Nimrooz
Vol. 18, No. 944, August 17, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۴۴ - جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۸۶
تحقيق: جلال متينى
نگاهى به كارنامه سياسى دكتر محمد مصدق
003804.jpg
متينى
ملاقات هندرسن با مصدق
-هندرسن ۶ بعدازظهر روز ۲۷ مرداد به ديدن مصدق رفت. در گزارش او به واشنگتن آمده است كه:
«مصدق برخلاف معمول كه او را در پيژامه ملاقات مى كرد، اين بار لباس تمام پوشيده بود... هندرسن شكايت آغاز كرد كه هر روز عده اى بيشتر از اتباع آمريكا در معرض تعرض و حمله قرار مى گيرند... مصدق گفت... مردم ايران فكر مى كنند كه آمريكائيان به مخالفت با آنان برخاسته اند...»
-در پاسخ پرسش هندرسن درباره ماجراى اين چند روز اخير، مصدق ماجراى انحلال مجلس را با او در ميان گذاشت.
«و گفت انگليسى ها سى نفر از وكلا را خريده بودند. از چهل نفر باقى هم ده نفر ديگر را مى شد با پرداخت يكصد هزار تومان بخرند و او وقتى از جريان اطلاع حاصل كرد.... با خود گفت مجلسى كه از سوى انگليسى ها خريدارى شده باشد به درد ملت ايران نمى خورد.»
-«هندرسن از صدور فرمان عزل او و انتصاب زاهدى پرسيد.»
«مصدق گفت: چنين فرمانى را نديده است، اگر هم ديده بود فرقى نمى كرد. شاه يك مقام تشريفاتى است...» وى «صريحاً گفت كه نهضت ملى ايران تصميم دارد كه در قدرت باقى بماند و تا آخرين نفر- اگر هم تانك هاى انگليس و آمريكا از روى نعششان بگذرد- مقاومت خواهند نمود.» (موحد، ۲/۸۱۵-۸۱۸).

مصدق: در صدد برگزارى رفراندوم ديگر
-(... مصدق پيش از ملاقات با هندرسن بر آن بود كه به تشكيل شوراى سلطنت اكتفاء شود.... پس از گفتگو با هندرسن نظر مصدق عوض شد و تصميم بر آن گرفت كه كار را يكسره كند و مسأله عزل محمدرضاشاه و انقراض سلطنت خاندان پهلوى را از راه رفراندوم به اتمام رساند. اما او هنوز در مورد تغيير رژيم سلطنت مشروطه و اعلام جمهورى مردد بود.» حزب توده در پى برقرارى رژيم جمهورى بود. اما «دكتر مصدق طبعاً نمى خواست با حزب توده هم آواز گردد. از سوى ديگر او قسم خورده بود كه شخصاً در مقام تغيير رژيم برنيايد و اگر روزى جمهورى در ايران اعلام شد وى از قبول سمت رياست جمهورى خوددارى نمايد.») (موحد، ۲/۸۲۱).
-مصدق در خاطراتش درباره آن روزها مى نويسد:
«همه مى دانند كه عصر روز ۲۷ مرداد ماه دستور اكيد دادم هر كس حرف از جمهورى بزند او را تعقيب كنند و نظر اين بود كه از پيشگاه اعليحضرت همايون شاهنشاهى درخواست شود هر قدر زودتر به ايران مراجعت فرمايند. چنانچه ممكن نباشد شوراى سلطنتى را تعيين فرمايند.... و هر گاه با اين دو پيشنهاد موافقت نمى شد... شوراى سلطنتى از طريق رفراندوم تعيين گردد. دكتر مصدق به صراحت و تأكيد مى نويسد: «من نه فقط با جمهورى دموكراتيك بلكه با هر رقم ديگر آن هم موافق نبودم.» (موحد، ۲/۸۲۱-۸۲۲).
-ولى گزارش دكتر غلامحسين صديقى وزير كشور وى از روزهاى «۲۸ و ۲۹ مرداد ۱۳۳۲» با نوشته دكتر مصدق درباره اين كه «نظر اين بود كه از پيشگاه اعليحضرت همايون شاهنشاهى درخواست شود هر قدر زودتر به ايران مراجعت فرمايند...» مطلقاً تطبيق نمى كند. دكتر صديقى مى نويسد ساعت شش و نيم صبح روز چهارشنبه ۲۸ مرداد
«... تلفونچى خانه جناب آقاى دكتر مصدق با تلفن به من خبر داد كه آقاى نخست وزير فرمودند، پيش از رفتن به وزارتخانه به اين جا بيائيد. من در ساعت شش و پنجاه دقيقه با اتومبيل وزارتى... حركت كرده در ساعت هفت صبح به اطاقى كه هيأت وزيران در آنجا تشكيل مى شد وارد شدم... آقاى نخست وزير مرا احضار فرمودند به اطاق معظم له رفتم، گفتند چون شاه از كشور تشريف برده اند و لازم است تكليف قانونى وظايف مقام سلطنت معين شود، من با جمعى از آقايان صاحب اطلاع شور كردم. رأى آقايان اين است كه شوراى سلطنتى به وسيله مراجعه به آراء عمومى تشكيل شود. شما به فرمانداران تلگراف كنيد كه از محل مأموريت خود خارج نشوند... گفتم چون مقررات مربوط به رفراندوم در اين باب بايد به تصويب هيأت وزيران برسد بهتر آن است كه امروز عصر آن را در هيأت دولت مطرح كنيم... فرمودند چون تأخير در كار مصلحت نيست بهتر است امروز تلگراف كنيد. گفتم اگر اين كار فوريت دارد دستور فرمائيد امروز پيش از ظهر جلسه هيأت وزيران تشكيل شود. فرمودند هنوز شور من با آقايان تمام نشده و آقايان نيز مطالعات و مشورت خود را تمام نكرده اند، شما تلگراف را مخابره كنيد... دستور تهيه تلگراف را چنان كه با آقاى نخست وزير مذاكره شده بود به ايشان [خواجه نصيرى و داناپور] دادم...» (صديقى، ۱۲۰-۱۲۱).

وزير كشور در نقش منشى دكتر مصدق
-در حالى كه وزارت كشور در حال فراهم ساختن مقدمات برگزارى رفراندوم براى تشكيل شوراى سلطنت بود، سرتيپ رياحى دستور دكتر مصدق را به دكتر صديقى به اين شرح ابلاغ مى كند كه «حكم تيمسار سرتيپ شاهنده را به سمت رئيس شهربانى [به جاى سرتيپ مدّبر] صادر كنند.» اين حكم صادر مى شود و براى شاهنده ارسال مى گردد.
-بعد در ساعت يازده صبح دكتر مصدق به دكتر صديقى تلفنى مى گويد: «با مطالعاتى كه كرده ام مقتضى است دستور بدهيد رياست شهربانى كل را به تيمسار سرتيپ محمد دفترى بدهند و فرماندارى نظامى هم به عهده او واگذار شده است و او فعلاً در شهربانى است.» دكتر صديقى در اجراى اين دستور ابلاغ ديگرى به نام دفترى صادر مى كند. دكتر صديقى مى نويسد: «خواستم با سرتيپ دفترى با تلفن صحبت كنم، سرتيپ مدبر جواب داد و گفت سرتيپ دفترى حالا آمده اند و مشغول معرفى رؤسا به ايشان هستم...» يعنى سرتيپ دفترى- پسر عموى مصدق- پيش از دريافت ابلاغ رياست شهربانى به امضاى وزير كشور، به دستور شفاهى دكتر مصدق، به شهربانى رفته و آنجا را تحويل گرفته بوده است.
-در گزارش دقيق دكتر صديقى كه قسمت هائى از آن نقل شد، چند موضوع جلب توجه مى كند:
الف: دكتر مصدق تا صبح ۲۸ مرداد خبر نداشته است كه وضع دگرگون گرديده و كار به كام سرلشگر زاهدى است.
ب: دكتر صديقى وزير كشور و همكار صميمى دكتر مصدق از طرح فكر رفراندوم براى تشكيل شوراى سلطنت بى خبر بوده است.
ج: دكتر صديقى جزو آن «آقايان صاحب اطلاع» نبوده است كه مصدق با آنان درباره رفراندوم مشورت مى كرده است.
د: اين آقايان محرم تر از دكتر صديقى معرفى نگرديده اند. فقط مى دانيم حسيبى صبح روز ۲۸ مرداد براى شركت در چنين جلسه اى به منزل دكتر مصدق رفته است. (موحد، ۲/۸۲۸).
هـ: دكتر صديقى وزير كشور، تنها نقش «منشى» دكتر مصدق را در صدور ابلاغ رؤساى شهربانى كل به عهده داشته و اوامر مصدق را بى چون و چرا يكى بعد از ديگرى به موقع اجرا مى گذاشته است.
و: دكتر مصدق- در آن ساعات بحرانى- در فاصله دو سه ساعت دو تن را به رياست شهربانى كل كشور منصوب كرده است.

سرتيپ دفترى رئيس شهربانى كل و فرماندار نظامى تهران!
-موضوع مهم آن است كه سرتيپ رياحى و چند تن از اطرافيان مصدق، سرتيپ دفترى را از ياران شاه و انتصابش را به رياست شهربانى نادرست مى دانستند. ولى دكتر مصدق ظاهراً با اطلاع از اين وابستگى او را به رياست شهربانى منصوب كرده بوده است. چرا؟
موحد در اين باب مى نويسد:
«به گمان ما مصدق گول نخورده بود. او به خوبى مى دانست كه پسر عموى او، دفترى فرمانده گارد مسلح گمرك، با كودتاگران همدست بوده و آنها براى شهربانى نامزدش كرده بودند گماشت تا نوعى احساس اخلاقى در او ايجاد كند. با اظهار اعتماد به او در حقيقت مى خواست بگويد شما قوم و خويش نزديك من هستيد، منصوب خود من هستيد و بايد هواى مرا داشته باشيد. اين كوششى بود كه مصدق براى حفظ جان خود و حفظ جان دوستانى كه تا آخرين لحظات او را ترك نگفته بودند مى كرد....» (موحد، ۲/۸۵۹).
-آيا دكتر مصدق كه بارها گفته بود حاضر است جان خود را در راه ملت فدا كند، در اين مرحله حساس دست به چنين معامله اى زده بوده است؟
به ياد داشته باشيم كه در اين روز سرنوشت ساز، دكتر مصدق نخست وزير و وزير دفاع، سرتيپ دفترى فرمانده گارد مسلح گمرك را به رياست شهربانى كل كشور و فرماندارى نظامى منصوب كرده و تمام امور انتظامى را در اختيار او نهاده بوده است با علم به اين كه او با سرلشگر زاهدى همكارى مى كند.
دكتر سنجابى در مصاحبه تاريخ شفاهى درباره سرتيپ دفترى گفته است:
«... من آنجا خدمت مصدق بودم كه تلفن زنگ زد. وصل به تلفن يك بلندگو بود. شنيدم سرتيپ رياحى است كه صحبت مى كند. رياحى به او گفت، اجازه بدهيد ما تيمسار دفترى را دستگير بكنيم- مى دانيد دفترى پسر عموى مصدق بود- مصدق گفت، چه كار كرده است؟ گفت، در اين كار آلوده است.
س: توى كدام كار؟
ج: توى همان عمل كودتا و توطئه ها. مصدق گفت، بگيريد.
س: ايشان رئيس گارد گمرك بود آن موقع و هنوز رئيس شهربانى نشده بود.
ج: نخير، نشده بود. فردا صبح كه من نزد مصدق رفتم توى پله ها به همين تيمسار دفترى برخوردم. ديدم گريه مى كند. گفتم چرا گريه مى كنى؟ گفت: من جگرم مى سوزد. عموى من مورد تهديد قرار گرفته و حالا مى خواهند مرا دستگير بكنند. من رفتم به مصدق گفتم كه تيمسار دفترى در راهرو ايستاده و گريه مى كند. گفت: بگو بيايد تو.
س: اين روز ۲۷ مرداد بود؟
ج: به نظرم ۲۷ مرداد بود. گفت: «بگو بيايد تو.» با او وارد اتاق شديم. مصدق بلافاصله به او گفت، چه خبر است عموجان؟ برو شهربانى را تحويل بگير. به رياحى هم تلفن كرد و گفت: آقاى رياحى شهربانى تحويل سرتيپ دفترى است. وقتى دفترى مى خواست بيرون برود من همراه او رفتم. گفتم مى دانيد ديروز حكم دستگيرى شما را دادند، امروز مصدق خودش امنيت اين شهر و مملكت را به دست شما سپرده است. شما اگر شرف داريد بايد از او محافظت كنيد. گفت انشاءالله كوتاهى نمى كنم...» (سنجابى، ۱۴۲-۱۴۳).

دو كودتا، يا كودتا و ضد كودتا؟
-درباره چگونگى سقوط دولت دكتر مصدق، خود وى در خاطراتش از دو «كودتا» نام مى برد، كودتاى ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ كه با توقيف نصيرى- آورنده فرمان شاه درباره عزل مصدق- با شكست روبرو گرديد و كودتاى ۲۸ مرداد كه به پيروزى كودتاگران انجاميد.
مخالفان مصدق نيز از دو كودتا نام مى برند با اين تفاوت كه مى گويند مصدق كه در ۲۵ مرداد فرمان عزل خود را از دولت و مردم پنهان ساخت و به مقاومت پرداخت، خود دست به كودتا زده بوده است. زيرا دكتر صديقى وزير كشور و مأمور اجراى رفراندوم و نيز دكتر سنجابى، قبلاً به وى گفته بودند كه در غيبت مجلس، شاه شما را عزل مى كند. بدين ترتيب مخالفان مصدق «كودتاى ۲۸ مرداد» را «ضد كودتا» مى نامند نه «كودتا».

هماوازى آمريكا با انگليس
-از زمان رد دومين پيشنهاد مشترك انگليس و آمريكا از طرف مصدق، آمريكا نيز با انگلستان هماواز گرديد و از اين پس هر دو كشور مشتركاً به عنوان مبارزه با كمونيسم- كه ركن اساسى سياست آمريكا در آن سال ها بود- دست به اقدام زدند. ناگفته نماند كه دكتر مصدق، خود نيز چند بار به خطر كمونيسم در ايران تصريح كرده بود كه در بخش هاى پيشين اين كتاب از آنها ياد شده است.
-در كتاب هاى مختلفى كه به فارسى و زبان هاى خارجى در پنجاه سال اخير در اين باب نوشته شده است، براى اجراى اين برنامه، از طرح آژاكس آمريكا و طرح چكمه انگلستان با شركت خارجيانى چون كرميت روزولت، وودهاوس، شوارتسكف و غيره و با همكارى ايرانيانى مانند برادران رشيديان، برادران بوسكو (؟)، اشرف پهلوى و... نام برده شده است كه هر يك نقشى در اين كار به عهده داشته اند. شرح مفصل اين ماجرا از جمله در كتاب زندگى سياسى مصدق در متن نهضت ملى ايران نوشته فؤاد روحانى (ص ۴۳۷- ۴۷۲) و كتاب خواب آشفته نفت، دكتر مصدق و نهضت ملى ايران نوشته دكتر موحد (ص ۷۷۳- ۸۶۲) آمده است.

۲۸ مرداد: حضور «اجامر و اوباش» و غيبت «طرفداران مصدق»!
در كودتاى دوم، عموماً سخن از اجامر و اوباشى است به سركردگى افرادى مانند شعبان جعفرى (شعبان جعفرى از روز نهم اسفند ۱۳۳۱ تا بعدازظهر ۲۸مرداد ۱۳۳۲ در زندان بوده است. او مى گويد روز ۲۸ مرداد در زندان بودم كه سخنان ملكه اعتضادى و ميراشرافى و سرلشكر زاهدى را از راديو شنيدم. بعد افسرى آمد و گفت: «زاهدى، جعفرى رو مى خواهد». منو ورداشتن بردن بالاى شهربانى، تو اون اتاق بالا. ديدم زاهدى و اينا همه تو اتاق جمعند و شلوغ و پلوغ، بيا برو... مام رفتيم اونجا و يهو تا رسيديم زاهدى بغل واكرد. مام رفتيم تو بغل تيمسار و اونم مارو يه ماچ كرد و گفت: «برو، فورى مادرتو ببين». گفتم: «نه، ما صبر مى كنيم تا اعليحضرت شاه بيايد». گفت: «همين الان برو! مملكت هنوز آروم نشده».
بعد به تقاضا و اصرار شعبان جعفرى، سرلشگر زاهدى دستور مى دهد دوستان شعبان نيز از زندان آزاد شوند و خلاصه رفتم سراغ حسين رمضون يخى و احمد عشقى و حاجى محرر و امير موبور و اونائى كه بهشون قول داده بودم كه اگه من برم بيرون، شمارو با خودم مى برم. حسين رمضون يخى همون كسيه كه طيب رو با چاقو زده بود و هيجده ماه زندان براش بريده بودن. طيب واسه خاطر همين با من مخالف شد كه چرا من حسين رمضون يخى را آوردم بيرون، نذاشتم هيجده ماه زندانيشو بكشه. يه همچى چيزى.»
شعبان جعفرى در پاسخ اين سئوال مصاحبه كننده (خانم هما سرشار) كه «در كتاب كودتاسازان، در فصل «بازيگران ۲۸ مرداد» درباره حركت دار و دسته مصطفى زاغى، رمضان يخى، طيب و اينها صحبت مى كند. اين نوشته با حرف هاى شما مغايرت دارد. چه جوابى براى اين نوشته داريد؟» جواب مى دهد: «مزخرف گفته، همه اش چرت و پرته... همون روزى كه نوشته دار و دسته حسين رمضون يخى از اونجا راه افتادن، حسين تا همون ظهر ۲۸ مرداد تو زندان بود. چند تا از اينارو كه اسم برده اينا زندان بودن كه همينا به من گفتن: «آقا اگه برى بيرون مارم مى برى؟». گفتم: «صددرصد!»
وى پس از آزادى از زندان مى گويد: «چون هنوز مملكت آروم نشده بود، اومديم رفتيم يه خرده اينور و آنور مردمو ساكت كرديم» «همون كارى كه همه مى كردن مام كرديم». «... ما همه اش تو ماشين سوار بوديم و يه عكس شاه رو گذاشته بوديم رو شيشه اش و داد مى زديم: ايهاالناس مملكت آروم شد برين خونه هاتون، برين سر زندگيتون...» «شعبان جعفرى، مصاحبه خانم هما سرشار با او، ۱۵۹-۱۶۵») (شعبان بى مخ)، طيب حاج رضائى، امير موبور، حسين رمضان يخى و عده اى از فواحش در تظاهرات ضد مصدق كه كار دولت او را ساختند. به علاوه دكتر مصدق در هر دو كودتا ارقامى را كه خارجيان در چند نوبت در اختيار برگزار كنندگان كودتا قرار داده بودند ياد كرده است.
عموماً حضور شعبان بى مخ ها و فواحشى را كه با پول آمريكائى ها بسيج شده بودند علت اساسى توفيق كودتاى دوم مى دانند. ولى كسى از حضور طرفداران مصدق براى مقابله با اين اجامر و اوباش چيزى ننوشته است، در حالى كه به ياد داريم در روز سى ام تير ۱۳۳۱- بى آن كه مصدق مردم را براى مبارزه فراخوانده باشد- كاشانى و مكى و بقائى مردم را از سراسر ايران بسيج كردند و در حالى كه فرياد «از جان خود گذشتيم، با خون خود نوشتيم: يا مرگ يا مصدق» آنان به آسمان مى رسيد، نخست وزيرى احمد قوام منجر به شكست گرديد. سئوال اين نيست كه آنان در ۲۸ مرداد كجا بودند تا به مقابله با اجامر و اوباش و فواحش خودفروخته برخيزند، چه با جدا شدن كاشانى و مكى و بقائى و ديگر اعضاى جبهه ملى از مصدق، سى ام تير ديگر تجديد شدنى نبود، ولى مگر در ۱۲ مرداد، در رفراندومى كه دكتر مصدق براى انحلال مجلس برگزار كرده بود، فقط متجاوز از صد و پنجاه هزار تن در تهران به انحلال مجلس و تائيد دكتر مصدق رأى نداده بودند. سئوال اساسى آن است كه آنان- و به قول دكتر مصدق «قاطبه ملت ايران»- در ۲۸ مرداد كجا بودند و چرا به مقابله با اجامر و اوباش و فواحش برنخاستند؟ به علاوه آيا تكيه طرفداران دكتر مصدق به نقش مهم اجامر و اوباش و فواحش در ۲۸ مرداد، از شأن و اعتبار دولت ملى مصدق نمى كاهد؟ از سوى ديگر معلوم نيست چرا همه انتقادها در اين مورد، متوجه توده اى هاست كه از مصدق دفاع نكردند. مگر حزب توده هرگز بى دستور سفارت شوروى در تهران به كارى دست زده بوده است؟

خليل ملكى: علل و عوامل شكست نهضت
خليل ملكى از ياران مصدق، كه البته در مواردى از اظهارنظر صريح عليه برخى از تصميمات وى خوددارى نكرده است، علل و عوامل شكست نهضت ملى را در مقاله بلندى در زير پنج عنوان برشمرده است از جمله:
«بزرگترين اشتباه مصدق آن بود كه براى توده اى ها آزادى عمل بيش از حد قائل شد. او مى خواست كه از اين مهره در بازى آمريكا استفاده كند؛ اگر دولت اجازه نمى داد كه تمام ديوارها از «آمريكائى به خانه ات برگرد» و امثال آن پر شود. اگر اجازه نمى داد كه «در دانشگاه، كارشناسان آمريكائى و سازمان ملل متحد را.... مورد ضرب و شتم قرار دهند»، به علاوه «مطلق طلبى و تمامت خواهى [مصدق] ناشى از فقدان واقع بينى بود... مثلاً مبارزه با امپرياليسم جهانى يك ايده آل زيباست، اما متناسب با نيروى محلى ما نيست...» ملكى تصميم به انحلال مجلس شوراى ملى را نيز از جمله عوامل شكست نهضت ملى ذكر كرده است.» (موحد، ۲/۹۵۳).

دو گزارش درباره ۲۸ مرداد از سوى طرفداران مصدق
-از طرف ديگر، ما از روز ۲۸ مرداد دو گزارش مستند در دست داريم يكى از دكتر صديقى وزير كشور دولت دكتر مصدق كه در صفحات پيش به آن اشاره كردم و ديگرى از حسيبى نماينده مجلس هفدهم كه هر دو تا پايان كار در كنار مصدق قرار داشتند.
الف: دكتر صديقى درباره مشاهدات خود در روز ۲۸ مرداد مى نويسد: در ميدان سپه عده اى از مردم زنده باد شاه مى گفتند و شعارهائى بر ضد دولت مى دادند و عده اى از پاسبانان با آنان هماهنگى مى كردند. در چند جاى شهر دسته هاى دويست سيصد نفرى با همكارى افسران و سربازان با كاميون ها و وسائل ارتشى تظاهرات مى كردند. دسته اى ديگر در حدود سيصد نفر از خيابان باب همايون به مقابل وزارت دادگسترى و از آنجا به ميدان جلوى وزارت كشور و بازار آمدند. عده اى سر و پا برهنه به دنبال و پيرامون آنها بودند و به نفع شاه شعار مى دادند. مقارن ظهر در مقابل وزارت كشور جمعيتى در حدود پانصد نفر تظاهرات مى كردند به داخل اداره تبليغات رفتند و دفاتر آن اداره را بيرون ريختند. خبر رسيد كه جمعى به تلگرافخانه هجوم برده اند. شهردار تهران به من تلفنى گفت جمعى به شهردارى هجوم آورده اند و سربازان اقدامى نمى كنند. در ساعت ۱۳ خبر دادند كه تلگرافخانه و مركز تلفن كارير را اشغال كرده اند. از ساعت يازده و نيم تا ساعت سيزده سه بار تظاهركنندگان به طرف وزارت كشور آمدند و مأموران، آنان را دور ساختند. دكتر صديقى در ساعت ۱۴ و ۴۵ دقيقه براى رفتن به خانه دكتر مصدق مسيرى طولانى انتخاب مى كند.
(«اتومبيل از خيابان جليل آباد (خيام) وارد خيابان سپه شد، بعد از خيابان شاهپور و شاهرضا به خيابان پهلوى رسيديم. مقصود من از اطاله راه اين بود كه وضع شهر و مردم را در اين خيابان ها ببينم، ولى در مسير خود به دسته و جماعتى برنخوردم.» در سر پيچ شاهرضا به پهلوى چهل پنجاه نفر تماشاچى اجتماع كرده بودند. وى وقتى به خانه مصدق مى رسد، نخست وزير درباره وضع شهر از او مى پرسد، جواب مى دهد: «چندان خوب نيست زيرا هر چند عده مخالف قليل است ولى چون افسران و سربازان با تظاهركنندگان همكارى مى كنند دفع آنان مشكل است...») (صديقى، ۱۲۲-۱۲۹)
ب: مهندس حسيبى درباره مشاهدات خود در روز ۲۸ مرداد مى نويسد:
(ساعت ۸ بيرون آمدم... از راه خيابان اسلامبول، شاه، قوام السلطنه جلو ستاد و سوم اسفند به طرف منزل دكتر مصدق رفتم. تنها امر غير عادى كه در ذهن من اثر گذاشت بودن عده اى پاسبان در چند نقطه بود.
«خبرهاى ناراحت كننده مى رسيد كه عده اى تحريك شده با اسلحه سرد و چوب و چماق و شعار «زنده باد شاه» و «مرده باد مصدق» كه پاسبان ها نيز با آنها هماهنگى مى كنند و عده اى سرباز نيز براى آنان دست مى زنند از چند نقطه در حركت اند و محل حزب ايران و جبهه آزادى، روزنامه هاى كشور، به سوى آينده، شهباز، توفيق، باختر امروز، پان ايرانيست، نيروى سوم، روزنامه حاجى بابا و شورش و غيره را چپاول كرده و بعضى را نيز آتش زده اند و به طرف منزل دكتر مصدق در حركت اند. اولين تيراندازى هاى گارد منزل مصدق در حوالى ظهر بود... از ساعت دوونيم به بعد كه ايستگاه راديو به دست شورشيان افتاد تمام توجه ها به منزل دكتر مصدق معطوف و تمام وسائل براى سقوط و ويرانى آن به كار رفت. سرتيپ فولادوند ساعت چهارونيم به منزل مصدق آمده استعفاى دكتر را خواست ولى دكتر قبول استعفاء نكرد...) (موحد، ۲‎/۸۲۸- ۸۲۹).
با آن كه خانه مصدق بلادفاع اعلام شده بود «تيراندازى با تفنگ و توپ» ادامه داشت.
ساكنان خانه مصدق به خانه همسايه پناه بردند. ساعت پنج و نيم بعدازظهر همان روز دفاع خانه مصدق درهم شكست!

مصدق: چى چى بد شد!
دكتر احسان نراقى نوشته است:
«دكتر صديقى تعريف مى كرد وقتى خانه دكتر مصدق را غارت مى كردند، وى به اتفاق دكتر مصدق و دكتر شايگان مى روند از ديوار بالا روى پشت بام همسايه در گوشه اى مى نشينند. دكتر شايگان مى گويد: «بد شد.» مصدق يك مرتبه از جا مى پرد و مى گويد: «چى بد شد؟ بايستيم اين اراذل و اوباش ما را در مجلس ساقط كنند. در حالى كه حالا دو ابرقدرت ما را ساقط كردند. خيلى هم خوب شد. چى چى بد شد.» او مى خواست با اين افتخار از صحنه خارج شود. ولى، قوام السلطنه مى خواست ايران را بسازد و آذربايجان را نجات دهد و وحدت ملى و استقلال ما را حفظ كند، اما خودش را بدنام كرد. يك قرارداد توخالى درباره نفت شمال با روسيه بست. آذربايجان از اشغال ارتش روسيه خارج شد. بعد گفت بايد دانتخابات بشود. انتخابات مجلس شد. بعد هم مجلس قرارداد فروش نفت به روسيه را رد كرد و روسيه هم از ايران رفته بود به خانه اش. اين هم يك رجل ملى بود. منتها ايرانى ها كه مصدق را ستايش مى كنند قوام السلطنه را از ياد مى برند.) (نراقى، ۱۹۱-۱۹۲).

اعلاميه فرماندارى نظامى تهران: احضار دكتر مصدق
روز بعد اعلاميه فرماندارى نظامى تهران صادر شد بدين مضمون كه دكتر مصدق تا ۲۴ ساعت خود را به آن فرماندارى معرفى كند...، مصدق با چند تن از همراهان با اتومبيل شهربانى به فرماندارى نظامى رفتند و از آنجا به باشگاه افسران... (موحد، ۲/۸۳۰- ۸۳۲).
اين مطلب را ناگفته نگذارم كه به روايت دكتر صديقى و نريمان، مصدق
«همان نيمه شب ۲۸ مرداد مى خواست پس از آن كه خيابان ها خلوت شد و رجاله ها از آن حوالى رفتند خود را به مأموران فرماندارى نظامى معرفى كند. مصدق با اصرار همراهان راضى مى شود كه تا صبح فردا منتظر بماند.» (موحد، ۲/۸۶۱).

تعداد تلفات در برابر خانه دكتر مصدق
«اعلاميه پزشك قانونى در روز سى و يك مرداد، تعداد تلفات جلوى خانه دكتر مصدق را چهل و يك زخمى و هفتاد و پنج تن كشته اعلام داشت، ولى در منابع ديگر كشته شدگان را دويست و زخمى شدگان را سيصد نفر نقل كردند...» (صفائى، ۲۸۰).
در اين جا اين سئوال مطرح مى تواند شد كه دكتر مصدق نخست وزير و وزير دفاع با داشتن اختيارات قانونى مصوب مجلس شوراى ملى و نيز با توجه به اين كه در روز ۲۸ مرداد على رغم مخالفت برخى از همكارانش، شخصاً سرتيپ محمد دفترى، پسر عموى خود را، به رياست شهربانى كل كشور و فرماندارى نظامى تهران منصوب كرده بود- و در حالى كه مقتدرترين نخست وزير دوران مشروطيت به شمار مى رفت- چرا در آن روز سرنوشت ساز، خود و همكارانش بى هرگونه مقاومتى تسليم شدند!

بخش يازدهم
دكتر مصدق و همكاران وى پس از ۲۸ مرداد

محاكمه دكتر مصدق در دادگاه نظامى
درباره اين موضوع، كتاب هاى متعدد به چاپ رسيده و به خصوص مذاكرات دادگاه بدوى و تجديدنظر نظامى در اين كتاب ها به شرح مذكور است. علاقمندان مى توانند به آنها مراجعه نمايند. به علاوه دكتر مصدق نيز رونوشت نامه هائى را كه به ديوان عالى كشور، دادستان ارتش و وزير دادگسترى نوشته و پاسخ هاى ديوان عالى كشور و دادستان ارتش.... را در خاطرات خود چاپ كرده است. (خاطرات، ۲۹۹- ۳۳۲).
نويسنده اين سطور در اين جا فقط به رؤوس مطالب مهم در اين باب اشاره مى كند، البته بى آن كه مدعى استقصاى كامل در اين موضوع باشد.
در ۲۹ مرداد ،۱۳۳۲ در اجراى اعلاميه فرماندارى نظامى تهران، كه دكتر مصدق تا ۲۴ ساعت بايد خود را به آن فرماندارى معرفى كند، دكتر مصدق، دكتر صديقى، دكتر شايگان و مهندس معظمى به فرماندارى نظامى تهران رفتند و از آنجا به باشگاه افسران منتقل شدند، در آن جا سرلشكر زاهدى «پيش آمد و به آقاى دكتر مصدق سلام كرد و دست داد و گفت: من خيلى متأسفم كه شما را در اين جا مى بينم...»
در ۳۱ مرداد، «سرلشگر زاهدى طى مصاحبه اى اعلام كرد مصدق در دو مورد محاكمه خواهد شد، يكى به خاطر عمليات خلافى كه در زمان نخست وزيرى مرتكب شده و ديگرى به اتهام توطئه و خيانت و قيام بر ضد حكومت قانونى و رژيم مملكت.»
در ۲۶ شهريور، «بازپرسى از دكتر محمد مصدق توسط سرهنگ كيهانخديور و در حضور سرتيپ آزموده دادستان ارتش آغاز گرديد. اين بازپرسى مجموعاً چهار ساعت به طول انجاميد. در پايان جلسه بازپرس قرار بازداشت دكتر مصدق را به تائيد دادستان ارتش رسانيد. دكتر مصدق بلافاصله به قرار بازداشت خود اعتراض كرد...»
در ۱۱ مهر، «سرتيپ حسين آزموده دادستان ارتش كيفرخواست خود را عليه دكتر محمد مصدق و سرتيپ تقى رياحى صادر كرد و طبق ماده ۳۱۷ قانون دادرسى و كيفر ارتش جرم نامبردگان را برهم زدن اساس حكومت يا ترتيب وراثت تخت و تاج دانسته تقاضاى اعدام نمود. آزموده بيست و سه مدرك براى اثبات كيفرخواست ضميمه نموده بود.» (عاقلى، روزشمار، ۲/،۱۱ ،۱۷ ،۱۸ ۲۰).
در ۱۷ آبان، محاكمه اين دو تن در دادگاه نظامى بدوى، در سلطنت آباد شروع شد. دادرسى دكتر مصدق به اتهام ايجاد آشوب در روزهاى ۲۵ تا ۲۸ مرداد به منظور براندازى حكومت قانونى و رژيم مملكت بود. دكتر مصدق به صلاحيت دادگاه اعتراض داشت زيرا محاكمه وزيران و نخست وزيران درباره جرائمى كه در هنگام وزارت يا نخست وزيرى مرتكب مى شوند، بر طبق قانون بايد در ديوان كشور انجام شود. ولى دادگاه با اين استدلال كه دادرسى دكتر مصدق براى رويدادهاى ۲۵ تا ۲۸ مرداد مى باشد و او در ساعت يازده و نيم بعدازظهر شنبه ۲۴ مرداد فرمان عزل خود را گرفته و رسيد داده و در اين چند روز نخست وزير نبوده است، ايراد او را رد كرد و با اعلام صلاحيت خود، محاكمه را ادامه داد.
دادگاه پس از ۳۵ جلسه دادرسى، در ۳۰ آذر- با توجه به نامه ۲۹ آذر ۱۳۳۲ وزارت دربار (دكتر مصدق نوشته است: «... در آخرين جلسه دادگاه بدوى نظامى نامه اى به شماره ۶۵۹۲ مورخ ۲۹ آذر ۱۳۳۲ از وزارت دربار شاهنشاهى خطاب به رياست دادگاه رسيد كه عيناً نقل مى شود:
«به فرموده اعليحضرت همايون شاهنشاه به پاس خدمات آقاى دكتر محمد مصدق در سال اول نخست وزيرى خود در امر ملى شدن صنعت نفت كه خواسته عموم ملت ايران و مورد تائيد ذات ملوكانه بوده و مى باشد، از آنچه نسبت به معظم له گذشته است صرف نظر فرمودند.» (خاطرات، ۲۲۶)- «رأى خود را صادر نمود. به موجب اين رأى آقاى دكتر محمد مصدق به سه سال حبس مجرد و سرتيپ رياحى به دو سال حبس تأديبى محكوم شدند. در جريان اين محاكمه بين دكتر مصدق و سرتيپ آزموده دادستان برخوردهاى تندى صورت گرفت.»
در ۱۳ دى، «دكتر مصدق، سرهنگ بزرگمهر و سرتيپ رياحى، سرهنگ شاهقلى را به وكالت تسخيرى خود در دادگاه تجديدنظر برگزيدند.»
در ۱۹ دى، «اولين جلسه دادرسى دادگاه تجديدنظر مأمور رسيدگى به اتهامات آقاى دكتر مصدق و سرتيپ رياحى تشكيل شد...» (همان مأخذ، ۲/،۲۷ ۲۸).
دكتر غلامحسين مصدق نوشته است:
«در جلسه دوم دادگاه تجديدنظر ۲۱/۱/۱۳۳۳ پدرم به عنوان اعتراض به عدم حضور تماشاچى در دادگاه گفت: «... اين دادگاه عملاً سرى است. تماشاچى نيست؛ قرقچيان نگذاشتند اشخاص صندلى ها را تصرف كنند. از طرف ديگر، مذاكرات بايد در روزنامه ها چاپ شود، تحريف نشود... من از خود دفاع نمى كنم و از ظهر امروز اعتصاب غذا مى كنم... در جلسه بعدازظهر آن روز، پدر از حضور در جلسه دادگاه امتناع كرد.»
وى افزوده است: اعتصاب غذا موجب ضعف پدرم شد. موضوع را به توسط حشمت الدوله والاتبار [برادر ناتنى دكتر مصدق] كه «از مقربان دستگاه و مورد توجه شاه بود» در ميان گذاشتم و پيشنهاد كردم به اتفاق وى به زندان برويم و از جانب اعليحضرت خواستار پايان اعتصاب غذاى دكتر مصدق شويم. والاتبار تلفنى موضوع را به اطلاع شاه مى رساند. شاه مى گويد به جاى والاتبار، اللهيار صالح برود. به همين ترتيب عمل مى شود. سرانجام دكتر مصدق اعتصاب غذاى خود را با خوردن شير و بيسكويت مى شكند (در كنار پدرم، ۱۳۸- ۱۴۱).

سه سال حبس مجرد و سپس تبعيد به احمدآباد
در ۱۹ فروردين ،۱۳۳۳ «دادگاه تجديدنظر محاكمه دكتر مصدق مجدداً دادرسى را آغاز كرد.»
در ۲۱ ارديبهشت، «دادگاه تجديدنظر نظامى وقايع ۲۵ تا ۲۸ مرداد پايان پذيرفت و رأى خود را صادر نمود. به موجب رأى صادره دكتر محمد مصدق و سرتيپ تقى رياحى به سه سال حبس [مجرد] محكوم شدند.»
دكتر مصدق از ديوان كشور تقاضاى فرجام كرد. در ۳۰ ارديبهشت، «شاه با فرجام خواهى دكتر مصدق موافقت كرد». در ۲ خرداد، «پرونده اتهامى دكتر محمد مصدق از طرف دادستان ارتش به ديوان عالى كشور فرستاده شد.»
در ۱۶ اسفند ،۱۳۳۴ «ديوان عالى كشور تقاضاى فرجام دكتر مصدق را وارد ندانست و آن را رد كرد. بدين ترتيب كليه مراحل قانونى پرونده پايان يافت.» (عاقلى، روزشمار، ۲/،۳۳ ۶۳،۳۶).
دكتر مصدق نوشته است:
«دادگاه نظامى مرا به سه سال حبس مجرد محكوم نمود كه در زندان لشكر ۲ زرهى آن را تحمل كردم و روز ۱۲ مرداد ۱۳۳۵ كه مدت آن خاتمه يافت به جاى اين كه آزاد شوم به احمدآباد تبعيد گرديدم و عده اى سرباز و گروهبان مأمور حفاظت من شدند و اكنون كه سال ۱۳۳۹ هنوز تمام نشده مواظب من هستند و من محبوسم و چون اجازه نمى دهند بدون اسكورت به خارج بروم در اين قلعه مانده ام و با اين وضعيت مى سازم تا عمرم به سر آيد و از اين زندگى خلاصى يابم.» (خاطرات، ۱۷۱).
بدين ترتيب دكتر مصدق بيش از ده سال به حالت تبعيد و زير نظر مأموران امنيتى در احمدآباد به سر برد. در اين مدت به جز افراد خانواده اش كسى اجازه نداشت با وى ملاقات كند.
دكتر غلامحسين مصدق در اين باب نوشته است:
«روز ۱۳ مرداد ،۱۳۳۵ دوره سه ساله زندان پدرم در لشكر ۲ زرهى قصر پايان يافت و تحت مراقبت مأموران سازمان امنيت به روستاى احمدآباد... منتقل شد و تا اواسط بهمن ۱۳۴۵ كه براى ادامه درمان و بسترى شدن در بيمارستان به تهران آمد، به مدت ده سال و پنج ماه در آن محل زير نظر مأموران سازمان امنيت بود. (در كنار پدرم، ۱۴۳).
در زمستان سال ،۱۳۴۴ [پدرم] به علت سرماخوردگى شديد، سينه پهلو كرد، براى درمان و مراقبت او دست از كار كشيدم و مدت چند روز، تا بهبودى كاملش در احمدآباد ماندم. پس از آن، تا اوائل زمستان ۱۳۴۵ در سلامتى كامل به سر مى برد و زندگى را در تنهائى، به روال سال هاى پيش، در احمدآباد مى گذرانيد.» (همان مأخذ، ۱۵۱).

درگذشت دكتر مصدق
وى نوشته است:
«در يكى از روزهاى جمعه آبان ماه ۱۳۴۵ كه طبق معمول به احمدآباد رفته بودم، مشاهده كردم كه روى گونه هاى چپ پدرم كمى متورم و قرمز رنگ است. وقتى علت را پرسيدم گفت: چون اين قسمت از گونه ورم كرده، روى آن كمى مركور كوروم ماليده ام. سقف دهانم هم تاول زده، گمانم به سبب نوشيدن چاى داغ است....»
جراح و متخصص دندان و فك توصيه كرد او را به تهران ببريم... وى براى انتقال پدر از احمداباد به تهران به پروفسور عدل متوسل مى شود تا شاه موافقت نمايد. دو سه روز بعد موافقت شاه براى انجام اين كار اعلام مى گردد. پدر را به تهران مى برند. «پزشكان تاول سقف را مشكوك به سرطان تشخيص دادند.» محل تاول را با اشعه كبالت هفته اى سه بار مى سوزانند. سپس تصميم مى گيرند پدر را به خارج ببرند يا پزشكى از خارج بياورند. براى آوردن پزشك از خارج، پروفسور عدل موافقت شاه را جلب مى كند، ولى پدر با هر دو پيشنهاد به شدت مخالفت مى كند. درمان در تهران ادامه پيدا مى نمايد و روزها احمد مصدق، پسر ديگر دكتر مصدق، او را به بيمارستان مى برده و برمى گردانيده است.»
دكتر مصدق «از نيمه شب ۱۴ اسفند به بيهوشى رفت و سرانجام در سحرگاه همان روز در بيمارستان نجميه درگذشت.»
دكتر مصدق وصيت كرده بود در كنار شهداى سى ام تير ۱۳۳۱ دفن شود. دكتر غلامحسين مصدق اين موضوع را نيز براى كسب موافقت شاه با پروفسور عدل درميان مى گذارد ولى شاه با اين امر موافقت نمى كند.
«مراسم تشييع جنازه و خاكسپارى در احمدآباد با شركت حدود پنجاه نفر از خويشان و ياران و همرزمان او... به عمل آمد. ابتدا دكتر سحابى در نهرِ آبى كه از ميان باغ مى گذشت آقا را شست و غسل داد و سپس آيت الله زنجانى و مهندس بازرگان او را كفن كردند و در يك تابوت فلزى، در اطاق ناهارخورى، به امانت گذاشتند، تا بعدها در كنار مزار شهداى سى ام تير دفن كنند.» (در كنار پدرم، ۱۵۱-۱۵۵).

همكاران دكتر مصدق و اعضاى جبهه ملى
در اين جا شايد بى مناسبت نباشد كه به اختصار، به اين موضوع نيز بپردازم كه پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بر سر همكاران مصدق و نيز يارانى كه از وى روى برتافته بودند چه آمده است.
در ۲۹ مرداد، دكتر صديقى و دكتر شايگان و مهندس معظمى همراه دكتر مصدق خود را به فرماندارى نظامى تهران معرفى كردند و بازداشت شدند.
در ۳۰ مرداد، «فرماندارى نظامى اعلام كرد تا كنون دويست نفر از عوامل حكومت سابق بازداشت شده اند... در ميان بازداشت شدگان... غالب وزراى مصدق، مهندس رضوى، دكتر محمد نصيرى رئيس بانك ملى، دكتر غلامحسين مصدق ديده مى شوند.»
در ۳۰ مرداد، «سرلشگر زاهدى در شميران به ملاقات آيت الله كاشانى رفت و پيرامون مسائل مختلف مملكتى مذاكره كردند. در اين ديدار آقايان حائرى زاده، دكتر بقائى، شمس قنات آبادى و نادعلى كريمى حضور داشتند. در اين ملاقات زاهدى گفت به انگلستان نه نفت مى دهيم نه غرامت».
در اول شهريور، «سيدحسين مكى طى نامه هائى خطاب به شاه و نخست وزير، محاكمه دكتر مصدق را در دادرسى ارتش خلاف قانون دانست» و متذكر شد مصدق بايد بر طبق قانون محاكمه وزراء تحت تعقيب قرار بگيرد.
در ۲۰ آذر، «در يك جلسه مطبوعاتى خبرنگاران نظر آيت الله كاشانى را در مورد تجديد رابطه با انگلستان خواستند. كاشانى با قاطعيت اعلام داشت: ملت شريف ايران هرگز تن به اين ذلت نخواهد داد و هر روزى كه دولت اعلام تجديد رابطه بدهد، روز عزاى ملى است و بايد مردم نوار سياه به سينه خود نصب كنند.»
در ۱۲ بهمن، «آيت الله سيدابوالقاسم كاشانى با خبرنگاران خارجى مصاحبه كرد. كاشانى در اين مصاحبه از انتخابات دوره هجدهم در تهران و شهرستان ها به شدت انتقاد نمود و افزود دولت عملاً در انتخابات دخالت مى كند و از تمام حوزه ها كانديداهاى دولتى با استفاده از نفوذ دولت از صندوق ها بيرون مى آيند.»
در ۱۳ بهمن، «تمام خبرگزارى هاى خارجى مصاحبه آيت الله كاشانى را تماماً انتشار دادند و از مبارزه او با دولت زاهدى سخن گفتند.»
در ۱۸ بهمن، «اختلاف آيت الله كاشانى و سپهبد زاهدى در مورد انتخابات به اوج رسيد. سرتيپ فرزانگان وزير پست و تلگراف و سخنگوى دولت به دستور نخست وزير به مصاحبه كاشانى با خبرنگاران خارجى پاسخ داد. او در اين مصاحبه آيت الله كاشانى را (شخصى به نام سيدابوالقاسم كاشى) ناميد.»
در ۲۲ اسفند، دكتر حسين فاطمى وزير امورخارجه و معاون نخست وزير و سخنگوى دولت مصدق كه متوارى بود ستگير شد، وى در موقع انتقال از شهربانى مورد حمله عده اى قرار گرفت.
در ۱۱ خرداد ،۱۳۳۳ «دكتر مظفر بقائى در كرمان طى نطقى با قرارداد نفت مخالفت نمود و بلافاصله بازداشت و تبعيد شد.»
در ۱۲ و ۱۳ خرداد، دكتر غلامحسين صديقى، مهندس احمد رضوى، دكتر سيدعلى شايگان به قيد كفيل آزاد شدند. خليل ملكى نيز از زندان آزاد شد.
در ۳۰ خرداد، «آيت الله سيدابوالقاسم كاشانى به مناسبت سومين سالگرد خلع يد از شركت نف

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •