برخوردار بودن انسان ازدو مكانيسم عصبى يكى فراگيرى و ديگرى فراخوانى نقشى اساسى درساختارعاطفى انسانها بازى ميكنند. به كلامى ديگر آگاهى و نتيجته «سير انديشه ما چه در باره محركهاى حقيقى مثل نور و صوت و لمس و غيره و چه محركهاى مجازى كه الزاما» محركهاى تجربه شده نيستند كه در باره اشان قبلا «صحبت كرده ايم در گرو فعاليت اين دو مكانيسم عصبى هستند. فراموش نشود كه آگاهى و دانش ما در باره محركهاى مجازى يعنى آنچه را كه ممكنست تجربه نكرده باشيم اما در باره اشان ميدانيم ميتواند بازتابهاى عصبى در ما را نسبت به محركهاى حقيقى نيز تحت الشعاع قرار دهد. مثلا» دو شنونده با دو زمينه فرهنگى اجتماعى يا sociocultural متفاوت به يك قطعه موسيقى كه متعلق به فرهنگ و فولكلور يكى از اين دوميباشد گوش ميكنند اما مى بينيم باوجوديكه گيرنده هاى شنوائى در هر دو شنونده توسط اصواتى با يك شدت / فركانس و دامنه تحريك شده اند مع الوصف دو بازتاب عاطفى و روانى متفاوت نشان ميدهند. به كلامى ديگردر او كه به موسيقى متعلق به فرهنگ و فولكلور خودش گوش كرده ا ست حالتى از شادى و هيجان بوجود مى آيد درحاليكه ممكنست چنين حالتى در شنونده ديگر مشاهده نشود و از آنجا كه نفس موزيك و موسيقى دل آزار نيست حالتى از بى تفاوتى ديده شود. دليل اين تفاوت هم روشن است و آن اينكه درست است كه يك قطعه موسيقى چيزى جز صوت نيست كه نوتهاى مختلفى را پديد آورده ا ست اما براى اينكه اين مجموعه صوتى آهنگين هم به گوش دلنواز باشد و هم با ساختار عاطفى دمساز ميبايست آن را بار ها وبارهاشنيده باشيم و نه تنها شنيدن بلكه به خاطر سپردن و ثبت آنچه كه در زبان شيرين فارسى به آن «حال و هوا» ميگوئيم. يعنى اينكه همراه با نغمه و آوائى كه شنيده ايم محتواى زمان و مكان را نيزبه بركت مكانيسم يادگيرى يا learning در حافظه ضبط كرده باشيم. در چنين حالتى است كه مغز ما آن نواى آشنا با گوشمان را فقط صوت ترجمه نميكند بلكه آن صوت گوئى كليدى ميشود كه درب انبان ذهن را ميگشايد تا هزار و يك خاطره را بيرون كشد و دقيقا «ما را دوباره در همان حال و هوائى قرار دهد كه آن نوا و نغمه را شنيده بوديم. در اينجا ميبايست به اين نكته اشاره كنم كه صوت / نور / بو و لمس كه محركهائى حقيقى هستند چرا كه مستقيما» موجب تحريك گيرنده هاى عصبى در ما ميشوند ميتوانند خارج از دايره انديشه و آگاهى انسان نيز عمل نمايند. مثلا «وقتى شما عطرى را براى اولين بار ميبوئيد احساس لذت ميكنيد بدون اينكه اين عطر و بو خاطره اى را در شما زنده كند و ياهمچنين يك ملودى تازه تولد يافته موجب تحريك مركز شادى در مغز و نتيجته» حالت خرسندى ميشود بى آنكه همراه با خاطره اى باشد. ميخواهم بگويم با وجوديكه نور و صوت و بو هر كدام ميتوانند محرك مركز شادى و يا ناخرسندى در مغز باشند اما همچنين ميتوانند در روند تجربه زير اثرمحتواى انديشه و آگاهى ما نيز قرار گيرند و كليدى شوند براى بازكردن صندوق خاطرات و ارائه بازتابهاى عاطفى و روانى در ما. به كلامى ديگرصوتى يا بوئى ميتواند كه همزمان با تحريك گيرنده هاى شنوائى و يا بويائى خاطره كهنه اى را هم كه آن چيزى جز ثبت انديشه و آگاهى در گذشته نيست بيدار نمايد وبا استفاده از شعور آگاه موجب ارسال امواج تحريك خواه تشديد كننده يا excitatory و مهار كننده يا inhibitory به مراكزمربوطه در مغز بشود و به اينترتيب تغييرات فيزيولوژيكى حاصل از تحريك را تشديد يا تضعيف و يا حتى متوقف نمايد. عطرى را ميبوئيد وبوى عطرآغوش يارچه بسا در سالهائى بس دور در خاطرتان جان ميگيرد وشدت بازتاب عاطفى شما نسبت به آن عطر و بو را دو چندان ميكند. و اما باز ممكنست همان عطر را در زمان و مكان ديگرى ببوئيد و با اينكه خاطره شيرينى را در شما بيدار ساخته ا ست اما به دليلى كه شعور آگاهتان با توجه به شرايط زمان و مكان ارائه ميكند نه تنها بر شدت بازتاب عاطفى اتان افزوده نميشود بلكه از شدت آن نيز ميكاهد و چه بسا بازتابتان را متوقف ميسازد. يكى ديگر از محركهاى حقيقى كه بدان اشاره كرده ام «نور» ا ست. كيفيت كارو مكانيسم نور و صوت در سيستم عصبى مركزى ما تقريبا «شبيه اند چرا كه اين هر دو محرك چيزى جز موج نيست. اگر نوا يا موسيقى را تركيبى ازصداهاى مختلف در قالب نوت و با فركانسها و دامنه هاى متفاوت ميدانيم ميبايست درك نور را هم توسط مغزچيزى شبيه به اين مكانيسم بدانيم. فراموش نشود كه صحبت ما در اين مقوله بيشتر در حول اين محور مى چرخد كه بدانيم چگونه محركهاى مجازى مثل نور / صوت و غيره حالات مختلف عاطفى در ما را سبب ميشوند وگرنه پرداختن به زير و بمهاى تكنيكى در باره مكانيسم شنيدن و ديدن از حوصله اين نوشتار خارج ا ست. وقتى شما به گلى نگاه ميكنيد و آن را زيبا و قشنگ مى بينيد اين احساس يا بازتابى كه نسبت به آن گل ارائه ميكنيد دقيقا» مثل بازتابى ا ست كه بهنگام گوش كردن به يك ملودى دلچسب نشا ميدهيد چرا كه در هر دو حالت شما به حالتى از خرسندى وارضاء عاطفى رسيده ايد. در اينجا مى بينيم به همانگونه كه تركيب نوتهاى مختلف را مغز ما ملوديهاى مختلف درك و ترجمه ميكند گيرنده هاى بينائى در ما نيز تركيب نورها با طول موجهاى متفاوت را رنگهاى مختلف ترجمه ميكند و ازتركيب اين رنگها گلى يا منظره اى زيبا و دلچسب آفريده ميشود. اينجا در حاشيه اشاره كنم كه رنگهاى متفاوتى را كه مى بينيم در حقيقت تركيبى از سه رنگ اصلى هستند كه عبارتند از قرمر / آبى / سبز يا به كلامى ديگر تركيبى ازطول موجهاى مختلف نورانى. مثلا «تركيب طول موجهائى كه آن را مغز ما رنگ قرمز ترجمه مينمايد عبارتند ازتركيب نورهائى با طول موجهاى ۷۵: ۱۳: ۰ و نور آبى عبارتست از تركيب ۰: ۱۴: ۸۶ و آنچه را سبز درك ميكنيم تركيبى ا ست از۵۰: ۸۵: ۱۵ و به همين ترتيب تركيب ۱۰۰: ۵۰: ۰ را مغز ما رنگ نارنجى ترجمه مينمايد. همچنين مغز ما قادر ا ست با درك تركيبى از طول موجهائى كه سه رنگ اصلى يعنى قرمز و آبى و سبز را تشكيل ميدهند رنگهاى ديگرى را هم توليد نمايند. مثلا» اگر شبكيه چشم ما توسط نورى با طول موجهائى كه رنگ قرمز و سبز را تشكيل ميدهند همزمان تحريك شود مغز آن را رنگ زرد ترجمه مينمايد. حالا اگر رنگهاى قرمز و آبى و سبز گيرنده هاى مربوط به اين سه رنگ را با شدتى تقريبا «مساوى تحريك نمايند مغز آن را رنگ سفيد درك مينمايد. حالا ببينيم چرا و چگونه ا ست كه چيزى را خواه جامد و يا جاندار زيبا و قشنگ مى بينيم و اصولا» زيربناى زيبا شناسى چيست. در نوشتار پيشين اشاره كردم كه تحريك گيرنده هاى عصبى در ما توسط محركهاى حسى موجب تغييرات فيزيولوژيكى با شدتهاى متفاوت در ما ميگردند مثل افزايش يا كاهش ضربان قلب / افزايش يا كاهش ريتم تنفسى / افزايش يا كاهش سوخت و ساز سلولى و غيره و غيره. اين تغييرات فيزيولوژيكى الزاما «هميشه تغييرات محسوسى نيستند بلكه ميتوانند نا محسوس باشند يعنى بدون اينكه مثلا» احساس تند و كند شدن ضربان قلب يا ريتم تنفسى و غيره را نموده باشيم يك حالت گرايش يا عدم گرايش نسبت به محركى كه ما را تحريك كرده ا ست در ما بوجود آيد. شخصى را براى اولين بار مى بينيد و بدون اينكه او موجب آزار و يا اذيتى در شما شده باشد اما احساس چندان گرايشى به او نميكنيد كه اگر هم بپرسند چرا خواهيد گفت «خودم هم نميدانم». اين پاسخ اگرچه پاسخى روشن نيست اما گوياى اين حقيقت ا ست كه چيزى در آن شخص حالا حالت نگاهش باشد يا تركيب اجزاء صورتش و يا فركانس صدايش گيرنده هاى مربوطه در شما را تحريك كرده اند و سبب تغييرات فيزيولوژيكى نامحسوس در شما شده اند كه نهايتا «مركز درد و تنبيه رامتأثر ساخته اند و حالت عدم گرايش يا» دوست نداشتن «نسبت به محرك را سبب شده اند. دنباله اين بحث را در نوشتار آينده ادامه خواهم داد و خواهم گفت كه عكس اين حالت يعنى احساس گرايش و دوست داشتن نسبت به محركى خواه جامد و يا جاندارچگونه توليد ميشود.
dr_javaherkalam@yahoo. co. uk