Nimrooz
Vol. 18, No. 945, August 24, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۴۵ - جمعه ۲ شهريور ۱۳۸۶
محمد قاذد
غم آوا و غمنامه هاى امردادى ۲
004140.jpg
اما در فرهنگى كه اصل بر بيزارى از حكومت و آرزوى سرنگونى آن باشد تداوم به آسانى ميسر نيست. مى گويند و مى نويسند كه اگر مشروطيت كاملاً كامياب شده بود دستاوردهايش قابل برگشت نمى بود مثل دارو كه اگر مقدار معينى مصرف نشود بى اثر خواهد ماند. اين تصورى است هگلى بر پايه خطى پنداشتن ِ تاريخ و اينكه گويا تاريخ به سمت و سويى معين حركت مى كند: قطارى با ضريب اصطكاك صفر كه وقتى راه افتاد تا ابد روان است. اما تطوّر جوامع نه تقدير محتوم است و نه در جهتى صد در صد معين؛ تصادف محض هم نيست.
به حرف منتسكيو كه جامعه به شكل سرزمين در مى آيد مى توان افزود كه فكر انسان هم گرچه به شكل جامعه در مى آيد گاه مى تواند جامعه را تا حد زيادى تغيير دهد. اما هيهات كه بتواند شرايط سرزمين و پيشينه تاريخى اش را دگرگون كند. دستاوردهاى اساسى مشروطه چنان به شكل پيش از آن بازگشته اند يا در مسيرى چنان متفاوت افتاده اند كه بازشناختنى نيستند. روح ِ لابد در برزخ سرگردان ِ شيخ فضل الله نورى از مشروطه طلبان و آزاديخواهان و مساواتيان انتقامى هولناك گرفته است. زمانى گمان مى رفت فقط چند فقره قانون مهم كه پس از شور و با قيام و قعود تصويب شود حاكمان را از خودسرى باز خواهد داشت و مملكت را به پاى آلمان و بريتانيا خواهد رساند. امروز انبوه قوانين تكرارى و نالازم و ضدونقيض و به اجرادرنيامدنى روى هم انباشته شده و دولت به راه خويش مى رود. مشروطيت، با الهام از قوانين ملتهاى متمدن جهان، كوشيد از اموال متعلق به ملت، اموال تحت اختيار دولت و اموال خصوصى تعاريفى مشخص به دست دهد. ايران بار ديگر به عصر مصادره و چپو رجعت كرده است، بنگاه خيريه از سازمان دولتى و از دكان شخصى قابل تفكيك نيست، نظام مقررى بگيرى و تيولدارى بار ديگر رايج شده و دخل و خرج مملكت در چنان پرده اى از ابهام است كه پيش از مشروطيت هم سابقه نداشت. مواجب بگيربودن دولت در برابر ملت به حقوق بگيرشدن ِ ملت از سوى حكومت تبديل گشته، منشاء حق حاكميت بار ديگر از دست ملت به دست نيروهاى غيبى افتاده است و عدالتخانه و عدليه كه مبداء شروع جنبش بود كمتر شباهتى به تصور بنيانگذارانش دارد.
منشأ تفاوت ايران ِ امروز با ايران ِ صد سال پيش، و تفاوت ايران با افغانستان را مى توان در دو عامل فكرى و مادّى خلاصه كرد: تأثير فرهنگ غرب و پول نفت. همين اندازه كه به بركت تلاش روشنفكرانى معدود در نيرنگستان آريايى اسلامى افكارى درخشان در ذهن مغشوش و زبان پرلقلقه مردم جا افتاد و بر قلمها جارى شد جاى افتخار دارد. در ايران چند ساختمان صد و دويست ساله همچنان قابل سكونت است؟ اگر هم بر جا مانده باشد مشتى زينت و دكور و سردر براى عكس انداختن، يا ويرانه متروك است. مشروطيت هم يكى از آن همه. فكر به شكل جامعه، و جامعه به شكل سرزمين درمى آيد. بدون نفرين شيخ فضل الله هم اوضاع چندان تعريفى نداشت. حد توان اين سرزمين شايد فقط همين باشد كه در شن ِ روان اين صحارى نقشها شكل ببندند و محو شوند.

۲.
۲۸ مرداد: مرثيه اى فوق العاده ضرورى
با وجود تمام تعاليم بودا و مسيح و مولوى در توصيه به مهرورزى، كينه سنگ بنايى است در سازه تمدن بشر و در شخصيت بسيارى آدمها. فهرست ِ طولانى صفات منتسب به پروردگار گرچه كلمات جبّار و منتقِم (انتقام گيرنده) را هم در بر مى گيرد، در آن از كينه خبرى نيست. اما اين دليل نمى شود كه انسان فانى از انگيزش عاطفى نسبت به گذشته و به رفتار ديگران عارى باشد.
كينه را مى توان يادآورى ِ گذشته همراه با نفرت و خشم مداوم تعريف كرد. فرد اگر با يادآورى زردآلوهايى كه در كودكى از درخت همسايه مى كند، و بى ميل دست زدن به اقدامى در آينده، با ياد ضربه هاى تركه صاحب باغ اشك در چشمانش جمع شود، به چنين احساسى رقّت قلب و نوستالژى مى گويند. چنانچه با يادآورى ِ جفايى كه در زمانى دور فردى درباره او روا داشته است همچنان آرزو كند روزى بتواند رفتار آن نابكار را تلافى كند، و اين احساس طى زمان به همان شدت اوليه و كاهش ناپذير بماند، چنين عاطفه اى رنجش ِ تسكين ناپذير است و به آن كينه مى گويند. برخلاف تمام آموزه هاى اخلاقى و دينى و عرفانى، محبت بسيار زودتر از نفرت رنگ مى بازد. بسيارى آدمها وقتى به ياد مى آورند زمانى از كسى فوق العاده خوششان مى آمد (ماضى مطلق) شايد فقط لبخندى محزون بزنند. اما وقتى به ياد كسى مى افتند كه همواره از او متنفر بوده اند (ماضى نقلى) شراره هاى غضب را مى توان در فضاى پيرامونشان احساس كرد.
از جمله خرده حساب هاى مشهور جوامع بشرى، آزردگى مردمان شبه جزيره كره و جنوب چين از اشغالگران ژاپنى است. ارمنيان هم مى گويند دولت تركيه دست به قتل عام آن قوم زد. تنها در مورد اردوگاههاى مرگ آلمان نازى رژيم بعدى آن كشور رفتار پيشينيانش در كشتار غيرنظاميان را محكوم كرد. اما تنها در يك مورد نظامهاى مستقر پذيرفته اند كه اشتباه كردند. از دهه ۱۹۸۰ در متون آمريكايى و انگليسى هم اذعان به دست داشتن خارجى در سرنگونى دولت محمد مصدق رايج شد و رفته رفته حتى مقامهاى هر دو كشور از بابت خطاى پيشينيانشان پوزش خواستند. در حالى كه مناقشه هاى تاريخى ِ ديگر ظاهراً مى تواند با صدور بيانيه اى رسمى رو به كاهش بگذارد، رنجش ايرانيان تسكين ناپذير به نظر مى رسد. در جاهاى ديگرى مانند آمريكاى جنوبى كه سركوبى خشن مخالفان سياسى دهه ها جريان داشت، دولت ايالات متحده حتى حاضر نيست بپذيرد كه تقريبا در تمام آن كشورها بسيارى وقايع ناگوار رخ داد و قدرتى خارجى در آن وقايع دست داشت، تا چه رسد كه گناهى به گردن گيرد.
در دنيايى چنين فتنه بار و كينه آلود و اهل حاشا، ايرانيان آنچه را از بسيارى ملتها دريغ مى شود به دست آورده اند اما تسلى نمى يابند. فراموش كردن عملى ارادى نيست، اما حتى در برابر فكر بخشش هم كه مى تواند به طور ارادى انجام شود گويى ملت ايران تصميم گرفته است ۲۸ مرداد را نبخشد. گرچه اسناد وقايع سال ۱۹۵۳ ايران در بايگانى هاى محرمانه آمريكا و بريتانيا پشت هفتاد قفل است، دلجويى ِ كلامى بارها شنيده مى شود و در غرب كاملاً عادى شده كه بگويند و بنويسند مردم ايران بحق از بابت آن وقايع شاكى اند.
آيا نظامهاى فكرى و سياسى ِ آمريكايى انگليسى وقايع سال ۱۹۵۳ ايران را، در قياس با فجايعى عظيم و برنامه ريزى شده در جاهاى ديگر، در حكم جنحه اى كم اهميت مى بينند كه اقرار به آن نشانه صداقت و بزرگوارى است؟ از اين سو، آيا نزد مردم ايران ميل به تأكيد وسواس آميز بر دخالت خارجيان در آن واقعه مرهمى است كه كمك مى كند زخمهاى التيام نيافته پنهان بماند؟ روانشناسان بالينى و روانپزشكان مى دانند كه فرد روان نژند وقتى مدام از درد جسمى مرموزى مى نالد چه بسا مى كوشد اسباب انصراف خاطر خويش را از درد روحى ِ جانكاه ترى فراهم كند.
بازنگرى در وقايع منتهى به ۲۸مرداد ۱۳۳۲ به گونه اى كه نتيجه اى متفاوت با كليشه هاى رايج به دست دهد در آينده نزديك اتفاق نخواهد افتاد. نسلى كه در آن وقايع دخالت داشت يا در قدرت است يا معارض قدرت، و در حالى كه وضع موجود بر درك ما از تاريخ سايه مى افكند، بازنويسى ِ آن وقايع به احتمال زياد در برابر انتخاب يا اين/ يا آن قرار مى گيرد. به اين واقعيت ناخوشايند هم بايد توجه داشت كه تنزل مقام شخصيتهاى مثبت تاريخى به مراتب آسان تر است تا ترفيع كمترمحترم ها. عزيزها را شايد بتوان از چشم مردم انداخت اما تقريباً محال است كه، به بيان اهل شيمى، اكسيدشده ها احيا گردند. قانون جاذبه خاك ِ پست كه آدم ابوالبشر از آن آفريده شد و به آن سقوط كرد چنين حكم مى كند كه محبت به آسانى تبديل به تنفر شود اما حركت در جهت عكس بى نهايت نامحتمل است. بازنويسى ِ تاريخ در بسيارى موارد مى تواند خراب كردن تلقى شود.

تصوير كلى فضاى سياسى ايران اواخر دهه ۱۳۲۰ از اين قرار بود كه چهار نيروى ناسيوناليست، كمونيست، فئودال دربارى، و مذهبى سرشاخ بودند. موضوع دعوا ظاهراً ملى كردن صنعت نفت بود كه تبديل به قانون شده بود و كمتر كسى، دست كم به طور علنى، با اصل آن مخالفت مى ورزيد. بى دست وپا تر از همه محمدرضا شاه بود كه براى تفريحات و برنامه هاى شخصى و راضى نگه داشتن خانواده پرجمعيت و حريصش سخت نياز به پولهاى قلنبه داشت و منطقاً نمى توانست با افزايش درآمد مملكت مخالف باشد. اما بحث اين بود كه برنامه به دست كدام جناح به اجرا در آيد. طرز فكر رايج در جامعه ايران حكم مى كند كه، هدف هراندازه عالى و به سود آينده جامعه، با توسل به هر كارشكنى ِ ممكنى نبايد گذاشت حريف برنده شود. تمايل مصدق به اينكه شخصاً و راساً و به هر قيمتى برنده باشد، و بيزارى عميق و قديمى اش از خانواده پهلوى، دعوا را به حيطه هائى از قبيل فرماندهى بر ارتش كشاند. ظاهراً فرصت را براى پايان دادن به سوم اسفند مغتنم مى ديد. آيت الله ابوالقاسم كاشانى در دفتر رياست مجلس به صحبت با فضل الله زاهدى ادامه مى داد و، به عنوان يكى از عجايب ايرانى اسلامى، شايد در تاريخ پارلمانتاريسم در جهان تنها رئيس مجلسى باشد كه هرگز پا به صحن علنى نگذاشت. و در حالى كه خزانه خالى بود، فدائيان اسلام براى اجراى فورى و تمام و كمال احكام الهى از جمله، ممنوعيت مشروبات الكلى كه ماليات آن منبع عايداتى براى دولت بود فشار مى آوردند. در ادامه بن بست طولانى ِ سياسى اقتصادى و با تحكيم ائتلاف طبيعى ِ دربار ديانت، مليّون شكست خوردند و كمونيستها سركوبى شدند.
بيش از نيم قرن است همه، جز هواداران دربار، اصرار دارند كه نتيجه دعوا را دخالت خارجى تعيين كرد. در اين صحارى، آبرو چنان مهم است كه آدم حتى وقتى شكست مى خورد بايد از جاى مهمى شكست خورده باشد وگرنه آبروريزى است. همچنان كه سال ۱۳۶۷ جمهورى اسلامى اصرار داشت ثابت كند نه از عراق بلكه از آمريكا شكست خورد، در سال ۱۳۳۲ هم نيروهاى خوب ِ داخلى از نيروهاى بد ِ خارجى شكست خوردند. خارجى بودن ِ توطئه، مظنه بحث را بالا مى برد. كسانى هم كه در داخل با آنها همكارى كردند موجوداتى بودند در حد شعبان جعفرى (خود او مى گويد بعد از ظهر ۲۸ مرداد، وقتى كار يكسره شده بود، از زندان آزادش كردند). مضحكه اى جعلى در هجو ِ خصم ِ دون. اين حرف هم از فرط تكرار تبديل به يقين شده است كه براى شكست دادن تقى رياحى، رئيس كمرو و ناپيداى ستاد ارتش مصدق، لازم بود از خارجه جاسوس اعزام كنند.
در اين تك گويى هاى بى پايان، اصل قضيه نفت به عنوان موضوعى اقتصادى فنى جاى چندان مهمى ندارد. از ابتدا هم نداشت و دستاويزى براى نبرد خرده فرهنگ هاى متخاصم بيش نبود. پس از جنگ جهانى دوم، عصر امپرياليسم به شكلى كه پس شكست ناپلئون در ۱۸۱۵ آغاز شده بود سپرى گشت. تقسيم سرزمين هاى داراى منابع و بازار فروش و ايجاد دولت مستعمراتى و سربازخانه در آن سوى درياها ديگر نه براى همه قدرتهاى بزرگ صرفه اقتصادى داشت و نه در برابر رشد جنبشهاى استقلال طلبانه امكان ادامه آن بود. يكى از پيامدهاى نظم جهانى جديد، توافق بهره بردارى از منابع زيرزمينى، از جمله نفت، بود كه شيوه پنجاه درصد عايدات براى صاحب سرزمين و پنجاه درصد براى استخراج كننده خارجى را باب كرد (اين شيوه كلاً از دهه ۱۳۴۰ در ايران هم معمول شد و همچنان ادامه دارد).
در دهه۱۳۲۰ گرچه كتاب در باب مسائل روز جهان بسيار كم منتشر مى شد، مذاكرات مجلس و مقاله هاى نشريات جدى نشان مى دهد كه كسانى سير وقايع را دنبال مى كردند و از تحولات نظام جهانى خبر داشتند. اما آنچه با الهام از نظم جديد راه افتاد تا حد زيادى نبرد با اشباح تاريخى و ميل به جبران مافات بود. زمانى كه قدرتهاى بزرگ به شيوه اى ديگر بر دنيا سرورى مى كردند ايرانيان نتوانسته بودند دست خارجى را از مملكت كوتاه كنند. حالا كه تقسيمات جهانى بر پايه توافقهاى جديد شكل ديگرى يافته بود مشتاق بودند وانمود كنند چون اينجانب اراده كرده ام خارجى بيرون مى رود. قوام السلطنه وانمود كرده بود قواى شوروى را بيرون كرده است و نوبت يكى ديگر بود تا ظفرمندانه دست به اخراج انگلستان بزند.
تلاش ايرانيان براى ساختن اسطوره هاى خويش جاى تحسين دارد، اما اين تلاشى است بيشتر بر پايه احساسات. دو فرض در تمام ادعاها و گلايه هاى ايرانيان جارى است: اول، ايران به خودى خود و صرف نظر از همه چيز، كشورى بسيار مهم بوده و هست و خواهد بود و سرنوشت آن فقط با فريادهاى ملتش تعيين مى شود. دوم، نفت ايران، هرچند كشف ديگران باشد و بخشى از كالاهاى موجود در دادوستد كل بازار جهانى به حساب ايد، تا بدان حد متعلق به خود ِ خود ِ ملت ايران است كه دولت ايران، به نمايندگى از سوى اسطوره هاى جاودانه ملت، مى تواند آن را استخراج كند يا نكند، و بفروشد يا نفروشد. به اين تصورات نامى بهتر از خرافات سياسى نمى توان داد.
از تصورات رايج آن زمان، تفكيك شركت نفت ايران و انگليس از دولت بريتانيا بود. هيأتهاى ايرانى در شوراى امنيت سازمان ملل و در دادگاه لاهه به طرح اين نظريه پرداختند كه دولت ايران با شركتى نفتى قرارداد بسته است و اين قرارداد ربطى به دولت متبوع آن شركت ندارد. ملت سرشار از غرور بود كه شيرازه امپرياليسم از هم گسيخت و شركت بريتيش پتروليوم اكنون جوجه لرزانِ بى صاحبى است در برابر استدلالى پولادين كه از مرز و بوم اهورايى به قلب استعمار شليك مى شود.
چنين حرفى نه در آن زمان ذرّه اى مصداق واقعى داشت و نه امروز دارد. دولتهاى بزرگ نماينده هويت تاجرانه ملت خويشند. دولت كشورى امپرياليست چيزى نيست جز نوك پيكان شبكه اى از منافع تجارى، و زرهى كه نظام سرمايه دارى ِ كشور متروپل به تن كرده است. غيرقابل تصور است كه بازرگانانش را در برابر نيروهاى متخاصم يا رقيب به حال خود رها كند. كاملاً برعكس، حتى ممكن است تاجر را كنار بزند و مستقيما وارد عمل شود. آنچه اهميت دارد منافع امپراتورى است، نه تابلو اين يا آن كمپانى. در پى قيام خونين سال ۱۸۵۷ در هند، دولت بريتانيا كمپانى هند شرقى را كنار زد و مستقيما اداره امور شبه قاره را به دست گرفت. در سال ۱۹۲۱ با به هم چسباندن چاههاى نفت كركوك در شمال و بصره در جنوب، كشورى ساخته شد كه اسم آن را عراق گذاشتند. شركت بهره بردارِ اين منابع، مانند خود كشور جديد، ممكن بود هر نامى داشته باشد.
امروز هم شركتها، هر اندازه بزرگ، تابع سياست دولتهاى متبوع خويشند و مى بينيم سياست دولتها تا چه حد تعيين كننده خط مشى شركتهايى به عظمت بوئينگ و زيمنس و كروپ در مبادلات خارجى است. اين توقع كه بريتانيا و كشتيهاى جنگى اش جنتلمنانه كنار بايستند تا دولت كوچولوى متزلزلى در خاورميانه، بى پرداخت يك شاهى غرامت، اموال شركتى نفتى را تحت عنوان خلع يد مصادره كند فقط به درد نطقهاى آتشين براى مردمى نارس و رؤيازده مى خورد (سه دهه بعد از آن وقايع هم بار ديگر سرمايه گذاران غربى تا دينار آخر ِ خسارت مصادره اموالشان را گرفتند).
مصدق از ميانگين جامعه خويش يك سر و گردن بالاتر بود اما، به گفته اى در زبان انگليسى، انسان نمى تواند از روى سايه خويش بپرد. او هم از خلقيات نامعتدل و افكار پريشان مردم خويش سهمى داشت و، به نوبه خود، آن فكرها را تقويت مى كرد. برخى مشخصاتش او را نزد مردم ايران عزيز و بلكه يگانه كرده است. در سرزمينى كه مالدارشدن ِ گردنكشانى كه به قدرت مى رسند و تبديل يعقوب ليث صفارى به مفسد اقتصادى امرى عادى است، او فردى بود متنعّم و بلندنظر، برخوردار از ثروت موروثى و بى اعتنا به بيت المال. وزير خارجه اش، حسين فاطمى، يكى از دوست داشتنى ترين چهره هاى سياسى ايران معاصر است و اگر كار به ايجاد جمهورى مى كشيد يحتمل نخستين رئيس آن مى شد (بى سبب نبود كه فدائيان اسلام هفت تير به دست پسرى صغير دادند تا او را ترور كند). سرسخت و مقاوم و مغرور و بى نياز از تملق آدمهاى حقير، زيرا در بزرگداشت خويش مجدّانه كوشا بود (در دادگاه نظامى، لوايح دفاعيه اش را «دكتر محمد مصدق» امضا مى كرد، گويى نسخه نوشته باشد). در بيان نظراتش شجاع بود و در رساله اى كه در سال ،۱۲۹۲ پس از بازگشت به ايران در پايان تحصيلاتش در سويس، انتشار داد نوشت اجراى «قانون شرع كه مى گويد غيرمُسلم اگر با خودشان طرف باشند قانون آنها در حق خودشان اجرا مى شود امروز مضرّ به استقلال ايران و اسلام است» و نتيجه گرفت كه اين يعنى كاپيتولاسيون. مانند همه رندان، تأكيد مى كرد كه خدا و وحى را صددرصد قبول دارد اما ارباب عمائم را چندان جدّى نمى گرفت.
امام راحل در سال ۱۳۶۰ گفت قبل از ۲۸ مرداد پيش بينى كرده بود «اين آقا سيلى مى خورد، و سيلى هم خورد»، نظر داد كه وى «مُسلِم نبود» و در نكوهش ملى گرايان كه، به گفته ايشان، علماى دين را در چشم مردم خراب مى كردند خاطره اى تعريف كرد: روزى در سالهاى پس از ،۱۳۳۲ آيت الله ابوالقاسم كاشانى در تهران وارد مسجدى شد كه در آن مجلس ترحيم برپا بود. جز راوى، احدى برنخاست تا به او احترام بگذارد و جا بدهد.
مصدق شخصاً فئودال و اشراف زاده بود اما مى خواست پرچمدار جنبش بورژوازى باشد. يكى از فكرهايى كه به خود مشغولش مى كرد اصلاح قانون انتخابات بود تا حق رأى به باسوادها محدود شود و خيال داشت اين برنامه را در انتخابات مجلس هجدهم به اجرا بگذارد. اگر در اين كار موفق شده بود تحولى عظيم در صحنه سياسى ايران رخ مى داد: فئودالها و به تبع آن، دربار كه متكى به آراى رعيت هاى املاك شان بودند بازى را مى باختند. به بيان ديگر، تنه سنگين روستا بر نيروى پوياى شهر آثار نمى شد و مجلس به دست نمايندگان درس خوانده ها مى افتاد. اما چنين تغييرنقطه ثقلى يك بازنده ديگر هم داشت: جناح ديانت هم بشدت تضعيف مى شد و شايد حتى از كار مى افتاد. آن گاه كسانى كه در ميدان مى ماندند ناسيوناليست ها بودند در برابر كمونيست ها.
نوشته هايش در خاطرات و تألمات به روشنى نشان مى دهد در كشمكش نفت روى جذ به استالين (تا زمان مرگش در اسفند ۱۳۳۱) و در مبارزه پارلمانى روى نيروى چپ حساب مى كرد، البته با اين اميد كه حزب توده همواره پشت در ِ مجلس بماند و هرگز نتواند داخل شود. مى نويسد: «احزاب چپ بواسطه تشكيلات منظم خود مى توانستند در هر موقع از آخرين[؟] افراد خود استفاده كنند، ولى احزاب ملى چون تشكيلات منظمى نداشتند از اين استفاده محروم بودند» و «انتخابات دوره هفدهم بهترين دليل و حاكى از اين معناست كه در طهران با تمام جديتهايى كه احزاب چپ نمودند حتى يك نفر از كانديداهاى خود را نتوانستند روانه مجلس كنند و كانديداهاى جبهه ملى با آرائى چند برابر بيشتر در صف اول واقع شدند.» اين دو حرف، كه فقط دو پاراگراف فاصله بين آنهاست، آشكارا ناهمخوانى دارند. درهرحال، با محدودشدن حق رأى به باسوادها، نمى توانست كسى را پشت در نگه دارد مگر با نخواندن آراى داده شده به افراد نامطلوب در تمام حوزه هاى رأى گيرى (مانند برنامه اى كه در سال ۱۳۵۹ اجرا شد).
هيچ يك از طرفين دعوا به اندازه حزب توده تلفات نداد و هيچ طرفى به دليل مخالفت شديد (تا پيش از ۳۰ تير) به چنان شدتى ملامت نشد. شگفتا كه بعدها (پس از ۲۲ بهمن) به موافقت شديد افتاد و باز هم بشدت ملامت شد. وقتى جاى محمدعلى شاه ِ خان صفت را احمدشاه ِ توريست بگيرد و وقتى تعادل و اعتدال در مردمانى نباشد، ماركسيست لنينيست ها هم به اندازه شاهان از اين صفات كم بهره اند.
دربار و ديانت و زمينداران بزرگ البته با قلع وقمع چپ كاملاً موافق بودند اما محال بود دست روى دست بگذارند تا طرحى مثل كنارگذاشتن بيسوادان، كه عليه خود آنها بود، عملى شود. چنين برنامه اى بيست سال وقت مى خواهد تا ثمر بدهد. مخالفانش آن زمان، اين زمان و هر زمان ديگرى در بيست ساعت طومار آن را درهم مى پيچيند. با اين همه، فرض كنيم اين فكر، گرچه ماهيتاً غيردموكراتيك بود، به اجرا در مى آمد و حتى ادامه مى يافت. ادامه منطقى چنين فكرى بايد اصلاحات ارضى، ايجاد مدرسه در دهات و بالا بردن سطح درك روستاييان باشد. طى يكى دو دهه، فرزندان كسانى كه پيشتر از حق رأى محروم بودند پا به عرصه مى گذاشتند. حتى اگر شمارى بزرگ از آنها به مليّون و به چپ رأى مى دادند، بى ترديد رأى شمارى قابل توجه از آنها به كسان ديگرى مى بود (مگر اينكه فرض كنيم افرادى از قبيل مهدى بازرگان و على شريعتى هرگز ظهور نمى كردند).
كسانى كه نوعاً قرار بود از روند رأى گيرى حذف شوند امروز فوج فوج دكترا مى گيرند و آن را به پيشانى شان مى زنند. نبرد ميان درس خوانده شهرى و بيسواد روستايى، به اصطلاح اهل رياضيات، برون يابى شده است: نقطه صفر صفر محور مختصات از سطح اكابر به دانشگاه انتقال يافته، اما منحنى، كم وبيش، همان است. امروز ايران فقط سيزده درصد بيسواد مطلق و غالباً سالخورده دارد. در مقابل، پنجاه درصد جمعيت زير سى سال دارد و تقريباً همه آنها مدرسه رفته اند. با اين همه، مى بينيم خط كشى هاى سياسى فرهنگى به همان پررنگى است كه پنجاه سال پيش بود. مصدق اعتقاد داشت صندوق رأى را نبايد سر جاليز برد. امروز كه در دانشگاه هم صندوق مى گذارند نتيجه به همان اندازه جاليزمحورانه است زيرا اين بار جماعتى كثير از باسوادها از حق رأى محرومند چون كانديدايى ندارند.
فكر كنارگذاشتن بيسوادها از انتخابات، مانند ملى كردن صنعت نفت، پيش از آن هم سابقه داشت و ابتكار مصدق نبود. در قرن نوزدهم در بريتانيا اين نگرانى پيدا شد كه با رشد جمعيت كارگر، طبقه درس خوانده در برابر عوام در اقليت قرار مى گيرد و بايد به طبقه متوسط اجازه داد در بيش از يك حوزه رأى بدهد. تحولات داخلى و جهانى به اين فكر در بريتانيا هم، مانند مشابه آن در ايران، مجال تحقق نداد. همچنان كه پيشتر اشاره شد، صدور حكم فساد در ارض براى شيخ فضل الله نورى با روح تجدد در مشروطه خواهى سازگار نبود. تمهيد مصدق براى كاستن از آراى فئودال دربارى هائى كه با شناسنامه رعايايشان به ميدان مى آمدند به همان اندازه با ادعاهاى بورژوازى ناهمخوانى داشت.
اندوه ۲۸ مرداد و مويه بر آرزوهايى كه به سبب دخالت بيگانگان به باد رفت كمك مى كند دردهايى بسيار آشنا ناگفته بماند و افسانه هائى درباره آنچه اتفاق نيفتاد جاى نتايج محتوم را بگيرد. پذيرش برخى واقعيات چنان دردناك است كه براى فراموش كردن آنها به مخدّرى شبه تاريخى توسل مى جويند: وطن دوستى ِ ايرانى نه تلقى اى مثبت و سازنده، بلكه نوعى سودازدگى است كه فرد به محض شنيدن كلمه وطن شروع به فريادكشيدن و زدن حرفهايى بيربط مى كند، در همان حال كه آمادگى دارد وطن را نقداً معامله كند چون يقين دارد همه همين كار را مى كنند.
آن نبرد اگر امروزهم در مى گرفت به استيلاى يك خرده فرهنگ مى انجاميد و شكست خوردگان مى ناليدند كه قدرتهاى خارجى مى توانستند آدمهاى حسابى را از دست هموطنانشان نجات داده باشند. با قانون محروميت بيسوادها از شركت در انتخابات يا بدون آن، بختك روستا با تمام هيكل بر شهر آوار مى شد و تجددگرايان را له مى كرد زيرا با ورود پنى سيلين، كنار چند رشته قنات و مقدارى كشاورزى دِيم جاى كافى براى انفجار جمعيت وجود نداشت. قطع دست بيگانگان و استقلال دوآتشه هم نه تنها مملكت را گلستان نكرد بلكه اوهامى قديمى در باب نقطه پرگار ِ وجود بودن ايرانى و نقش محورى ِ ايران در عرصه جهان، تبديل به استراتژى شد. اگر فرهنگهاى دينى و ملى و سلطنتى عميقا از يكديگر بيزار و به هم بدبين نبودند بستن قراردادهايى جديد طبق روال روز براى فروش نفت به آن همه حماسه و نطق و قربانى و رشادت و مصيبت و تلخكامى و كينه توزى هاى بعدى نياز نداشت. دور از ذهن نيست كه حتى وقتى منابع نفت خشك شده باشد ايرانيان همچنان بنالند كه اگر به آنها جفا نشده بود و نفتشان را نبرده بودند و نخورده بودند حالا صاحب زندگى بهترى بودند.
در نيرنگستان آريايى اسلامى تا وقتى كشمكش ديانت مليّت، و سيطره روستا بر شهر ادامه دارد غمناله هاى روان نژندانه مردادماه را پايانى نيست.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   • 
•   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •