حميده يك دقيقه ساكت ماند و سپس گفت: مختصر كنم؛ سه ماه پس از آن مادر محبوبه نيز نزد شوهر خود رفت و رنج و محنت فرخ و محبوبه به منتها رسيد.
سال بعد من نيز هنگامى كه نزديك بود با فرخ عروسى كنم به مصيبت مرگ پدر دچار شدم... دلسوختگان با هم آشنا مى شوند.
ارتباط و رفت و آمد دو خانواده بيشتر و صميمانه تر شد.
همه با هم گفتيم كه از آن كوچه و از آن خانه ها كه روى سعادت مادر آن با لطمه مرگ و عزا كبود شده بود بيزاريم...
فرخ در بيرون شهر در كنار دوشان تپه باغچه و خانه اى گرفت و ما همه با هم به آنجا رفتيم...
رضا بازوى مرا فشرد و گفت: حسين فهميدى؟ نزديك خانه سابق من... پارسال اگر يادت باشد حكايت كردم كه چنين خانواده اى نزديك ما آمده است.
صداى ميرغضب حرف ما را قطع كرد.
مرد هولناك با صدائى خراش دار كه آثار اندوه در آن نمايان بود گفت:
- بسيار خوب، دختر، باقى را مى فهمم و ميدانم.
در آن خانه مصيبت ها را به قوت عشق از ياد برديد و بجاى گريستن به بوسيدن مشغول شديد...
گلين آهى كشيد، علاوه بر بازوى راست خود دست چپش را نيز كه هماندم سيگار از آن افكنده بود به قبضه كارد گرفت و حميده گفت:
- آرى چندين عشق و پرستش... همه اهل آن خانه يكديگر را دوست داشتند.
فرخ خواهر شيرى خود محبوبه و برادر نازنين خود فريدون را مثل چشم خود دوست مى داشت و عشق او نسبت به من به مرحله پرستش رسيده بود.
و من...
ميرغضب تكانى بخود داد، حرف حميده را قطع كرد و گفت:
- خوب خانم... قصه عشق خود را با فرخ گفتى... گفتى كه تو او را دوست ميدارى و او هم ترا ميپرستد. . باور كردم كه تو معنى دوست داشتن را ميدانى زيرا از صحبت و قصه تو قلبم فشرده شد ولى فرخ دروغ مى گويد، اين مرد بى شعور معنى عشق را نمى داند...
حميده با لحنى نخوت آلود و تقريباً خشن اعتراض كنان گفت: چطور نميداند؟
ميرغضب گفت: بله خانم نميداند... اگر مى دانست مى فهميد بديگران چه ميگذرد... روبروى خانه خوتان دويست سيصد ذرع دورتر آن خانه را كه پنجره هاى آبى رنگ دارد ديده ايد؟ آنجا مال من است...
حميده تكانى خورد و گفت:
آه!
- بله خانم كوچولو، آنجا خانه من است... من آدم حسابى هستم، همه چيز دارم و همه كس مرا مى شناسد... من هم در شهر زيرزمينى و هم در شهر شما پهلوانم... در اين شهر و در آن شهر چه كس حق دارد برخلاف ميل من رفتاركند! ... فرخ كيست كه به من بگويد: نه!
حميده خيره خيره به او نگريست و گفت: شما محبوبه را از فرخ خواستگارى كرده بوديد؟
- آرى، من! ... چرا نكنم؟ ... يك عمر در ماجراجوئى بسر بردم، اين و آن را دوست داشتم، دوست داشتن هاى آسان و بيدوام... آسان براى اينكه زود بدست مى آمد، با زور و يا با پول... بيدوام... ولى آخر چه؟... مگر من محكوم به بدبختى و بى سامانى و ماجراجوئى آفريده شده ام؟... سه سال است كه به فكر افتاده ام مثل آدم زندگى كنم... پارسال اين زن را، اين زن عزيز را كه هنوز هم به او گلين جون مى گويم پيدا كردم.
من زن مى خواهم كه با اين هيكل و با اين شكل باشد و محبوبه نيز همينطور است... شجاعت و بى باكى زن را دوست دارم و اين صفت را گلين و محبوبه هر دو دارند... روزى گلين را ديدم كه در پس قلعه شميران چادر از سر به دور انداخت و خود را در كنار آبشارى به آب افكند تا كودكى را كه در آب افتاده بود نجات دهد... آن روز گيج شدم و گفتم اين زنى است كه من مى خواهم... كوشيدم كه او را به سبك خود بدست آورم... چون به آن سبك بدست آمد آن طور كه مى خواستم نشد... الان هم دوستش دارم ولى او ديگر نميتواند زندگى و سر و سامانى را كه من مى خواهم تشكيل دهد... با زور و فشار نزد من مانده است... عشق ديگرى در دل دارد... معشوق او در بند من است.
در همان عمارت كه ميدانى و او ميگويد كه وى برادر اوست در صورتى كه (سوتى) روزى آن دو را در آغوش هم ديده است...
گلين در جاى خود غرشى كرد و زير لب گفت: اى بيشرف! اى جانور... .
- بعد از آن محبوبه را ديدم و ديوانه او شدم... در همان صحراى دوشان تپه مى رفت و دست فريدون كوچك را بدست داشت، قد و بالاى او را از دور ديدم و چنگ به دلم خورد.
سگى درنده و درشت استخوان به او حمله كرد، وى با كمال بى اعتنائى براه خود رفت، نه او و نه آن بچه كه بدست او پرورش يافته بود سر نگرداندند تا با وحشت به سگ بنگرند.
سگ خشمگين پيش دويد و خود را به نزديك پاى او رساند.
او بى آنكه بترسد، ايستاد، برگشت، بچه را در پناه خود گذاشت، با دو دست گلوى سگ را گرفت، حيوان را كه مى غريد و پارس ميكرد از زمين برداشت و چند قدم دورتر افكند، سگ زوزه كنان گريخت و او آرام و بى اعتناء به راه خود رفت.
من از ذوق مردم، از عشق ديوانه شدم.
من اينگونه زن ها را مى پرستم.
چند روز پى جو شدم تا شناختم اين زن از كجاست.
فرخ را پيدا كردم و محبوبه را از او خواستم، ولى او اين هيكل را كه از تنه ديوار بزرگتر است تحقير كرد و مرا مايوس از خود راند... اوه! خانم، تو ميگوئى فرخ معنى دوست داشتن را ميداند؟
چه اشتباهى! او فقط مرد شهوت پرست خودخواهى است كه خود و شهوت خود را دوست دارد و ترا براى خود، براى سير كردن شهوت خود ميخواهد.
معنى عشق را كسى ميداند كه دل را بشناسد، نه فقط دل خود را، بلكه دل هر كس را كه دردى، رنجى و عشقى دارد... اين احمق، اين فرخ احمق، خيال ميكند مردها برگ چغندرند!... آنگاه نوك انگشتان خود را چند نوبت محكم به سينه اش زد و تقريباً فرياد كنان گفت:
- فرخ خيال ميكند در زير اين سينه وسيع كه رويش مثل سنگ است قلبى وجود ندارد و اگر وجود دارد از استخوان خشك ساخته اند؟... چه اشتباهى... خانم زير اين سينه، سنگ نيست، دل است، از گوشت و خون مى لرزد، مى طپد، فشرده مى شود، درست مثل دل يك جوان تازه سال، درست مثل دل يك دختر ساده، مثل دل تو و مثل دل فرخ، اگر آن بى انصاف دلى داشته باشد... اين دل احساس دارد، آرزو دارد، عشق دارد و با اين داشتن ها حق دارد لطف و مهربانى ببيند، به آرزو برسد، از عشق و وصال لذت برد، نه لذت وصلى كه براى سير كردن شهوت است... . خانم، اگر نميدانى بدان، من نيز خوب ميدانم كه خرج شهوت با عشق سواست... . من هميشه ديده و دانسته ام كه شهوت آدميزاد اشتهاى خود را از دست ميدهد ولى مركز عشق همچنان عطش دارد، همچنان مى سوزد... اگر من امروز هنوز گلين را دوست ميدارم براى اينست كه اول او را در خانه عشق خود جا دادم ولى از بيراهه رفتم و او طعمه هوس من شد... باز هم سعى ميكنم او را به خانه اصليش باز گردانم ولى او مى آيد و زور و فشار من هم به هيچوجه نمى تواند به رفتن در آن خانه وادارش كند با اين جهت بود كه ديگر نخواستم محبوبه را از بيراهه بياورم.
آن شب كه بچه مچه هاى من ترا از خانه ات ربودند و به اينجا آوردند به خوبى مى توانستند محبوبه را بربايند و بياورند، او بيشتر از تو در دسترس بود، توانائى و زورمندى او مانع كار بچه مچه ها كه در كمين بودند و كمند و ريسمان و دهان بند داشتند، نمى شد.
در مدتى كه آنها پشت درختان باغ به انتظار بودند، محبوبه هفت نوبت گذشته و به آشبزخانه رفته بود و تو يك نوبت بيش نگذشته بودى، آنها او را نگرفتند و ترا آوردند، زيرا من اين طور خواسته بودم؛ زيرا نخواسته بودم او را بزور و فشار بياورند و در آغوش من اندازند... نخواسته بودم كه اسير دست و پا بسته من شود و مانند لقمه كوچكى طعمه هوس و شهوت من گردد.
مى خواستم او را خواستگارى كنم، با او عروسى كنم، شهر زير زمينى، زندگى ماجراجويانه، همه چيز هاى بد، همه چيزهاى كوچك را با اين شهر تاريك و پائين شهر كثيف ترك گويم، به شهر روشن، به شهر شما، بيايم مثل خوب ها زندگى كنم، بانور دوست داشتن روشن شوم و به قوت بازوى پول در رديف بزرگان و اشراف در آيم، فرخ بساط آرزوى مرا با يك (نه) گفتن زيروزبر كرد ولى نبايد اينطور شود و بايد من بمقصود خود برسم: رسيدگى كردم و دانستم كه بكجاى او بايد حمله كنم، به دلش حمله كردم و ترا ربودم.
حقيقت را هم به او فهماندم، اكنون ميداند كه تو در چنگ من هستى ولى نه ميداند در كجا و نه مى تواند دست از پاخطا كند زيرا خود را به او شناسانده و كارد خود را به او نشان داده ام.
از آن مى ترسد كه از جا بجنبد و كارد من در سينه تو جا گيرد.
با وجود اين مقاومت مى كند، حاضر نمى شود محبوبه را به من دهد.
چرا؟ زود باش بگو دختر... چرا؟ ...
گلين غرش كنان گفت: براى اينكه تو جانورى، براى اينكه تو درنده اى... براى اينكه سگ هار هم از تو مى ترسد تا چه رسد به دخترى زيبا و پاكيزه، براى اينكه تو نفرت آورى و هر كس ترا ببيند از وحشت روى خود را بر ميگردند، چهار قل مى خواند و به خود فوت مى كند.
ميرغضب با يك تغيير ناگهانى چهره به قهقهه خنديد و گفت: گلين جون، اينقدر فحش نده، بگذار حرفمان را بزنيم... اينها كه تو گفتى درست ولى چيزهاى ديگر هم هست كه مى خواهم اين دختر خانم بگويد. . فرخ ميداند، بعنى خودم به او گفته ام كه اگر محبوبه را به من بدهد، پهلوانى را فراموش خواهم كرد، چكمه و كمرچين و كمربند و كارد را بدور خواهم انداخت، لوطى گرى را از ياد خواهم برد و نصف بيشتر سبيل هاى خود را بباد خواهم داد، اين ريش لامصب را از روى چانه خواهم كند، ديگر بطرى عرق را سر نخواهم كشيد كت و شلوار خواهم پوشيد، عينك خواهم زد، تعليمى بدست خواهم گرفت، كلاه اسلامبولى بسر خواهم نهاد، كفش برقى خواهم پوشيد، بجاى اين چيق نيم ذرعى سيگار ته طلا خواهم كشيد، هر روز به دندانهايم مسواك و به موهايم عطر مصطفى كمال خواهم زد، سرم را اينطور نخواهم تراشيد، زلف خواهم گذاشت و فرق آن را از طرف چپ باز خواهم كرد... خيال ميكنى من عقلم نمى رسد و نمى دانم چطور بايد آدم شد!؟... اسرار آدميت ظاهرى را خوب مى دانم و يقين داشته باشيد كه در باطن از همه آدمترم زيرا دل دارم و دل من از دل همه بزرگتر، قوى تر، پر خون تر و مملو از احساسات و عواطف بيشترى است... . ميگوئى سواد ندارم؟ چرا... . ميخوانم و مينويسم... . وقتى كه بچه بودم شعر مى گفتم، چشمان سياه يك دختر همسايه مرا شاعر كرده بود و من همه روز و همه شب از عشق او مى گريستم... او نيز دوستم مى داشت، شعرهائى را كه هر شب براى او مينوشتم هر روز صبح كنار چشمه با آواز خوش مى خواند،... قرار بود با هم عروسى كنيم و اگر مى كرديم خوشبخت مى شديم.
ولى او را گرگ قاپيد و برد.
آن گرگ جانورى بود كه از شهر آمده بود، از گرگ هاى كوه هولناك تر... آن روز او پول داشت و من نداشتم، او شهرى بود و من دهاتى... . پدر نامزدم او را ترجيح داد و دخترش را در مقابل يك مشت پول به بغل او انداخت.
آن وقت من ياغى شدم، هم به خدا و هم به مردم، به شهر آمدم، هر چه از دستم بر آمد كردم، پهلوان شدم پولدار شدم، كسانى را كه از نوك سبيلشان خون مى چكيد بدور خود جمع كردم تا از كسانى كه حق ما را ربوده بودند انتقام بكشم! ... هر چه مى توانستم و بدتر از آن وجود نداشت كردم.
حالا ديگر مى خواهم بگويم بس است، مى خواهم راهى را كه رفته ام برگردم و تا پير و بيچاره نشده ام چند روزى مثل آدمها زندگى كنم... با اين حال سر در پيش فرخ خم ميكنم و آن احمق ميگويد: نه! ... بسيار خوب! ساعت چند است؟ سه ساعت از شب گذشته.
- يك ساعت و نيم ديگر بچه مچه ها فريدون كوچولو را نيز بلند خواهند كرد و به اينجا خواهند آورد... خيال ميكنم به اين ترتيب بيك نقطه حساس ديگر كه در وجود فرخ هست يعنى به عاطفه و وظيفه او حمله كرده باشم... شنيده ام گفته است فريدون را كه يادگار پدر است از چشم خود عزيزتر دارد و حاضر است جان خود را در راه سلامت و سعادت او بدهد... بسيار خوب، وقتى كه او هم به چنگ من افتاد فرخ حاضر خواهد شد تا خواهر خود را بدهد... بدهد به آن كسى كه او را خوشبخت خواهد كرد و خود نيز خوشبخت خواهد شد...
حميده از شنيدن كلمات اخير ناله اى كرد و به خود پيچيد.
غرور و شهامت او يكباره به پايان رسيده، چهراش در هم شده بود و از ميان لبانش كه مى لرزيد و متقبض مى شد اين كلمات بيرون مى آمد:
- اه! شما ظالم و هولناك هستيد!... فرخ نمى تواند ناخواهرى خود را به شما دهد... محبوبه، پسردائى خود را ديوانه وار دوست ميدارد، هيچ كس را اگر جبرئيل خدا هم باشد جز او نخواهد خواست؛ جدا كردن او از پسر دائيش حكم اعدام اوست... رحم كنيد، از او چشم بپوشيد، با اين خانم سر كنيد، من مى بينم كه اين خانم هيچ عيب ندارد... در اختيار شماست و براى نجات ديگران فداكارى خواهد كرد...
گلين كه يك سيگار ديگر آتش زده بود تكانى به خود داد و گفت: آرى، حاضرم فداكارى كنم، فداكارى حسابى! ...
ميرغضب رو به او كرد و گفت: ولى گلين جون ديگر از فداكارى تو گذشته است...
- خواهى ديد كه نگذشته است... . خواهى ديد كه همه را نجات خواهم داد...
در اين موقع جمال سر از مقابل پنجره بر داشت و گفت:
- بچه ها، بايد برويم و فريدون را نجات دهيم... بايد برويم و كارى كنيم كه شر اين جانور كنده شود...
- به نظر تو چه بايد كرد؟
- يكنفر از ما اينجا، ميماند، دو نفر ديگر به عجله مى رويم، خود را به عمارت فرخ مى رسانيم، يك ساعت ونيم وقت داريم.
خواهيم توانست به موقع برسيم.
آن وقت يك عده مأمور قوى و مسلح خواهيم آورد و بيش از آنكه واقعه اى در اينجا روى نمايد كارى از پيش خواهيم برد.
رضا گفت: مگر قصه سوتى را نشنيدى؟.
- چرا، شنيدم، برويم ببينيم چه خواهيم كرد.
حسين در اينجا ميماند و تو با من مى آئى كه خانه را نشانم دهى... . ولى در هر صورت نشانى را بگو تا بنويسم و هر دو بدانيم... شايد حوادثى پيش آيد و ما را از هم جدا كند.
نويسنده: (بانوداريااليويه)
ترجمه و اقتباس: ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
اين دو درياچه به مناسبت اين كه در صحراهاى وسيع محاط شده اند و در ملتقاى دو منطقه گرمسير و سردسير هستند خيلى دچار طوفان مى شوند و امواج آب در هر دو درياچه بلند و وسيع است.
(آنن كو) از ناخداى كشتى خواست كه آنها را در يكى از قراء ساحلى پياده كند براى اين كه زنش قادر به تحمل طوفان نيست زيرا با هر موج مقدارى آب سرد درياچه روى (پولين) و بچه ها مى ريخت و روى صحنه كشتى هيچ حفاظ براى مصونيت آنها وجود نداشت.
ناخدا كشتى را به يكى از قراء ساحلى نزديك كرد و زورق را وارد آب نمودند ولى هنگامى كه خانواده (پولين) مى خواستند از كشتى به زورق منتقل شوند و به طرف دهكده ساحلى بروند كشتى به گل نشست ولى چون ظرفيت كشتى بزرگ نبود بعد از آرام گرفتن طوفان توانستند آن را از گل بيرون بياورند.
(پولين) و شوهر و فرزندانش مدت پانزده روز در آن قريه ساحلى واقع در كنار درياچه (پايكال) توقف كردند تا حال زن خوب شود و به طرف (ايركوتسك) به راه بيفتند ولى حال (پولين) خوب نشد.
(آنن كو) نامه اى براى حكمران ايركوتسك (كه تازه به اين سمت منصوب شده بود) نوشت و گفت چون زن من مريض است و نمى تواند كه با كشتى از درياچه (بايكال) براى رسيدن به (ايركوتسك) عبور كند اجازه بدهيد كه ما به شهر (ورخنيوونيسك) واقع در اين نزديكى كه در آنجا پزشك هست برويم و بعد از اين كه زنم معالجه شد به (ايركوتسك) خواهيم آمد ولى حكمران جديد (ايركوتسك) اين درخواست را نپذيرفت و گفت شما بايد به طور حتم به (ايركوتسك) بيائيد.
حكمران جديد (ايركوتسك) كه به اسم (برونسكى) خوانده مى شد يكى از آن كارمندان دولت بود كه نظير آنها در تمام كشورها و اعصار وجود دارد و بر اثر وجود اين نوع كارمندان دولت است كه مردم از شنيدن نام كارمندان دولت مرتعش مى شوند در صورتى كه در بين كارمندان دولت گاهى افراد نيك نفس هم به نظر مى رسد.
(برونسكى) خدائى غير از مقررات ادارى نداشت و مذهب او فورماليته ادارى بود، وى مطمئن بود براى اين به وجود آمده كه بنام مقررات و به وسيله فورماليته ادارى، براى بندگان خدا، اشكال تراشى كند. او لياقت و كفايت را فقط در اشكال تراشى مى دانست و هرگز به جنبه مثبت مقررات ادارى توجه نمى نمود بلكه پيوسته، محكم، به جنبه منفى آنها مى چسبيد.
واى بر حال فرد و خانواده و دسته اى كه گرفتار مقررات ادارى (برونسكى) و فورماليته هاى او مى شدند زيرا ديگر راه نجات نداشتند و هر دفعه كه (برونسكى) موفق مى گرديد بنام مقررات فورماليته ادارى فرد يا خانواده اى را بدبخت كند يا معدوم نمايد، نزد خود، احساس مباهاتى بزرگ مى نمود و گوئى كه جهان را فتح كرده است.
(برونسكى) مردى بود بى رحم و طماع و ممسك و خودپرست و رشوه گير و هرگز قدمى براى انجام امور ادارى برنمى داشت و قلمى روى كاغذ نمى گذاشت مگر اين كه نفع خود را منظور نمايد.
و به همين جهت نسبت به تمام محكومين واقعه دسامبر خصومت داشت براى اين كه مى ديد نمى تواند از آنها رشوه بگيرد زيرا محكومين مزبور، گرچه در گذشته از اغنياى روسيه به شمار مى آمدند ولى در آن موقع فقير بودند و نمى توانستند به (برونسكى) رشوه بدهند.
ديگر اين كه محكومين مزبور، در روسيه خويشاوندان متنفذ داشتند كه اكثر آنها، با دربار مربوط بودند و گرچه نمى توانستند كه خويشاوندان خود را از حبس و تبعيد نجات بدهند ولى به طور حتم قادر بودند كه به گوش امپراطور برسانند كه حكمران (ايركوتسك) رشوه مى گيرد.
لذا (برونسكى) از محكومين واقعه دسامبر؛ مى ترسيد و درخواست رشوه نمى كرد و در عوض، كينه خود را اينطور فرو مى نشانيد كه تا بتواند آنها را در فشار قرار بدهد و مقررات ادارى را با شدت در مورد آنها اجرا نمايند.
(آنن كو) وقتى متوجه شد چاره اى ندارد جز اين كه به (ايركوتسك) برود (پولين) و فرزندان خود را سوار يك كشتى بازرگانى كه بزرگتر از كشتى سابق بود و اطاق داشت نمود و اين مرتبه بدون حادثه از درياچه پايكال گذشتند و به (ايركوتسك) رسيدند ولى به محض ورود به (ايركوتسك) پولين كه كسالت داشت بسترى شد و نتوانست تكان بخورد.
(آنن كو) نزد حكمران رفت و خود را معرفى كرد و حكمران گفت كه شما بايد همين امروز از اين جا به (بلسك) برويد و آنجا، در خانه اى كه براى سكونت شما در نظر گرفته شده، اقامت نمائيد.
(آنن كو) گفت عاليجناب زن من، مريض و بسترى است و ما سه طفل داريم و من نمى توانم اين بچه ها را از مادر جدا كنم و با خود ببرم و نه مى توانم آنها را نزد مادر بگذارم زيرا زن من قدرت برخاستن از بستر ندارد تا چه رسد به اين كه از سه طفل نگاهدارى و پرستارى كند.
(برونسكى) گفت آقاى (آنن كو) شما محكوم شده ايد كه بعد از خاتمه مدت حبس و خروج از بازداشتگاه، در نقطه اى از سيبرى كه براى شما تعيين مى شود زندگى نمائيد و زن و فرزندان شما محكوميت ندارند و لذا آنها را اينجا بگذاريد و خود برويد و اين هم جواز عبور شماست.
(آنن كو) خواست خواهش كند كه شايد آن مرد را بر سر رحم بياورد ولى حكمران (ايركوتسك) با خشونت گفت آقاى (آنن كو) شما خيلى حرف مى زنيد و وقت مرا ضايع مى نمائيد و اگر فورى به راه نيفتيد من تحت الحفظ شما را خواهم فرستاد.
وقتى (آنن كو) خواست كه از (پولين) جدا شود حس كرد كه اين مرتبه جدائى او، دردناكتر از جدائى دوره جوانى در مسكو، از (پولين) مى باشد.
چون در آن موقع (پولين) بيمار نبود و نمى بايست از سه طفل پرستارى كند و در شهرى چون مسكو مى زيست و لااقل فرانسوى هائى كه در آن شهر سكونت داشتند و او را مى شناختند، ممكن بود به وى كمك كنند ولى آن مرتبه، (آنن كو) مجبور شد كه زن بيمار خود را با سه طفل رها كند و براى اجراى حكم (برونسكى) عازم (بلسك) شود.
وقتى (آنن كو) به محل سكونت خود رسيد ديد (بلسك) قريه اى است داراى دويست خانوار، از نژاد بومى كه همگى فقير و بيسوادند و در آن قريه نه پزشك وجود دارد و نه مدرسه و در قراء مجاور هم پزشك و مدرسه نيست.
در قريه، هيچ يك از احتياجات زندگى يافت نمى شود و براى خريد يك قالب صابون بايد به بازارى واقع در ده كيلومترى آنجا رفت.
در آن قريه، خانه اى براى سكونت وى در نظر گرفته بودند كه مدتى ساكن نداشت و باران و برف و آفتاب و باد آن را به صورت نيمه ويران درآورد و (آنن كو) مى بايد آن خانه را مرمت كند تا اينكه زن و فرزندانش بتوانند در آن زندگى نمايند ولى معلوم نبود كه (پولين) بعد از وضع حمل قادر به سكونت در آن خانه باشد.
طورى (آنن كو) از مشاهده آن قريه و خانه وحشت كرد كه با اين كه مى دانست (برونسكى) مردى بى رحم است باز نامه اى برايش نوشت و از وى درخواست نمود اجازه بدهد كه او و خانواده اش به منطقه (اوريك) منتقل گردند زيرا در آنجا دكتر (وولف) هست و مى تواند زن و فرزندان او را معالجه نمايد.
چند هفته گذشت و نه حكمران (ايركوتسك) جوابى به او داد و نه خبرى از زنش رسيد به طورى كه مردد بود آيا (پولين) زنده است يا نه؟
بعد از چند هفته مطلع شد كه نامه هاى محبوسين سابق بازداشتگاه (پتروسك) كه اينك آزاد شده و در سيبريه به سر مى برند قبل از اين كه براى مقصد ارسال گردد جهت ركن سوم ستاد ارتش روسيه در پترزبورگ، كه مركز اطلاعات سياسى و نظامى كشور است ارسال مى شود و اگر ركن مزبور تصويب كرد نامه را براى مقصد مى فرستند والا نه، نامه او هم كه جهت حكمران (ايركوتسك) نوشت براى پايتخت ارسال گرديد و به سن پترزبورگ رفت.
بين قريه محل سكونت (آنن كو) و (ايركوتسك) بيش از يك صد كيلومتر فاصله نبود اما يك نامه براى وصول به (ايركوتسك) از لحاظ رفتن به پايتخت مى بايد شش هفته در راه باشد.
وقتى (آنن كو) چند هفته منتظر شد و جوابى از حكمران ايركوتسك دريافت نكرد نامه اى ديگر نوشت و گفت:
(عاليجناب چون توقف من در (ايركوتسك) از طرف شما تصويب نشد لااقل اجازه بدهيد كه من به ايركوتسك بيايم و زنم را از آنجا به اين قريه بياورم در اين قريه نه طبيب هست و نه دارو ولى مى توانم اطمينان داشته باشم كه هنگام مرگ، زنم نزد من خواهد بود و اطفال ما بدون سرپست نخواهند شد. ولى باز حكمران منطقه (ايركوتسك) جواب نداد تا اين كه ماه دسامبر سال ۱۸۳۶ ميلادى فرا رسيد.)
يكى از خانم هاى روسى به اسم خانم (پيات نيتسكى) زوجه حكمران شهر (ايركوتسك) كه (پولين) را تحت حمايت قرار داده بود دلش بر حال آن زن مى سوخت.
(پولين) به خانم مزبور گفت حتى در بازداشتگاه وقتى من بيمار مى شدم به شوهرم اجازه مى دادند كه از بازداشتگاه خارج شود و به منزل من بيايد و از من نگاهدارى كند ولى اكنون با اين كه دوره حبس ما تمام شده و ما آزاد هستيم نمى گذارند كه شوهرم نزد من باشد.
خانم (پيات نيتسكى) گفت خانم (آنن كو) من قصد دارم كه براى كار شما نزد (برونسكى) بروم و با او مذاكره كنم و اميدوارم او را وادارم موافقت نمايد كه شوهر شما اينجا بيايد كه در موقع وضع حمل اينجا باشد.
(پولين) از زن نيك نفس تشكر كرد و او رفت و (برونسكى) را ملاقات نمود ولى هنگام مراجعت (پولين) از قيافه او دانست كه وى موفق نگرديده و نتوانسته از حكمران جوابى مساعد دريافت كند.
آن وقت (پولين( كه روى بستر دراز كشيده بود فرود آمد و شروع به پوشيدن لباس كرد.
خانم (پيات نيتسكى) گفت خانم چكار مى كنيد و چرا لباس مى پوشيد؟ (پولين) گفت خانم قصد دارم كه خود به ملاقات (برونسكى) بروم. زن روسى گفت خانم شما با اين كسالت چگونه به ملاقات او مى رويد.
(پولين) گفت اينطور بهتر است زيرا لااقل مى فهمد كه من باردار هستم و عنقريب وضع حمل خواهم كرد و احتياج به يك نفر دارم كه برود و براى من زن قابله بياورد و يك ليوان آب به دستم بدهد.
زن روسى سر را تكان داد و گفت خانم شما نمى دانيد كه (برونسكى) چقدر هيبت و سطوت دارد و چگونه در حضور وى انسان دست و پاى خود را گم مى كند و تحت الشعاع قرار مى گيرد.
(پولين) گفت خانم من در دوره عمر خود كسانى مثل ناپلئون امپراطور اروپا و تزار روسيه را ملاقات كرده ام از هيبت و سطوت آنها نترسيده ام و (برونسكى) نوكر درجه دهم ناپلئون هم محسوب نمى شود و ما فرانسوى ها نه از هيكل بزرگ مى ترسيم و نه از سبيل كلفت، براى اين كه مى دانيم كه ارزش مرد به مغز و روح اوست نه به هيكل بزرگ و سبيل كلفت وى. من از شما معذرت مى خواهم و نخواستم به شما اسائه ادب كنم و فقط خواستم بگويم مردى مثل (برونسكى) لايق نيست كسى از او بترسد. خانم (پيات نيتسكى) اين سخنان را شنيد و متأسف شد زيرا تصور كرد كه (پولين) از فرط بيمارى هذيان مى گويد زيرا نمى توانست قبول كند زنى مثل او كه زوجه يك محكوم و تبعيدى است، كسانى چون ناپلئون و تزار را ملاقات كرده باشد.
(پولين) سوار كالسكه كرايه شد و در حالى كه باران مى باريد از خيابان هاى (ايركوتسك) گذشت و وارد عمارت حكمران گرديد.
(برونسكى) حكمران اير كوتسك و سيبرى شرقى از اين كه خانم (آنن كو) به ملاقاتش آمده حيرت كرد و وقتى (پولين) وارد اطاق شد چشم او به يك زن باردار و رنگ پريده افتاد.
(پولين) منتظر بود مردى بلندقامت و چهارشانه و سبيل كلفت را ببيند كه سينه خود را از دو طرف پر از مدال و نشان كرده ولى مردى متوسط القامه و بالنسبه لاغر را يافت و فهميد آنچه سبب گرديده كه بعضى تصور كنند كه آن مرد سطوت دارد قيافه نفرت انگيز و مشئوم او است زيرا خبث و طينت آن مرد از صورتش آشكار بود.
(پولين) بدون اين كه روى صندلى بنشيند به دسته صندلى تكيه داد و گفت عاليجناب من زنى بيمار و باردار هستم و داراى سه فرزند مى باشم و كسى را ندارم كه از من پرستارى كند بنابراين اجازه بدهيد كه شوهرم نزد من بيايد كه وقتى من در بستر مى افتم وى سرپرست اطفالم باشد.
حكمران سيبرى شرقى كه هنگام تكلم به تقليد بعضى از ديپلمات هاى انگليسى جهت پيروى از مد روز دهان را كج مى كرد گفت خانم من به وسيله خانم (پيات نيتسكى) براى شما پيغام فرستادم كه اين غير ممكن است.
(پولين) وقتى ديد آن مرد در موقع تكلم با تصنع دهان را كج مى كند فهميد كه او علاوه بر اين كه مردى بى رحم است احمق هم مى باشد و دانست كه توسل به جوانمردى و عاطفه آن مرد فايده ندارد و بايد او را ترسانيد و گفت: عاليجناب لازم است بگويم كه اعليحضرت امپراطور روسيه مرا مى شناسد و وقتى من خواستم از روسيه به سيبرى مسافرت كنم و به شوهرم ملحق شوم اعليحضرت خود خرج سفر مرا پرداختند و بعد هم در مورد يك موضوع مالى نسبت به پولى كه البته زياد نبود اعليحضرت كه مى دانستند من ذى حق هستم از من طرفدارى نمودند و بنابراين از حالا تا شش هفته ديگر كه موقع وضع حمل من است من مى توانم به امپراطور مراجعه كنم و استدعا نمايم اجازه بدهند كه شوهرم براى مدت وضع حمل و بسترى شدن به من ملحق گردد تا از اطفال ما نگاهدارى نمايد، ولى آيا مناسب است ما محبوسين كه در اين مدت طولانى انواع بدبختى ها را تحمل كرديم و لب به شكايت نگشوديم امروز براى موضوعى كه هر زن و مرد با عاطفه تصديق مى كند كه حق به جانب ماست به امپراطور شكايت كنم.
حكمران وقتى اين اظهارات را شنيد بسيار حيرت كرد و خود را باخت و مانند اكثر فرومايگان وقتى خود را در مقابل يك شخص متين و با اراده مى بينند متزلزل شد.
از طرفى مى دانست كه تهديد (پولين) بى اساس نيست و سوابق او نشان مى داد كه ممكن است اين كار را بكند و مستقيم به امپراطور مراجعه نمايد و شكايت وى را نزد تزار ببرد و چون تزار نسبت به اين زن در گذشته مرحمت داشته شايد شكايت او را وارد بداند.
با اين كه حكمران ترسيده بود براى اين كه خود را قوى نشان بدهد گفت خانم من در اين خصوص مطالعه خواهم كرد و شايد بتوانم كه به آقاى (آنن كو) اجازه بدهم قبل از تولد طفل شما اينجا بيايد.
(پولين) برخاست و از اطاق حكمران خارج شد و سوار گرديد و به منزل مراجعت نمود ولى همين كه پياده شد و خواست وارد منزل شود درد شديد زائيدن را در سراسر وجود خود احساس كرد و به راننده گفت فورى برويد و براى من يك زن قابله بياوريد. (پولين) از اين كه قبل از وقت دچار درد زائيدن گرديد متعجب شد و حدس زد كه وضع حمل او نبايد يك زايمان معمولى باشد صبح روز بعد دو نامه از ايركوتسك به طرف (بلسك) رفت.
نامه اول را حكمران خطاب به (آنن كو) نوشته در آن گفته بود چون خانم شما در شرف وضع حمل است مجاز هستيد كه براى كمك به او به ايركوتسك بيائيد.
نامه دوم از طرف (پولين) ولى به دست خانم (پيات- نيتسكى) نوشته و در آن نامه (پولين) مى گفت:
(ايوان عزيزم ديشب من دو فرزند دوقلو زائيدم و اگر تو زود بيائى من درد زايمان را فراموش خواهم كرد. يك ميليون مرتبه تو را مى بوسم... به تاريخ ۲۲ ماه دسامبر ۱۸۳۶- پولين آنن كو).
فصل بيست و هفتم
يك مرتبه ديگر زن و شوهر و فرزندان آنها راه غربت را پيش گرفتند
(پولين و (آنن كو) و فرزندان آنها بعد از اين كه (پولين) از بستر زايمان برخاست به طرف (بلسك) رفتند و مدت دو سال در آن قريه بودند.
آن دو سال كه زن و شوهر و فرزندانشان در آن قريه گذرانيدند بدترين ايام زندگى آنها در سيبرى بود.
در سراسر آن دو سال (پولين) و (آنن كو) مشغول اقدام بودند كه دولت موافقت كند كه محل تبعيد آنها به نقطه اى ديگر مبدل شود بعد از دو سال موافقت شد كه (پولين) و (آنن كو) و فرزندان آنها به منطقه (تورنيسك) محل سكونت (ايواچوف) و زن او منتقل شوند.
در نامه اى كه به آنها نوشتند توضيح ندادند كه (ايواچوف) وزن او در (تورنيسك) هستند و اصلاً اين موضوع مربوط به دولت روسيه نبود كه بگويد دوستان شما در فلان منطقه سكونت دارند ولى (پولين) و (آنن كو) مى دانستند كه مسكن دوستان آنها آن منطقه است، يك مرتبه ديگر (پولين) شروع به جمع آورى اثاث محقر خانواده خود براى مسافرت كرد و يكبار ديگر، افراد آن خانواده ناگزير گرديدند جاده طولانى تبعيدگاه جديد را پيش بگيرند و (آنن كو) وقتى ديد زنش مشغول بستن بقچه ها و جامه دان ها است گفت: (پولين) ما همان ها هستيم كه در كتاب انجيل راجع به آنها گفته اند كه (در زمين مردمى بيگانه هستند و هرگز در يك نقطه توقف نمى نمايند.)
(پولين) گفت من يقين ندارم كه ما بتوانيم خانواده (ايواچوف) را در مسكن جديدمان پيدا كنيم زيرا شايد آنها را هم به يك نقطه ديگر از سيبرى بردند و دولت مجبور بود كه براى هر فرد يا هر خانواده چند كارمند و ژاندارم يا پليس بگمارد و اين كار خيلى خرج داشت به همين جهت آنها را در منطقه (تورنيسك) جمع كرد كه بتواند با عده اى قليل از مأمورين همه را تحت نظر بگيرد.
(آنن كو) و (پولين) و فرزندان آنها اهميت نمى دادند آنچه سبب شده كه آنها را در آن نقطه جمع كنند چيست.
آنها خوشوقت بودند كه مى توانند مثل ديگران زندگى نمايند و براى خريد يك سوزن يا يك جفت كفش مجبور نباشند بار سفر ببندند و به يك مسافرت بروند.
در آنجا كه خانواده (آنن كو) زندگى مى كردند براى محكومين سابق كار پيدا شد يعنى كارى كه درازاى آن مزد مى گرفتند نه مثل كار بازداشتگاه كه عمل شاق و بدون پاداش بود از جمله (آنن كو) توانست به سمت منشى ادارى (نه قضائى) در دادگاه محلى استخدام شود و روزها مشغول به كار باشد (آنن كو) نصف روز در دادگاه كار مى كرد و نصف ديگر را صرف تعليم و تربيت فرزندان خود مى نمود.
محكومين سابق كه در (تورنيسك) بودند مثل دوره اى كه در بازداشتگاه مى زيستند كلاس درسى به وجود آوردند و بچه ها از جمله اطفال (آنن كو) را درس مى دادند.
در بين خانواده هائى كه در آن منطقه مى زيستند خانواده (ايواچوف) از حيث مادى، آسوده تر از همه بودند زيرا از روسيه پول كافى به آنها مى رسيد و سه فرزند صحيح المزاج و زيباى آنها قلب (ايواچوف) و (كامى) را شادمان مى كرد.
تا تابستان سال ۱۸۳۹ ميلادى، خانواده (ايواچوف) با سعادت در آنجا مى زيستند و غير از دورى از روسيه هيچ تأثرى نداشتند.
ولى در پايان تابستان آن سال (كامى) لاغر شد و به سرفه افتاد و گاهى بعد از سرفه از سينه اش خون بيرون مى آمد اما اين موضوع را پنهان مى كرد و به كسى ابراز نمى نمود و گاهى مى گفت من خيلى ميل دارم كه مادرم به اين جا مى آمد و من او را مى ديدم.
يكى از تصميمات بيرحمانه كه از طرف دولت تزارى نسبت به محكومين گرفته شد اين بود كه حتى بعد از اين كه آنها آزاد گرديدند باز دولت روسيه اجازه نمى داد كه خويشاوندان محكومين سابق، از روسيه، نزد آنها بروند كه عزيزان خود را ببينند.
ولى چون (كامى) براى مادرش بى تابى مى كرد (ايواچوف) نامه اى به مادرش كه در روسيه از خانم هاى محترم بود نوشت و درخواست كرد كه نفوذ خود را به كار اندازد شايد بتواند از امپراطور اجازه مسافرت مادر (كامى) را (كه مثل دختر خود فرانسوى بود) به سيبرى غربى بگيرد تا اينكه (كامى) مادرش را ببيند.
مادر (ايواچوف) بعد از دريافت نامه پسر، نزد ملكه روسيه رفت و به وسيله او از امپراطور، اجازه مسافرت مادر (كامى) را گرفت و آن زن كه در آن تاريخ شصت و شش سال از عمرش مى گذشت، ولى قوى و چابك بود به راه افتاد و به دخترش ملحق شد.
(پولين) از ديدار مادر (كامى) خوشوقت شد و آن زن هم نسبت به (پولين) محبت پيدا كرد و در نامه اى كه براى دخترش (دختر ديگر وى) مقيم پاريس نوشت چنين مى گويد:
(پولين) زنى است كه وجودش مانند خورشيد است و در هر نقطه، توليد روشنائى و نشاط مى كند و هرگز خنده از لبان او دور نمى شود و هيچوقت بشاشت طبيعى خود را از دست نمى دهد شوهر او (ايوان آنن كو) مردى است دوست داشتنى ولى قدرى تودار و در خويش فرو رفته، اما زنش به عوض دو نفر نشاط دارد و (آنن كو) با دارا بودن اين زن، در هر جا كه باشد سعادتمند است).
بعد از اين كه مادر (كامى) وارد شد گونه هاى فرورفته آن زن بالا آمد و مدور شد و رنگ صورتش قدرى سرخ گرديد، وقتى مادر (كامى) وارد شد، تابستان بود هر روز خانواده (آنن كو) و خانواده (ايواچوف) به گردش مى رفتند و (كامى) را با خود مى بردند و مادرش به دختر خود مى گفت من يقين دارم كه بيمارى تو، از بين رفته، تو سلامتى خود را پيدا كرده اى.
(كامى) جواب مى داد بلى مادر و من حس مى كنم كه يك زندگى جديد را شروع مى نمايم.
در ماه سپتامبر كه فصل پائيز سيبرى است، ولى هنوز جنگل ها سبز است يك روز (كامى) كه از گردش مراجعت مى كرد، گرفتار باران شد و وقتى وارد خانه گرديد احساس برودت نمود.
شوهر و مادرش او را روى بستر خوابانيدند و (كامى) به سرفه افتاد و (ايواچوف) وحشت زده مشاهده كرد كه از دهان زوجه او خون بيرون آمد، دو روز بعد از اين بسترى شدن، طورى حال آن زن منقلب گرديد كه براى انجام مراسم مذهبى كشيش بر بالين او آوردند و روز سوم رخت از جهان بربست.
ولى خوشبختانه بعد از مرگ آن زن، مادرش در (تورنيسك) بود و از فرزندان (كامى) مواظبت مى كرد.
در واقع از روزى كه محكومين واقعه دسامبر از زندان آزاد شده بودند، عده اى از رجال سياسى و نظامى روسيه مى كوشيدند كه زندگى را بر آنها تنگ نمايند حال آن كه در حكم محكوميت آنها نوشته نشده بود كه آنها بايد در فشار باشند ولى مأمورين اجراء، طبق استنباط و به ويژه طبق روح مردم آزار و ضعيف كش خود مى كوشيدند كه از مفاد حكم محكوميت (دكابريست)ها چيزهائى استخراج نمايند كه براساس آنها، بتوانند آئين نامه و تبصره بنويسند تا اين كه زندگى بر محكومين آزاد شده، سخت تر و تنگ تر شود و چون محكومين آزاد شده همه از اشراف و تحصيلكرده بودند و مزايائى داشتند كه نمى شد از آنها سلب كرد زيرا مى توان عنوان و شغل و ثروت كسى را گرفت ولى نمى توان معلومات او را مصادره كرد در همه جا مأمورين درجه چهارم و پنجم و ششم سيبرى از روى رشك شركاى واقعه دسامبر را مى آزردند و در بعضى از نقاط كميسرهاى پليس يك شهر كوچك آنها را واميداشتند كه وقتى در خيابان از كنارشان عبور مى كنند كلاه از سر بردارند.
آنها مى دانستند كه شركاى واقعه دسامبر حتى در فقر و بدبختى برتر از آنها هستند و به همين جهت سعى مى كردند كه آنان را مقابل خود خوار و خفيف نمايند.
ولى در هيچ نقطه، محكومين آزاد شده، به قدر خانواده (آنن كو) در بلسك در فشار نبودند بعد از اين كه (پولين) در ايركوتسك دو طفل دوقلو زائيد يكى از بچه هاى او بعد از دو سه روز مرد.
بر اثر وضع حمل قبل از وقت، (پولين) خيلى ضعيف شده بود و احتياج به استراحت طولانى داشت ولى حكمران سيبرى شرقى شوهر او را مجبور كرد كه به بلسك برگردد و (آنن كو) كه تاب دورى (پولين) را نداشت او و فرزندان را با خود برد.
(پولين) و (آنن كو) بعد از اين كه در بلسك سكونت اختيار كردند متوجه شدند كه درآمد آنها كم است مادر (آنن كو) در مسكو، هر چه بيشتر و فربه تر مى شد زيادتر در معرض مطامع اطرافيان و خويشاوندان خود كه (آنن كو) را دور مى ديدند قرار مى گرفت.
اطرافيان با استفاده از خودخواهى و غرور آن زن و تملق گفتن، او را وادار مى كردند كه املاك خود را به بهاى نازل به آنها بفروشد يا اين كه هبه كند.
فقط يك قطعه ملك از طرف آن زن اختصاص به هزينه (آنن كو) و دختر او (دختر اول آنن كو از بطن پولين كه در مسكو نزد مادربزرگ خود به سر مى برد) داده شد كه درآمد آن سالى هزاروپانصد روبل طلا بود.
اين مبلغ نيمى اختصاص به دختر (آنن كو) در مسكو داشت و نيمى را براى خانواده (آنن كو) به سيبرى مى فرستادند.
ولى ۷۵۰ روبل مزبور به طور مرتب به سيبرى نمى رسيد و بى نظمى پرداخت وجه خانواده (آنن كو) را دچار مضيقه مى كرد.
بعد از اين كه در منطقه (بلسك) سكونت كردند چون پيش بينى مى كردند كه مدت توقف آنها در آنجا طولانى خواهد شد (پولين) درصدد برآمد كه از محل شصت هزار روبل كه در بانك (ايركوتسك) داشت قطعه زمينى خريدارى كند تا در آن به زراعت بپردازند.
ولى حكمران سيبرى شرقى با خريد زمين از طرف (آنن كو) مخالفت كرد در صورتى كه هيچ قانون و آئين نامه آنها را مانع از خريد زمين نمى ساخت.
(پولين) كه ديد نمى تواند زراعت كند يك ماده گاو و چند مرغ و خروس خريدارى كرد و در باغچه اى كوچك واقع در عقب خانه به تربيت ماكيان پرداخت.