستاد و هر دم فضيلتى و كمالى نو پديد آورد.
مولوى براى بيدارى مردم و آشنائى خلق با حقايق به روش تمثيل (ANALOGIE) توسل مى جويد و با قصه ها و حكايات شيرين تلاش دارد كه مردم عادى را با حقيقت زندگى و روزگار آشنا سازد و حس درونى آنان را در راستاى درك حقايق بيدار سازد. عرفان مولوى شكل تكامل يافته و به رواياتى قله عرفان ايرانى است.
و او همچون عطار، غزالى، سهروردى و... گاه به زبان فلسفى و گاه به زبان شعر كه براى مستمع دلپذير باشد، انديشه هاى عرفانى را تبليغ مى كند.
عرفان مولوى، عرفان ايرانى است و بيشتر جهات مثبت عرفان را منعكس مى كند. وحدت وجود، عشق به همه ظواهر عالم بهس مثابه مظاهر خداوند، خوار شمردن جهان و جسم ترديد در مذاهب و كشش به جانب نفى آن از جمله مختصات اين عرفان است.
اى قوم به حج رفته، كجائيد كجائيد؟
معشوق در اينجاست، بيائيد بيائيد
معشوق تو همسايه ديوار به ديوار
در باديه سرگشته شما در چه هوائيد؟
گر صورت بى صورت معشوق ببينيد
هم خواجه و هم بنده و هم قبله، شمائيد.
در اين سروده، مولوى نه فقط وحدت وجود خدا را تبليغ مى كند، بلكه براساس اين نظر اعتبار اجراى مراسم مذهبى را نيز سست مى سازد. اين بى تفاوتى نسبت به ظواهر شرع، روح تسامح و آزادانديشى را كه در ظلمات قرون وسطا غريب، خطرانگيز و عميقاً انسانى بود، در برجسته ترين نمايندگان عرفان ما پديد آورده است و همين خود منشاء جذابيت آثار عطار مولوى و حافظ شيرازى است.
مذهب عاشق زمذهب ها جداست
عاشقان را مذهب و ملت خداست.
در پى تبى سوزان و آتشين در روز يكشنبه پنجم ماه جمادى الاخره سال ۶۷۲ هـ.ق وقتى كه آفتاب جهانتاب، دامن زرنگار خود را از پهنه زمين برمى چيد، آن آفتاب معرفت و حقيقت نيز پرتو خود را از اين جهان خاكى برگرفت و چشم از جهان بربست. مدتها بود كه جسم نحيف و خسته مولانا در كمند بيمارى گرفتار شده بود و او در واپسين روزهاى حيات خود حال خود را براى حسام الدين چلبى معروف به اخى ترك از اكابر عرفا و اعاظم صوفيه و مريد و صديق مولانا كه مدت حدود ۱۰ سال با او مصاحبت و مجالست داشت و كتاب مثنوى به درخواست وى صورت گرفته بود، چنين وصف نمود:
«الا اين مركب جسم پر علت، گاهى بيمار و گاهى پلنگ و گاهى خر لنگ. هيچ بر مراد دل هموار نمى رود. گاهى لُكلكُ، گاهى سُكسُك، گاهى قبله، گاهى دبره. نه مى ميرد و نه صحت مى پذيرد.»
سيل پر خروش مردم، از پير و جوان، زن و مرد، مسلمان و زرتشتى، مسيحى و يهودى در اين عزاى عظيم و ماتم بزرگ شركت داشتند و در آن سوز و سرما، بى پروا، برهنه پا و جامه در آن راه مى رفتند و بانگ ناله و فغان سر مى دادند.
شيخ صدرالدين بر مولانا نماز خواند و از شدت بى خودى و درد شهقه اى بزد و از هوش برفت. جنازه مولانا را به حرمت تمام برگرفتند و در تربت مبارك مدفون ساختند. مولانا در نزديكى پدر خود سلطان العلماء مدفون گرديد. از خاندان و پيوستگان وى متجاوز از پنج تن در آن ساحت مقدس مدفون شده اند. بر سر تربت او بارگاهى ساختند كه به «قبه خضرا» شهرت دارد و همه ساله عده كثيرى از دوستداران و مشتاقان آن خاك پاكش را سرمه چشم خود مى نمايند.
شايان ذكر است كه به مناسبت بزرگداشت هشتصدمين سالگرد تولد مولانا جلال الدين (مولوى) نه تنها چندين عنوان كتاب از جمله مثنوى معنوى براساس نسخه قونيه و به كوشش دكتر محمد حليم تنوير به زيور چاپ آراسته گرديده، بلكه سازمان علمى- آموزشى يونسكو نيز نشان ويژه اى را به نام مولانا جلال الدين محمد تهيه كرده و براى گراميداشت از فعاليت هاى فرهنگى- علمى در نظر گرفته است. آثار ارزشمند مولوى كه تاكنون به بسيارى از زبان هاى معتبر جهان ترجمه گرديده است، از قرار خوانندگان بسيارى را به ويژه در ايالات متحده آمريكا و جمهورى فدرال آلمان به سوى خود كشانيده است. از معدود شخصيت هاى جهان غرب كه به تحقيق و پژوهش و تفسير و ترجمه آثار مولوى همت گمارد، خانم پروفسور انه مارى شيمل، دانشمند آلمانى بود كه چند سال پيش بدرود حيات گفت. از ايشان چندين كتاب در زمينه عرفان و تصوف و به طور كلى فلسفه شرق به يادگار مانده است.