حميده ظاهراً اميدوارى مبهمى در دل احساس ميكرد.
گويا با مشاهده اين مرد عجيب كه گاه نعره ميزد، گاه بملايمت سخن مى گفت: گاه مى خنديد و گاه اشك بچشم مى آورد پنداشته بود ميتواند با گفتن سر گذشت موثر و غم انگيز خود در دل او احساساتى رقيق بوجود آورد و باجراى عمل جوان مردانه اى وادارش سازد به اين جهت گفت:
- من نيز از گفتن سر گذشت خود به شما كه خيال مى كنم از يك روى زندگى، يعنى از روى شفاف و روشن آن بى خبريد بدم نمى آيد: حوادث و بدبختى هاى حقيقى، يعنى آنهائى كه دست آدمى، حرص و طمع و شهوت آدمى و بخل و كينه ورزى او در ايجاد آنها تأثير ندارد من و فرخ را بهم نزديك كرد، فرخ وقتى بدنيا آمد چراغ روشنى در كانون خانواده خود افروخت و مادر وپدرش كه از سعادت چيزى جز يك بچه كم نداشتند پنداشتند به منتهاى خوشبختى رسيده اند ولى هنوز دهان كودك به پستان مادر آشنا نشده بود كه زن جوان بدنبال يك تب بحرانى و شديد چشم از زندگى بست.
پدر فرخ ديوانه وار از خانه خود گريخت و سر به صحرا گذاشت، كسانش بدنبال او رفتند، قنداقه كودك را نيز با خود بردند.
پاى بركه اى در بيرون شهر كه يك روز ناظر سعادت او در كنار زنش بود، او را يافتند كه سر به پاى گلبنى نهاده است و مى نالد.
به او گفتند تو حق ندارى پس از رفتن زن نازنيت بادگار او را خوار شمارى... نگاه كن كن چقدر چشمان اين كودك به چشمان زنت شبيه است! نيم ساعت بعد در حالى كه كودك را به سينه فشرده بود به شهر بازگشت و در خانه ديگرى كه همان روز براى او تهيه كرده بودند منزل گرفت.
مدت دو ماه مانند مادرى مهربان روز و شب در حالى كه هيچگاه اشك چشمش نمى خشكيد كودك را نگهدارى كرده ولى دريافت كه بى مادرى و بى شيرى بزودى سبب مرگ او خواهد شد- در جستجو بود كه دايه يا پرستارى براى او بيابد.
وقوع يك بدبختى ديگر براى همسايه اى اين منظور را برآورد.
خبر مرگ ناگهانى شوهر جوانى را كه صبح با شادمانى وطرب از خانه بيرون رفته بود نزديك ظهر به زن جوانش كه هفت ماه بود دخترك شيرينى را شير ميداد رساندند و ساعتى بعد جسد او را كه سرش در نتيجه تصادفى متلاشى شده بود به خانه آوردند.
زن بيچاره كسى را نداشت و زهر ناكامى و مصيبت تحت تأثير تنهائى و بى كسى نزديك بود در جگرش كارگر افتد و عمرش را به پايان رساند.
همسايگان غافل اين دو بدبخت، آن مرد زن مرده و اين زن ناكام را در يك خانه جا دادند، تماس دو بدبختى ميتواند يك نوع خوشبختى بوجود آورد، زن جوان هر يك از دو پستان خود را كه خدا به شير آنها بركت داده بود به يكى از دو كودك اختصاص داد، يكى را به فرخ و ديگرى را به محبوبه... ميرغضب كه به دقت گوش ميداد و سر مى جنباند به شنيدن اين اسم تكانى به خود داد و گفت:
- محبوبه؟ همين محبوبه امروزى؟ همين دختر بلند بالاى آشوبگر؟
گلين از جاى خود سر پيش آورد تا چهره ميرغضب را بهتر ببيند و معنى اين جمله را دريابد و حميده با حيرت ديده به مرد عجيب دوخت و پس از لحظه اى ترديد گفت:
- آرى! مگر شما او را ميشناسيد؟
- اوه. ! چه جور! بگو خانم، قصه ات را بگو.
حميده گفت: وقتى كه بچه ها دوازده ساله شدند و تراكم ايام، مصيبت هاى گذشته را در پس پرده فراموشى پنهان كرد و اين خانواده كوچك بى آنكه تغييرى در وضع راه يابد توانست ماه و سالى چند در كام خود كه هنوز تلخى زهر مصائب گذشته در آن احساس مى شد قطره اى چند از آب گواراى زندگى سعادت بخش بچگاند.
فرخ كه خواهر شيرى خود را بحد پرستش دوست ميداشت هر روز عصرها بكوچه مى آمد و زير درخت هاى كهن كه در كنار جوى آب رسته بود با بچه هاى همسال خود بازى ميكرد.
هنگامى كه خانواده ما از يكى از نقاط دور دست شهر به آن كوچه نقل مكان كرد، فرخ چهارده سال داشت و زيباترين، مهربانترين و با هوشترين كودك محل بود.
يك روز من كه دخترى دوازده ساله بودم در حياط خانه خود بازى ميكردم، ناگهان يك توپ بازى پيش پاى من به زمين افتاد و بيفاصله صداى در گوشم رسيد.
توپ را برداشتم، بطرف در دويدم و گفتم كيست؟ صداى لطيف و شيرينى كه بگوشم خوش آمد گفت: خانم باز كنيد، توپ من اينجا افتاده است.
در را گشودم و فرخ را كه پيش از آن يكى دو دفعه از دور ديده بودم از نزديك ديدم: چشمان او سياه و درخشان، صورت او سوخ و سفيد و لب هاى كوچكش قرمز بود.
توپ بازى به دست من و چشمانم در ميان دو چشم براق و حيرت آلود فرخ بود.
پس از دو دقيقه توپ را آهسته بسوى او پيش بردم، لبان سرخ او به لبخند باز شد، من نيز لبخند زدم.
هماندم سايه اى در سمت راست احساس كردم، به آن سو نگريستم و پدرم را ديدم كه با نگاهى از خشم و حيرت به چهره ما دو كودك بيگناه و به اين لبخند معصومانه مينگرد- بى آنكه علت خشم و حيرت پدر را بدانم سرا پا لرزيدم.
پدرم نگاه خيره به فرخ افكند، مچ دست مرا محكم گرفت، بدرون خانه ام برد، مادرم را صدا زد و گفت: از امروز حميده حق ندارد پا از در خانه بيرون گذارد.
هر وقت هم با خودت بيرون رفت بايد چادر بسر كند و روى خود را بگيرد.
پس از آن نگاهى غضب آلود بمن كرد، با مادرم به اطاق رفت و با صدائى كه من نمى توانستم خوب بشنوم چيزهائى به او گفت.
از آن روز به بعد در خانه ما هميشه با قفلى كه كليد آن در جيب مادرم بود بسته مى شد و من در خانه محدود و محبوس ماندم.
خانمى هرروز به خانه ما مى آمد و درسم ميداد.
هر دو هفته يكبار با مادرم با روى بسته به حمام مى رفتم و هر ماه يك روز همه با هم به مهمانى به خانه يكى از اقوام مى رفتيم.
در اين مواقع در كوچه و خيابان جرأت نداشتم سر بردارم و به اطراف بنگرم ولى هر دفعه كه از كوچه خودمان مى گذشتم قلبم فشرده ميشد و احساس مى كردم در پيرامون من چيزهاى بى اندازه زيبا و دلفريبى هست كه من از ديدن آنها محرومم.
از اين گذشته هميشه خصوصاً وقتى كه تنها بودم يك چيز در نظرم مجسم ميشد و آن چشمان سياه و جذاب فرخ و لبخند شيرينى بود كه بر اطراف لبان سرخ او نقش بسته بود.
رفته رفته بزرگتر شدم ولى اين منظره و اين رويا با همان لطف و صفاى كودكانه، با همان زيبائى مفرط و اغراق آميز كه در چشم يك بچه ساده دل جلوه كرده بود در روحم باقى ماند.
پانزده ساله بودم كه درهم ريختن دائم حروف زندگى كلمه (عشق) را ساخت و در پيش چشمم نهاد.
براى درك معنى اين كلمه زحمت چندانى نكشيدم زيرا اين معنى از پيش در روحم وجود داشت و فقط احتياج به تطبيق آن با كلام عشق داشتم.
ولى چون نمى توانستم آن معنى را مجسم كنم و به صورت كلمه اى در مقابل آن كلمه قرار دهم روزى از روزهاى يك بهار فرحبخش كه با آنكه در خانه ما گل وجود نداشت بوى گل به مشامم مى رسيد در كتابچه لغت معنى خود كلمه عشق را نوشتم، مدتى فكر كردم و عاقبت قلم من در ستون مقابل آن نگاشت: (فرخ...) به گمانم رسيد كه گونه هايم بى اندازه بخشيد، سر از پنجره بيرون كردم و در حياط خانه زنى را ديدم كه بچه اى يكساله در آغوش دارد... بمشاهده اين بچه سر تا پا لرزيدم.
اين اثر را ديدن چشمان شفاف و حيرت آلود و لبخند كودكانه اى كه بروى من زد در من ايجاد كرد.
بى اختيار گفتم: خدايا! ... چه بچه ملوسى! نه نه جان اين بچه كيست؟ پيرزنى كه بچه كوچك را در آغوش داشت لبخند زنان گفت: اين بچه عبدالله خان است... برادر فرخ.
به نظرم رسيد كه نگاهى شيطنت آميز به دنبال اين كلام به روى من افكند و من نمى دانم از تأثير شنيدن آن نام يا از اثر آن نگاه لرزيدم و سرخ شدم.
مادرم در حياط نبود، به صندوقخانه رفته بود تا يك دست استكان نقره براى خانه عبدالله خان بياورد.
كلفت خانه فرخ همچنان به من مى نگريست و من جرأت نداشتم سر بردارم و او را نگاه كنم.
پس از چند ثانيه آن زن كه نيمى از موى سرش سفيد شده بود دو قدم به پنجره نزديك شد و با صداى آهسته گفت:
- خانم عزيزم، در خانه ما نيز همينطور است، آنجا هم هر وقت اسم يك نفر گفته شود، رنگ روى يك نفر سرخ مى شود و حالش بهم مى خورد...
جرأتى به خود دادم و پرسيدم: مقصودت از يك نفر چيست؟
پيرزن لبخند و چشمكى زد و گفت: خانم قشنگم، آن يك نفر كه سرخ مى شود و مى لرزد فرخ است و آن اسم نازنين كه رنگ روى او را سرخ مى كند، مى دانيد چيست؟...
- نه، از كجا ميدانم!
- خانم، حميده خانم است...
ناگهان سر گيجه اى چنان سخت مرا فرا گرفت كه ناچار شدم سر به كنار پنجره گذاشتم...
ميرغضب كه از اين قصه به وجد آمده بود به قهقهه خنديد.
دو دست بهم كوفت وگفت:
- اى برذات اين پيرزن ها لعنت... گوش مى كنى گلين؟... يكى از همين ها بود كه پارسال هر روز مى آمد، قصه خنده ها و خوشمزگى هاى ترا به من مى گفت: يك مشت پول از من ميگرفت و مى رفت...
گلين بى آنكه بازو از روى قبضه كارد بردارد سيگار تازه اى روشن كرد و گفت: شكر خدا كه تون بتون افتاد... همه بدبختى من زير سر او بود...
ميرغضب گفت احمق جون من... باز كه حرف بى وفائى زدى!
حميده كه پنداشتى دوست دارد تمام قصه خود را بگويد گفت: ولى آن پيرزن مهربان مايه بدبختى نبود.
از آن روز به بعد من خوب فهميدم معنى عشق چيست.
ديگر شب ها خوب به خواب نمى رفتم، زندگى خود را ناقص مييافتم، دلم به هيچ چيز خوش نمى شد، هميشه مى خواستم به گوشه اى روم و فكر كنم، فكر كنم فرخ را دوست مى دارم و او نيز مرا دوست مى دارد... پيرزن از آن به بعد بيشتر به خانه ما مى آمد و فريدون كوچولو را مى آورد.
كسى مانع او نمى شد زيرا همه اهل خانه ما صحبت پيرزن و خنده هاى فريدون را دوست داشتند و من به قدرى به ديدن آنها اشتياق داشتم كه هر وقت در باز مى شد و پيرزن با بچه به درون مى آمد خيال مى كردم درهاى بهشت به رويم باز شده و فرشته ها به ديدن من آمده اند.
بسيار اتفاق مى افتاد كه هنگام آمدن پيرزن مادرم به كار خانه مشغول بود و من فرصتى مى يافتم، پيرزن را با خود به زير درخت بيد مجنونى كه در آخر حياط داشتيم مى بردم، فريدون را از بغل او مى گرفتم و بازى مى كردم و او از خنده و هياهوى بچه استفاده ميكرد و براى من از خوبى هاى فرخ حكايت ها مى گفت.
رفته رفته فرخ در نظر من مثل خدا جلوه كرده بود.
شنيده و باور كرده بودم كه او جوانى مهربان، مؤدب، عفيف، خداپرست، با وجدان است و بالاتر از همه اين ها مرا دوست مى دارد... پيرزن كلام بهترى به كار مى برد كه در گوش و دل من اثر بى اندازه مى بخشيد، هر چند روز يكبار اين كلام را تكرار مى كرد مى گفت: فرخ براى تو مى ميرد و جرأت اظهار به كسى ندارد يك روز به من گفت: الان يك سال است كه من مى بينم هر شب فرخ چيزهائى مى نويسد، مى خواند، در پاكت ميگذاره و بعد از يكى دو ساعت پاكت را از جيب بيرون مى آورد، ريز ريز ميكند و مى سوزاند.
چند روز پيش يكى از اين پاكت ها را به دست من داد، من ساكت و منتظر بودم كه مأموريت مرا درباره آن پاكت بگويد ولى او پس از يك دقيقه سكوت و ترديد پاكت را از من باز گرفت و پاره كرد.
به نظرم كه آن را براى شما نوشته بود... .
تصور اينكه فرخ براى من چيزى بنويسيد رعشه اى لذت بخش به اندامم مى افكند.
فكر مى كردم كه در آن نامه چه چيزهاى خوب و روح پرور وجود خواهد داشت و من اگر شبى يكى از آن نامه ها را داشته باشم تا بامداد چه بيخوابى و عيش گوارائى خواهم داشت.
يك روز عصر با مادرم از حمام برمى گشتم.
كوچه خلوت بود و من لازم نميديدم روى خود را سخت بپوشانم.
به خم كوچه خودمان رسيديم و پيچيديم، مردى از كوچه بيرون آمد و سينه به سينه من قرار گرفت، چشمان من با چشمان او مصادف شد و مثل بيد لرزيدم.
اين فرخ بود، من او را از سياهى و برق چشمانش شناختم.
مثل اين بود كه هنوز چهارده سال دارد و آمده است توپ خود را از من بگيرد...
به تندى دور شديم و من ندانستم چگونه به خانه رسيدم و آن شب را چگونه به روز رساندم.
بامدادان پير زن آمد.
از مادرم چيزى خواست و او را به صندوقخانه فرستاد؛ آنگاه نزد من آمد، از زير چادر نماز خود پاكتى بيرون آورد.
به عجله به دست من داد و گفت: بالاخره فرخ اين كاغذ را داد كه به شما بدهم...
خدا مى داند من به چه حال دچار شدم.
يقين داشتم هر كس مرا ببيند انقلاب بى پايان درونم را آشكار بر چهره ام خواهد خواند.
بدين جهت پا از اطاق خود بيرون نهادم و در تخيل و رويا غوطه ور شدم.
پاكت را زير پيراهن و روى سينه خود پنهان كرده بودم و از حرارت عجيبى كه از آن در دلم راه مى يافت مى سوختم.
جرأت نداشتم دست بر آن نهم تا چه رسد به آنكه بگشايم و بخوانم ولى روح من با چشم خيال پيوسته آن را مى خواند.
هزاران فرض درباره آن مى كردم، مى پنداشتم چند صفحه كاغذ است كه پشت و روى آن سياه شده و فرخ همه آلام چند ساله عشق و شوريدگى را بر آن نقش كرده است.
هر كلمه شيرين و دلپذير كه به ذهنم مى رسيد گمان مى بردم در آن نامه وجود دارد...
با خود شرط مى بستم كه از محتويات نامه آگاهم و با وجود اين دقايق روز را ميتشمردم تا كى به پايان رسد، شب بيايد، همه بخوابند و من كاغذ را بگشايم و بخوانم، عاقبت آن روز كه از روز قيامت طولانى تر بود تمام شد؛ ساعتى چند شب گذشت، همه خفتند و من با اطمينان كامل از آنكه هيچكس نخواهد آمد و مچ مرا هنگام خواندن كاغذ نخواهد گرفت پاكت را از روى سينه خود برداشتم، با حرص و اشتياق بى پايان آن را لمس كردم، از نامه هاى عادى كه بارها براى پدرم آمده بود و من ديده بودم بسيار ضخيم تر مى نمود.
مثل گرسنه اى كه چشم به غذائى خوشبو و خوش منظر دوخته باشد و كم و كيف آن را با لذت بسيار بسنجد دست به پاكت مى زدم و فرض مى كردم به جاى يك نامه يك كتاب است، كتابى پر از عشق و دلسوختگى... خدايا هنگامى كه سر پاكت را باز مى كردم دستم چه سخت مى لرزيد و حالم چه مغشوش بود.
كاغذى از ميان پاكت بيرون آوردم، دو صفحه كاغذ سفيد و ضخيم بود، لرزان لرزان آن را باز كردم، روى يكى از صفحه ها با خط بسيار خوش فقط سه سطر نوشته شده بود و من مثل تشنه جگر سوخته اى كه پس از مدتى انتظار فقط يك قطره آب دهند تا راضى از كوتاهى اين نامه و كمى آن كلمات چنان گيج شده بودم كه نمى توانستم بخوانم، پيش چشمانم را غبارى فرا گرفته بود.
ناچار چراغ را نزديكتر آوردم و سر خود را با نامه به پاى شعله آن بردم، در حالى كه صداى ضربان قلبم را مى شنيدم اين كلمات را كه پس از آن صدها دفعه خوانده و از بر كرده ام خواندم: خانم، جسارت و گستاخى مرا ببخشيد... يك سال كوشيده ام تا توانسته ام از ميان هزاران هزار كلمه كه از روح و دلم براى گفتن به شما ميتراويد اين چند كلمه را بيابم و اميد است كه برخلاف هميشه بتوانم آنها را از نظر شما بگذرانم: خانم آيا ممكن است زندگى بيش از اين بر من تلخ و ناگوار نباشد؟ اگر پدر من آرزوى مرا به پدر شما بگويد آيا ايشان خواهند پذيرفت و اگر شما از اين آرزو آگاه شويد موافقت خواهيد كرد؟ ...
من در آن موقع مست بودم، مدادى را كه در كنار بستر افتاده بود برداشتم.
نوك مداد چنان كه گوئى به اراده خود كار ميكند روى پاكت سفيد و بى عنوان نامه نوشت: (آرى) اين تصميمى بود كه طبيعت گرفته بود و من نيز با همه روح خود تسليم آن شده بودم.
شب تا صبح يك لحظه نيز نخوابيدم.
پيرزن فردا عصر آمد، پاكت خالى را به او دادم و همه شب در انتظار و اضطراب بسر بردم.
فكر ميكردم كه فرخ پاكت را گرفته و جواب كوتاه مرا مى خوانده است و او نيز مانند من تا بامداد نخفته است.
هنگامى كه بانك خروس نويد صبح مى داد من به خود مژده دادم كه چون روز ديگر در رسد از خانه همسايه عزيز خبر خوشى خواهم شنيد ولى افسوس كه هر وقت من به سعادتى نزديك شده ام، حادثه اى روى نموده و از خوشبختى دورم كرده است... چيزى نگذشت كه ناگهان صدائى مغشوش و غم انگيز در فضا پيچيد، به پاى پنجره آمدم و به دقت گوش فرا دادم: صداى شيون بود، چند نفر با هم با صداى دلخراش مى گريستند به زودى ناله ها شديدتر شد، مادر و پدرم نيز بيدار شدند و چيزى نگذشت كه خبر سكته و مرگ عبدالله خان را شنيديم...
ميرغضب مشت به روى ميز گوفت و گفت: اه! لعنت بر اين دنيا! چه مرگ بى موقعى!
گلين شانه بالا افكند و گفت: هميشه اين مرگها گلوى اشخاص خوب را ميگيرد... .