Nimrooz
Vol. 18, No. 944, August 17, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۴۴ - جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۸۶
از لابلاى متون
چرا ناصرالدينشاه را كشتم؟ تيرى انداختم كه صداى آن به گوش مستبدين عالم برسد!
شمه اى از سخنان ميرزارضا كرمانى قاتل ناصرالدينشاه به بازپرس نظميه
(به انگيزه يكصد و يازدهمين سالگرد اعدام او- ۱۲ اوت ۱۸۹۶ ميلادى)
ديباچه: ميرزارضا كرمانى پسر ملاحسين عَقدائى (۱) از مريدان متعصب سيدجمال الدين اسدآبادى معروف به «افغانى» بر اثر مصائب و رنج هائى كه از سوى كامران ميرزا پسر سوم ناصرالدينشاه و حاكم تهران و دستگاه حكومتى وقت متحمل شده بود به تشويق سيدجمال الدين در روز جمعه ۱۷ ذى القعده ۱۳۱۳ هجرى قمرى (اول ماه مه ۱۸۹۶ ميلادى) در حرم حضرت عبدالعظيم شاه صاحبقران را به ضرب گلوله از پاى درآورد و به عمر عبث ۶۷ ساله و سلطنت بى حاصل ۵۰ساله حكمران مستبد و هوسران قاجار پايان داد.
وى آنچنان شيفته سيدجمال الدين بود كه به گفته زن مطلقه اش: «هنگامى كه سيد از ايران رانده شد، او شب و روز مى گريست» و حاج مخبرالسطنه هدايت در كتاب خاطرات و خطرات مى نويسد:
«ميرزارضا به طورى كه از چشمش پيداست از اشخاص مستعد جذب بوده است. سيدجمال افغان كه مردى جاذب بود او را ربوده و به اين كار برگماشت... و وقتى ميرزاكاظم ملك التجار از او پرسيد كه كدام سلمان فارسى بيرون دروازه حاضر بود (كه جايگزين شاه شود) گفته بود: تيرى انداختم كه صدايش به گوش مستبدان عالم برسد...»
دلايل عمده اى كه ميرزارضا اين اقدام را به اشاره و خواست سيدجمال الدين انجام داد يكى: اظهارات خود اوست كه مى گويد: «در ملاقات با سيد هر وقت من سخنى گفته و از مشقات خود يادآور مى شدم مى گفت: ساكت باش. روضه خوانى موقوف، مگر پدرت روضه خوان بوده؟ چرا چين به جبين انداخته و مينالى؟ چرا يكى از اين ستمگران را نكشتى؟»
در جاى ديگر مى گويد: «وقتى من شرح بدبختى ها و صدمات وارده و حبس و شكنجه هاى خود را به او دادم به من گفت: چقدر بى عرضه بودى و چه اندازه عشق حيات در تو بزرگ بوده است. مى بايستى ستمكار را كشته باشى. چرا او را نكشتى!»
ميرزا باز در جاى ديگر مى گويد: «هر چند من بدبختى و سختى را به خاطر عقيده او تحمل كرده ام و حتى او صداى ضربات وارده بر من را مى شنود ولى
نشان مردى و آزادگى است كشتن دشمن
من اين معامله كردم كه كام دوست برآرم.»
قرينه ديگر بر نقش سيدجمال اسدآبادى در وادار ساختن ميرزارضا به قتل شاه قاجار نفرت و كينه عميق سيد از ناصرالدينشاه بود چنانكه ادوارد براون در كتاب انقلاب ايران مى نويسد:
«هنگامى كه سفير ايران در لندن (ميرزامحمدعلى خان علاءالسلطنه) راجع به جلوگيرى از انتشار مقالاتى كه سيد در مجله ماهانه ضياء الخافقين (۲) بر عليه ناصرالدينشاه و اتابك امين السلطان مى نوشت و منتشر مى كرد نزد سيدجمال الدين رفته و كوشش به نرمى و آرامش او درباره شاه نموده و به او گفت كه اگر از گفتن و نوشتن اين مطالب خوددارى كند حاضر است مبلغ هنگفتى به او تقديم دارد، سيد جواب منفى داد و گفت: نه، راضى نخواهم شد مگر اين كه شاه كشته شود و شكمش دريده و جسدش به گور عرضه شود...»
پس از قتل ناصرالدين عده اى شايع كردند كه ميرزا بابى بوده است و او در پاسخ اين شعر را گفت و خواست كه روى سنگ قبرش حك كنند.
مُحبّ آل رسولم غلام هشت و چهارم (۳)
فدائى همه ايران رضاى شاه شكارم
البته حاجى ميرزا يحيى دولت آبادى در كتاب تاريخ معاصر يا حيات يحيى سرودن اين شعر را به خود نسبت داده و مى گويد اين شعر را از زبان ميرزا رضا سرودم و نشر دادم تا مسلمانى و تشيع او ظاهر شده و از هدف تير تهمت بابى گرى نجات يابد...»
ميرزارضا در پاسخ بازجو كه مى پرسد چرا و چطور به خيال كشتن شاه افتادى مى گويد:
«به واسطه آن كند و زنجيرهائى كه به ناحق مبتلا بودم، آن شلاق هائى كه مى خوردم تا اين كه شكم خود را پاره كردم كه با خودكشى از شكنجه خلاص شوم. آن ستم هائى كه در خانه نايب السلطنه (كامران ميرزا) در قصر اميريه، در قزوين، در زنجيرخانه و بار ديگر در مجلس انبار سلطنتى بر من وارد آمد. چهار ماه در كُند و زنجير بودم براى اين كه به خيال خودم فقط در بند خدمت به ملت و نفع دولت بودم... درختى كه پس از ساليان دراز ثمرش وكيل الدوله (آقابالاخان)، عزيزالسلطان (غلامعلى خان مليجك) و امين خاقان (ميرزامحمدخان پدر مليجك) بوده و اينگونه اولاد و اطفال و نى زاده رذل كه آفت جان هاى جامعه مسلمين اند به بار آورد، درختى كه داراى چنين ميوه هاست مى بايستى از ريشه كنده شود تا ديگر چنين اثمارى به بار نياورد. ماهى از سر گنده گرددنى زدم. اگر ظلمى شده از بالا بوده است. چهار سال و نيم زير زنجير از اين زندان به آن محبس، از تهران به قزوين و از قزوين به انبار عمومى. در مدت اين چهار سال و نيم دو يا سه بار مرخص شدم كه رويهمرفته پيش از چهل روز آزاد نبودم، نايب السلطنه هر وقت از گرفتن شئونات امتيازات كوتاه آمده بود مرا توقيف مى كرد. زنم يكبار طلاق گرفت، پسر هشت ساله ام كارگر كشتى شده بود، بچه شيرخوارم را سر راه گذاشته بودند. البته در اين صورت آدم از زندگى سير مى شود و هر كارى را مى كند. وقتى به استانبول رفتم و قضيه خود را در حضور مجامع علما شرح دادم آنها از اين مظلوميت مرا سرزنش كردند كه چرا دست از جان نشسته و دنيا را از دست ستمگران نجات نداده ام. آيا اين قوم مفلوك و مشتى مردم ايران وديعه الهى نيستند؟ قدمى از خاك ايران بيرون گذاريد، خواهيد ديد كه در عراق عرب، قفقاز، عشق آباد و سرحدات روسيه هزاران ايرانى بيچاره از فشار ظلم وطن عزيز را ترك كرده و براى امرار حيات به پست ترين كارها تن در داده اند. هر چه بار بر، جاروكش، خرران و مزدور كه در آن نواحى ببينيد، همه ايرانى هستند... اين ستمكارى و فشار بى اندازه از كى بوده و چه كسى مى تواند آن را بيافزايد؟ آنهائى كه قطعات گوشت بدن ها را براى بلعيدن مى برند و از روى شهوترانى و هوسبازى به خورد سگان و مرغان شكارى خود مى دهند.
از يك بدبخت گمراهى از اين قبيل صدهزارتومان رشوه مى گيرند و در مقابل او را بر جان و مال و عرض و ناموس و امنيت يك شهر تسلط مى دهند. آنها در زير فشار بار كارى مى كنند كه مردم فقير و اسير و بى مددكار، مردانشان مجبور مى شوند زنان خود را طلاق دهند تا اشرافشان بتوانند صد زن بگيرند!»
ميرزارضا درباره اعتقاد خود به سيدجمال مى گويد: «دولت ايران قدر و قيمت او را ندانست و نتوانست از مكارم اخلاق و مزاياى آن وجود محترم استفاده كند. او را از روى هواى نفس با بى احترامى نفى بلد كردند. حالا برويد ببينيد چگونه سلطان عثمانى از وجود (۱) و قدردانى مى كند.»
ميرزا در جاى ديگر پيرامون قتل ناصرالدينشاه مى گويد:
«اكنون من به عقيده خودم خدمتى به مخلوق، به ملت و همچنين به دولت كرده ام. من اين تخم را آبيارى كردم و در آغاز روئيدن است. همه خواب بودند و حالا بيدار شدند. من درخت بى ثمر و خشكى را كه در زير آن انواع حيوانات مكروه و ددهاى درنده با هم جمع شده بودند از ريشه زدم و اين جانوران را آواره كردم...»
در بازپرسى كه از ميرزارضا راجع به شركاء در قتل شاه شد در جواب بازپرس مى گويد:
«سوگند به خداى قادر متعال كه آفريننده سيد و همه نوع بشر است كه جز خودم و سيد كسى ديگر از منظور و قصد من در كشتن شاه آگاهى نداشته. سيدجمال الدين در استانبول است. هر چه از دستتان برمى آيد درباره او كوتاهى نكنيد.»
پس از سه ماه و اندى زندانى و شكنجه دادن، در روز چهارشنبه دوم ماه ربيع الاول ۱۳۱۴ قمرى برابر ۱۲ اوت ۱۸۹۶ ميلادى ميرزارضا را در ميدان مشق تهران به دار آويختند و نعشش دو روز تمام همچنان به دار آويخته بود.
(برگرفته از كتاب شرح حال رجال ايران- تأليف مهدى بامداد- جلد دوم)

پانويس:
۱-عقدا يكى از دهستان هاى بخش اردكان يزد بين نائين و ندوشن است.
۲-ضياءالخافقين به معناى «نور مشرق و مغرب» نام مجله اى بود كه به دو زبان عربى و انگليسى در لندن توسط سيدجمال الدين و همفكرانش عليه رژيم ايران در عهدناصرالدينشاه منتشر مى شد.
۳-مقصود از هشت و چهار، دوازده امام است.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •