|
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه اعدام صدام حسين- بخش ۳۵
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
-در ماه عسل روابط ايران و عراق پس از توافق الجزيره و امضاى عهدنامه مرزى و حسن همجوارى با عراق تأسيس خبرگزارى با عنوان مجعول «خليج عربى» روابط ايران را با كشورهاى عرب منطقه بحرانى كرد.
-در سومين كنفرانس وزيران خارجه سه گانه در بغداد، سپهبد ناصر مقدم رئيس اداره دوم ستاد ارتش (رئيس بعدى ساواك) به هيأت نمايندگى ايران پيوست و مذاكرات را با علاقه دنبال مى كرد.
-اشاراتى به شخصيت سپهبد مقدم و روابط دوستانه او با نگارنده.
-وقتى در مأموريت كويت بودم يكبار كه به تهران آمده و با سپهبد مقدم ديدار كردم گفت گزارشاتى رسيده كه عوامل افراطى فلسطينى و عراقى قصد دارند شما را KIDNAP كنند و در مقابل از دولت ايران باج سياسى بخواهند!
-مقدم افزود به دستور اعليحضرت سه مأمور گارد از بين كماندوهاى ورزيده ارتش براى حفاظت از سفارت و شخص شما به كويت اعزام خواهد شد و سه قبضه كلت ايتاليائى BRETLA در اختيار من قرار داد كه با خود ببرم و در اختيار مأموران گارد قرار دهم.
-مخالفت من با اعزام مأموران گارد و مسلح كردن آنها در محل مأموريتم به عنوان اين كه امر اعليحضرت است به جائى نرسيد و سه مأمور بيكاره و پر توقع سر بار سفارت شدند!
-اعتقاد دارم كه انتخاب سپهبد مقدم از سوى پادشاه براى رياست ساواك روى حساب دقيق و به ملاحظه تمايلات مذهبى او بود و ربطى به سفارش و توصيه اين و آن نداشت.
-او در سمت رياست ساواك تحولات و تشنجات كشور را ساده مى انگاشت و معتقد بود كه بعد از ماه رمضان آرامش به كشور بازخواهد گشت!
-روحانيون شيعه مقيم كويت هداياى رئيس ساواك را نپذيرفتند و پس فرستادند!
|
|
دكتر رضا قاسمى
|
تأسيس خبرگزارى خليج «عربى» و تنش جديد در روابط دو كشور:
شش ماه پس از انعقاد عهدنامه مرزى و حسن همجوارى بين ايران و عراق كه روابط دو كشور را پس از سال ها مناقشه و تنش، در مسير اعتدال و صلح و صفا قرار داد، تأسيس «خبرگزارى خليج عربى» روابط ايران با عراق و ساير كشورهاى عربى منطقه را به تنش كشاند. در ۱۷ دى ماه ۱۳۵۴ خبرگزارى ها اطلاع دادند كه يك نهاد خبرى جديد بين كشورهاى عرب منطقه به عنوان «خبرگزارى خليج عربى» پا گرفته است. پس از اعلام اين خبر دولت ايران سفراى خود را از عراق، عربستان سعودى، كويت، بحرين، قطر و امارات عربى متحده و سلطنت عمان فراخواند و اعلام كرد هرگاه تأسيس اين خبرگزارى با نام مجعول «خليج عربى» با اطلاع مقامات حاكمه اين كشورها صورت گرفته است رويه دوستانه ايران با اين دولت ها مورد بررسى مجدد قرار خواهد گرفت.
سفيران ايران در منطقه، روز ۲۱ دى ماه آن سال براى بررسى چگونگى تأسيس اين خبرگزارى و نحوه مقابله با دسيسه هاى تازه در خليج فارس جلسه مشاوره اى تشكيل دادند.
واكنش قاطع ايران در اين مورد سبب شد كه عنوان مجعول «عربى» از نام اين خبرگزارى حذف شود و پس از اداى توضيحاتى از سوى مقامات اين كشورها مبنى بر اين كه نظر سوئى در اين نام گذارى نبوده و مقصود «خبرگزارى عربى در منطقه» بوده كه با «خبرگزارى پارس» اشتباه نشود به اين نام گذارى مبادرت شده است. تأكيد سفارتخانه هاى عربى مقيم تهران بر اين نكته كه دولت هاى متبوع آنها به حفظ روابط متين و دوستانه با ايران تصميم خلل ناپذيرى دارند سبب شد كه سفيران ايران به محل مأموريت خود بازگردند.
تركيب اعضاى هيأت نمايندگى ايران
در كنفرانس وزيران سه گانه در بغداد مورخ ژوئن ۱۹۷۵ (خرداد ۱۳۵۴) اعضاى هيأت نمايندگى ايران از وزارت خارجه مانند ساير كنفرانس هاى قبلى متشكل از مرحوم دكتر خلعت برى وزير امورخارجه، دكتر صادق صدريه مديركل سياسى آسيا و آفريقا، حسين شهيدزاده سفير ايران در بغداد، اينجانب و يك مترجم فرانسه، يك مترجم عربى و يك ماشين نويس فرانسه بود و ساير سازمان ها (ساواك- اداره دوم ستادبزرگ ارتشتاران، سازمان جغرافيائى ارتش، وزارت آب و برق، سازمان بنادر و كشتيرانى) نيز نمايندگان خود را داشتند. نماينده اداره دوم ستادبزرگ ارتشتاران معمولاً سرتيپ سعيدى (سرلشگر بعدى) بود ولى در كنفرانس سوم وزيران در بغداد شخص سپهبد ناصر مقدم رئيس اداره دوم ستادبزرگ (آخرين رئيس ساواك) به هيأت پيوست. در اين نوشتار لازم مى دانم ذكر خيرى از اين امير متدين و خدمتگزار كرده باشم.
ملاحظاتى درباره سپهبد ناصر مقدم و سرنوشت تلخ او:
آشنائى من با تيمسار مقدم از همين سفر آغاز شد و او را شخصيتى مطلع و مصمم و با ايمان يافتم، به ويژه اعتقاد عميق مذهبى او را كه در مواقع زيارت اعتاب متبركه در كربلا و نجف و سامره بروز مى كرد زير نظر داشتم و مى ديدم كه با چه خلوص نيت و صدق عقيدتى به اولياءالله و خاندان رسالت توسل مى جويد و به راز و نياز مى پردازد.
نگارنده از آنجا كه دوره دانشگاه پدافند ملى را طى كرده و به فرمان اعليحضرت فقيد چند سال در سمت استاد مدعو در آنجا (كه بالاترين مرجع تحصيلى در سازمان ارتش شاهنشاهى بود) تدريس كرده بودم با بسيارى از افسران ارشد ارتش دوستى و آشنائى داشتم. متأسفانه سه تن از همكلاسى هايم (سرلشگرعلى نشاط، سرلشگر بيگلرى، سرلشگر اصغر ده پناه) در مسلح انقلاب قربانى شدند و دو تن از دوستانم (تيمسار سپهبد ناصر مقدم و سپهبد ابوالحسن سعادتمند) كه هر دو بسيار متدين و به اجراى وظايف و تكاليف مذهبى سخت پايبند بودند به حكم بيدادگاه خلخالى اعدام شدند.
آشنائى من با تيمسار مقدم در بغداد و سنخيّت ويژه اى كه از نظر مذهبى با ايشان يافتم سبب شد كه اين دوستى ادامه يابد و گهگاه با ايشان كه آن موقع رئيس اداره دوم ستادبزرگ ارتشتاران بود ديدار مى كردم.
هنگامى كه در سال ۱۳۵۵ مأمور كويت شدم تيمسار مقدم به افتخار نگارنده ميهمانى باشكوهى در باشگاه افسران ترتيپ داد و تمام مقامات ارشد وزارت خارجه و ارتش را دعوت نمود و با لطف فراوان سر ميز شام از اين بنده تجليل كرد.
در طول مأموريت كويت هر وقت كه به تهران مى آمدم، با ايشان تلفنى صحبت مى كردم و به خواست وى به ديدارش مى رفتم. در يكى از اين ديدارها بود كه گفت: «گزارشاتى به ما رسيده كه عناصر افراطى فلسطينى در كويت و تروريست هاى نفوذى عراق وابسته به جناحى كه صلح بين ايران و عراق را برنمى تابند قصد دارند سفير ايران را KIDNAP كنند و در برابر آزادى او از دولت ايران امتيازاتى بخصوص در مورد استرداد جزاير سه گانه تنب ها و ابوموسى بخواهند. مراتب به عرض اعليحضرت رسيده و مقرر فرموده اند كه اقدامات احتياطى لازم براى حفظ جان سفير و خانواده اش به عمل آيد و لذا سه مأمور گارد از بين كماندوهاى ورزيده ارتش به كويت اعزام خواهند شد و سه قبضه اسلحه هم در اختيار سفارت قرار خواهد گرفت كه به گاردهاى مزبور داده شود و يك قبضه اسلحه نيز به شخص شما اهداء مى شود كه با خود داشته باشيد.»
به عنوان جمله معترضه يادآور مى شوم كه در آن زمان متجاوز از سيصد هزار فلسطينى در كويت زندگى مى كردند و شمار زيادى از آنها در ادارات و وزارتخانه ها و مطبوعات عمده كويت كار مى كردند و مسئوليت هاى حساسى داشتند و اصولاً مردمانى آرام و پايبند به قوانين كشور متوقف فيه بودند. حتى عكاس سفارت يك فلسطينى به نام «عُمر» بود كه از هر جهت به او اعتماد داشتيم و در ميهمانى هاى سفارت و حتى در محيط خانوادگى ما تردد و عكسبردارى مى كرد. دستور مركز اين بود كه در مورد هر فلسطينى با هر گذرنامه اى كه قصد سفر به ايران را دارد بايد از مركز كسب اجازه شود كه به او ويزاى ورود داده شود يا خير؟ نگارنده از آنجا كه بيشتر اين فلسطينى ها را مى شناختم چندان پايبند اين دستور نبودم و كسانى را كه مى شناختم به مسئوليت خود كتباً به كنسولگرى دستور مى دادم كه به آنها بدون استعلام از مركز ويزا داده شود. اين موضوع سبب شد كه يك بار از وزارت خارجه نامه اى به قيد خيلى محرمانه به اين مضمون آمد كه: «از قرار اطلاع، در آن سفارت به فلسطينى ها بدون استعلام از مركز ويزا داده مى شود. به اين موضوع رسيدگى و نتيجه را گزارش نمائيد.» دانستم كه مأموران ساواك سفارت به سازمان متبوع خود چنين گزارش داده اند و مراتب از طريق ساواك به وزارتخارجه منعكس شده است.» فوراً پاسخ دادم كه «اطلاع رسيده به وزارت متبوع صحيح است ولى به كسانى بدون استعلام از مركز ويزا داده مى شود كه مورد شناسائى سفارت هستند و اينجانب شخصاً مسئوليت آمدن آنها را به ايران به عهده مى گيرم ولى اگر فلسطينى هائى مورد شناسائى سفارت نباشند البته از مركز در مورد آنها استعلام خواهد شد.»
موضوع به همين جا ختم شد و ديگر از تهران در اين مورد پى گيرى نشد.
همكار شايسته ام بُرهان خطيب كه متصدى امور كنسولى سفارت بود و اكنون در اسپانيا زندگى مى كند قطعاً بر اين ماجرا صحه مى گذارد كه نگارنده براى رفع هرگونه مسئوليت از او در مورد فلسطينى هاى شناخته شده كتباً و به مسئوليت شخصى بدون استعلام از تهران به كنسولگرى دستور صدور ويزا مى دادم.
بارى، در قبال اظهارات تيمسار مقدم گفتم بعيد مى دانم كه فلسطينى هاى مقيم كويت دست به چنين اقداماتى بزنند و من از اين جهت نگرانى ندارم و اصولاً آدم معتقد و متوكلى بوده و به هر چه اراده حضرت حق تعلق گيرد تسليم هستم.
تيمسار در جواب گفت: البته توكل و تسليم به جاى خود ولى حفظ نفس از واجبات دينى است مضافاً به اين كه امر اعليحضرت را نمى شود اطاعت و اجرا نكرد. گفتم تيمسار من چشمم از اين افراد گارد كه مى خواهيد براى ما بفرستيد چندان آب نمى خورد و آنها علاوه بر اين كه چندان مفيد فايده نخواهند بود مشكلى بر مشكلات ما خواهند افزود. از اينها گذشته در كويت براى اعضاى سفارتخانه ها حمل اسلحه مگر در موارد خيلى استثنائى آن هم با اجازه مخصوص مقامات مسئول به هيچوجه مجاز نيست.
تيمسار مقدم گفت به هر حال امر اعليحضرت است و خودتان راه حل آن را پيدا كنيد كه مقامات محلى نيز در جريان قرار گيرند و متعاقباً دستور داد سه قبضه اسلحه كلت ايتاليائى BRETTA با فشنگ هاى لازم آوردند و تحويل بنده دادند و يك اسلحه كوچك و ظريف BRETTA نيز به خود بنده ارمغان كردند و جواز حمل آن را نيز فوراً صادر و تسليم نمودند. (جواز را هنوز در اختيار دارم ولى اسلحه و مهمات آن را پس از پيروزى انقلاب تحويل كاردار سفارت جمهورى اسلامى دادم و رسيد گرفتم.) بگذريم كه حدس بنده كاملاً صحيح بود و اين سه مأمور گارد جز دردسر و طرح توقعات بيجا سودى براى سفارت نداشتند.
بلكه پس از پيروزى انقلاب با سردمداران انقلابى سر و سر يافتند و حتى براى آنها از سفارت خبر چينى هم مى كردند كه البته قبل از ۲۹ بهمن كه رسماً بركنار و به مركز فراخوانده شدم، آنها را خلع سلاح كرده و روانه تهران نمودم.
به هر روى روابط دوستانه من با تيمسار مقدم ادامه يافت تا اين كه آن مرحوم به جاى ارتشبد نصيرى به رياست ساواك منصوب شد. گفته مى شود كه قرار بود بعد از نصيرى سرلشگر على معتضد قائم مقام رياست ساواك جانشين او شود ولى حدس نگارنده اين است كه اعليحضرت انديشيده بود كه بهتر است عوامل رئيسه ساواك تغيير كنند لذا نصيرى را به عنوان سفير به پاكستان و تيمسار معتضد را هم كه همكار نزديك نصيرى بود به سفارت در سوريه اعزام داشتند و يك افسر تازه نفس را كه صبغه مذهبى هم داشت و سال ها قبل در پست مديركلى يكى از ادارات ساواك خدمت كرده بود و در اين سازمان پيشينه خدمتى داشت و آدم متعادل و معقولى بود در رأس ساواك قرار دهند و با اين مقدمات بود كه در جوّ آن روزهاى پر شور انقلابى در جامعه، جوى كه گرايش مذهبى نيز داشت تيمسار مقدم به اين سمت برگزيده شد. به اعتقاد نگارنده ادعاى انتصاب او به سفارش فردوست و يا توصيه اردشيرخان زاهدى (به شرحى كه در كتاب داورى نوشته تيمسار منوچهر هاشمى رئيس سابق اداره هشتم ساواك آمده) از حقيقت به دور است و اينجانب شخصاً از آقاى زاهدى شنيدم كه دخالت خود را در مورد انتصاب مقدم به رياست ساواك به شرحى كه در كتاب تيمسار هاشمى آمده است تكذيب نمود. آنها كه با اخلاق و روحيات «اردشيرخان» آشنائى دارند مى دانند كه اين دولتمرد نام آور رژيم گذشته از شجاعت و صراحت لهجه ويژه اى برخوردار است و از كسى ملاحظه ندارد و اگر كارى كرده يا حرفى زده باشد روى عمل و حرف خود مى ايستد. ضمناً آدمى نيست كه به يك مقام خارجى اجازه دهد كه در امور داخلى ايران و انتصاب مسئولان مملكتى مداخله كند.
بارى سپهبد مقدم به رياست ساواك منصوب شد و من در آخرين سفر به ايران در مردادماه ۱۳۵۷ براى تبريك سمت جديدش به او تلفن كردم. به ديدارم اظهار علاقه كرد به سراغش رفتم، نخستين حرفى كه زد اين بود كه «به مأموران ساواك در سفارتخانه ها دستور داده ام كه به هيچ كارى بدون نظر سفير مبادرت نكنند و با سفارت صميمانه همكارى نمايند و مخصوصاً به آنها تأكيد كرده ام كه رئيس شما اول سفير است و بعد من....»
متأسفانه او نيز مانند بسيارى از رجال وقت ميزان وخامت اوضاع و عواقب دهشت بار آن را درك نكرده بود و وقتى از او پرسيدم براى مهار كردن اوضاع چه تدبيرى انديشيده ايد به سادگى گفت: الان ماه رمضان است و حدود هزار منبر در سراسر كشور به تبليغ مى پردازند، پس از ماه رمضان اوضاع آرام خواهد شد و افزود كه من براى نزديكى با روحانيون برنامه اى دارم و به موفقيت اقدامات خود اميدوارم، از جمله به عنوان ابراز حسن نيت هدايائى براى روحانيون عمده در داخل و خارج از ايران مى فرستم.
به او گفتم: برادر اوضاع وخيم تر و حساس تر از ان است كه تصور مى شود. فرستادن هدايا را هم حضرات نشانه ضعف دستگاه مى دانند لذا بهتر است از اين كار درگذريد. به توصيه ام كه از روى خلوص نيت و براساس آشنائى با روحيه روحانيون عنوان كردم توجهى نكرد پس از مراجعت من به كويت چند عباى نائينى و تسبيح شاه مقصود اعلا و جانماز ترمه براى روحانيون مقيم كويت فرستاد كه هيچيك قبول نكردند و هديه را پس فرستادند! و در همان ماه بود كه واقعه به آتش كشيدن سينماركس آبادان رخ داد و مخالفان رژيم گناه آن را با تبليغات گسترده اى به گردن ساواك افكندند.
سپهبدمقدم در مقام رئيس جديد ساواك سعى كرد كه بين دولت و روحانيون از يك سو و بين دولت و شخصيت هاى وابسته به جبهه ملى از سوى ديگر التيام بخشد و همو بود كه دكتر سنجابى، دكتر صديقى و دكتر بختيار را به دربار برد ولى همانطور كه ديديم هيچيك از اين اقدامات سودى نبخشيد و سپهبد مقدم نيز به سرنوشت ارتشبد نصيرى دچار و در برابر جوخه اعدام قرار گرفت. شايع است كه مهندس بازرگان نخست وزير دولت موقت قصد داشت از وجود آن زنده ياد در رأس اداره دوم ضد جاسوسى ارتش استفاده كند ولى شيخ صادق خلخالى پيشدستى كرد و او را كشت. ياد سپهبد ناصر مقدم همانند ساير اميران و افسران وطن دوست و رجال خدمتگزار كه در مسلخ انقلاب قربانى شدند هميشه براى صاحب اين قلم گرامى است و براى شادى روان آنها از درگاه حضرت حق رحمت و مغفرت مسألت دارم.
***
در كنفرانس بغداد كه سومين گردهمائى وزيران خارجه ايران و عراق و الجزاير بود موافقتنامه هاى مربوط به نحوه استفاده از آب رودخانه هاى مرزى، تعليف احشام، كلانتران مرزى و مقررات مربوط به كشتيرانى در شط العرب و مقررات مربوط به مسافرت اتباع ايران و عراق براى زيارت اماكن مقدس تدوين شد. اين اسناد در سفر بعدى هيأت ايرانى به عراق ۲۶ دسامبر ۱۹۷۵ (۵دى ماه ۱۳۵۴) به امضاى وزراى خارجه دو كشور رسيد.
در شماره آينده براى آگاهى خوانندگان گرامى نيمروز درباره هر يك از اين موافقتنامه ها و همچنين صورت مجلس هاى مربوط به ترتيبات و شرح خط مرز و توافق حاصله بين وزيران امورخارجه دو كشور در مورد حل و فصل كليه مسائل و دعاوى متقابل و معوق بين طرفين قبل از مبادله اسناد تصويب معاهده مرز دولتى و حسن همجوارى، توضيحات اجمالى داده خواهد شد.
****
توضيح در مورد شرح زيرعكس مندرج در شماره پيش
در شرح زيرعكس مندرج در شماره پيش نيمروز كه اعضاى كميته تدوين اسناد نهائى را نشان مى داد اشتباهى در مورد تقدم و تأخر اسامى افراد رخ داد كه اينك اصلاح مى شود:
در آن عكس از چپ به راست: نفر اول نگارنده و نفر بعدى دكتر صادق صدريه مديركل سياسى آسيا و آفريقا و نفر سوم (با عينك سياه) سرلشگر سعيدى نماينده اداره دوم ستادبزرگ ارتشتاران و نفر چهارم على وحيدى مترجم فرانسه است.
(ادامه دارد)
|