|
مهدى قاسمى
حادثه اى كه درد مزمن ما را بيش از پيش آشكار كرد
در پيوند با واقعه ى نهم ماه اوت و آن تظاهرات پر جانى كه با «همت فدراسيون جهانى كارگران حمل و نقل» به حمايت از حق كارگران اتوبوسرانى تهران، در بسى از شهرهاى جهان برپا شد- از من و مايِ ساحلِ عافيت گزيده، دست كم به گواه از يك حقشناسى، چه بازتابى ظاهر شد و؟....
|
|
مهدى قاسمى
|
روز پنجشنبه ى نهم ماه اوت، به ابتكار و تدبير «فدراسيون بين المللى كارگران حمل و نقل» با قصد اعتراض به زندانى شدن و در همان حال اِعمالِ شكنجه و رفتارهاى وحشيانه ى رژيم تهران در حق رهبران و فعالانِ «سنديكاى كارگران اتوبوسرانى تهران و حومه»، در پاره اى از شهرهاى جهان، تظاهرات جاندارى برپا بود و روز بعد در مقام ارزيابيِ اين اقدام- اعلام شد كه تمامى اجتماعاتِ مورد نظر و برنامه هايِ از پيش طراحى شده، بهنگام و به صورتى كاملاً رضايتبخش و در برخى موارد، باشكوهتر و سنگين تر از حد انتظار شكل گرفتند.
بديهى است، اين واقعه در قياس با انبوه حوادثى كه شبانه روز،آن هم با آثارى جهانگير، در گوشه و كنار جهان رخ مى دهند، به منزله ى قطره اى از دريا بود و بى گمان كسى حتى از دست اندركاران آن نيز انتظارى نداشت، تا در فرداى آن روز، صفحات اول مطبوعات و نخستين گفتار و تحليل خبريِ راديوها و تلويزيون هاى بين المللى و سايت هاى اينترنتى، به بازتاب آن حادثه تعلق گيرد ولى با توجه به ارزش هاى نسبى و قياسى كه قاعدتاً در پيوند با هر پديده ى مفروض و از جمله «مسايل ملى» ما مطرح مى شوند، در يك ارزيابى دقيق به اين نتيجه مى رسيم كه اقدام متمدنانه و انساندوستانه ى «فدراسيون بين المللى كارگران حمل و نقل» در دفاع از حقوق هم صنف هاى ايرانى خود،- اگر واقعه اى در مقياسات جهانى نه چندان چشم گير تلقى شد، اما از ديدگاهِ دست كم افراد و گروه هائى كه خود را در صف پيكار با استبداد مذهبى معرفى مى كنند، به عكس بايد در رديف حوادثى پر ثمر و قابل اتكاء و به ويژه حامل درس هائى گران، شناخته شود.
به تصور من، شايد «برترين» در اين سلسله درس ها- به خلاف داورى كسانى كه دنياى صنعتى و به تعبير خودشان (دنياى ماديگرى) را تهى از ارزش هاى اخلاقى و «معنوى» شناخته اند- اين درس باشد كه نه! چنين قضاوتى به حق نيست بلكه حاصل سهل انديشى است زيرا در اين دنيا نيز پا به پاى، پيشرفت هاى گاه معجزه مانندِ تكنولوژى و تكنيك همچنان چشمه هاى «معنويت و اخلاق» روان و جوشانند. منتها بايد آنها را در قالب هاى نوى كه بر طبق نيازهاى تازه ى انسانى شكل گرفته اند، بازيافت و خلاصه اين نيست كه به قول قديمى ها، «زمين» در قلمروهاى اخلاق و معنويت «خالى از حجت مانده باشد». مسلماً فهم اين واقعيت تنها وقتى ميسر خواهد شد كه سَر از پيله ى عادت ها و رسوب ذهنى بيرون آوريم و از طبع متغيّر زمان فاصله نگيريم.
بر درستيِ اين نظر، كدام منطق استوارتر و كدام شاهد گوياتر و «دَمِ دست تر» از همين اقدام بشر دوستانه ى كارگران جهان- از صدها و هزارها فرسنگ فاصله- به همدردى با برادران ايرانى شان قابل ارائه است؟
اگر در عوالم روزگارانِ رفته «معنويت» غالباً در محدوده ى «پندارها و رفتارهاى فردى» وزن مى شد، در فضاى زندگى هاى امروز، در مفاهيمى پر اثر و گسترده تر و خصوصاً واقع بينانه تر مطرح است. به بيان ساده تر، در جهان كنونى، «معنويت و اخلاق» تنها در افكندن قُرصِ نانى به دامن مسائلى و يا «نوازش يَتيمى» و يا ابراز ترحم زورمندى بر «عمرو و زيد بيگناه و يا با گناهى» و يا چشم پوشى از مكافات «بى دست و پائى» خلاصه نمى شود، بلكه به زمينه هائى وسيعتر از مصالح بشرى تعلق مى گيرد (و براى نمونه مى گويم) در پيوستگى انسان ها- فراسوى تفاوت در رنگ پوست و جنسيت و مذهب و باورهاى سياسى آنها- در راسته ى حق طلبى ها ظهور مى كند. ناگفته پيدا است، سخن از «ستم و ستمگرى ها» نيست كه از دير باز چه در اشكال كهنه و چه در قالب هاى نو، با زندگى نوع انسان آميخته اند، حكايت از مقوله ى متضاد آن، يعنى ارزش هاى معنوى انسان در مقياسات و شكل هاى كنونى است كه در زمينه هائى چنان پيش مى رود، تا بلكه پادزهرى براى نفى ريشه هاى «ستم و ستمگرى» كشف كند و به «اخلاق و معنويت» بُعدى وسيعتر از كُنش ها و بازتاب هاى فردى بدهد. نمايش «نُهم اوت» به نشانه ى همبستگى و همدردى جهانى با كارگران ايران، در عين حال متضمن اين درس نيز بود كه بَر گرفتن از بركات يارى و همگامى جهانيان، خصوصاً در قلمرو «حق طلبى» امر يكسويه اى نيست يعنى مردمى كه نظر با استيفاى حقوق خود دوخته اند، الزاماً بايد سهمى را كه در پرداخت هزينه هاى راهِ تلاش و تقلا برگردن دارند، بپذيرند و بپردازند و از اين انتظار موهوم چشم بردارند كه گويا ديگرانى هستند كه به خيرات و مبرات قدم پيش خواهند گذاشت و به حساب جزاى خير در «دنياى باقى» شيرمردى نشان خواهند داد و بَرهِ را از چنگ و دهان گرگ خواهند گرفت و دو دستى تقديم ايشان خواهند داشت.
به باور من آن انگيزه ى اساسى كه براى نخستين بار چنان نمايشى را به نشانه ى همدردى با كارگران ايران در سطح جهانى، زمينه ساخت هيچ نبود، مگر حاصل تلاش و همبستگى استوار خود رهبران و اعضاى «سنديكاى كارگران اتوبوسرانى تهران و حومه» و خصوصاً تسليم ناپذيرى آنها.
تا آنجا كه اطلاع داريم، اين سنديكا تنها و يا از معدود اجتماعات صنفى كارگرى در ايران است كه به بهاى گزافى از انواع مشقت ها و محروميت ها استقلال خود را از نفوذ موريانه هاى حكومت مصون نگاه داشته است و همين مقاومت و جلوه ى آن به شكل يك حركت سازمان يافته است كه تشخصى به اين اجتماع كارگرى بخشيده و طبعاً به آن فرصتى داده تا به بركت سازمان يافتگى و خط استقلال، موقع مناسبى در سازمان هاى بين المللى براى خود كسب كند و كوتاه سخن، كارگران اتوبوسرانى تهران، اگر از چنين حمايت گسترده يِ بين المللى نصيب مى برند، در واقع ثمر نهالى را دريافت مى كنند كه خود آن را غَرس كرده و در پاى مراقبتش، از دل و جان مايه گذاشته اند. كتمان نمى توان كرد كه يكى از راه بندان ها و مشكلات راهِ مبارزه با اختناق در شرائط كنونى همين است كه تلاش ها كمتر از سلاح «سازمان يافتگى» بهره گرفته اند و به عبارت ديگر اهل مبارزه سِپرى كه بتواند آنها را از ضربات دشمن مصون نگاه دارد برخوردار نبوده اند- همين جا در ميانه ى كلام، يك يادآورى را لازم مى دانم كه قصد من در طرح اين نظر، هرگز و هرگز همخوانى با آن صداهائى نيست كه از پاره اى كنار گود نشسته ها و به قولى از «جاهاى گرم» به گوش مى رسد.
نه! من دقيقاً به شرائط طاقت سوزى كه بر فضاى ايران امروز مسلط است و نفس از مردم اسير گرفته است، آگاهم. من به خوبى مى دانم كه در آن جهنم ملاّ ساخته چه مى گذرد و حدّ رذالت در سركوب مردم به كجاها رسيده است و طبعاً مى دانم كه دليل پا نگرفتن «سازمان ها و اجتماعات اصيل مردمى» در آن سرزمين مصيبت زده چيست؟
پوشيده نيست كه هراس بزرگ و به يقين مى توانم بگويم بزرگترين هراس متوليان اختناق، حتى در قياس با خطر دشمنان خارجى شان، از آن است كه نكند فرصتى به مردم دست دهد و آنها را به نوعى وفاق و همرائى و همراهى سوق دهد. در سايه ى همين ترس است كه تيغداران رژيم، در هر جا كه نشانى از يك اجتماع مستقل و صادقِ مردمى بيابند، در سركوب و انهدام آن، با توسل به رذيلانه ترين شيوه ها، درنگ نمى كنند، چرا كه ظهور هرگونه «وفاقى» را در صفوف مردم، سنگى بر شيشه ى عمر پليد خود مى دانند و بايد گفت در اين زمينه پُر بيراه هم نمى روند:
بنابراين ابرام من بر اثبات نقش و ضرورت «سازمان يافتگيِ» نيروهاى مردمى- حكايتى جدا از حال و قال «سبكباران ساحل ها» است و مبتنى بر دو نگاه و يا بر دو برداشت:
نخست اين كه، مى بينم، على رغم آن شرائط تلخ و طاقت سوز و حتى مرگ آور «زمين مبارزات» به قول قديمى ها «خالى از حجت نيست».
شاهديم كه زنان، جوانان، كارگران، معلمان و لايه هاى ديگرى از جامعه گاه جوشش هائى در حد عاليِ ايثار از خود بروز مى دهند. حتى در قلمرو تلاش هاى دانشجوئى سازمان هائى نظير «دفتر تحكيم وحدت» برغم تحمل ضربات پى در پى به حيات خود ادامه داده اند و يا در عرصه هاى كارگرى، اجتماعى چون همين «سنديكاى كارگران اتوبوسرانى» يافتنى است كه مطلقاً تن به تسليم نسپرده است. نتيجه اين كه سخن من در بيان ضرورت «سازمان دادن» به مبارزات اجتماعى، بى آن كه در خود صلاحيتى بشناسم تا براى طوفان زده ها، نسخه ى نجات بنويسم تنها مبتنى بر اميدى است كه وجود اين نمونه هاى زنده در آن فضاى آتشبار از ستم و اختناق، بتواند به منزله ى، سرمشقى، به مراتبى از كِثرت برسد كه رژيم را با همه ى شقاوت و قساوتى كه در ذات خود دارد، در مقابله با خيزش هاى مردمى فلج بگذارد.
و امّا شرح اين همه در نگاهى ديگر، وقتى به سوى زندگى ما ساحل گزيدگان مى چرخد، بى پرده بگويم كه جز افسوس و اسف به بار نمى آورد.
راه دور نمى روم- از گذشته ها شاهد نمى خواهم، در قبال همين واقعه ى نهم اوت و آن نمايشى كه از سوى كارگران بسى از كشورهاى دور و نزديك به حمايت از حق و همدردى با كارگران اتوبوس رانى تهران، برپا بود، سئوال مى كنم كه از من و ماى ساحل گزيده چه بازتابى دست كم در رهگذار حق شناسى ظاهر شد؟
كارگران اتوبوسرانى تهران، در همان روز، طبعاً با قصد همگامى با هم صنف هاى خارجى خود، با عِلم به اين كه، چه شقاوتى در انتظار آنها است، به نحوى نُمادين، اجتماعى را در خانه ى رهبر زندانى خود (اسانلو) تدارك ديدند. در حالى كه مى دانستند به اسارت خواهند رفت و اسير هم شدند ولى نشان دادند، هم در سنگر مبارزه ايستاده اند و هم در مقام حقشناسى از ياران خارجى خود.
پرسش اين است كه از ما در اين سرزمين هاى آزاد، در آن روز چه برآمد؟
از اين انبوه «نام هاى فقط نامِ» اپوزيسيون- از اين مبشران و مباشران نشست ها و كنفرانس هاى فصلى «مخالفان» رژيم- از اين ناشران اعلاميه هاى مكرّر (به دعوت عام براى درخواست رفراندوم و دفاع از حقوق زنان و ايستادگى بر جدائى دين و دولت و...) - از اين طراحان شكل و شمايل رژيم آينده ى ايران (كه فدرال باشد يا شاهنشاهى و يا جمهورى) چه اقدامى به نشانه ى نه فقط همگامى كه لااقل همرائى با «فدراسيون بين المللى كارگران حمل نقل» به منصه ى ظهور رسيد؟
اين كه من به تكرار است مى گويم در مقام و موضع يك انسان متعارف، كه اگر در خود صلاحيت «نسخه نويسى» نمى بيند ولى اين حق را چون هر آدميزاد آزادى براى خويش قايل است تا تجربه ها، يافته ها، ديده ها و خوانده هائى را كه در چنته دارد، با ديگران در ميان بگذارد-، آرى اگر من، همواره بر اين اصل تجربى اصرار ورزيده ام كه مشكل ما مردم ايران «پراكندگى» است- اين كه بارها گفته ام و نوشته ام كه تفاوت است ميان مفهوم «مخالف» و معناى «اپوزّان»- اين كه همچنان بر بنياد بيش از ۶۰ سال غلتيدن در عوالم سياست، يادآورى كرده ام كه بقاى اين رژيمِ قهقرائى پشتوانه اى جز اين ندارد كه با يك اپوزيسيون به معناى اصيل كلمه روبرو نيست. گمان مى كنم همين خموشى و بى تفاوتى در برابر تدبيرى آن هم از جانب يك مرجع و سازمان بين المللى- شاهد زنده اى بر صحت آن گفته ها و نوشته ها و يادها است.
آيا به گردانندگان «فدراسيون جهانى كارگران حمل و نقل» و نيز به كارگران شجاع و پر ايثار خودمان در تهران، اگر از ما ساحل گزيدگان سئوال كنند كه در اين سودا سهم رِفاق و دست كم همصدائى شما را كجا بايد سراغ گرفت، چه پاسخى داريم؟
از سوى «فدراسيون جهانى كارگران حمل و نقل» فهرست بلندبالائى از شهرهاى گوناگون در چهار گوشه ى دنيا نشر يافت كه در آن تظاهراتِ مبتنى بر همدردى با كارگران ايران به چندى و چونى شرح شده بود: صادقانه از خود بپرسيم، كه كداميك از ما و كداميك از اين «نام هاى» نماينده ى «سازمان هاى اپوزيسيون» خود را به شركت در آن اجتماعات مكلف يافت؟
مى دانم كه اين كلام، جماعتى را خوش نمى آيد و حتى در گذشته فراوان بر من تاخته اند كه «خدمات و خيزش هاى برون مرزى» را دست كم و ناديده گرفته ام ولى چه جاى گريختن از واقعيت؟
هيچ پروائى از بيان اين واقعيت تلخ و گزنده ندارم كه متأسفانه در ذهنيت ما برون مرزى ها دو مفهوم «مبارزه» و «سرگرمى» مترادف فرض شده اند. آنچه مى گوئيم و مى كنيم، كلياتى است كه حديث روز نيست و با آنچه در درون آن كشور آفت زده مى گذرد نه سنخيتى دارد و نه حتى نسبتى.
من از درون مرزى ها كه به خارج راه پيدا مى كنند، اين سخن را به كرّات شنيده ام كه: «شما برون مرزى ها به دليل فاصله ى زمانى و دور ماندن از كانون آتش» از آنچه بر ما مى گذرد غافليد. ما درون مرزى ها خاصه از آنچه شما به وسيله ى انواع ابزارهاى ارتباطى براى ما تحفه مى فرستيد، به روشنى دريافته ايم، كه شما و ما در دو دنياى متفاوت به سر مى بريم- به آنها حق بايد داد چرا كه ما در برون مرز، غالباً آرزوهاى دور را نقش مى زنيم و آنها در درون مرز، در فضائى كه نفس ها را بريده است، دَم مى زنند.
ما در برون مرز، همچنان درگير حكاياتى از اين دست، گوئى طلسم شده ايم كه: «در ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ كودتائى رخ داد، اما سه روز بعد به «قيام ملى» مبدل شد.»
كه «محققى» ظاهراً دلزده از «تحقيقات ادبى و فرهنگى» ناگهان به «تحقيقات سياسى»، هوس مى كند و به اين كشف «بزرگ» مى رسد كه «اگر مصدق به پيشنهاد بانك بين المللى لبيك گفته بود، ما امروز در اينجائى كه هستيم نبوديم.»
و ديگرى كه پيدا است همچنان در عوالم جنگِ سرد به سر مى برد، و در خوابى چون خواب «اصحاب كهف» فرو رفته است، درمان درد ما و دنيا را در انهدام «امپرياليسم آمريكا» نسخه مى نويسد.
و سومى و چهارمى در كِشاكش كشف اين مُهّم سر بشاح مانده اند كه آيا «خمينى» زاده ى آمريكائيان بود يا انگليسيان و يا روسيان؟
كمى جلوتر بيائيم:
بسيارى از ما برون مرزى ها گوئى به اين كشفِ تاريخى دست يافته ايم كه اگر همگان گِردِ شعار «رفراندوم» مى چرخيدند (شعارى كه درون مرزى ها پيش كشيدند و خود به فراست دريافتند كه بايستى از آن چشم بپوشند)- از امروز تا فردائى، جادوى «ولايت فقيه» باطل شده بود و رندى هم گفته بود كه قصّه ى حضرات به داستان آن كس مى ماند كه هواى سواركارى در سر داشت، به جاى اسب، نعل اسب را خريد و به همان دلخوش ماند.
و باز از ما تبعيدى ها يا خود تبعيدى ها اندك نيستند كه هر چند صباح، محفلى مى آرايند و اين به آن بر سر مثلاً استيفاى حقوق «اقوام» و يا «حسنات ايران فدراليزه شده و سيئات ايران يكپارچه و به عكس» چانه مى زَننَد و سرگرمى خود را به حساب اداى وظيفه ى ملى و مردمى و «اپوزيسيونى» واريز مى كنند و سرانجام در جمع ما فراوانند كه در صدور بيانيه ها و اعلاميه ها و منشورهاى يكنواخت و متحدالمال به خُبرگى رسيده اند و....
امّا در آنجا كه پاى همتى براى برداشتن قدمى در ميان است- حتّى از آنگونه كه در نهم ماه اوت، ديگران براى ما تدارك ديدند و زمينه ساختند از ما «صاحبان آن انديشه هاى بلند و عاشقان دل از دست شده ى وطن» سايه اى كه سهل است، پيغامِ تشكرى هم از راه دور دَرميان نيست.
به گمان من، به آن مردمى كه در كوره هاى آتش بيداد و نامردمى مى سوزند ولى در حد توان خود، خاموشى را طلاق گفته اند، حق بايد داد اگر با ياد از ما همان دردى را حس مى كنند كه بيش از ۷ قرن پيش سينه ى حافظ را پر كرده بود.
شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين هائل
كجا دانند حال ما سبكباران ساحل ها
|