Nimrooz
Vol. 18, No. 946, August 31, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۴۶ - جمعه ۹ شهريور ۱۳۸۶
ابراهيم نبوى
گروگان تهران
003837.jpg
نبوى
هزار بار گفته ام كه ايران با همه جاى دنيا فرق مى كند. به هر كس اين موضوع مهم را يادآورى مى كنم، فورا مى گويند كه تو نژادپرستى يا شووينيستى، ولى من واقعاً فكر مى كنم كه ايران با همه كشورهاى دور و برش فرق مى كند.
گروگان گيرى در بسلان
آنها: در روسيه چندين نفر مسلح سالها قبل به مدرسه اى در بسلان حمله كردند و دانش آموزان يك مدرسه را گروگان گرفتند. نيروهاى مسلح به آنها حمله كردند. در نتيجه صدها نفر از گروگانها و دهها نفر از گروگانگيرها كشته شدند و تا مدتها بعد هيچ تصوير روشنى از اين گروگانگيرى وجود نداشت. تنها تصوير موجود ساختمان غمگين مدرسه اى بود كه از پنجره آن پارچه سفيدى آويزان بود. گروگانگيران چچنى در اين عمليات مى خواستند چيزهايى از دولت روسيه بگيرند، اما دولت روسيه در هيچ حالتى به هيچ گروگانگيرى چيزى نمى دهد، چرا كه از نظر آن دولت چيزى كه قرار است داده شود، در هر حال ارزشش از جان آدمهايى كه ممكن است كشته شوند، بيشتر است.
گروگانگيرى در تهران
در تهران، يك نفر پاسدار سابق، با كت و شلوار سفيد، مى خواست مهمانى برود و در مهمانى يك سى دى جالب را به ميهمانان نشان دهد و در مورد آن سى دى براى مهمانان حرف بزند، اما مطمئن بود كه تا دهانش را بازكند، فورا همه مى گويند: بشين بابا سرجات! اين سى دى رو خودمون صد تاشو كپى كرديم، صد بار ديديم، ول كن بابا زرت و پرت المه، برو جلو بذار باد بياد، به همين دليل با تعدادى سى دى و يك كلاشينكف و مقدارى فشنگ وارد دانشگاه شد و دانشجويان را به گروگان گرفت.
گروگان گير: من اومدم همه شما رو گروگان گرفتم و حالا ديگه جون شما دست منه...
دانشجويان (همه كف مى زنند): هورا! زنده باد، ما هم هستيم، عجب برنامه باحالى! بچه كجايى، اينقد شجاعى؟ تو كف تم، خيلى باحالى!
گروگان گير: من اسلحه دارم، اصلا شوخى نمى كنم، اسم من محموده.
دانشجويان (دست مى زنند): محمود دوستت داريم، محمود دوستت داريم، محمود يه گوله دركن!
گروگان گير عصبانى مى شود و يك گلوله هوايى در مى كند، مسوولان برگزارى سخنرانى جز يك نفر فرار مى كنند، گروگان گير: من مسلح هستم!
على، يكى از بچه ها: خدا رو شكر كه باز تو مسلح هستى.
گروگان گير: چرا خدا رو شكر؟
على: خوب، واسه اين كه اگه حمله كردند مقاومت كنيم.
گروگان گير: نه، من تجربه دارم، متاسفانه كسى حمله نمى كنه، من اومدم پيش شما تا بهتون حرف هاى دلم رو بزنم، و شما بايد به حرف هاى من گوش كنيد.
على: ببخشيد قربان! ما به حرف هاى شما گوش مى كنيم، ولى من مى خواستم مواردى رو يادآورى كنم كه شايد دانستنش براى شما بد نباشه.
گروگان گير: بفرمائيد پيشنهادتون رو بديد تا من روش فكر كنم.
على: من مى خواستم بگم حالا كه شما زحمت كشيديد و ما رو گروگان گرفتيد، حداقل يك جورى رفتار كنيد كه ما بترسيم تا شما هم بتونيد به خواسته هاى خودتون برسيد، چون ما اصلا نمى خواهيم شما ضايع بشين، راستش رو بخواى براى ما هم افت داره كه فردا بگن گروگانگيرى شديم و الكى و آخرش هم هيچى به هيچى و فقط بشيم سوژه خنده...
گروگانگير: من مى خوام با شما حرف بزنم، من بايد حقايقى رو به شما بگم.
سارا: آقاى محترم! اينجورى كه نمى شه، شما بايد با ما با خشونت رفتار كنيد، بايد چند نفر از ماها رو ببنديد به صندلى و با اسلحه به طرف ما نشونه بريد، مى خواهيد ما خودمون چند نفر رو ببنديم به صندلى...
(سه چهار نفر داوطلب مى شوند كه به صندلى بسته شوند. )
كتايون: من رو بذار اول، تو كه مى دونى من ديگه با كامران به هم زدم و هفته پيش خودكشى كردم، مامانم اينا نجاتم دادند. منو بذار اول...
سميه: يعنى چى؟ من زودتر از همه وقت گرفتم، من مى خواستم با بنزين خودمو آتيش بزنم كه قضيه سهميه سوخت پيش اومد، خوبه شماها همه تون مى دونين، اين حق منه، بايد اول منو بكشين. من نمى گذارم كسى زودتر از من كشته بشه...
سارا (به گروگانگير): آقا محمود! شما محدوديت خاصى براى ما در نظر گرفتين؟
گروگانگير: نه، اصلا، هر جورى راحت هستين باشين، من اصلا شما رو محدود نمى كنم. اگر كسى حالش خرابه يا نگرانه مى تونه بره بيرون، فقط اجازه بدين من سى دى خودمو نشون بدم و حرف بزنم.
سارا (به گروگانگير): آقا محمود! منظورم اينه كه تعداد سهميه خاصى براى كشتن در نظر ندارين؟ چون مى خواستم اينو بدونين كه اولندش اينجا سينما نيست كه شما مى خواى سى دى نشون ما بدى. اين يك، دومندش من مى خوام ببينم شما مى خواى چند تا از ماها رو بكشى و تيكه تيكه كنى؟
گروگانگير: من؟ من نمى خوام شما رو بكشم... .
كتايون مى زند زير گريه: تو غلط مى كنى! مگه دست توئه، تو هم مثل همه دروغ مى گى، خودت گفتى ما رو گروگان گرفتى، حالا ديگه حق ندارى زير قول ات بزنى، مگه ما مسخره توايم كه ما رو گروگان بگيرى و آخرش هم تسليم نيروى انتظامى بشى و با حيثيت و اميد يك مشت گروگان بدبخت بازى كنى؟ ما نمى گذاريم...
گروگانگير (اعصابش خرد مى شود): خواهش مى كنم همه با هم حرف نزنين، من با نماينده شما حرف مى زنم (خانم محمد زاده را نشان مى دهد): ايشون رو به عنوان نماينده قبول داريد؟
دانشجويان هو مى كشند: نه، بره بينيم، قبولش نداريم. (همه با هم شعار مى دهند) خانوم برو بيرون، خانوم برو بيرون!
خانم محمد زاده، مسوول همايش كه در حال بررسى روانشناختى است، وارد بحث مى شود.
خانم محمد زاده (به گروگانگير): آقا محمود! من مى خواستم ازتون خواهش كنم اجازه بدين بعضى از بچه ها كه از نظر عصبى و روانى مشكل دارن، بتونن از سالن خارج بشن، اين رو مى خواستم در مرحله اول بگم، ممكنه به درخواست من گوش كنيد.
دانشجويان (با سروصدا): ما نمى ريم بيرون، اينجا امن تر از بيرونه، خانم برو بيرون، خانم برو بيرون، خانم برو بيرون!
گروگانگير: من با حرف خواهرمون موافقم، هركسى از نظر عصبى و روانى مشكل دارم، بره بيرون، من هيچ ممنوعيتى براش ايجاد نمى كنم.
بچه ها هو مى كنند: نمى شه، تو قول دادى... . ما گروگان توايم... تو بايد خشن رفتار كنى... ما نمى ريم بيرون. اگه قراره كسى بره بيرون، خانم محمدزاده بره بيرون كه اينجا هم داره آنتن مى ده.
خانم محمد زاده (به گروگان): من خواهش مى كنم به توهين هائى كه اونها مى كنند گوش نكنيد و عصبانى نشيد، شما بايد آروم باشيد. لطفا بگيد در دوران كودكى آيا زياد توى تاريكى تنها مى مونديد؟ آيا شب ادرارى داشتيد؟ آيا حس پدركشى در شما قوى بود؟ لطفا دراز بكشيد و به سووالات من پاسخ بديد.
على (به گروگانگير): بيخودى به حرف هاش گوش نده، مثلا داره تو رو روانكاوى مى كنه، مى خواد سرگرمت كنه... .
گروگانگير: مى دونم، من خودم قبل از اقدام به گروگانگيرى كلى كتاب روانشناسى در مورد نحوه آرام كردن گروگانگيرها خوندم، ولى خب، اين بدبخت هم مسووله... .
كتايون: حالا ديگه اين خانوم شد بدبخت! اصلا هم بدبخت نيست. بدبخت مائيم كه گروگان يك آدم ترسو شديم. تو اگر بلد نبودى گروگان بگيرى، واسه چى وقت ما رو تلف كردى... . ؟
سميه (در حال گريه كردن): وقت رو ولش كن، تو احساس ما رو له كردى. تو باعث شدى كه ما نسبت به هر گروگانگيرى دچار بدبينى بشيم، اون خاتمى كم بود، تو هم ما رو نابود كردى، اى بى رحم، اى جلاد، اى آدم كش... .
گروگانگير (سرش را به زمين انداخته است): من شرمنده شما هستم. منو ببخشيد، من از شما يك خواسته بيشتر ندارم، اول سى دى منو ببينيد، بعد به حرف من گوش بديد، فقط همين رو مى خوام.
على با بچه ها مشورت مى كند و تصميم مى گيرند: نه، ما شرايط شما رو نمى پذيريم.
گروگانگير اسلحه را مى گيرد دستش و يك گلوله شليك مى كند، همه هورا مى كشند... .
على: اين شد يك چيزى! تو بايد به ما زور بگى. نمى شه كه هر چى ما مى گيم گوش كنى، خشن باش، با ما برخورد تند كن، بزن، (در گوشش مى گويد): يكى از بچه ها رو بگذار روى صندلى و طناب ببند گردنش، شبيه اين كه دارش مى خواى بزنى... .
گروگانگير گريه مى كند... . : نه، مى ترسم، مى ترسم بميره.
كتايون: محمود جان! عزيزم! من كتايون هستم، ببين! تو دارى اشتباه مى كنى (يك كاغذ در دست مى گيرد): ببين! تو بايد يك خواسته داشته باشى كه بخاطرش ما رو گروگان گرفتى، خواسته تو چيه؟
گروگانگير: من مى خوام اين سى دى رو همه نگاه بكنيد. همين.
كتايون: اين كه نشد خواسته، تو نبايد اين رو بگى، تو بايد يك خواسته مهم داشته باشى.
گروگانگير: مثلا چى؟
كتايون (فكرى مى كند): مثلا اين كه تو ما رو گروگان مى گيرى تا اين سى دى رو شبكه اول تلويزيون پخش كنه...
گروگانگير: خب، پخش مى كنن. من اين فيلم رو خودم از تلويزيون ضبط كردم، من مى خوام شما اين فيلم رو ببينين و بعد براتون حرف بزنم.
سميه: تو بايد چند تا تير دركنى، بعد منو ببندى به صندلى و تهديد كنى كه فيلم رو از تلويزيون پخش كنند و يك واحد سيار تلويزيون بياد اينجا و صداى تو رو پخش مستقيم كنه. اگر قبول نكردن اول منو با بى رحمى بكش و بعد هم كتايون رو بكش، كتى! موافقى؟
كتايون: اين راه بدى نيست.
ياسر: ولى من مى گم الآن شما رو نكشه، ما ها رو ببر فرودگاه، از اونجا فيلمت رو پخش كن، بعد سخنرانى كن و تلويزيون رو وادار كن سخنرانى تو پخش كنن، بعد يك هواپيما بدزديم و همه مون بريم خارج... اين بهتره
كتايون: من با پيشنهاد ياسر مخالفم، من نمى خوام برم خارج، من مى خوام توى همين كشور بميرم، منو توى فرودگاه بكشين، سميه رو ببرين خارج بكشين.
سميه: من اگر برم خارج ديگه نمى خوام بميرم، چون همونجا درسم رو ادامه مى دم.
گروگانگير: ولى شما بايد اجازه بدين من حرفم رو بزنم... . من نمى خوام تصويرم رو از تلويزيون پخش كنند، مادرم مى ترسه... .
على: من مخالفم، چون تو مى خواى حرف بزنى و ما حق سووال كردن نداشته باشيم؟ ما نمى تونيم اين خواسته رو بپذيريم. ما حق سووال كردن داريم.
بچه هاى ديگر: بله، ما حق سووال كردن داريم. بايد بتونيم سووال كنيم.
گروگانگير: حالا مى شه اين فيلم رو پخش كنين.
خانم محمد زاده: بايد فيلم توسط شوراى بازبينى فيلم و لوح فشرده روابط عمومى بسيج دانشجويى بازديد بشه، تا بعد اجازه پخشش داده بشه.
گروگانگير: باشه، بازديد كنن.
خانم محمد زاده: اين كار خودش دو هفته طول مى كشه.
گروگانگير: من نمى تونم دو هفته صبر كنم، بايد برگردم بروجرد پيش مادرم.
بچه ها: ما مى تونيم دو هفته همين جا منتظر بمونيم، دو هفته گروگانگيرى... . خوش مى گذره...
گروگانگير: پس من ننه مو چى كار كنم؟
كتايون: خب، من موبايل دارم، زنگ بزن بهش بگو اون هم بياد اينجا.
على: من بهت پيشنهاد مى كنم اين خانم محمد زاده رو گروگان بگير و همين حالا ازش بخواه كه سى دى تو نشون بده... .
خانم محمد زاده: من نمى تونم، من بايد تا يك ساعت ديگه برم، شوهرم منتظرمه... .
گروگانگير: حالا نمى شه شما اين فيلم رو نشون بدى؟
ادامه داستان: دستگاه سالن متاسفانه كار نمى كند و تلاش هاى ياسر براى نمايش سى دى به نتيجه نمى رسد، در نتيجه گروگانگير شروع به گفتن ماجراى زندگى اش مى كند، در هنگام حرف زدن، از كارى كه كرده احساس پشيمانى مى كند و تعدادى سى دى را كه با خودش آورده به بچه ها مى دهد، بعد فشنگ ها را از خشاب اسلحه در مى آورد و اسلحه و فشنگ ها را بين بچه ها تقسيم مى كند و تصميم مى گيرد خودش را تسليم مأموران نيروى انتظامى كند. ولى به طرف هر مأمورى كه مى رود، آنها فرار مى كنند، سرانجام، پس از اينكه محمود خودش سوار ماشين پليس مى شود، توسط آنان دستگير شده و شديدا كتك مى خورد.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   ورزش   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •