به مناسبت بيست و نهمين سالروز فاجعه سينماركس آبادان
مى خواهيم يك سينما را آتش بزنيم!
معصومى
خاطرات روزهاى سياه به تدريج در ذهن ما رو به فراموشى مى رود و بيم آن است كه دسيسه ها و توطئه هاى انقلاب سازان آدمكش و متأسفانه بى تفاوتى و ساده انديشى گروهى كه اسير سراب شده و همچنان در پنجه هاى خونين دژخيمان گرفتارند، باعث گردد كه رازها و اسرار بسيارى از حوادث ناگوار حداقل سه دهه سياه اخير از يادها برود، در حالى كه نبايد بگذاريم اين حوادث هرگز به دست فراموشى سپرده شوند و بايد براى عبرت آيندگان ضبط و ثبت تاريخ گردد.
يكى از اين حوادث فاجعه آميز، آتش سوزى سينماركس آبادان است كه در روز ۲۸ مردادماه سال ۱۳۵۷ برابر با ۱۹ اوت ۱۹۷۸ ميلادى به وقوع پيوست و برگ سياه و نفرت انگيز ديگرى بر تاريخ ملاها افزود و يكى از وحشتناكترين حوادث تاريخ معاصر ايران را رقم زد. در آن فاجعه نه تنها حدود ۴۰۰ تن از عزيزان ما در ميان شعله هاى آتش جان باختند و به وضع فجيعى به معنى كامل واژه «جزغاله» شدند، بلكه گروهى توانستند زير عنوان مبارزه با فساد و رباخوارى و آتش زدن اماكن عمومى به ويژه بانك ها و سينماها و ايجاد وحشت به وظيفه دينى خود عمل نموده و با فريب و دغلبازى تا مدت ها شيپور را از سر گشادش بدمند و خود را بى گناه و دلسوز مردم قلمداد كرده و دولت وقت (رژيم گذشته) را مسئول آن جنايت ضد انسانى معرفى نمايند، تا در نهايت راه را براى به قدرت رسيدن ملايان هموار سازند.
در آن شب مصيبت بار كه هنوز نظام پيشين حكومتى به نخست وزيرى «دكتر جمشيد آموزگار» بر كرسى قدرت نشسته بود، افكار عمومى ايران و جهان با هميارى رسانه هاى گروهى بين المللى به ويژه كشورهاى آلمان، فرانسه و انگلستان به خوبى پذيراى هرگونه افسانه اى به سود آتش بياران معركه بود و آنان توانستند با اين فاجعه به راستى ضربه مهلك ديگرى بر پيكره لرزان نظام سابق وارد سازند. در آن شب در سينماركس آبادان فيلم گوزن ها (بهروز وثوقى، پرويز فنى زاده) به نمايش گذاشته شده بود و عده كثيرى از كودك و نوجوان، زن و مرد فارغ از تلاش روزانه كه از قرار اكثر آنان از طبقه كارگر جامعه بودند، عمداً به كام مرگ، آن هم مرگ دهشتناك كشانيده شدند، تا آن شود كه امروز با چشمانى پر از اشك و دلى دردمند مى بينيم. آخوندها و مزدوران آنان از وقوع اين حادثه بى نهايت مسرور و شادمان گرديدند و آن را يكى از بركت ها و كمك هاى غيبى دانستند كه در آن روزهاى سياه و پر آشوب به يارى آنان آمده بود و برابر برنامه هاى قبلى، فعاليت گروه هاى شايعه ساز دو چندان گرديده و شايعات بيشمارى به سرعت رواج يافته بود، تا دولت وقت مسئول اين آتش سوزى عمدى قلمداد شود. البته در چند هفته نخست تا حدودى هم در اين شگرد خود موفق گرديده بودند و با يارى ستون پنجم خود در كشورهاى به ويژه غربى و بعضى از ساده انديشان و خوش خيالان توانستند در راستاى اغفال و فريب گام هاى استوارترى بردارند.
اين سينما در بالكن يك پاساژ بزرگ مربع شكل كه داراى تعداد كثيرى فروشگاه لوكس و زيبا بود، قرار داشت و از چهار جهت به كوچه و خيابان منتهى و از بالا كاملاً مسدود بود. درب اصلى سينما در خيابان شهردارى باز مى شد. گيشه فروش بليط و متصدى كنترل ورود در همين قسمت در طبقه همكف قرار داشت. دو درب به سالن نمايش باز مى شد و در ضلع ديگر كه قسمت عقب سالن را تشكيل مى داد، درى نزديك اطاق موسوم به آپارات وجود داشت. هر سه درب در راهروئى كه به شكل (L) ساخته شده بود، مورد استفاده قرار مى گرفتند. درب اضطرارى سينما كه اكثر اوقات قفل بود و به وسيله پلكانى به كوچه و خيابان منتهى مى گرديد، در قسمت پشت پاساژ و سينما قرار داشت. اين سينما تعلق به فردى به نام «على نادرى» ساكن تهران داشت كه به ندرت به آبادان سفر مى كرد و در حين آتش سوزى سينما نيز در تهران حضور داشت. مديريت داخلى سينما به عهده فردى به نام «اسفنديار رمضانى دهاقانى» بود كه يكى از كاركنان صنعت نفت بوده و خارج از ساعات ادارى به امور خدماتى به ويژه مالى سينما رسيدگى مى كرده است.
آتش زدن سينماها و بانك ها از سوى متعصبين و به فتواى مراجع دينى ريشه اى طولانى دارد و به سال هاى قبل از رويداد خونين ۵۷ منتهى مى گردد و در اصل يكى از ابداعات اين قشر جن گير و دعاخوان است. احمد خمينى، فرزند رهبر متوفى انقلاب در مصاحبه اى ضمن يادآورى اين كه: «به دوستانم گفتم كه سينماى قم را آتش بزنيد و زدند.» تلويحاً اين واقعيت را كه آتش زدن سينماها از ابتكارات ايشان بوده است، تائيد نمودند.
وى در مصاحبه ديگرى با روزنامه جمهورى اسلامى باد در غبغب انداخته و ادعا نمود كه: «ما براى برهم زدن رژيم شاه و مبارزه با فساد و اقداماتى كه عليه مذهب مى شد، همراه محمد منتظرى (فرزند آيت الله منتظرى) و شيخ على اندرزگو (يكى از قاتلين حسنعلى منصور، نخست وزير نظام پادشاهى) به از بين بردن منابع فساد و از جمله سينماها پرداخته و تعدادى از سينماها و بانك ها را آتش زديم.»
وى همچنين مى افزايد: «يك روز شيخ على اندرزگو با عجله خود را به قم رسانيد و گفت كه همين امروز چند سينما و بانك را آتش زده ايم.» محمدعلى گرامى در مصاحبه اى با نشريه سروش (چاپ تهران)، شماره ۵۵ در بزرگداشت ملاعلى اندرزگو مى گويد: «يكى از خصوصيات ايشان اين بود كه هميشه با اسلحه بودند.
سى چهل بار با كلت به همين خانه در زمان اختناق آمده بود و در آخرين بار كه ايشان را در مشهد ديدم، با نارنجك و بمب دستى بود. ايشان در قتل منصور با بخارائى همدست بود. هر دو تيراندازى كرده بودند. تاكتيك مبارزه را از اسلام خالص آموخته و از متن اسلام گرفته بود.»
شيخ على تهرانى، برادر زن على خامنه اى، رهبر فعلى ولايت فقيه در گفتگوئى با عليرضا ميبدى (نيمروز شماره ۲۷۷) مى گويد: «سينماركس آبادان به دستور شخص منتظرى و سه تن ديگر از علماى حوزه علميه به آتش كشيده شد». وى كه بر اثر اختلافات عقيدتى با روح الله خمينى از ايران گريخته و به عراق پناهنده شد، در زمان وقوع آتش سوزى سينما شخصاً به آبادان سفر كرده و جهت رسيدگى به پرونده فاجعه سينما به ظاهر تحقيقاتى نموده است. در ۱۸ خرداد ماه ۱۳۶۳ نيز به خبرنگار ايران تايمز گفت:
«حقيقت آن است كه گروهى كه انقلاب را اداره مى كردند، اين كار را كردند كه گناه آن را به گردن شاه بياندازند.»
ارتشبد عباس قره باغى نيز در همين راستا در كتاب خاطرات خود اشاره اى دارد و مى نويسد: «از آن تاريخ (جريانات حوادث شهر قم در روز ۱۹ دى ماه ۱۳۵۶) تظاهرات و حمله به مغازه ها و شكستن شيشه هاى آنها و آتش زدن سينماها به وسيله خرابكاران مرتباً ادامه پيدا كرد، به طورى كه اخبار روزنامه ها در زمان تشكيل دولت آقاى شريف امامى عبارت بودند از اينكه:
در طى هفته هاى گذشته تعداد ۳۰ سينما در تهران و شهرستان ها به آتش كشيده شد و در اين آتش سوزى ها سه تن كشته و تعدادى زخمى شدند...» همانطور كه قبلاً نيز اشاره شد، تمامى اهرم هاى تبليغاتى انقلابيون با يارى رسانه هاى غربى جهت پيوند اتهام اين جنايت ضد انسانى به رژيم پيشين و برائت ملايان و متعصبين مذهبى در ابعاد گسترده خود به كار افتاده.
در يكى از اعلاميه هائى كه از خانه فواد كريمى (همان فردى كه به محكومين در سال هاى نخست انقلاب ۵۷ تير خلاص مى زد) به دست آمد و يك هفته قبل از وقوع جنايت در چاپخانه حصيرى شهر خرمشهر به چاپ رسيده بود، اين جملات به چشم مى خورد. جلادان شاه بار ديگر جنايتى تازه مرتكب شدند و هنگامى كه به همت جمعى از دانشجويان، مردم مبارز آبادان مشغول تماشاى فيلمى از جنايات شاه بودند، سينما را به آتش كشيده و به دستور رئيس شهربانى جلاد آبادان درهاى سينما را به روى مردم روزه دار بستند.
اولين روز فاجعه، خبر آن توسط متوليان مساجد و دست اندركاران جريانات آخوندى از جمله آخوند على محمدى در سطح شهر پراكنده گرديد. ابعاد فاجعه چنان وحشتناك بود كه براى چندين روز متوالى همه ساكنين شهر آبادان و حومه و بدون ترديد همه مردم ايران گيج و مبهوت بودند، زيرا تقريباً در هر منطقه اى چندين خانواده مصيبت ديده و عزادار به سوگوارى نشسته بودند. شايعات بى اندازه و به وفور شنيده و خوانده مى شد، از جمله آن كه به دستور رئيس شهربانى آبادان (تيمسار رزنى) مأموران شهربانى هنگام حادثه درب هاى خروجى سينما را از بيرون با زنجير قفل نموده و متولى مسجد اصفهانيها، آخوندعلى محمدى ادعا داشت كه شخصاً زنجير را روى درب سينما ديده است، روح الله خمينى كه يقيناً حوادثى را انتظار مى كشيد، بلافاصله در اعلاميه اى اعلام داشت «سينما آبادان» به حسب قرائن و به تصريح مردم داغديده آبادان به دست شاه و دولت به آتش كشيده شد و نزديك چهارصد نفر را سوزاندند تا وحشت بزرگ موعود وسيله تبليغى بر ضد نهضت مقدس شود و ديد كه نشد.
پس از آتش سوزى سينماركس، دولت دستوراتى جهت تحقيقات و رسيدگى به حادثه و دستگيرى متهمين صادر نمود. دكتر محمدرضا عاملى تهرانى از طرف دولت مأمور رسيدگى به فاجعه اين سينما گرديد و شخصاً به محل رفته و به اسرار مهمى براساس اعترافات متهمين درباره ملاقات مجريان و عاملين با احمد خمينى در نجف و اخذ پول از كرمى، نقشه سينما و اطلاعات لازمه دست يافت. آن طور كه نشريه آرا چاپ لندن نوشته است، وى به اطلاع دولت مى رساند كه مصلحت نيست فعلاً اين اسرار فاش شود. وى از جمله افرادى بود كه بعد از انقلاب خونين ۵۷ بعد از دستگيرى فوراً به جوخه اعدام سپرده شد، زيرا جرمش آن بود كه احتمالاً اسرار هويدا مى كرد.
شريف امامى نيز معتقد بود كه اگر دولت مدارك را منتشر سازد، مسلماً به عنوان توطئه عليه روحانيت و توهين به مرجعيت شيعه مورد خشم مردم قرار مى گيرد و ادعا داشت كه مردم اين آتش سوزى را و جنايت زنده زنده سوزانيده شده زن و مرد و كودك را به دستور خمينى باور ندارند. انتشار اعترافات عاشور كه در عراق دستگير شده و به ايران فرستاده شده بود مى توانست به عنوان (فتوا) انگيزه جنايت هولناكتر ديگرى گردد و مساعى دولت را در جهت تحبيب ملايان خنثى سازد. شيخ على تهرانى در گفتگوئى با نشريه ايران تايمز مى گويد: مردم با ارسال تلگراف هائى از اين جانب خواستند كه براى رسيدگى به اين موضوع دادگاهى تشكيل دهم و من هم به درخواست آنان پاسخ مثبت دادم، زيرا از طرف خمينى مأموريت داشتم، ولى موسوى تبريزى را با تعليمات قبلى به جاى من مأمور اين كار كردند. وى يك دادگاه محرمانه تشكيل داد و به مأمور تحقيق اجازه نداد حقيقت حادثه آتش سوزى سينماركس را براى مردم بازگو كند.
پس از آن تنها فرد زنده جريان آتش سوزى را نيز از بين بردند و بدين ترتيب ديگر كسى باقى نماند كه از رازهاى ناگفته اين فاجعه پرده بردارد. منظور وى از تنها فرد باقيمانده همان حسين تكبعلى زاده است كه متعاقباً در همين نامه به اعترافات وى اشاره خواهيم نمود. پس از انقلاب خونين چون فشار اتهام جنايت سينماركس به ملايان و ايادى آنان غير قابل تحمل گرديد، در نهايت جهت سرپوشى بر رازها و اسرار به تشكيل دادگاهى نمايشى رضايت دادند. رياست دادگاه به عهده آخوند موسوى تبريزى قرار گرفت، چون وى نه تنها يكى از محارم بود، بلكه در آن زمان در شهر آبادان حضور و به منبر مى رفته است.
يكى از قضات ناشناس و بى تجربه به عنوان دادستان منصوب گرديد. سالن سينما تاج كه ويژه كاركنان صنعت نفت بود، جهت تشكيل جلسات دادگاه نمايشى انتخاب و به اصرار به عده اى از اقوام قربانيان اجازه شركت در دادگاه نيز داده شد. متهمين سواى حسين تكبعلى زاده، اكثراً افرادى بودند كه در اصل هيچگونه ارتباطى با اين آتش سوزى نداشتند و در زمان وقوع در آبادان حضور نداشتند صاحب سينما، مدير داخلى سينما، كارمند ساواك و چند مأمور اداره شهربانى از جمله افرادى بودند كه به دادگاه نمايشى فراخوانده شده بودند. از نكات جالب آن كه متهم رديف اول به نام حسين تكبعلى زاده مكرر بر اثر فشارهاى روحى و عذاب وجدان به مقامات رژيم اسلامى مراجعه و ضمن ادعاى مجرميت، درخواست تشكيل دادگاه مى نمايد، تا حقايق را برملا سازد كه البته با مخالفت افسانه سازان روبرو و به آرامش و سكوت دعوت مى شود.
در اين دادگاه نمايشى شش نفر به نام هاى على نادرى (صاحب سينما)، اسفنديار رمضانى (حسابدار و مدير داخلى)، سرهنگ سياوش امينى آل آقا (رئيس سابق اطلاعات شهربانى)، سروان منوچهر بهمنى، فرج الله مجتهدى (مأمور ساواك) و حسين تكبعلى زاده به مرگ محكوم و به جوخه اعدام سپرده مى شوند. ذيلاً مشروح جريان محاكمه حسين تكبعلى زاده را به نقل از كتاب طلوع و غروب دولت موقت (مندرج در روزنامه اطلاعات شماره ۱۶۲۲۵) نوشته احمد سميعى، چاپ صنوبر- تهران را با هم مى خوانيم و نه تنها در برابر روح و روان تمامى عزيزانى كه در اين جنايت فجيع جان باختند، سر تعظيم فرود مى آوريم، بلكه ننگ و نفرين ابدى خود را شايسته كسانى مى دانيم كه به نحوى در اين حادثه ضد انسانى و ننگ آفرين دخالت داشتند. با درج اين اعترافات هيچگونه ترديد و شبهه اى برجا نمى ماند كه بتوان براساس آن ملايان و عمله هاى آنان را از اين ننگ و خفت تبرئه ساخت. دست آنان تا مرفق به خون ايرانيان آغشته است و دير يا زود تاريخ پيرامون جنايات بى شمار آنان قضاوت خواهد نمود. حسين تكبعلى زاده، متهم رديف اول دادگاه تحت رياست ملا موسوى تبريزى چنين مى گويد:
«... در اين زمان با چهار نفر به نام هاى محمود و برادرش يدالله و فرج و فلاح فعاليت مى كرديم. به اصفهان هم مى رفتيم و كتاب و نوار به آبادان مى آورديم و تكثير مى كرديم. پس از مدتى، من به بچه ها يعنى فرج و فلاح و يدالله گفتم كه در مسجد نشستن و قرآن خواندن فايده اى ندارد و از كلاس درس قرآن بيرون آمدم. بعداً چند كتاب و جزوه از دكتر شريعتى تهيه كردم و با اتوبوس عازم آبادان شدم. شب بود، حدود ساعت هشت كه سركوچه بوديم، در نزديكى خانه مان كه فرج آمد و يك شيشه با خودش آورد و اصرار داشت كه همان شب برويم و سينما را آتش بزنيم. من گفتم باشد فردا برويم. اما آنها تصميم گرفتند كه اين كار را همان شب انجام دهند. فرج با خودش چهار شيشه آورده بود كه پر بود و به هر يك از ما، يك شيشه داد و سپس در خيابان به راه افتاديم. فرج با ديدن سينماركس گفت: «برويم سينماركس» و بلافاصله حركت كرد و منتظر پاسخ ما نشد و چهار عدد بليط خريد. وقتى خواستيم داخل شويم، هيچ مأمور يا كارگرى در مقابل سينما نبود و رفتيم داخل سالن نمايش نشستيم. فيلم شروع شده بود و در قسمت چهار تومانى در بالكن نشستيم. تهيه هاى فيلم بود كه فرج به آرامى گفت: برويم. بعد بلند شديم رفتيم. فرج شيشه اش را درآورد و گفت: شما جلو بوفه بريزيد و خودش با يدالله رفت. بعد فلاح و يدالله در سالن روبرو كه به پله ها مى خورد مواد را ريختند و من و فلاح هم «تيز» را عقب طرف بوفه روى ديوارها و صندلى ها ريخيتم و برگشتم برويم داخل كه فرج به من گفت: كبريت بزن بعد بيا داخل. خودشان رفتند داخل سالن و كبريت را من زدم. تقريباً دورتادور سالن را آتش گرفت، گر گرفت، بعد كه صحنه ى آتش را ديدم وحشتزده داخل سالن نمايش دويدم. خواستم به آنها بگويم و داد بزنم، اما نمى توانستم. دو سه دقيقه بعد يك نفر از پشت در داد زد كه سينما آتش گرفته است.
معرفى عامل آتش سوزى
دادخواهى در مورد آتش سوزى سينما ركس از اين پس از دو سو جداگانه و بالاستقلال دنبال مى شود. از سويى بازماندگان قربانيان هستند كه نه پيش از ۲۱ بهمن ۵۷ و نه پس از آن از پا نمى نشينند. بى آنكه نه حاكمان قديم بازخواست ايشان را پاسخ دهند و نه حاكمان جديد ميل به گشودن اين پرونده داشته باشند. از سوى ديگر فردى است كه همه جا مى نشيند (خاصه پيش از ۲۱ بهمن) و به همه جا مى رود (خاصه پس از بهمن ۵۷) و به هر در مى كوبد تا «كردهء» خود را باز گويد و همكاران خود را هم معرفى كند. اما اين «موى دماغ مزاحم» را هم كسى وقعى نمى نهد.
در بعد از ظهر شنبه چهارم شهريور ۵۷ (۲۱رمضان) پس از دومين آتش سوزى بزرگ در آبادان؛ حريق بازار صفاى جمشيدآباد، (در اين حريق از جمله تعميرگاه راديوى فرج الله بذركار، كه بعدها نامش در قضيه آتش سوزى سينما ركس بر سر زبانها افتاد، يكسره سوخت) است كه جوانى بيكار و با سابقه اعتياد به نام حسين تكبعلى زاده نزد دوستانش، خود را عامل آتش زدن سينما ركس معرفى مى كند.
او در مقابل ناباورى دوستانش مى گويد «اين كار به توسط خودم و دو نفر ديگر انجام گرفته و از اينكه اينهمه انسان سوختند و از بين رفتند معذبم و نمى توانم عذاب وجدان را تحمل كنم» (مسببين واقعى فاجعه هولناك سينما ركس چه كسانى هستند؟، از زبان يك شاهد عينى، ،۱۳۶۴ ص. 7). دوستانش «در پاسخ به او مى گويند مردم همه اين عمل را كار رژيم شاه مى دانند و اين كار از توان تو خارج است».
اما حسين تكبعلى زاده «اصرار دارد كه من اين كار را كرده ام. در جمع رفقاى او كه عده اى سابقه دار و معتاد و خلافكار بودند. موضوع زبان به زبان گشت... مادر اين جوان شوهر قبلى اش را از دست داده بود و به فرد معتاد ديگرى شوهر كرده و زن و شوهر با نوشابه فروشى امرار معاش مى كردند، جريان آتش سوزى را به نقل از فرزندش براى زنى كه به ننه نمكى معروف بود و در روزهاى محرم و صفر براى زنان ديگر روضه خوانى مى كرد و به منبر مى رفت، تعريف مى كند. زن روضه خوان پيش زنان ديگر نقش حجت الاسلام جمى، امام جمعه وقت آبادان، را در اين كار تعريف مى كند. موضوع كم كم به صورت جسته و گريخته پخش مى شود...» (همانجا).
«شاهد نزديك» مى نويسد:
«مدتها پس از انقلاب، يك فرد معتاد به نام ناصر ابراهيم زاده به جرم در دست داشتن مقدار ناچيزى هروئين به توسط مأمورين شهربانى آبادان دستگير و به دادسراى آبادان اعزام مى شود. در دادسرا هنگام بازجوئى به بازپرس، صرافى، مى گويد:» من اگر مسبب آتش سوزى سينما ركس را معرفى كنم مرا آزاد مى كنيد؟ «بازپرس قول مى دهد و ابراهيم زاده هم اعتراف مى كند و بازپرس هم دستور جلب و دستگيرى حسين تكبعلى زاده را... صادر مى كند... حسين تكبعلى زاده در بازپرسى نحوه ارتكاب جرم را توضيح مى دهد و با اقرار و اعتراف صريح اسامى دو نفر ديگر از همدستانش را مى گويد: فرج الله بذركار و حيات» (پيشين، ص، ۹۸).
تكبعلى زاده كيست؟
او در دادگاه ويژه خود را معرفى مى كند: «من معتاد به هروئين و حشيش و كارگر جوشكار بودم و دوافروشى مى كردم. در محله ما با اصغر نوروزى آشنا شدم و توسط وى كم كم به جلسات درس قرآن كه در مسجد تشكيل مى شد راه پيدا كردم. بچه ها و دوستانم مى گفتند كه بايد اعتياد را ترك كنم». مى پذيرد. به اصفهان مى فرستندش. ترك اعتياد مى كند و به آبادان باز مى گردد و فعاليت از سر مى گيرد. با چهار نفر به نامهاى محمود (يا محمد معروف به ممد زاغى) و برادرش يدالله و فلاح و فرج يعنى فرج الله بذركار (كه صاحب دكه اى بوده است در بازار جمشيديه آبادان و چه بسا حريق اين بازار هم از همانجا شروع شده. شايد هم براى از ميان بردن دلايل جرم!) «كتاب و نوار را به آبادان مى آورديم و تكثير مى كرديم».
پس از مدتى به «برادران» مى گويد اين كارها بى فايده است و خود را كنار مى كشد: «اين عمل من به دنبال كشتار... قم... صورت گرفت» (۱۹ دى ۱۳۵۶). «مجدداً به اصفهان بازگشتم و كار موادفروشى را دنبال كردم»... پس از چند روز [احتمالاً با توجه به قرائن چند ماه صحيح تر باشد] فلاح و يدالله به اصفهان آمدند «كه بايد ترك اعتياد كنى و به آبادان بازگردى.» در بيمارستان توانبخشى اصفهان بسترى شدم و اعتياد را ترك كردم. بعداً چند كتاب و چند جزوه از دكتر شريعتى تهيه كردم و با اتوبوس عازم آبادان شدم... وقتى به محل رسيدم... رفتم خانه و بچه ها آمدند و گفتند: مى خواهيم يك سينما را آتش بزنيم. 28 مرداد ۱۳۵۶ است.
چهار شيشه كوچك تهيه مى كنند و تينر در آنها مى ريزند و به سينما سهيلا مى روند و تينر را روى زمين در سالن انتظار مى ريزند كه چند نفر سر مى رسند. «من صبر كردم تا آنها از آنجا خارج شوند، بعد كبريت زدم اما آتش نگرفت». جريان را به «بچه ها» مى گويد كه «چون تينر فورى بود خشك شد و اثر نكرد». مى آيند بيرون. مى خواهند فردا شب، ۲۹ مرداد، دوباره آغاز كنند و اين بار تينر را با روغن مخلوط كنند.
فرج الله مى رود و حدود ساعت هشت شب مى آيد با يك شيشه تينر كه همين امشب «برويم و سينما را آتش بزنيم. من گفتم: باشد فردا. آنها تصميم گرفتند كه... كار را همان شب انجام دهند. من رفتم جگركى محله مان شام بخورم...»
پس از صرف شام، فرج به هر كدام يك شيشه مى دهد و چهار نفرى تاكسى سوار مى شوند و به سينما سهيلا مى روند. گيشه بسته است و نمى توانند وارد شوند... در خيابان به راه مى افتند. «خواستيم به طرف مركز شهر برويم كه فرج چشمش به سينما ركس افتاد...» (خلاصه اعترافات تكبعلى زاده در جلسه ششم شهريور ۱۳۵۹ در دادگاه ويژه، اطلاعات، شماره ،۱۶۲۲۵ به نقل از نيمروز، شماره ،۲۷۸ ۲۸ مرداد ۱۳۷۳).
پس ازپايان «كار» تكبعلى زاده تا روز هفتم درآبادان است. بعد مى رود اصفهان و دو سه روز بعد به آبادان باز مى گردد. «ضمن يك دعوا به بازداشتگاه» مى افتد و از آنجا فرار مى كند «چند روزى به بندعباس» مى رود. «قبل از صدمين روز فاجعه» (يعنى در اوايل آذر و چه بسا حدود اوايل محرم آن سال كه از ۲۱ آذر آغاز شد) به آبادان مى آيد. «در خانه نشسته بودم كه مأموران آمدند و مرا دستگير كردند [به نوشته انقلاب اسلامى، شماره ،۱۰۹ قرار بازداشت او در چهارم دى ماه ۱۳۵۷ صادر شده است] و به زندان انداختند. در زندان بودم تا اينكه انقلاب پيروز شد و زندانها باز شدند (۲۳ بهمن) من هم آزاد شدم و به اصفهان رفتم. چند روز بعد به تهران آمدم و امام در مدرسه علوى بود. به آنجا رفتم تا خود را معرفى كنم. اما شلوغ بود و نتوانستم. دوباره برگشتم به اصفهان و خواستم بيايم آبادان و خودم را معرفى كنم. در انديمشك اتوبوس توقف كرد و من يك مجله جوانان خريدم. وقتى مجله را ورق زدم عكسم را ديدم كه چاپ شده و زيرش نوشته بود جنايتكار ساواك از زندان گريخت و ما عكس قاتل فرارى را چاپ مى كنيم كه هر كس او را ديد معرفى كند» (اطلاعات، به نقل از نيمروز،).
در آبادان به خانه آقاى رشيديان كه «الان نماينده مجلس شوراى اسلامى است» مى رود و خود را معرفى مى كند. رشيديان با اشاره به خشم مردم، از او مى خواهد كه مدتى در منزل مادرش بماند تا چاره اى بينديشند و بالاخره او را به كميته ۴۸ مى خواهند كه كياوش، فرماندار وقت آبادن و نماينده فعلى مجلس شوراى اسلامى و جمعى ديگر هم هستند. ساعت ده شب او را تحويل كميته مى دهند و پس از مدتى با هواپيما به تهران مى فرستند و در كاخ نخست وزيرى با صباغيان ملاقات مى كند و جريان را به او مى گويد.
صباغيان اول مى گويد كه با بازرگان صحبت مى كنم و بعد هم مى آيد و مى گويد كه «فعلاً بروم تا در وقت مناسب از طريق راديو و تلويزيون احضارم كنند. به اصفهان بازگشتم... سه بار به صباغيان تلگراف زدم كه جوابى نيامد». به منزل آيت الله طاهرى مى رود و از او كمك مى خواهد و بعد هم به منزل آيت الله خادمى مى رود. اين يك هم مى گويد كارى از من ساخته نيست. به قم مى رود تا با امام ملاقات كند. نامه اى به دفتر او مى نويسد و: «جواب داده شد كه به شهرم برگردم. اما من ايستادم و بالاخره جلوى آقاى داوردوست را گرفتم و خودم را معرفى كردم و گفتم يا مرا به زندان بفرستيد يا با يك گلوله خلاصم كنيد...» و داوردوست شرحى زير نامه او مى نويسد و او را راهى آبادان مى كند. به خانه مادرش كه مى رسد «مأموران به اتفاق چند تن از خانواده هاى شهدا به خانه آمدند و مرا دستگير كردند» (همانجا).
اين شرح صاف و صوف شده اظهارات تكبعلى زاده است. به اين ترتيب است كه هيچ معلوم نيست چرا او مرتب به اصفهان رفته و در اصفهان چه مى كرده؟ اين چرايى را توضيحات انقلاب اسلامى روشن مى كند: در واقع رشيديان او را به اصفهان مى فرستاد تا «با على اكبر پرورش و گروهى كه در اطراف او فعاليت مخفى» مى كرده اند تماس بگيرد و سپس به قصد ايجاد آتش سوزى در شهرهاى خوزستان به اهواز و سپس به آبادان بازمى گردد. او نه تنها با على اكبر پرورش، كه به خانه آيت الله خادمى هم رفت و آمد داشته است و از جمله گروه تحصن كنندگان در منزل او هم بوده است. تكبعلى زاده كه پس از پيروزى انقلاب «دوباره معتاد شده بود» همه جا، چه در اصفهان و چه در آبادان از نقش خود در آتش سوزى سخن مى گفت: و هم در ستاد دفاع شهرى اصفهان كه زير نظر على اكبر پرورش كار مى كرد و هم در كميته آبادان بسيارى از اين امر مطلع بودند (انقلاب اسلامى، ،۱۰۹ ص. 8).
در آن زمان تكعبلى زاده هم به مجله اطلاعات جوانان نامه اعتراضى مى نويسد و هم، چنان كه مى گويد، به آيت الله خمينى در قم (يعنى در زمستان ۱۳۵۸). اين دو نامه را خانواده هاى شهدا در يكى از مصاحبه هائى كه هنگام تحصن خود در اداره دارايى آبادان برگزار كردند منتشر نمودند (نگ: پيكار، ويژه نامه سالگرد فاجعه سينما ركس، ۲۵ مرداد ۱۳۵۹). وى در پايان نامه خود به مجله اطلاعات جوانان به اعتراض مى نويسد: «بايد در آخر يادآورى كنم كه من با پيروزى اوليه انقلاب اسلامى مان قصد رفتن به فلسطين را داشتم كه متأسفانه با اين كار جالب و ماجراجويانه شما مى بايست مدتى انتظار بكشم». تحصن كنندگان به درستى مى پرسند: «چه كسانى مقدمات رفتن تكعبلى زاده را به فلسطين فراهم كرده اند؟».
متن نامه او به دفتر خمينى در قم چنين است: (احتمالاً تاريخ نامه درست نيست. چرا كه اول خرداد ۱۳۵۹ پنجشنبه است نه سه شنبه و تحصن بازماندگان هم از ۲۹ فروردين آغاز شده است):
«بسم الله قاصم الجبارين
من حسين ت. يكى از فرزندان جانباز اسلام كه بيگناه و طبق يك توطئه حساب شده در معرض اتهام آدمسوزى سينما ركس آبادان قرار گرفته ام و عكسم را هم در مجله جوانان چاپ كرده اند... و اينك كه به خواست پروردگار بلند مرتبه و قيام تمام اقشار ملت، طاغوت نابود شده و اسلام چهره پيروزمند و عدالت پرور خود را نشان داده است. من كه قرار بود از سوى روحانيت مبارز اين مأموريت چندش آور را به عهده داشته باشم اينك با تغيير رژيم خودكامه محمد رضايى به جمهورى رهائى بخش اسلامى، ساواكى معرفى شده ام. اينك با اين وضعى كه برايم پيش آمده نمى توانم براى امرار معاش خود و خانواده ام اقدام به كار كردن كنم و نه مى توانم در جلسات ثمربخش روشنگرانه آيات عظام و برادران سخنور حاضر شوم. از آن رهبر آگاه و پدر مهربان و دلسوز تقاضا دارم كه ترتيبى دهيد كه هر چه زودتر به كارم رسيدگى شود.» .
در زير نامه پاسخ دفتر خمينى نوشته شده است:
«بسمه تعالى آقاى حسين ت. درباره مطالب فوق به خدمت حجت الاسلام والمسلمين جناب آقاى جمى كه از روحانيون مبارز و متعهد و مسئول آبادان است مراجعه كنيد و مطمئن باشيد در پيشگاه عدل الهى در صورت آلوده نبودن به اين گناه نجات خواهيد يافت. سه شنبه ۱/۳/۵۹» (پيكار، ويژه نامه سالگرد فاجعه سينما ركس آبادان، ۲۵ مرداد ،۵۹ ص.5)
تكبعلى زاده در جاى ديگرى از اين اعترافات مى گويد: «فرداى آن روز يك نفر آمد و با من كار داشت. رفتم ديدم پسر جوانى است و چند كتاب زير بغل دارد. آمد به طرف من و سلام و عليك كرديم و خودش را دوست پسر دائى فلاح معرفى كرد. اين جوان گفت كه عضو كنفدراسيون دانشجويان ايرانى در آمريكا است و گفت كه قرار است از يك خبرنگار خارجى دعوت كند و بخواهد از كسانى كه در فاجعه ى سينماركس حاضر بوده اند تحقيق كند و مى خواهد كسانى كه در صحنه بودند، بيايند و جريان را براى آن خبرنگار تعريف كنند. من پرسيدم كه تو كى هستى و چه كاره اى؟ قسم خورد كه پسر دائى فلاح است و عضو كنفدراسيون دانشجويان مى باشد. من قبول كردم و....
آرى ابر و با دو مه و خورشيد و فلك در كار بودند تا با ايجاد حوادثى نظير آتش سوزى سينماركس آبادان گفته معروف تداعى بخشد كه:
آمدند و بردند، خوردند و آتش زدند و كشتند.