... و نيز گفته اند كه كوه گنجى است از گنج هاى حق تعالى...
«قصص الانبياء/ ديدار خواستن موسى خدا را.»
اى ماه كوه! ...
اى كوه پا فشرده به پاى گران سنگ
اى دل سپرده سخت به دام بلند ماه
مغرور و با شكوه، تو اى كوه خيره سر!
مرموز و گنگ، تو اى بى نشانه راه
هان! اين منم، سپرده بلنداى قامتت
بر بام سخت قله تو پا نهاده ام
در مرز آسمان و زمين بر فراز تو
دست طمع به تاج ابرى تو بر گشاده ام
هان! اين منم كه خلوت روحانى تو را
در هم شكسته و سر داده ام صدا
فرياد مى زنم بلند، به پهناى سينه ات
بايد صداى خشم مرا بشنود خدا
هان! اين منم كه عاصى و سرخورده اين چنين
با پاى خشم بر سر تو سنگ مى زنم
با دست هاى مضطرب و خالى از غرور
ديوانه وار بر تن تو چنگ مى زنم
بشنو! چو قلّه ات سر من هم بلند بود
منگر كنون شكسته شدم، همچو ذره ات
سنگينى غمم چه گران چون تمام تو
اندوه من عميق ز سر تا به دره ات
فرياد مى زنم كه مگر سنگ سنگ تو
غلتد به روى يكدگر و بگسلد ز هم
بنگر كه تكه تكه شده، بند بند تن
با خنجر برهنه و بى رحم تيز غم
... ... ... ... ... ... ... ... ... ... . .
... ... ... ... ... ... ... ... ... ... . .
فرياد من چو خورد به ديواره هاى كوه
تركيد بغض تاول خاك، آمد اين خروش:
«اى بى خرد خموش! مبر رشك من به دل
در اين سكوت تلخ، ستوه مرا ببين!
عمرى است سر سپرده به دام بلند ماه
پايم فشرده سخت به بند گران سنگ
زنجير ابر مانده به دوشم هزار سال
ولگرد باد دست مرا بسته تنگ ِ تنگ
منگر به اين نقاب دروغين پر غرور
درمانده ام ز روز و شب و چرخ آسمان
كوهم، ولى شكسته، به زنجير تا ابد
پشت تو را زمانه شكست و مرا زمان...»
احسان يغمايى پاييز۶۷
*كوهى است از رشته كوه هاى البرز نزديك دو آب مازندران با بلندايى بيش از ۴۰۰۰ متر.
خواجوى كرمانى
غريبى از ملك آشنائى
گفتا: تو از كجائى كاشفته مى نمائى
گفتم: منم غريبى از ملك آشنائى
گفتا: سر چه دارى، كز سر خبر ندارى
گفتم: بر آستانت دارم سر گدائى
گفتا: ز قيد هستى رومست شوكه رستى
گفتم: به مى پرستى، جستم ز خود رهائى
گفتا: جوى نيرزى، كز زهد توبه ورزى
گفتم: كه توبه كردم از زهد و پارسائى
گفتا: به دلربائى ما را چگونه ديدى
گفتم: چو خرمنى گل در بزم دلربائى
گفتا: من آن ترنجم، كاندر جهان نگنجم
گفتم: به از ترنجى لكن بدست نائى
گفتا: چرا چو ذره با مهر عشق ورزى
گفتم: از آن كه هستم سرگشته هوائى
گفتا:بگو كه (خواجو) در چشم ما چه بيند
گفتم: حديث مستان، سرى بود خدائى
دكتر على صدارت (نسيم)
سپيده دم
از آن به روى تو آشفت موى پر شكنت
كه بى خبر نگذارد ز روزگار منت
بيا و در برمن صبح كن شبى كه كنم
بروى ديده خود بستر از گل و سمنت
چو گل به تخت نشين تا به بندگى خيزند
به باغ سوسن آزاد و سرو و ياسمنت
بكن زياده لبى تر كه خون بود دل جام
چو من ز حسرت يك بوسه از لب و دهنت
مپوش جامه گلرنگ چون به باغ آئى
وگرنه كس نتواند ز گل شناختنت
فروغ صبح دمد گوئى از سياهى شب
در آن پرند سيه فام تابناك تنت
تن است يا گل شاداب يا سپيده صبح
تو خود بگو كه چه دارى درون پيرهنت
تو گرم گفت و شنودى و خود نمى دانى
چه مايه گرمى و گيرائى است در سخنت
دهم به وصف تو داد سخن كه چون خوانى
كنم چو آينه حيران حسن خويشتنت
خوش آن زمان كه خرامى به باغ و دشت (نسيم)
نثار راه كند ارغوان و ياسمنت
اوحدى مراغه اى
مرد راه عشق
تا نفس هست و نفس، كارى كن
گرد خويش از عمل حصارى كن
صاحبا، در شب سعادت، خواب
مكن و روز تنگ را درياب
نرم از دار تا به تخت رسى
پاى بردار تا به بخت رسى
جد و جهدى به كار مى بايد
هر كه را وصل يار مى بايد
همه محرومى از نجستن تست
پى برى از گزاف رستن تست
عاشق بى طلب چه گرد كند
مرد بايد كه كار مرد كند
بنده رنج باش و راحت بين
دفتر عشق خوان، فصاحت بين
مرد در راه عشق مرد نشد
تا لگد كوب گرم و سرد نشد
از كجا بر هدف درست آيد
تير چون بر كمان سست آيد
جلال الدين بلخى (مولوى)
اتصال خلقت
اى بسا كس را كه صورت راه زد
قصد صورت كرد و بر الله زد
آخر اين جان با بدن پيوسته است
هيچ اين جان، با بدن مانسته است؟
تاب نور چشم، با پيه است جفت
نور دل، در قطره خون است نهفت
شادى اندر گرده و غم در جگر
عقل چون شمعى، درون مغز سر
رائحه در زلف و منطق در لسان
لهو در نفس و شجاعت در جنان
اين تعلق ها نه بى كيف است و چون
عقل ها در دانش است چونى زبون
شمس مغربى
آفات طريق
ما مهر تو ديديم وز ذرات گذشتيم
از جمله صفات از پى آن ذات گذشتيم
بسيار ز احوال و مقامات ملافيد
با ما كه ز احوال و مقامات گذشتيم
با ما سخن از كشف و كرامات مگوئيد
چون ما زسر كشف و كرامات گذشتيم
از خانقه و صومعه و زاويه رستيم
ز اوراد رهيديم و ز اوقات گذشتيم
اينها به حقيقت همه آفات طريقند
المنة لله كه ز آفات گذشتيم
نادر نادرپور
آخرين فريب
گر آخرين فريب تو اى زندگى نبود
اينك هزار بار رها كرده بودمت
زان پيشتر كه باز مرا سوى خودكشى
در پيش پاى مرگ فدا كرده بودمت
*
هر بار كز تو خواسته ام بر كنم اميد
آغوش گرم خويش برويم گشاده اى
دانسته ام كه هر چه كنى جز فريب نيست
اما در اين فريب، فسون ها نهاده اى
*
در پشت پرده هيچ ندارى جز اين فريب
ليكن هزار جامه به اندام او كنى
چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت
او را طلب كنى و مرا رام او كنى
*
روزى نقاب عشق به رخسار او نهى
تا نورى از اميد بتابد به خاطرم
روزى غرور شعر و هنر نام او كنى
تا سر بر آفتاب بسايم كه شاعرم
*
در دام اين فريب بسى دير مانده ام
ديگر به عذر تازه نبخشم گناه خويش
اى زندگى! دريغ كه چون از تو بگسلم
در آخرين فريب تو جويم پناه خويش
شيخ نجم الدين رازى
دولت عشق
عشق تو بهر گدا و سلطان نرسد
وين ملك بهر مور و سليمان نرسد
تا دولت عشق تو كرا دست دهد
كاين تاج بهر خسرو و خاقان نرسد
شيخ نجم الدين رازى
سايه عشق
عشق تو كجا رسد بهر خويش پسند
ناكرده وجود خويش پيش تو پسند
عشق تو همائيست كه چون پر بگشاد
سلطان كند او را كه بر او سايه فكند
خيام نيشابورى
مرثيه عالى
من ظاهر نيستى و هستى دانم
من باطن هر فراز و پستى دانم
با اين همه از دانش خود شرمم باد
گر مرثيه اى وراى مستى دانم
فخرالدين اسعدگرگانى
سرنوشت
زچرخ آمد همى چيزى نوشته
نوشته تا روان ما سرشته
نوشته جاودان، ديگر نگردد
به رنج و كوشش از ما برنگردد
بسا مهتر كه گردد خوار و كهتر
بسا كهتر كه گردد شاه و مهتر
نه دانش سود دارد نه سوارى
نه هشيارى و نه پرهيزگارى
شيخ نجم الدين رازى
مردان راه حق
مردان رهش زنده به جانى دگرند
مرغان هواش ز آشيانى دگرند
منگر تو بدين چشم بديشان كايشان
بيرون ز دو كون در جهانى دگرند
مظاهر مصفا
ماتم زندگى
آزرده دل از بيش و كم زندگيم
يارب برهان ازين غم زندگيم
گر من بروم دو روز ماتم گيرند
عمرى است كه من به ماتم زندگيم
عطار نيشابورى
همت عالى
چون زنان خشك گيرم سفره پيش
تركنم از شورباى چشم خويش
من نخواهم نان هر ناخوش منش
بس بود اين نانم و اين نان خورش
من ز كس بر دل كجاى بندى نهم
نام هر دونى خداوندى نهم
نه طعام هيچ ظالم خورده ام
نه كتابى را تخلص كرده ام
همت عاليم مخدومم بس است
قوت جسم و قوت روحم بس است
نه هواى لقمه سلطان مرا
نه قفا و سيلى دربان مرا