Nimrooz
Vol. 18, No. 943, August 10, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۴۳ - جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۸۶
تهيه و تنظيم: پژواك
از لابلاى متون
نگاهى به زندگينامه شيخ فضل الله نورى و سرانجام تلخ او (۲)
طرفداران شيخ فضل الله يك جوان مشروطه خواه را كشتند و با قلم تراش چشم هاى او را از حدقه درآوردند و گفتند مى خواهيم چشم مشروطه را درآوريم!
(به انگيزه نود و هشتمين سالگرد اعدام او- ۱۱ امردادماه ۱۲۸۸ خورشيدى)
«... ادوارد براون در كتاب انقلاب ايران به نقل از روزنامه صوراسرافيل شماره ۲۶ روز ۱۵ جمادى الثانى ۱۳۲۵ قمرى مى نويسد: «شيخ فضل الله ۴۵ هزار تومان دريافت داشته و چند ملاى ارتجاعى كوچكتر مانند اكبرشاه روضه خوان، سيدمحمد و شيخ زين الدين زنجانى را وادار كرد تظاهرات بدون توفيقى عليه مشروطيت در ماه محرم نمودند و بعداً به شاه عبدالعظيم آمده در آنجا انجمنى تشكيل داده كه مى گويند كمك مالى از طرف محمدعليشاه به آنها مى شده است.»
و از گفته هاى اتابك است كه: «بازى شيخ فضل الله توليد شد و شاه و نايب السلطنه كامران ميرزا هر روز براى او كمك مالى مى فرستادند....»
در بساطى كه در سال ۱۳۲۵ قمرى اوباش چاله ميدان و سنگلج به همراهى رجال دربارى در ميدان توپخانه چيده بودند شيخ فضل الله را هم خواهى نخواهى به ميدان آوردند و از همكاران وى سيدعلى آقاى يزدى، شيخ محمدآملى و حاج ميرزا ابوطالب زنجانى بودند و وعاظ اين معركه سيدمحمد يزدى معروف به طالب الحق (برادرزاده سيدعلى آقا) و سيداكبرشاه از سادات شيرازى بودند. در اين ميان ميرزا عنايت نام زنجانى برخلاف مستبدين و له مشروطه خواهان بياناتى نمود. فوراً اوباش بر سرش ريخته او را كشتند و نعشش را به درختى آويزان نمودند.
هدايت (حاج مخبرالسلطنه) راجع به قضاياى ميدان توپخانه در كتاب خاطرات و خطرات مى نويسد:
«شيخ فضل الله بساط قضاوت را در قورخانه پهن كرد، اوباش چاله ميدان دور او جمع شدند. جلو قورخانه (محل كنونى اداره راهنمائى و رانندگى) چادرى بلند شد، منبر تكيه دولت را نيز زير چادر گذاردند. عده اى توپ هم كنار حوض قرار گرفت. جمعى كثير هر روز گوشه ميدان زير چادر و اطراف جمع مى شدند. ناطقين در مطاعن (معايب) بابى هاى مجلس نطق مى كردند. تا پاسى از شب در مقابل جماعتى در مسجد ناصرى و مجلس سنگر بستند. از شمال بادهاى مخالف مى وزيد، هواى جنوب را هم تموجى مى داد، آتش روشن بود و ظل السلطان كمك به سوخت مى كرد و دامن گير مجلس مى شد.
از قديم معروف بود: ستاره كوره ماه نمى شه
شازده لوچه شاه نمى شه
سيدمحمد يزدى و سيداكبرشاه به وعظ پرداخته شيخ فضل الله را كشان كشان به ميدان آوردند. سيدعلى آقا، شيخ محمد عاملى، ميرزا ابوطالب زنجانى با شيخ همداستانند، آن دو از نزديك و سيدابوطالب از دور. ميرزا عنايت نام زنجانى در ميدان قربانى شد و به درختش آويختند...»
ميرزاعنايت زنجانى جوانى بود صراف و خيلى با حرارت و مشروطه خواه. هنگامى كه مخالفين مشروطيت در ميدان توپخانه مجتمع شده و اكثريت آنان از اراذل و اوباش تشكيل يافته بود، نامبرده روى احساسات جوانى و مشروطه خواهى اظهاراتى نمود. مستمعين و حضار بر سر او ريخته با قمه و قداره و هر چه در دست داشتند او را مى كشند و نعشش را به يكى از درخت هاى ميدان آويزان مى كنند و بعد پسر نقيب السادات شيرازى روضه خوان، معروف به آقازاده و ملقب به اعتمادالسادات قلم تراشى را از جيب خود درآورده با آن چشم هاى او را از حدقه درمى آورد! و به نوشته حاج ميرزا يحيى دولت آبادى در كتاب تاريخ معاصر يا حيات يحيى: «پسر نقيب السادات شيرازى كه در سلك روضه خوان هاست بعد از كشته شدن عنايت الله آمده با قلمتراش چشم هاى او را از حدقه درمى آورد و مى گويد مى خواهم چشم مشروطه را درآورم!»
دكتر مهدى ملك زاده نيز در كتاب انقلاب مشروطيت ايران راجع به اين موضوع چنين گويد:
«خبر رسيد كه عنايت الله صراف زنجانى را كه يكى از مشروطه خواهان بود در ميدان توپخانه قطعه قطعه كردند و نعش پاره پاره او را به درخت آويخته و چشم او را پسر نقيب السادات با چاقو بيرون آورد...»
(اعتمادالسادات معروف به آقازاده پسر سيدمحسن نقيب السادات شيرازى و داماد حاج شيخ جعفر سلطان العلماء بود. پس از آن عمل ميدان توپخانه چيزى نگذشت كه سخت به ناخوشى داءالفيل Elephantisis گرفتار شد و به اصطلاح «مسخ» گرديد. در اين هنگام خيلى مهيب به نظر مى آمد و ديدنش اكراه داشت، در صورتى كه پيش از مسخ شدن فوق العاده خوشگل و خوش اندام و در ميان مردم از نظر زيبائى معروف به ماه بنى هاشم بود. پس از مسخ شدن زنش به خانه پدر خويش رفت و به واسطه كراهت منظر از وى به كلى دورى و اعراض نمود تا اين كه موفق به طلاق گرديد و اعتمادالسادات هم با آن حالى كه داشت به زودى درگذشت».
شيخ فضل الله بعدها به تحريكات محمدعليشاه و ضديت شخصى با سيدعبدالله بهبهانى با اين كه دخترش عروس بهبهانى بود بر سر رياست و مرجعيت رسماً علم مخالفت بلند كرد و ظاهراً و باطناً صدمه زيادى به افكار عامه زد. هنگامى كه محمدعليشاه در سال ۱۳۲۶ قمرى مجلس شوراى ملى را به توپ بست و مشروطه خواهان هر يك به طرفى متوارى شدند شيخ فضل الله تقريباً شخص اول مملكت و دربار شاه مخلوع بود و برخلاف احكام علماى نجف (آخوند ملامحمدكاظم خراسانى و حاج ميرزاحسين، حاج ميرزا خليل و آخوند ملاعبدالله مازندرانى كه فتوى داده بودند: چون نورى مخل آسايش و مفسد است تصرفش در امور حرام است). اقدامات درشكست مشروطه و تقويت استبداد مى كرد. پس از فتح تهران و خلع محمدعليشاه در سال ۱۳۲۷ قمرى جمعى از مخالفين مشروطيت و ايادى محمدعليشاه دستگير و در دادگاه انقلابى محكوم به اعدام شدند.
پس از اعدام علينقى خان مفاخرالملك و سيدمحمدخان صنيع حضرت نوبت به آقاشيخ فضل الله نورى بزرگترين مخالف با مشروطيت و دستيار محمدعليشاه رسيد و با اين كه قبلاً به او سفارش شده بود كه براى مصونيت خود به يكى از سفارتخانه هاى بيگانه پناهنده شود و مخصوصاً سفارت روس او را با آغوش باز و احترام زياد مى پذيرفت وليكن شيخ زير اين بار نرفت و در خانه خود در محله سنگلج تهران ماند. بنابراين چند نفر مجاهد مأمور شدند كه او را به ميدان توپخانه بياورند، پس از زندانى كردن در يكى از اطاق هاى فوقانى قسمت جنوبى ميدان او را مانند ساير محكومين در دادگاه انقلابى كه از ده نفر به اسامى زير تشكيل يافته بود محاكمه كردند:
۱-شيخ ابراهيم زنجانى ۲-ميرزامحمد مدير روزنامه نجات ۳-جعفرقلى خان بختيارى (سردار بهادر) ۴-سيدمحمد معروف به امامزاده (امام جمعه) ۵-نصرالله خان خلعت برى اعتلاء الملك ۶-جعفرقلى خان يكى از ساكنين استانبول ۷-عبدالحسين خان شيبانى وحيدالملك ۸-عبدالحميدخان يمين نظام (سردار مقتدركاشى) ۹-ميرزاعلى محمدخان مجاهد (برادرميرزامحمدعليخان تربيت) ۱۰-احمدعلى خان مجاهد (عبدالسلطان).
اين هيأت قضات دادگاه عالى انقلابى را هيأت مديره اى كه از ۱۲ تن تشكيل شده و در غياب مجلس شوراى ملى قائم مقام آن بوده و تمام رتق و فتق امور مملكت با هيأت مزبور بود برگزيده بودند.
اسامى هيأت مديره نيز از اين قرار بود:
محمدولى خان سپهداراعظم، حاج عليقلى خان سرداراسعد، مرتضى قلى خان صنيع الدوله، سيدحسن تقى زاده، ميرزاحسن خان وثوق الدوله، ابراهيم حكيم الملك، صادق مستشارالدوله، عبدالحسين سردار محى، ميرزاسليمان خان ميكده، حاجى سعيدنصرالله تقوى، حسينقلى خان نواب، ميرزامحمدعليخان تربيت.
اعضاى دادگاه عالى انقلابى به اتفاق آراء شيخ فضل الله نورى را محكوم به اعدام نمودند و به موجب حكم هيأت مديره كه رأى دادگاه مزبور را تائيد و تنفيذ نمود در تاريخ يازدهم مردادماه ۱۲۸۸ خورشيدى برابر با سيزدهم رجب ۱۳۲۷ قمرى در سن ۶۹ سالگى او را در ميدان سپه به دار زدند.
حاج شيخ فضل الله به نوشته ادوارد براون در كتاب تاريخ انقلاب ايران از نظر سياسى محكوم به مرگ نشد بلكه از آن روى كه فتواى قتل هائى را در شاه عبدالعظيم داده و حكم اين كشتارها به مهر او رسيده و به دست دادگاه افتاده بود محكوم و به دار آويخته شد...»
«ميرزامهدى پسر ارشدش پاى دار ايستاده و هرزه درائى به پدر مى كرد و به مجتهدين طرفدار مليون اين كار غم انگيز را تأكيد و شتاب در پايان دادن آن داشت...» شيخ در واپسين لحظه حيات اين شعر را زمزمه مى كرد: اگر بار گران بوديم رفتيم
اگر نامهربان بوديم رفتيم
او علاوه بر اين كه از علماى روحانى طراز اول بود طبع شعر نيز داشت و در اشعار خود نورى تخلص مى نمود.
(برگرفته از كتاب شرح حال رجال ايران- جلد سوم نگارش مهدى بامداد)

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
احزاب
ورزش
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   • 
•   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   احزاب   • 
•   ورزش   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   • 
•   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •