هنرمندان، نويسندگان و انديشمندان بايد بتوانند با نوآورى و آفرينش، آنچنان ديناميسمى در جامعه ايجاد كنند كه گفتمان هاى نونگرانه آنها به شكل گيرى صف بندى هاى جديدى در ساختارهاى اجتماعى بيانجامد. هنر و ادبيات داراى حوزه هاى مستقل خاص خود با كاركردهاى درازمدت هستند. فعاليت هاى هنرى و ادبى نقش موثرى در بهم پيوستگى و يا از هم گسيختگى جامعه ايفا مى كنند. ناهنجارى هاى اجتماعى و عقب ماندگى هاى فرهنگى با چالشگرى هاى هنرى و ادبى بهتر متحول مى شوند.
هنرمندان و روشنفكران در دوره پهلوى ها در مقام استفاده صحيح از نقش هنر و ادبيات برنيامدند. آنها سيمائى سياسى و كاركردى حكومت براندازانه به هنر و ادبيات بخشيدند و در صدد استفاده ابزارى و سياسى از اين نيرو برآمدند. همين خطاى استراتژيك موجب شد كه نوانديشگى و نوآورى با مبارزاتى و سياست گرائى مشتبه شود. لذا ارزش ها و نگرش هاى سنتى پالوده و به درستى نقادى نشد. از اين روى، بى هيچگونه چالشگرى، سيطره كهن الگوها در اذهان تداوم يافت.
پس از اصلاحات رژيم شاه بنام «انقلاب سفيد»، روشنفكران و هنرمندان ما مواريث مدرنيته را تحت عنوان فرهنگ منحط بورژوازى محكوم كردند. در اين روال، آنها به نابودى تجدد و ماترك جنبش مشروطيت كمر همت بربستند.
در دو دهه ۴۰ و ۵۰ شمسى، سرمداران فرهنگى؛ يعنى هنرمندان و نويسندگان، دچار نوعى عوام زدگى و شيفتگى روزافزون در همانندى با توده ها شدند. بنابراين پيشاپيش، واپس نگرى و برگشت به اساطير و نمادهاى مذهبى، از شكست پروژه تجددخواهى در ايران خبر مى داد. انقلاب اسلامى فرازى بود كه مضامين آن طى دو دهه توسط آرمانمندان جامعه پرورده شده و به قله آن فقط پاى بايد نهاده مى شد.
به عنوان نمونه مى توان به شاعران به اصطلاح متعهد اشاره كرد كه «شعر» را در پاى «شعار» قربانى كردند آنها شعر را با «شبنامه» و «قطعنامه» يكى انگاشتند. پيش از انقلاب سياوش كسرائى مهمترين اثر خود يعنى منظومه «آرش كمانگير» را به خسرو روزبه تقديم كرد. همو به خاطر چهلمين سال تأسيس حزب توده، مجموعه شعرى جديدى بنام «چهل كليد» انتشار داد كه در جاى جاى آن، سياست زدگى را مى توان ملاحظه كرد:
دارمت پيام/ اى امام/ برده اند/ جان و خانمان به باد داده اند/ كشته اند/ حق ما بگير/ داد ما برس/ تيغ بركشيده را مكن به خيره، درنيام/ حاليا كه مى رود سند دولتت- بران/ بخت يار و خير پيش/ قدرت تو باد پُر دوام.
پس زمينه هاى ذهنى سياوش كسرائى گوياى آن است كه او صيدى آسان در دام حزب توده بود. «غزلى براى درخت» يكى از اشعار تغزلى ماندگار اوست كه در سال ۱۳۴۳ سروده شد. اما صد افسوس كه هر چقدر تدريجاً بر سياست زدگى شعر او افزوده شد؛ همانقدر از شاعرانگى و بلنداى آفرينش او كاسته گشت. آنچنانكه در آستانه انقلاب ،۱۳۵۷ چيزى از شاعرانگى سياوش كسرائى باقى نماند. افسون زدگى در برابر تحولات اجتماعى همانا بزرگترين خطاى تاريخى او و ديگر هنرمندان سياست زده در آستانه انقلاب بود.
سيمين بهبهانى در ۲۰ دى ماه ۱۳۵۷؛ يعنى در آخرين روزهاى حكومت شاه و در نخست وزيرى بختيار كينه توزانه چنين مى سرايد:
سازش مپسنديد/ با هيچ بهانه/ كز خون شهيدان/ رودى است روانه/ از ريشه ببريد/ آن دست كه در باغ/ مى كند شكوفه/ مى كوفت جوانه/ سازش مپسنديد/ بر وعده نخنديد/ كافتاده بحيلت/ دام از پى دانه.
بايد خاطرنشان شوم كه شاعران البته كه مى توانند در كنار فعاليت ادبى، همزمان در حوزه سياست نيز فعال باشند. اشكال كار آنجاست كه هنرمندان ما در دهه پيش از انقلاب نتوانستند استقلال حوزه هنر و ادبيات از اجتماعيات را برتابند. هرگاه كار سياسى و كار ادبى در يكديگر تداخل كنند؛ آنچه در وهله اول زايل مى شود همانا آفرينش ادبى يا هنرى است.
شاعر و هنرمند در اثرش با كهن الگوها و با ذهنيت هاى اسطوره زده و راكد ناگزير مى ستيزد. نفس اين ستيزه خود عملى انقلابى و نيز انقلابى مداوم است. هنر و ادبيات با شالوده شكنى از انگاره هاى تثبيت شده، خطرناك رفتار مى كند. بنابراين، ديگر ضرورتى براى درگير شدن با حكومت و براى مبارزه سياسى موجود نيست.
شاعر با ايجاد ظرفيت هاى جديد در زبان و با انفكاك از تصاوير، مفاهيم و مضامين مألوف، به شكل گيرى نواورى هاى گفتمانى مدد مى رساند و همين يعنى به خطر انداختن نظام فرتوت جامعه از يك طرف و نظام زيباشناختى حاكم از طرف ديگر. هنرمند يا داستان نويس در خطرناك زندگى مى كند. او سياسى نمى نويسد، اما، با برخورد به سنت و ارزش هاى بويناك، خود را به خطر مى اندازد. چرا كه هنر و ادبيات، رفتار و منش پيشامدرن را به چالش مى كشد. بديگر سخن لايروبى از فضائى كه اخلاقيات رياكارانه بر آن مستولى شده است؛ مستلزم آفرينش هنرى و ادبى است.
جامعه ما در صراط مدرنيته صد سالى است كه راكد مانده است. جامعه ظاهراً تحول يافته است، ولى، انگاره هاى رفتارى و فرهنگى همچنان در قوالب سنتى به تداوم خود ادامه مى دهند. ارزش ها و هنجارها سخت جانى مى كنند و در انديشه و در گفتمانها هيچگونه دگرديسكى رخ نمى نمايد. آداب و رسوم و كهن الگوها همانند كه در طول اعصار بوده اند. آنها در تجربيات روزمره حى و حاضرند و بدين معنى استيلاى سنت همچنان داير است و انفكاكى از گذشته حاصل نشده است.
با اين همه، فرهنگ كهن سال و سالخورده ما نيازمند نوسازى است تا بتواند دوباره بارور شود. براى عبور از وضعيت انسدادى كه در آن گير افتاده ايم، شاعر و هنرمند با نوآورى در ارزش ها و نگرش ها، بايد به اسطوره شكنى و شالوده زدائى همت بگمارند. در اين راستا، آن هنرمند، نويسنده يا انديشمندى كه در رشته خود به چرخش تكرار برسد؛ همانا توليد كننده اى فاقد خلاقيت است كه همانند شاطر و نانوائى عادى؛ فقط به توليد انبوه اشتغال دارد.
دنياى هنرى و ادبى در ايران امروز، زير سلطه ديانت به سر مى برد. از اين قرار، فضاى ادبى و قلمرو هنر در ايران آزاد و پويا نيست. اين پادافره جرمى است كه روشنفكران و هنرمندان در رژيم شاه مرتكب شدند. آنها از دنياى هنر و ادبيات فقط كاربردهاى سياسى آن را مدنظر داشتند. لذا از نقش هنر و ادبيات در تحول فرهنگى و ارزشى جامعه غافل ماندند.
(ادامه دارد)