نويسنده (بانو داريا اليويه) ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
ولى اين شورش آزادى خواهى وجدان طبقه ممتازه و منورالفكر روسيه را تكان داد و بذرى بر زمين پاشيد كه معلوم نبود چه موقع محصول خواهد داد همه مى دانستند كه اگر روزى مقتضيات مساعد باشد آن بذربه ثمر خواهد رسيد چون در همين سال واقعه دسامبر نزديك شد، در محافل اشراف روسيه شايع شد كه تزار بدين مناسبت محكومين واقعه دسامبر را خواهد بخشيد و آنها را آزاد خواهد كرد اين شايعه به بازداشتگاه محكومين سياسى رسيد و آنها را اميدوار كرد.
محبوسين سياسى مى گفتند چون در گذشته تزار به مناسبت تولد فرزند خود پنج سال از مدت حبس محكومين كاسته اين مرتبه اگر تصميم بگيرد كه مساعدتى در مورد محبوسين سياسى بكند آنها را خواهد بخشود.
ولى ماه دسامبر ۱۸۳۵ فرا رسيد و از طرف تزار حكم عفو محبوسين سياسى صادر نگرديد.
زندانيان كه اميدوار بودند كه مورد عفو كامل قرار ميگيرند يعنى مجاز شوند كه به روسيه بر گردند و بين خانواده هاى خود زندگى كنند وقتى ديدند كه ماه دسامبر به پايان رسيد و از پايتخت خبرى نرسيد يكمرتبه نااميد شدند.
در ژانويه ۱۹۳۶ ميلادى بالاخره اعلاميه اى بنام «اعلاميه دهمين سال» به بازداشتگاه رسيد و معلوم شد كه تزار موافقت كرده كه از مدت حبس طبقه اول دو سال كاسته شود و طبقه سوم مجاز باشند كه فورى از بازداشتگاه بروند ولى نه اينكه به روسيه مراجعت كنند و در آغوش خانواده خود بسر ببرند بلكه بايد بقيه عمر خود را در سيبرى بگذرانند يا اين كه با سمت يك سرباز عادى در ارتش روسيه در قفقازيه مشغول خدمت شودند.
روزى كه فرمانده بازداشتگاه اين اعلاميه را براى محبوسين قرائت ميكرد و مواظب آنها بود كه بداند آيا از شنيدن آن خوشوقت مى شوند يا نه ولى دريافت كه هيچ يك از محبوسين حتى آنهائى كه مجاز بودند فورى از بازداشتگاه بروند خوشوقت نشدند براى اين كه آزادى آنها از بازداشتگاه مقدمه يك اسارت ديگر محسوب مى شد.
به جهاتى كه خواهيم گفت زندگى بعضى از محبوسين در بازداشتگاه بهتر از اين بود كه از آنجا بروند و در يكى از نقاط دور دست سيبرى زندگى كنند.
خود ژنرال «لپارسكى» فرمانده بازداشتگاه كه در آن تاريخ هفتادو هشت سال از عمرش مى گذشت مثل محبوسين اميدوار بود كه تزار فرمان عفوبلا شرط محبوسين را صادر كند و آنها به روسيه بر گردند و اموالشان را كه مصادره شده بود دريافت نمايند در بين محبوسين فقط يك نفر اشتباه نمى كرد و او دكتر «وولف» بود.
وقتى دكتر «وولف» بمناسبت حلول هفتادو هشتمين سال تولد ژنرال «لپارسكى» نزد او رفت كه تبريك بگويد گفت: آقاى ژنرال اميدوارم كه من با ديگران روزى بتوانيم حلول جشن يكصد وبيستمين سال تولد شما را تبريك بگوئيم ولى اگر من بجاى شما بودم و به ۷۸ سالگى ميرسيدم بهتر زمامداران روسيه و بخصوص تزار را مى شناختم و من يقين دارم تزار موافقت نخواهد كرد كه به روسيه برگرديم.
ژنرال «لپارسكى» وقتى «اعلاميه دهمين سال» را دريافت كرد متوجه شد كه باز مصادر امور خوش رقصى كرده و فرمان تزار را طبق نيت پليد خود تفسير كرده اند.
طبق فرمان تزار محبوسين طبقه سوم مى توانستند كه فورى از بازداشتگاه بروند ولى مصادر امور در نامه هائى كه براى ژنرال «لپارسكى» نوشته بودند گفتند:
«محبوسين طبقه سوم بعد از اين آزاد هستند كه از بازداشتگاه بروند، ليكن بايد در پتروسك بمانند تا اين كه «مقامات صالح» محل سكونت آنها را در سيبرى انتخاب نمايند و تصميم مقامات مزبور بعداً به اطلاع محبوسين خواهد رسيد.»
در نامه ديگر نوشته بودند:
«در هر صورت محل سكونت محبوسين در سيبرى طورى انتخاب خواهد شد كه آنها بعد از اينكه آزاد شدند دور از هم زندگى كنند و با هم مربوط نباشند.»
فرمان آزادى طبقه سوم در ماه ژانويه ۱۸۳۶ ميلادى رسيد ولى تا ماه مارس آن سال هيچ يك از محبوسين كه بايد فورى آزاد شوند از بازداشتگاه نرفتند چون «مقامات صالح» محل سكونت آنها را انتخاب نكرده بودند.
ژنرال «لپارسكى» چند نامه به حكمران جديد سيبرى شرقى نوشت كه زودتر تكليف محبوسينى را كه آزاد شده اند معلوم كند ولى به نامه هاى او جواب داده نشد.
در پايان ماه مارس حكمران جديد سيبرى شرقى نامه اى به ژنرال «لپارسكى» نوشت و گفت تصديق ميكنم كه محبوسين آزاد شده حق دارند براى خروج از بازداشتگاه و رفتن به محل سكونت جديد بى صبرى نمايند ولى اميدوارم آقاى ژنرال كنت «بن كن دورف» در آتيه اى نزديك راجع به محل سكونت آنها تصميم بگيرد. «بن كن دورف» همان رئيس ژندارمرى بود كه در آن موقع روسيه را در چنگال هاى نيرومند خود مى فشرد و يكى از عوامل موثراجراى استبداد تزار بشمار مى آمد.
وقتى خانواده هاى محبوسين آزاد شده به او مراجعه كردند و گفتند: حال كه تزار اينها را آزاد كرده شما هم موافقت كنيد كه از بازداشتگاه خارج شوند گفت: اينها ده سال در زندان و بازداشتگاه بودند و چند ماه ديگر اگر در بازداشگاه باشند تاثيرى در زندگى آنها ندارد از آن گذشته تا وقتى كه از بازداشتگاه خارج نشده اند اميدوار به آزادى هستند و بعد از آزاد شدن اين اميد از بين ميرود و چون انسان با اميدوارى سعادتمند است بنابراين آنها اكنون سعادتمند مى باشند.
ولى رئيس ژندارمرى كه تصور مى كرد محبوسين واقعه دسامبر مرده اند متوجه شد كه با آزادى طبقه سوم، يك قسمت از آن اموات زنده شده سر از قبر بدر آورده و براى خويش قائل به حق حيات است و چون هيچكس ميل ندارد اموات او كه چندين سال از مرگ آنها گذشته زنده شوند لذا رئيس ژاندارمرى موضوع را به طفره و تعلل مى گذرانيد. منظور رئيس ژندارمرى اين بود امواتى را كه سر از قبر بدر آورده اند براى مرتبه دوم بميراند و آنها را به جائى بفرستد كه نتوانند از آنجا برگردند و با هيچ يك از هم جنسان و هم مسلكان خود رابطه نداشته باشند.
او مى دانست كه مرگ فكرى و معنوى در زندگى كسانى مثل دكابريست ها مانند مرگ جسمى است و اگر آنها را به جائى بفرستد كه دور از مراكز تمدن باشد و نتوانند در آنجا با هم مسلكان خود مربوط شوند و غير از سكنه بومى كسى را نبينند و از دنياى خارج چيزى به آنها نرسد بدان مى ماند كه مرده اند.
***
در ماه مه ۱۸۳۶ اولين دسته از محبوسين طبقه سوم يعنى مردهاى مجرد عازم خروج از بازداشتگاه شدند بدون اين كه هنوز بدانند محل سكونت آنها كدام منطقه از سيبرى است به آنها گفتند وقتى به اير كوتسك رسيديد خواهيد دانست كه در كجا سكونت خواهيد كرد.
ژنرال «بن كن دورف» و مأمورين او از اين جهت، محل سكونت محبوسين را در بازداشتگاه به آنها نگفتند كه بگوش ديگران نرسد به اين خاطر كه در آينده دكابريست ها كه در قسمت هاى مختلف سيبرى سكونت دارند، با هم مربوط نشوند.
حتى ژنرال «لپارسكى» نمى دانست كه محل سكونت محبوسين كجاست.
در شبى كه قرار بود اولين دسته محبوسين از بازداشتگاه بروند يك ضيافت شام «در حدود بضاعت محبوسين» در منزل خانم «ولكونسكى» دائر شد و ژنرال «لپارسكى» در آن ضيافت حضور داشت كسانى كه مى خواستند بروند بجاى اين كه خوشوقت باشند محزون بودند، آنها طى اين سال ها در محيطى بسر بردند كه از حيث مسلك و رسوم و آداب، و فرهنگ و رشد معنوى فرقى با محيط زندگى اشرافى آنها در روسيه نداشت.
گرچه در بازداشتگاه، بخصوص در آغاز، كه هنوز زندگى آنها، مطيع يك برنامه منظم نشده بود، لباس ژنده مى پوشيدند و غذاى ساده مى خوردند، ولى بين هم مسلكان و همجنسان خود زندگى مى كردند و هر كس از تراوش انديشه و معلومات ديگران استفاده مى كرد و هيچكس از لباس ژنده خويش خجالت نمى كشيد و در عوض هر كسى براى ديگران قائل به ارزش بود.
ده سال زندگى اجتماعى و تحمل نا ملايمات و شركت در خوشى ها و ناخوشى ها، آن محبوسين را بيش از افراد خانواده به هم نزديك كرده بود.
در تمام مدت ده سال با اين كه عده اى كثير از دكابريست ها مردان مجرد بودند، و رفقاى آنها زنهاى جوان و زيبا داشتند، اتفاق نيفتاد كه مرد مجرد نسبت به يكى از خانمها اظهار تمايل كند يا اين كه روز و شبى، زن و مردى را با وضعى مبهم كنار هم، مشاهده نمايند اكنون بايد از هم جنسان و دوستان خود جدا شوند و به جائى بروند كه نمى دانند كجاست و با كسانى زندگى كنند كه هنوز نمى دانند كه هستند.
«باسارگين» كه در اين كتاب از او ياد كرده ايم آهسته بشخصى كه طرف راست او نشسته بود گفت اگر من نزد قبايل آدمخوار مى رفتم اين اندازه كه اكنون ناراحت هستم، ناراحت نبودم ساير محبوسين هم كه از رفقاى خود جدا مى شدند همين فكر را داشتند و از آينده خويش و معاشران ناباب مى ترسيدند.
ژنرال «لپارسكى» و عده داده بود روزى كه محبوسين آزاد مى شوند بطرى شراب «توكه» خود را بگشايد و آن شب به وعده وفا كرد و گفت بطرى شراب كهنه «توكه» را بياورند و بگشايند چون ژنرال بيش از يك بطرى از آن شراب نداشت به هر يك از حضار بيش از چند قطره شراب نميرسيد و بعد از اينكه شراب در گيلاس ها ريخته شد باسارگين «اسم كوچك وى نيكولا بود» گيلاس خود را بدست گرفت و از جا برخاست و خطاب به ژنرال «لپارسكى» گفت:
«عالى جناب شما در اين مدت طولانى كه عهده دار فرماندهى اين بازداشتگاه بوديد ثابت كرديد كه مى توان وظيفه شناسى و بزرگ منشى و نوع پرورى و احسان را با هم جمع كرد و آنهائى كه تصور مى نمايند لازمه وظيفه شناسى بى رحمى و خشونت است اشتباه مى كنند.»
«اينك شبى فرا رسيد كه ما از شما جدا مى شويم ولى از صميم قلب مى گوئيم آقاى «استانيس لاس- رومانويچ لپارسكى» بزرگ منشى ها و خوبى هاى شما در سال هاى گذشته بسيارى از مشكلات بازداشتگاه را براى ما سهل كرد و ما تا روزى كه زنده هستيم ممنون محبت و مساعدت هاى شما مى باشيم.»
ژنرال بعد از شنيدن اين حرف ها منقلب شد و دستمال را از جيب بيرون آورد و اشك چشم را پاك كرد و گفت:
«دوستان آنچه شما گفتيد بهترين پاداش من است ولى من هم بايد بگويم كه از شما خيلى ممنون هستم زيرا شما آقايان در اين سال ها طورى رفتار كرديد كه من هرگز مجبور نشدم كه برخلاف تمايل قلبى خود تصميماتى اتخاذ كنم و من يقين دارم يگانه ارزش من در اين بود كه توانستم شما را بشناسم و نسبت به شما اعتماد داشته باشم.»
آنگاه ژنرال «لپارسكى» چند قطره شراب را كه درون گيلاس او بود نوشيد و نشست ولى كسانى را كه مى رفتند به نظر دقت مى نگريست و مثل اين بود كه مى خواست قيافه آنها را خوب بخاطر بسپارد كه هرگز فراموش نكند بعد چون شام تمام شده بود همه برخاستند و مسافرينى كه بايد بروند آماده خروج شدند.
در بيرون، كالسكه هائى كه بايد آنها را به «اير كوتسك» ببرد آماده بود.
در كالسكه اول برادران «موراويوف» و دختر «نكيتا- موراويوف» و دكتر «وولف» جاى گرفتند، ديگران هم در كالسكه هاى ديگر نشستند و كالسكه ها با حركت قدم اسب ها به راه افتادند زيرا تمام دكابريست ها مسافرين را تا انتهاى دهكده پترسك مشايعت ميكردند مسافرين و كسانى كه با آنها مى رفتند به انتهاى قريه يعنى محل كليسا و قبرستان رسيدند.
بالاى كليسا فانوس روشن كرده بودند كه قدرى جلوى معبد را روشن مى كرد و قسمتى از نور آن به صليب كليسا مى تابيد در آنجا «نيكيتا- موراويوف» از كالسكه پياده شد و ديگران هم پياده شدند و به طرف قبرستان رفتند.
«نيكيتا» مى خواست از زن خود كه در خاك سيبرى خوابيده بود و هنوز تزار اجازه نمى داد كه جنازه اش را به روسيه حمل نمايند خداحافظى كند دختر كوچك خانم «موراويف» متوفى خطاب به قبر مادر گفت:
مادرجان ما آمده ايم كه از تو خداحافظى كنيم و من اين گل ها را از صحرا كندم كه روى قبر تو بگذارم... مادر جان مرا فراموش نكن زيرا من تو را فراموش نخواهم كرد از اين حرف همه به گريه درآمدند و مردها هم مثل زن ها مى گريستند.
بعد يك مرتبه ديگر خداحافظى نمودند و آنهائى كه بايد بروند سوار شدند و كالسكه راه «ايركوتسك» را پيش گرفت ولى هر چند لحظه يك مرتبه، مسافرين، سر را از كالسكه بيرون مى آوردند و نظر به عقب مى انداختند تا روشنائى فانوس كليسا را ببينند زيرا نمى توانستند يك مرتبه از آن منطقه دل بكنند تا اين كه روشنائى فانوس در تاريكى شب از نظر مسافرين پنهان شد و آن وقت هر يك از آنها سر به جيب تفكر فرو بردند و در بحر افكار دور و درازى كه ناراحت كننده بود غرق شدند.
***
«اولگا» دختر هفت ساله «پولين» يك زنبيل كوچك داشت كه براى مسافرت عروسك هاى خود را در آن نهاده بود او، هر روز، چند مرتبه عروسك ها را از زنبيل بيرون مى آورد و باز در آن مى نهاد و از مادرش مى پرسيد ما كجا مى رويم؟
«پولين» مى گفت ما از اين جا به يك شهر بزرگ خواهيم رفت.
«اولگا» مى پرسيد اين شهر بزرگ چگونه است؟
«پولين» مى گفت شهرى است داراى خيابانهاى بزرگ و عمارات مرتفع و در خيابان ها كالسكه و درشكه حركت مى كند.
«اولگا» مى گفت آيا عمه ها و خاله ها و عموها و دائى هاى ما هم خواهند آمد؟
«پولين» مى گفت نه «اولگا» آنها با ما نخواهند آمد.
«اولگا» مى گفت معلمين ما چطور؟
«پولين جواب داد كه معلمين شما هم با ما نمى آيند.
عمه ها و خاله ها و عموها و دائى ها عبارت بودند از زن هاى محبوسين و خود محكومين زيرا در بازداشتگاه «پتروسك» اطفال، از زبان بزرگان شنيده بودند كه ديگران عمه و خاله يا عمو و دائى آنها هستند، معلمين اطفال هم محبوسينى بودند، كه مانند يك آموزگار دلسوز به كودكان مى آموختند.
بچه ها عادت كرده بودند كه بمناسبت مقتضيات بازداشتگاه زندگى دسته جمعى داشته باشند هر روز، پسر و دختر در كلاس جمع مى شدند و آموزگاران به آنها درس مى دادند.
سطح معلومات و اطلاعات بچه ها در بازداشتگاه «پتروسك» خيلى بيش از معلومات همسالان آنها در «سن پترزبورگ» و مسكو بود.
چون آموزگاران براى پول تدريس نمى كردند و حساب اوقات خود را نگاه نمى داشتند و جلسات درس، همواره طولانى مى شد.
وقتى يكى از خانم ها مريض مى شد بچه هاى او بدون اين كه ناراحت شوند به منزل خانم ديگر مى رفتند و خانم ميزبان هم از پذيرفتن آنها خوشوقت بود زيرا هر خانم فرزندان زن ديگر را بچشم فرزندان خود مى نگريست، كودكان هم با يكديگر مانوس شده بودند ولى بر اثر آزادى محبوسين؛ يك مرتبه وضع زندگى اطفال عوض مى شد و «پولين» و شوهرش «آنن كو» براى آتيه اطفال خويش بيش از آتيه خودشان نگرانى داشتند، زيرا مى دانستند كه در هيچ نقطه از سيبرى براى كودكان آنها، مثل «پتروسك» هم بازى هاى مناسب و آموزگاران دلسوز يافت نخواهد شد. «آنن كو» به «پولين» مى گفت كه كودكان ما در اين جا مانند يك نهال جوان هستند كه در يك زمين پرقوت كاشته شده اند و مرتب رشد مى كنند و ما بايد اين نهال را از اين زمين بكنيم و ببريم و در يك زمين كم قوت و بدون مايه بكاريم و معلوم است كه رشد بچه هاى ما كم خواهد شد.
«آنن كو» و «پولين» خود را آماده حركت كرده بودند ولى اجازه حركت آنها از «ايركوتسك» نمى رسيد.
بعد از مدتى چاپار اجازه حركت «ايواچوف» و «كامى» را آورد و آنها از ديگران خداحافظى كردند و به طرف قصبه اى كه داراى چهار هزار جمعيت و واقع در ولايت توبوتسك بود به راه افتادند.
شب ها از پنجره خانه «كامى» روشنائى به خارج نمى تابيد و روزها آن پنجره گشوده نمى شد و خانم هائى كه در «پتروسك» مى ماندند فكر مى كردند كه بعد از اين كه «پولين» و «آنن كو» رفتند خانه آنها هم مثل خانه «كامى» و شوهرش خواهد شد و ديگر كسى در هنگام شب، نور چراغ آنها را نخواهد ديد و روزها پنجره هاى منزل گشوده نخواهد شد.
عاقبت جواز مسافرت «پولين» و شوهرش «آنن كو» و فرزندان وى نيز رسيد و خانواده مزبور در نيمه ماه اوت يعنى در بحبوحه تابستان سيبرى از «پتروسك» به راه افتادند.
ولى تابستان سيبرى، تقربياً مثل آغاز بهار مناطق معتدله است و انسان روز از گرما معذب مى شود و هنگام شب احتياج به بالا پوش و گاهى آتش دارد.
وقتى «پولين» و شوهرش و فرزندانش به راه افتادند پيش بينى نمى كردند كه در همان فصل كه همه جا در نيمكره شمالى تابستان است طوفانهاى مهيب پائيزى درياچه «پايكال» واقع در سر راه آنها شروع شده است.
وقتى كنار درياچه «پايكال» رسيدند باد مساعد نمى وزيد و مدت سه روز در يك قريه ساحلى صبر كردند تا اينكه باد مراد بوزد.
سكنه محلى كه خرافه پرست بودند «پولين» و «آنن كو» را ترسانيدند و مى گفتند كه خداى درياى مقدس «اسم درياچه پايكال در آنجا درياى مقدس بود» ميل ندارد كه در اين فصل، كسى در اين دريا بحرپيمائى كند ولى «پولين» و «آنن كو» و فرزندان آنها مجبور بودند كه در همان فصل بحرپيمائى كنند تا اينكه قبل از سرماى پائيز سيبرى به مسكن جديد خود برسند و براى حفظ اطفال، سر پناهى بوجود بياورند.
«پولين» كه بار ديگر آبستن شده بود با شوهر و فرزندان سوار يك كشتى كوچك شراعى شد «تمام كشتى هاى آن موقع شراعى بود» و به راه افتادند ولى شش ساعت بعد از حركت كشتى، درياچه پايكال طوفان شد.
«پولين» و «آنن كو» و فرزندان آنها روى صحنه آن كشتى كوچك در معرض امواج درياچه بودند ولى امواج درياچه پايكال مانند درياچه خزر خيلى با امواج اقيانوس فرق ندارد.