Nimrooz
Vol. 18, No. 945, August 24, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۴۵ - جمعه ۲ شهريور ۱۳۸۶
(تهيه و تنظيم پژواك)
از لابلاى متون
به ياد استاد سخن دكتر پرويز ناتل خانلرى مرد ۲۵۰۰ ساله! و دردسرهاى سانسور در راه انتشار مجله سخن
در هفدهمين سالگرد خاموشى او (اول شهريور ۱۳۶۹)
ديباچه: دكتر پرويز ناتل خانلرى استاد ممتاز دانشگاه، پژوهشگر، اديب و شاعر و زبان شناس برجسته كه چندى نيز در عرصه سياست با شايستگى گام برداشت، روز اول شهريورماه ،۱۳۶۹ پس از يك بيمارى ممتد ناشى از شكستگى استخوان لگن خاصره كه او را تقريباً فلج كرده بود، در ۷۷ سالگى زندگى را بدرود گفت و روى در نقاب خاك كشيد. آنچه در اواخر عمر او را بيش از هر چيز روحاً و جسماً فرسوده كرده بود تحمل درد و رنج يكصد روزه در زندان جمهورى اسلامى بعد از پيروزى انقلاب اسلامى بود، با اين حال دكتر خانلرى كه از ژرفاى دل به فرهنگ و ادب ايران مهر مى ورزيد تا دم مرگ از پژوهش و نگارش و خدمت به زبان و ادب فارسى باز نايستاد.
دكتر خانلرى تحصيلات خود را تا دريافت درجه دكتراى ادبيات فارسى در دانشگاه تهران و سپس در رشته زبان شناسى در دانشگاه پاريس انجام داده بود و از دانشگاه بيروت نيز دكتراى افتخارى داشت. خدمات ادبى و پژوهشى او در بنياد شاهنامه و بنياد پهلوى به ويژه رياست بنياد فرهنگ ايران فراموش نشدنى است. فهرست آثار تحقيقى و ادبى او به ده ها جلد كتاب ارزنده مى رسد. زندگى سياسى استاد نيز بسيار بارور بود: رئيس دبيرخانه دانشگاه تهران، استاندارى آذربايجان، سناتور انتصابى، سناتورى انتخابى از مازندران در دوره ششم مجلس سنا، وزير فرهنگ در كابينه اسدالله علم و... اما بزرگترين خدمت و يادگار زنده ياد خانلرى تأسيس و اداره مجله سخن، معتبرترين نشريه ادبى ايران و بزرگترين پايگاه اهل قلم بود. بسيارى از نويسندگان برجسته ايرانى كه در آسمان ادب ايران درخشيدند كار خود را نخستين بار با مجله «سخن» آغاز كردند و از طريق مجله سخن به جامعه ادبى ايران معرفى شدند.
استاد خانلرى همچنين شاعرى چيره دست و خوش قريحه بود و بسيارى از سروده هاى او از نمونه هاى برجسته شعر معاصر فارسى است. به ويژه شعر «عقاب» او كه يكى از والاترين آثار منظوم در بين سروده هاى چند نسل از شاعران بزرگ معاصر است. دكتر خانلرى چنان به ايران و فرهنگ درخشانش دلبسته بود كه در واپسين لحظات حياتش وقتى از او پرسيدند «استاد چند سال داريد؟» پاسخ داد «۲۵۰۰ سال!». در «لابلاى متون» اين شماره با مراجعه به كتاب «قافله سالار سخن» تأليف زنده ياد سعيدى سيرجانى (۱) يكى از پيروان مكتب خانلرى و از دوستداران صميم آن استاد فرهيخته، يادواره اى داريم از آن روانشاد كه يادش به جاودانگى گرامى باد. (پ).
در كتاب قافله سالار سخن بخشى به نقل خاطرات مرحوم دكتر خانلرى ويژگى يافته است. از آنجمله زير عنوان «دام بدنامى» در حاشيه گرفتارى هائى كه رو در روى مجله سخن قرار داشته اين خاطره از آن زنده ياد نقل شده است.
«مجله سخن در طول سى سال انتشار از سانسور معاف بود- شايد گمان مى كردند كه مجله ادبى است و خواننده زيادى هم ندارد و از جانب آن خطرى نيست. اما از چند سال پيش از انقلاب اذيت سانسورچيان شروع شد. يك قطعه شعر از يك شاعر لهستانى با عنوان «سوسياليسم چيست؟» دادم زهرا (۲) ترجمه كرد. انتقاد طنزآميزى بود از فجايع و سختگيرى هائى كه در آن كشور به نام «سوسياليسم» اجرا مى شد كه البته بى شباهت به وضع خودمان نبود، اما ظاهراً ارتباطى با رژيم شاهنشاهى و ايران نداشت. چند روز بعد شخصى به نام «تدين» (۳) كه مى گفتند افسر سابق شهربانى بوده و در وزارت اطلاعات امور مربوط به روزنامه ها را به عهده داشت تلفن كرد و با لحن اعتراض گفت: مجله سخن به طورى كه در امتيازنامه اش نوشته شده نشريه ادبى است، چرا مطالب سياسى چاپ مى كند؟ گفتم مقصود كدام مقاله است. گفت همين مقاله سوسياليسم. گفتم اولاً كه اين قطعه شعر است و ادبى است. ثانياً مربوط به مملكت ما نيست. گفت مجله خواندنى ها آن را نقل كرده و مردم خوانده اند و موجب سوءتعبير در ذهن مردم شده است. گفتم تعبيرهاى مردم به من چه ربطى دارد؟ گفت: در هر حال از درج اينگونه مطالب خوددارى كنيد.
چندى بعد شعرى از يكى از همكاران چاپ كرديم كه اگر چه آشكار نبود، اهل كار مى فهميدند كه در مرثيه دكتر مصدق است كه در آن اوان فوت كرده بود. اين بار به من چيزى نگفتند اما شنيدم كه در وزارت اطلاعات بحثى شده بود درباره توقيف و تعقيب مجله سخن و آخر مصلحت در آن ديده بودند كه به روى خود نياورند و مطلب را بيشتر علنى نكنند.
پس از آن شعرى از هوشنگ ابتهاج (سايه) با عنوان «ساقى نامه» چاپ كرديم كه مرثيه شهيدان جنگل سياهكل بود به اشاره نه به صراحت. بعضى ها گفته بودند كه اگر ديگرى اين شعر را چاپ مى كرد هزار جور موأخذه و مجازات داشت. در هر حال اين هم به خير گذشت، اما از آن به بعد وزارت اطلاعات قدغن كرد كه مجله سخن را پيش از آن كه بررسى شود و اجازه صادر شود توزيع نكنند. ديگر «سخن» از آن مصونيت ادبى كه داشت درآمده و مورد سوءظن واقع شده بود. يك ليست شامل نام ۳۵ نويسنده به دفتر سخن دادند كه اين اشخاص ممنوع القلم هستند و حق ندارند چيزى بنويسند. اسم چندين نفر از همكاران سخن در اين ليست بود، از جمله محمدرضا باطنى كه دانشيار دانشكده ادبيات دانشگاه تهران بود و مطالب درسى خود را درباره زبان شناسى به «سخن» مى داد. من به تصور اين كه مطالب علمى و زبان شناسى ربطى به امور سياسى ندارد آن را چاپ كردم. اما مجله را توقيف كردند و مجبور شديم چند صفحه از مجله را كه شامل آن مقاله بود ببريم تا اجازه انتشار داده شود.
دنباله آن بحث، (مقاله اى از همان نويسنده) راجع به طرز آموختن فارسى به خارجيان زير چاپ بود. گفتم اسم نويسنده را ننويسند و به حروف اول آن يعنى «م.ر.ب» اكتفاء كنند. اما رندان پى بردند كه اين حروف حاكى از اسم همان نويسنده ممنوع القلم است و مجله را توقيف كردند. مجبور شديم روى اين حروف امضاء را سياه كنيم تا اجازه انتشار بدهند.
از آن به بعد سانسور مجله شديدتر شد. شعرى از اخوان ثالث چاپ شد كه يكى از مصراع هاى آن اين بود:
«در كوچه ما صداى انفجار شنيده مى شد» مجله باز توقيف شد و گفتند اين صفحه را بايد عوض كنيد و اين مصراع حذف شود. گفتيم آخر خبر انفجار را كه هر روز در روزنامه هاى رسمى مى نويسند. گفتند آن امر ديگرى است اما در شعر نبايد بيايد!
اين كارها ضرر مادى فراوانى هم براى «سخن» داشت و در هر شماره تكرار مى شد.
دخترى داستانى نوشته بود درباره دهقانى كه در كنار درياچه هامون مزرعه اى داشت و چون آب درياچه خشك شده بود مزرعه را از دست داده و بدبخت شده بود. مجله توقيف شد! تعجب كردم و به آقاى تدين تلفن كردم كه: چه اشكالى در اين داستان ديده ايد؟ گفت: شما خودتان اين داستان را خوانده ايد؟ گفتم البته. گفت: مصلحت مى دانيد كه چنين مطلبى نوشته شود؟ گفتم: اشكالى در آن نمى بينم. گفت: يكبار ديگر بخوانيد تا متوجه شويد.
به وزير اطلاعات تلفن كردم و گفتم: نيامدن باران و خشك شدن درياچه مربوط به سياست داخلى است يا خارجى؟
توضيح خواست. گفتم: موضوع داستان خشك شدن آب درياچه به علت نيامدن باران است و آن را به اين علت توقيف كرده اند. گفت: بله قربان، خودم رسيدگى مى كنم. ساعتى بعد همان آقاى تدين تلفن كرد كه آقا: با وجود اصلاحات ارضى نبايد نوشت كه مزرعه اى خشك مى شود! گفتم: آخر اصلاحات ارضى كه تعهد باران نكرده است. گفت: در هر حال اين جور مطالب به گوش خارجيان مى رسد و دستاويزى براى عيب جوئى از رژيم مى شود! ديدم با اين جور آدم ها جر و بحث فايده ندارد، گوشى را گذاشتم و باز چند صفحه از مجله را ناچار كنديم و به همان صورت ناقص منتشر كرديم.
به جز وزارت اطلاعات، ساواك و دستگاه هاى ديگر هم در اين استبداد و سانسور تا آنجا كه دستشان مى رسيد شركت مى كردند. (ادامه دارد)
(برگرفته از كتاب قافله سالار سخن، مجموعه مقالات، جمع آورى و تأليف مرحوم سعيدى سيرجانى، نشر البرز- تهران- ۱۳۷۰).
***
۱-از آنجا كه زنده ياد سعيدى سيرجانى در اواخر عمر پربارش ممنوع القلم بود كتاب «قافله سالارسخن» بدون اسم مؤلف اجازه انتشار يافت، حتى مقاله خود مرحوم سعيدى نيز زير عنوان «يادى از بنياد فرهنگ ايران» با امضاى على اكبر سعيدآبادى در اين كتاب درج شد!
۲-مقصود خانم دكتر زهرا خانلرى (كيا) همسر مرحوم دكتر خانلرى است كه او نيز استاد دانشگاه بود.
۳-مقصود عطاءالله تدين است كه قبلاً افسر شهربانى بود، بعد به وزارت اطلاعات منتقل شد و تا معاونت آن وزارتخانه پيش رفت و چند سال قبل در تهران فوت كرد.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   • 
•   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •