دكتر منوچهر جواهركلام (عضو انجمنهاى سلطنتى بهزيستى و طب انگلستان)
پديده عشق (۲)
در نوشتار پيشين به اين نكته اشاره كردم كه اگرچه بازتاب دوست داشتن و بازتاب عشق خمير مايه اى شبيه دارند و مكانيسمهاى اين هر دو احساس در راستاى تحريك مركز شادى و تشويق بكار گرفته ميشوند اما عناصر و اجزاء فعال كننده اين دو مكانيسم با يكديگر تفاوت دارند. حالا ميخواهيم ببينيم اين تفاوتها در چيست و چگونه است كه بازتابى عاطفى بنام عشق خصيصه هائى را به نمايش ميگذارد كه بازتاب دوست داشتن فاقد آنست. به نظر من زمان لازم براى تصوير كردن الگوئى در مغز كه با الگوى محركى كه موجب ارائه بازتاب دوست داشتن در ما شده است همخوانى داشته باشد به مراتب كمتر از زمانى است كه براى ترسيم الگوئى در مغز لازم است كه با الگوى محبوب يا معشوق و يا love object همآهنگى كامل داشته باشد.
البته اگر دوست داشتن نسبت به محركى برخوردار از ساختار عاطفى باشد در آنصورت زمان لازم براى ترسيم اين الگو بيشتر از زمانى است كه دوست داشتن نسبت به محركى فاقد عواطف باشد. اما با ابنهمه اين زمان به مراتب كمتر از زمان لازم براى نقش كردن الگوى عشق يا تصوير تخيلى از معشوق در ذهن خواهد بود. مثلا «شما براى خريد لباس به فروشگاهى ميرويد و در ميان انبوه لباسها در رنگها و طرحهاى متفاوت آن را كه ميخواهيد پيدا ميكنيد و در زمانى نه چندان طولانى اين كار انجام ميشود و اگر هم از شما بپرسند كه چرا اين لباس را انتخاب كرده ايد بى شك خواهيد گفت چون همان چيزى است كه دوست دارم.
اما همين شما به ميهمانى دعوت ميشويد و در آنجا با افراد مختلف و هر يك با ساختار عاطفى و شخصيتى متفاوت با ديگرى ملاقات ميكنيد و چه بسا در آن ميان با يكى از آن جمع بيشتر از ديگران تبادل آگاهى و انديشه و احيانآ بده و بستان عاطفى ميكنيد و در پايان آن ديداراحساس ميكنيد كه كاراكتر و شخصيت او را دوست داريد و احتمالا» همين احساس در او هم نسبت به شما بيدار شده است و شايد در يك يا دو ديدار بعدى پايه هاى يك دوستى و رفاقت پابرجائى ريخته ميشود.
به اينترتيب مى بينيم در زمانى نه چندان طولانى دوستى و رفاقتى پا ميگيرد و مسلمآ در روند زمان بر قدمت و استحكام آن افزوده ميشود. به كلامى ديگر در بازتاب دوستى و رفاقت الگوى ايده آلى از او كه احساس ميكنيد دوستش داريد در زمانى نه چندان طولانى در ذهن شما ساخته ميشود و الزامآ يك الگوى از پيش ساخته شده اى نيست. در حاليكه در بازتاب عشق الگوى ايده آل از معشوق الگوئى است از پيش ساخته و پرداخته شده كه معمارى آن از سالهاى حتى كودكى و نوجوانى آغاز شده است و خشت و گل يا عناصر سازنده آن را فراگيريهاى اخلاقى / سنتى / فرهنگى و اجتماعى تشكيل ميدهند كه كم و بيش نيز با احساس و عواطف شخصى نيز بزك گرديده است.
به همين دليل هم الگوى ايده آلى كه مردى از زنى در ذهن خود تصوير كرده است و يا لگوى ايده آلى كه زنى از مردى در ذهن خود ساخته است الزامآ در مردان و زنان يكسان و مشابه نيستند چرا كه خصيصه هائى كه قبلآ نام بردم ممكنست از مردى به مردى و از زنى به زنى تفاوت بسيار نمايد.
در حقيقت يافتن كسى كه بتواند در اين الگوى ايده آل جاى گيرد چه بسا كه مردى و يا زنى را سالها به جستجو واميدارد كه اگر بخت يار نباشد ناگزير خسته و ناكام از پاى مى نشينند.
اينجا ممكنست اين سئوال مطرح گردد كه در بازتاب دوستى و رفاقت هم ممكنست مرد يا زنى تصوير ايده آلى از دوست را در ذهن خود داشته باشد پس چه تفاوتى ميان اين الگوى ايده آل با الگوى ايده آل از معشوق است.
براى پاسخ به اين سئوال ميبايست مجددآ آنچه را كه در نوشتار هاى گذشته به آن اشاره كرده ام يادآورى نمايم و بگويم كه الگوئى كه در ذهن نسبت به محبوب و معشوق آينده شكل ميگيرد و حك ميشود در طول سالها و همانطور كه گفتم شايد از سالهاى كودكى و نوجوانى خشت آن زده شده است و آن به گونه اى كه در اين الگو هم طرحى از صورت و هم طرحى از سيرت درانداخته ميشود.
به كلامى ديگر قالبى ريخته ميشود كه در آن او كه صاحب صورت و سيرتى همآهنگ و مشابه است جاى گيرد و گل عشق شكوفا شود. تازه آنهم نه بصورتى كه عاشق صورت و سيرت معشوق را سوا سوا با صورت و سيرت تصوير خيالى خود مقايسه كند و عقل و منطق را بكار گيرد بلكه هر چه هست همان است كه مى جسته است نه بيش و نه كم.
به قول حضرت حافظ:
عشقبازى كار بازى نيست اى دل سر بباز
زانكه گوى عشق نتوان زد به چوگان هوس
دل به رغبت مى سپارد جان بچشم مست يار
گرچه هشياران ندادند اختيار خود به كس
به اينترتيب مى بينيم كه اگر هم مدعى شويم كه در ذهنمان الگوئى از يك دوست حك كرده ايم اما اين الگو برخلاف الگوى عشق الزامآ صورت يا شكل و شمايل يك دوست را در بر نميگيرد چرا كه گاه كسانى با صورتى زيبا را در خور دوستى با خود نميدانيم در حاليكه دوستى با كسى برخوردار از سيرتى زيبا ولواگر با صورتى زشت را غنيمت ميشمريم و رفيق حجره و گرمابه و گلستانمان ميكنيم.
حالا بعد از اين مقدمه ميتوانيم بگوئيم كه پديده يا بازتاب عشق از ديدگاه علمى يعنى مشابهت و تطابق كامل موجوديتى حقيقى در دنياى اطرافمان با موجوديتى مجازى در ذهنمان كه از پيش ساخته و پرداخته شده است. اما اين از پيش ساخته شدن الگوى عشق در گستره انديشه آدمى خصيصه ديگرى را نيز به پديده عشق مى بخشد و آن اينكه شكوفائى و تبلور عشق ديگر نميتواند ارادى باشد.
يعنى اينكه عشق بازار ندارد و نميتوانيم به قصد خريد عشق به بازار رويم. اينجا چون پديده عشق را از ديدگاه علمى يا به كلامى ديگر از نظرگاه مكانيسمهاى عصبى- روانى بررسى ميكنيم به جا خواهد بود كه بدانيم چرا بازتاب عشق ارادى نيست و نميتوان برايش بازارى تدارك ديد.
براى دانستن كيفيت بيدار شدن مكانيسم عشق ميبايست مجددآ به برخى از نكاتى كه در بحثهاى گدشته تجزيه و تحليل شده است اشاره اى گذرا داشته باشم. گفته بودم كه يادگيرى و حافظه از جمله قابليتهاى ممتاز و استثنائى مغز آدمى هستند. همچنين اشاره كردم كه سيستم عصبى مركزى در ما پس از دريافت تحريكهاى حاصل از محركهاى اطراف اين تجربه هاى حسى را در مغز ثبت و صبط ميكنند و به اينترتيب آگاهى و انديشه ما را نسبت به محيط اطرافمان تشكيل ميدهند.
به علاوه مغز ما قادر است كه اين محفوظات يا فراگيريها را يكبار و يا به دفعات مكرر دوباره خوانى نمايد و در اختيارمان قرار دهد كه اين همات قابليت يا توانى است كه بنام حافظه ميشناسيم و از آن برخوردار هستيم. قابليت يادگيرى و يادآورى هم در باره محركهاى حقيقى و ملموس در دنياى اطرافمان صدق ميكند و هم در باره محركهاى مجازى كه الزامآ تجربه شده نيستند.
مثلا «وقتى شما به صحنه اى از فيلمى نگاه ميكنيد آن صحنه به همان نسبت در مغز شما ثبت ميشود كه اگر آن صحنه را شخصا» نديده باشيد ولى برايتان تعريف كرده باشند چرا كه در هر دو حال قادر خواهيد بود كه مختصات و چگونگى آن صحنه را شما هم براى ديگرى تعريف كنيد.
به كلامى ديگر ميتوان گفت كه تحريك گيرنده هاى مغزى توسط محركهاى حقيقى يا مجازى سبب ثبت الگوئى در مغز ميشود كه اين الگو محتصات و خصيصه هاى آن محرك را در خود دارد و هر زمان كه اراده كنيم ميتوانيم به بركت توان حافظه يا فراخوانى آن محرك را ولو اگر ديگر در اطرافمان نباشد در ذهنمان تجسم بخشيم.
نكته ديگرى كه قبلا «مورد بررسى قرار داديم اينست كه تأثير محركها بر گيرنده هاى عصبى سبب بوجود آمدن يك سرى تغييرات فيزيولوژيكى در بدن ميگردد كه اين تغييرات را مثلا» بصورت افزايش يا كند شدن ريتم تنفسى / افزايش ضربان قلب / پريدگى رنگ به سبب تغير فشار خون / خشگى دهان به سبب كاهش ترشح بزاق / و غيره را در مقابل محركى كه موجب ترس و وحشت در ما شده است تجربه كرده ايم.
درك ما از اين تغييرات فيزيولوژيكى حاصل از تماس ما با محركهاى حسى چه حقيقى و چه مجازى موجب ميشود تا ما نسبت به محرك يا احساس گرايش ونزديكى كنيم و يا احساس وازدگى و دورى.
براى مثال وقتى شما در روند رشد جسمانى و روانى خودتان با والاترين و عزيزترين موجود در زندگى انسانها كه مادر باشد در تماس مستقيم قرار ميگيريد و انس و الفتى ناگسستنى پيدا ميكنيد نتيجه «الگوئى از او در ذهن خود مى آفرينيد كه بدون ترديد هرجا كه با او روبرو ميشويد به سبب تجربه هاى مكرر از يك سرى تغييرات فيزيولوژيكى كه در روند زمان و در تماس با اين محرك يا موجود ايده آل زندگى خود درك كرده ايد گرايش شديدى كه همان عشق به مادر باشد شما را به سوى او ميكشاند كه اين گرايش و جاذبه مسلما» گرايش و جاذبه اى غير ارادى است.
حالا مى بينيم انسانهائى كه متاسفانه اين گوهر تابناك زندگى را از دست داده اند وقتى برسبيل اتفاق و در جائى با زنى كه الگوئى نسبتا «شبيه با الگوئى كه از مادر در ذهنشان ثبت كرده اند روبرو ميشوند به يكباره اين الگوى كاذب از مادر الگوى حقيقى را در ذهنشان بيدار ميكند و چه بسا گرايشى را نيز نسبت به اين الگوى كاذب احساس ميكنند.
پس به اينترتيب آنچه الگوئى از يك محرك را در ذهنمان ترسيم ميكند در حقيقت ثبت و صبط تغييرات فيزيولوژيكى است كه بر اثر تماس محرك با گيرنده هاى عصبى در ما توليد ميشوند. مسلما» كيفيت اين تغييرات فيزيولوژيكى يا به گونه ايست كه مركز درد و تنبيه و يا مركز شادى و تشويق را متأثر ميسازند و در نتيجه عكس العمل نهائى ما نسبت به آن محرك يا عشق و علاقه و گرايش است و يا دورى و انزجار و وازدگى.
حالا بعد از اين تجزيه و تحليلها ببينيم الگوى عشق يا به كلامى ديگر پرتره ايده آل و از پيش ساخته شده اى كه در ذهن انسانى نسبت به انسانى ديگر ترسيم ميشود چگونه بوجود مى آيد.
اين بحث را در شماره آينده دنبال خواهيم كرد.
dr_javaherkalam@yahoo. co. uk