Nimrooz
Vol. 18, No. 944, August 17, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۴۴ - جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۸۶
حرف هايِ ناقِدِ بى غَش!
*هفته گذشته، دو بخش مقدماتى كتاب «نقد بى غش»، مجموعه اى از گفتگوهاى دكتر صدرالدين الهى را با شادروان دكتر پرويز ناتل خانلرى درباره تنى چند از شاعران و نويسندگان معاصر ايران، مرور كرديم. دكتر الهى در اين دو بخش از آشنائى هاى روزافزون خود با خانلرى گفته و به كوتاهى، كار و انديشه و شعر و نثر او را بررسيده است. در بخش هاى ديگر كتاب، نظرات ناقدانه خانلرى درباره صادق هدايت، بزرگ علوى، ملك الشعراى بهار، نيما يوشيج و صادق چوبك آمده كه در سال ۱۳۴۶ براى نخستين بار در مجله سپيد و سياه انتشار يافته است. حرف هائى كه عنوان «نقد بى غش» بر آنها مى برازد. در بوته «نقد خانلرى نگاه به فضيلت ها و ارزش ها، مانع از پرداختن به ضعف ها و سهل انگارى ها نمى شود و از اين بابت شيوه برخورد او با ادبيات و اديبان معاصر، كم نظير است. خود او مى گويد «برداريد، تذكره هاى زبان فارسى را ورق بزنيد و حتى پيش بيائيد و به تاريخ ادبيات معاصر برسيد. در هيچيك از آنها، شما به يك چشم منطقى صاحب نظر برخورد نمى كنيد... تاريخ ادبيات ما هيچگاه جنبه تحليلى نداشته و هميشه قضاوت هاى ادبى.... مبتنى بر تأثرات ذهنى نويسندگان آنها بوده است...» و او در اين گفتگوها، نقدهاى شفاهى، كوشيده است تا چنين نباشد و «مثل يك منتقد (واقعى) به توضيح و توجيه افراد مورد نظر» بپردازد و «يك بيننده درست و بدون حب و بغض» باشد، «نه يك مداح يك طرفه و يا يك ناسزاگوى بى انصاف....»
-مجموعه نقدهاى بى غش، با حرف هاى جالب و تأمل برانگيز خانلرى درباره «صادق هدايت» آغاز مى شود كه با او از نزديك آشنا بوده است. خانلرى مى گويد همان سال هائى كه او «افسانه هاى غربى را براى انتشارات كلاله خاور ترجمه مى كرده، هدايت را از نزديك ديده و بعد در جريان برگزارى كنگره فردوسى، با «يان ريپكا» ايران شناس چك كه مى خواسته با نويسندگان جوان آن روزگار نيز آشنا شود، با گروه صادق هدايت ديدار كرده است. «بعداً اين ديدارها به تكرار پيوسته» و خانلرى از حاضران و ناظران هميشگى گروه «ربعه» به شمار مى رفته است.
-در دوره دوم دوستى با هدايت (۱۳۲۶-۱۳۱۶)، روابط خانلرى با او صميمانه تر شده است و «اغلب اوقات فراغت شان را با هم مى گذرانده و با هم بحث و گفتگو مى كرده اند.»
اين است كه آنچه كه خانلرى درباره رفتار و گفتار و آثار هدايت مى گويد تكيه بر شناخت دقيقى دارد كه از روابط صميمانه با او به دست آمده است.

ميرزا قلمدون!
*«صادق هدايت يك «ميرزا قلمدون» به تمام معنا بوده. اين اصطلاحى بود كه در زمانه اى نه چندان دور، طبقه اى اجتماعى را مشخص مى كرد. «كسانى كه كار دفتر و ديوان داشتند و قلم به دست بودند.»
آدميانى «بسيار لاغر، كمى بلند، با خطوط قيافه اى كاملاً ظريف و رفتارى در كمال دقت»... محجوب و كم رو و مؤدب بودند... و بردبارى و ادب مخصوصى از خود نشان مى دادند و غذا را كم ولى آهسته و پاكيزه مى خوردند... اين تعريف كلى از ميرزاقلمدون، در مورد قيافه و حركات و رفتار صادق هدايت، بيش از حد تصور صادق است.
*
*نكته جالب ديگرى كه خانلرى در توضيح ويژگى هاى روانى و رفتارى هدايت مطرح مى كند، «احتياط» او در «معاشرت با زنان» است. «صحبت كردن و معاشرت با زن ها يك نوع ناراحتى شديد براى او به وجود مى آورد... شايد از يك درد جسمى يا يك نوع وحشت از زن ناشى مى شد.» خانلرى شواهدى هم براى اين ناراحتى دارد. از جمله از رفتار او در برابر فاطمه سياح، ناقد برجسته ادبيات كه از نظر سنى حكم مادر يا خواهر بزرگتر او را داشت، ياد مى كند. هدايت در ديدار با او «آنچنان دست و پايش را گم مى كرد كه حتى به سلام و تعارف معمولى هم نرسيد» و بعد هم تكه اى از «افسانه آفرينش» «را» آنچنان بد خواند كه گوئى «در يك تنگنا گير كرده است و مى خواهد هر چه زودتر خود را خلاص كند...»!
*
*خانلرى سال هاى ميان ۱۳۱۴ تا ۱۳۲۶ را سال هاى بارورى هدايت به شمار مى آورد. از آن پس دوره افول آغاز مى شود. در سال ۱۳۲۹ كه خانلرى از سفر فرنگ بازگشته و، هدايت را، «مردى با چهره اى ديگر» يافته است. «مردى كه به قول خودش براى سايه اش كه روى ديوار افتاده بود، مى نوشت... و حالا آن سايه به جا مانده بود و مرد نويسنده كوچ كرده بود...»!
هدايت بعد از برگزارى كنگره نويسندگان در انجمن روابط فرهنگى ايران و شوروى (۱۳۲۵) «در رأس دسته اى قرار گرفت» و «از آن دنياى محدود و ساكت و خاموش خود بيرون كشيده شد... و به ميان اجتماعات حاد سياسى و ادبى.... راه يافت... اين دگرگونى ناگهانى و پيدا شدن آن همه استعدادهاى تند سرشار از تازه جوئى، البته «در هدايت شوقى برانگيخت... اما اندك اندك اين بساط صورت ديگرى پيدا كرد»... يك دسته سياسى با الهام از تعليمات مكتبى كه پيرو آن بودند» همه چيز را «قالبى» مى خواستند... و اين درست چيزى بود كه با روح آزاده هدايت منافات داشت...» چپ ها از او «بهره كشى سياسى به عمل مى آوردند.» با گذشت زمانه و پيش آمدهاى بعدى و «سيل بنيان كن بى ايمانى كه ناگهان فرو ريخت»، روحيه هدايت نيز دگرگون شد. زيرا «به آن جريان تند ايمان آورده بود و آن را باور داشت» و وقتى از هم پاشيد او را به «ملال و افسردگى مبتلا ساخت... هدايت كاملاً انديشه هايش را عوض كرد و حتى دوستان تازه اى در جبهه راست پيدا كرد. سرخوردگى از جبهه اى كه به آنها دل بسته بود» در او نوعى بى ايمانى آميخته به بدبينى» پديد آورده بود. خانلرى مى گويد دگرگونى در رفتار و گفتار هدايت آنچنان بوده كه او تكان خورده است. «ديگر حوصله حرف گوش كردن نداشت... به اندك ناملايمى از كوره در مى رفت... و زبان به دشنام و ناسزا مى گشود... ظرافت و بذله گوئى و نكته سنجى اش مبدل به خشونت و هرزه گوئى و بددهنى شده بود...» در چنين وضعيتى از يك سو معاشرت با اطرافيان ناباب مقدمات «آلودگى»هاى او را فراهم مى آورد. از سوى ديگر او را به «مبلغ بزرگ بى ايمانى و شك و ترديد به همه چيز» تبديل مى كرد... نمونه كامل يك انسان شكست خورده از خود رميده عاجز از چاره و نااميد شده بود...»
خانلرى، لحظه خداحافظى با هدايت را كه مى خواست به سفر مرگ برود، در ياد دارد. به او گفته است:
-«حوصله ام سر رفته، دلم از همه چيز و همه كس به هم مى خورد. مثل اين است كه همه بويِ گند مى دهند» و وقتى خانلرى از سر تسلى به او گفته كه «سعى كن بيشتر بمانى شايد دورى از محيط كمى راحتت بكند»، پاسخ داده: «خانلرخان:... نقشه اى دارم كه بايد بروم!»
*هدايت از نخستين كسانى بود كه به پژوهش در فرهنگ عاميانه پرداخته اند. «وطن پرستى حاد و افراطى، علاقه او را به هر چيزى كه رنگ و بوى ايرانى، به ويژه ايران باستانى داشت برمى انگيخت... «به همه قصه ها، متل ها، سرودها و لهجه هاى محلى با شيفتگى نگاه مى كرد.»
خانلرى، اسم اينگونه وطن پرستى را «وطن پرستى منفى» مى گذارد براى اين كه هيچگونه «جهان بينى» به همراه ندارد و «هيچگونه طريقه عملى براى پيشرفت «وطن عزيز» ارائه نمى كند...» از سوى ديگر هدايت «يك نوع كينه خاص به اعراب و افكار آنها داشت... دائماً نشسته بود و غصه مى خورد كه چرا يزدگرد سوم از اعراب پا برهنه شكست خورده است!» به خود زحمت نمى داد بنشيند و مثل يك محقق... امروزى موضوع تسلط اعراب را بر ايران درست بررسى كند تا دريابد كه تازيان بر ايرانيان پيروز نشدند... رژيمى كه واژگون شد، در هر حال محكوم به فنا بود...
-عشق به ايران باستان نه تنها در كوشش هاى پژوهشى او تأثير نهاده بلكه ردپاى تند آن را در آثار ادبى او نيز مى توان ديد. مثلاً در «تخت ابونصر» و يا «گجسته دژ» و يا در نمايشنامه «پروين دختر ساسان»، كه اين آخرى، به گفته خانلرى «يك كار خام سطحى بدون عمق» است و هيچ نشانه اى از تحقيق اجتماعى با خود ندارد». كارى است شعارگونه و «چيزى در رديف اپرت ها و نمايشنامه هاى ميرزاده «عشقى»!
*
*خانلرى داستان هاى هدايت را به دو دسته تقسيم مى كند كه بين دو قطب «بوف كور» و «حاجى آقا»، -درست مثل دو قطب مثبت و منفى- قرار گرفته است. داستان هاى كوتاه او همه در يك سطح نيستند. از حيث انديشه، ساختمان و شيوه نوشتن با هم تفاوت هاى كلى دارند. بعضى قوى تر، بعضى ضعيف ترند و در ميان شان خيلى ضعيف هم مى توان يافت.
ولى نكته اى را كه نبايد از نظر دور داشت اين است كه او اولين كسى است كه اين شيوه تازه از نويسندگى را در زبان فارسى به وجود آورده است. «شيوه اى كه در آن زمان در اروپا هم چندان كهنه نبود.»
*
*خانلرى سپس با توجه و دقت تمام به بررسى و ارزيابى «بوف كور» مى پردازد و آن را «اثر سياه درخشان» مى نامد. «خواننده پس از خواندن چند صفحه اول در «عالم وهم و رويا «عالم مستى و افيون زدگى فرد مى رود و بلافاصله ذهن منطقى خود را از دست مى دهد... همين جاست كه بايد گفت بزرگترين موفقيت نصيب نويسنده شده است!» با بستن كتاب، همه چيز از ياد مى رود و خواننده براى باز يافتن آن حال، چاره اى جز مطالعه مجدد ندارد و به اين ترتيب كتاب يك اثر متوالى مستمر در ذهن مى گذارد... بوف كور از اين حيث... به يك شعر تغزلى لطيف شباهت دارد... تأثير يك غزل عالى در ذهن خواننده نيز چنين است...» بعضى از ناقدان محتواى بوف كور را تأثير پذيرفته از نشئه افيون پنداشته اند، ولى خانلرى اين تصور را باطل مى داند. «وقتى كه هدايت اين كتاب را مى نوشت هيچگونه ابتلاء و اعتيادى از اين قبيل نداشت.»
*
*«بوف كور» از يك ساختار كامل برخوردار است... اصول و مبانى نويسندگى... در آن به خوبى رعايت شده است.» ‎/ از سوى ديگر نخستين داستانى است در زبان فارسى كه «ارزش درونگرائى را در خلق يك اثر نشان مى دهد»‎/ از نظر شيوه بيان بايد گفت كه «هدايت عبارت پرداز نيست... در نوشته هاى او به ندرت به مترادفات و مكررات برمى خوريم.» «توصيف هاى لطيف و شاعرانه اى»، گاه به گاه، در آنها پيدا مى كنيم.‎/ با اين همه هدايت نوعى شيفتگى و فريفتگى به بعضى از واژه ها دارد و مكرر آنها را به جا و بى جا به كار مى گيرد. از جمله آنها واژه «اثير» است: اندام اثيرى، دختر اثيرى، (حتى) بى اعتنائى اثيرى ‎/ بعضى واژه ها در معناى درست خود به كار نرفته است مثل «هول» و بعضى از قلمرو زبان عاميان وارد داستان شده است مثل «سلاطون»، حال آن كه شيوه تحرير نويسنده عاميانه نيست ‎/ ضعف ديگر بوف كور در «ضعف تأليف جمله و عبارت است». گاه به نظر مى رسد كه «نويسنده در سهل انگارى تمام، جمله اش را نوشته است»‎/ به گفته خانلرى، اشاره، به اين ضعف ها و سهل انگارى ها «شأن و مقام ادبى صادق هدايت را پائين نمى آورد» و بوف كور او «يكى از آثار بسيار با ارزش ادبيات فارسى و بخصوص ادبيات معاصر ايران است.

نويسنده واقع بين
*خانلرى، در همان پاتوق اوليه گروه «ربعه»- كافه رزنوآر- براى نخستين بار بزرگ علوى را شناخته و او را به كلى آدمى متفاوت از هدايت يافته است.» ساختمان جسمى، ذهن و اعتقاداتش همه در جهت ديگرى بود.» هدايت از خانواده اى اشرافى بود ولى خانواده علوى از طبقه علماء به شمار مى رفت‎/ به همين جهت هم شايد علوى هيچگاه تحت تأثير «هدايت» قرار نگرفت و صاحب مكتب مستقلى براى خود بود.‎/ او در داستان نويسى «واقع بين تر از ديگر نويسندگان همزمان خود به شمار مى رود. قهرمانان داستان هايش همه داراى عواطف و عكس العمل هاى بسيار طبيعى هستند... اغلب قصه هاى علوى تغزل هائى است كه به زبان نثر نوشته شده است...»
*اما بزرگترين ايرادى كه بر بعضى از قصه هاى علوى مى توان گرفت، آلودگى آنها به تبليغ سياسى و حزبى است كه «چهره خوبى از نويسنده لطيف انديش را نشان نمى دهد. در داستان «نامه ها» حتى «حرمت هاى خانوادگى را قربانى دستورهاى حزبى مى كند. ‎/ «همين نحوه تفكر، بزرگترين نقص را از لحاظ هنرى» در رمان «چشم هايش» كه دستمايه اى عاشقانه دارد به وجود آورده است... بسيارى از صفحات كتاب در حكم مقالات روزنامه هاى حزبى آن زمان است.»‎/ علوى... خيلى روان و خوب مى نويسد... و در ساختمان داستان هايش خيلى هوشيار است... از روى نقشه طرح مى ريزد... اصطلاح «خوش ساخت» را مى توان در مورد داستان هاى كوتاه او به كاربرد‎/ «اگر... مستقيماً وارد كشمكش هاى سياسى نمى شد.... مقام او در نويسندگى بالاتر از اين بود...»
*
*خانلرى، ملك الشعراى بهار را كه استاد راهنماى او در دانشكده ادبيات بوده است، «آخرين اديب بزرگ ايران» به شمار مى آورد «كه تمام دانش هاى ادبى قديم را در خدمت ذوق و استعداد شاعرى خود گرفته بود.» ‎/ جرئت داشت، مضامين تازه شعرى خود را در «لباس هائى عرضه كند كه در سنت شعر اصلاً براى آن، چنين اجازه اى صادر نشده است.»‎/ بهار شاعرى است كه توانسته «از محدوده حيات جسمانى و زمانه» بيرون بيايد... و به نقطه شروع براى ماندن در تاريخ ادبيات دست پيدا كند...»‎/ ... و چرا بهار به اين حد از شهرت رسيده؟ -زيرا دانسته هاى خود را در خدمت حركت تاريخى زمان... قرار داده و از پنهان شدن در حجره دربسته محفوظات و معلومات مكتبى خوددارى كرده است... او در كار «علم حجره»، ضرورت يك تحول و تجدد را احساس كرده بود و از چنگ قالب هاى قراردادى علوم ادبيه، تا سرحد امكان فرار مى كرد. ‎/ «راز امتداد تاريخى (بهار) را بايد در ميهن پرستى او جست و يافت. ‎/ «بهار با ساختن تصنيف، يكبار ديگر هنر نوگرانى و پيوند ميان اديب ميهن پرست و شاعرى را كه مى خواهد از هر جهت باقى بماند، نشان داد... تصنيف هاى او بيشتر سرودى، ملى و ميهنى است...»
*

ترمز خواندن!
*در پايان اين بازتاب، چند كلمه اى هم درباره نيما و چوبك از زبان خانلرى بخوانيم:
-«نيما درد را درست تشخيص داده بود... احتياج به تحول موضوع و شايد حتى قالب شعر... ولى (او) بدون آشنائى با موازين موسيقى شعر، شروع به شكستن قالب هاى شعر فارسى كرد...‎/ نيما تا مدعى ابداع وزن تازه نشده بود، شاعر متوسطى بود. بعد از آن به صورت نظريه پردازى درآمد كه خود از تحقق بخشيدن به فرضيه اش عاجز بود!...‎/ بعضى از شاعران كه دنبال راه او رفتند به علت احاطه بيشترى كه به وزن شعر فارسى داشتند، از او موفق تر از آب درآمدند... مثلاً «مهدى اخوان ثالث» كه هم احاطه به شعر فارسى دارد و هم نظريه نيما را فهميده است.... اشعار او را كه مى خوانيد دچار ترمزِ خواندن نمى شويد... در حالى كه در شعر نيما شما به علت نابه جا بريده شدنِ مصرع ها درست حالت آن راننده اى را داريد كه ناگهان به دست اندازى مى افتد!...» ‎/ «علت استقبال جوان ها از شعر نيما آن است كه در آن به مقوله اى از زبان مى رسند كه از محدوده مدرسه فرار مى كند و دست آنها را باز مى گذارد كه هر چه مى خواهند بگويند!...»
*
*و اما درباره صادق چوبك: از اين كه يك نويسنده بومى مثل چوبك را با ناتوراليست ها مقايسه مى كنند، خنده ام مى گيرد... سه تأتر مكتب ناتوراليسم... جمعاً در ادبيات فرانسه كمتر از چهل سال عمر كرده است... چوبك را اصلاً پيرو چنين مكتبى نبايد دانست...‎/ چوبك مستقل ترين نويسنده اى است كه ما به خود ديده ايم... پاكيزگى سياسى، او را از جهت فكرى كاملاً مستقل نگاه داشته است...»*

*نقد بى غش، دكتر صدرالدين الهى در گفتگو با دكتر پرويز ناتل خانلرى، انتشارات تاك، كاليفرنيا، بهار ۱۳۸۵.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •