Nimrooz
Vol. 18, No. 943, August 10, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۴۳ - جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۸۶
آشنائى با «خانلرى»
*«نقد بى غَش» عنوان كتاب تازه اى است كه دوست گرانمايه ما، نويسنده و روزنامه نگار معروف «دكتر صدرالدين الهى» انتشار داده و از سر لطف نسخه اى از آن را نيز براى ما فرستاده است. كتاب، مجموعه اى از گفتگوهاى نويسنده را با «دكتر پرويز ناتل خانلرى» در بردارد كه انتشار آنها در مجله «سپيد و سياه» از مردادماه سال ۱۳۴۶- يعنى درست ۴۰ سال پيش- آغاز شده و تا آبان ماه همان سال ادامه يافته است. در اين مجموعه گفتگوها كه در چاپ برخى از آنها، پرسش ها حذف شده است، نظرات صادقانه- و ناقدانه- خانلرى را درباره ملك الشعراى بهار، نيما يوشيج، صادق هدايت، بزرگ علوى و صادق چوبك مى خوانيم. نقد شفاهى بى غشى كه بعد از چهل سال هنوز تر و تازه است و دشوار بتوان نظيرى براى آن در ادبيات معاصر ايران پيدا كرد. اين نقدها در زمان خود با حساسيت نسلى نيز روبرو شد كه مدتى كار انتشار آنها را متوقف كرد. از جمله «متوليان امامزاده هدايت»، ناقد بى غَل و غَش را مورد حمله قرار دادند. از سوى ديگر كارگزاران «دستگاه مميزى» صحبت از «بزرگ علوى» را كه به اردوى سياسى مخالف وابسته بود، «مصلحت» ندانستند.
صدرالدين الهى، جدا از ديباچه كوتاه، دو بخش ديگر را نيز به مجموعه گفتگوها افزوده است تا در يكى، از آشنائى نخستين و ديدارها و برخوردهاى بعدى خود با خانلرى بگويد و در ديگرى سيماى فرهنگى چند جانبه او را ترسيم كند. نگاهى گذرا در اين دو بخش ما را از يك سو با فرهنگمرد بزرگ از دست رفته خودمان آشناتر مى سازد و از سوى ديگر فضاى فرهنگى آن سال هاى پر تلاطم- دو دهه سى و چهل- را پيش چشم مان بازمى گشايد. در بازتاب اين هفته به اين دو بخش مى پردازيم و هفته آينده كه به سالروز درگذشت خانلرى (اول شهريور) نزديكتر مى شويم، نقدهاى بى غش او را مرور مى كنيم.
*آشنائى دورادور نويسنده با پرويز ناتل خانلرى، هنگامى آغاز شده كه او در كلاس پنجم و ششم ابتدائى درس مى خوانده و اوقات فراغت خود را يا «مگس و زنبور» مى گرفته و يا به خواندن رمان مى گذرانده است! تمام رمان هاى كرايه اى خرازى فروشى هاى سرچشمه، محله زندگى خود را تمام كرده و كارش به دوره كردن رمان هاى خوانده شده كشيده كه يكى از همكاران پدر به دادش رسيده است. جزوه هاى تازه چاپى را به نام «افسانه» به او امانت داده كه بخواند و پس بدهد.
مطالب اين جزوه ها ديگر از نوع «نات پنكرتون» و «جينگوز رجائى» نبوده بلكه قصه هاى جوراجورى بوده كه اسم نويسندگان و مترجمانش نيز تازگى داشته است. «اما وسط تمام اسم ها يك اسم خيلى عجيب بوده: «پرويز ناتل خانلرى.» «ناتل» او را به ياد «برج و باروهاى قديم» مى انداخته و فكر مى كرده صاحب اين نام بايد كسى باشد كه «توى يك قلعه بزرگ زندگى مى كند كه دور تا دورش را ديوارهاى سنگى» كشيده اند! به هر حال افسانه هاى «ناتل خانلرى» خيلى به دلش نشسته. شايد به اين دليل نيز هم كه از زبان شعر به فارسى برگردانده شده بود.
*
*اين آشنائى دورادور، دو سه سال بعد كمى نزديكتر شده. صدرالدين نوجوان، مجله سخن را شناخته كه خانلرى شعرها و مقالات خود را در آن چاپ مى كرد. خواندن شعرى از خانلرى آن چنان تأثيرى در او نهاده كه او را به سرودن چيزى شبيه برانگيخته است. خانلرى سروده بود:
-«اين نغمه سرا كيست بگو تا نسرايد‎/ بر اين دل غمديده دگر غم نفزايد»
و صدرالدين سروده است:
-«اين دلبر ما كيست بگو تا كه نيايد‎/ كز آمدنش رنج و عذابم بفزايد...»!
*صدرالدين جوان در سال آخر دبيرستان ديگر شاعر به حساب مى آمد و «تقريباً» تمام شعرهاى شاعران آن روز را خوانده بود. از خانلرى هم اطلاعات بيشترى به دست آورده بود. مى دانست كه از رفقاى نزديك «صادق هدايت» است و «در شعر فارسى صاحب نظريه هاى تازه اى است...». خانلرى پس از يك فترت دراز، به سبب سفر فرنگستان، مى خواست از نو دنباله كار سخن را بگيرد. در همه محافل فرهنگى حرف او و به سخن درميان بود. ايراد چپ ها و چپ نماها اين بود كه خانلرى، سخن را از سياست دور نگاه مى دارد و نمى خواهد آن را در اختيار «خلق» قرار دهد! همه كنجكاو بودند كه خانلرى از فرنگ برگشته، چه قدر آنها را قبول دارد ولى همه او را خودخواه و متكبر معرفى مى كردند و حاضر نبودند بروند و با خود او صحبت كنند. در اين ميان صدرالدين جوان تصميم گرفت خود اين كار را بكند و برود و كسى را كه سال هاست در ذهن دارد از نزديك ببيند. روزى شعرى را از ميان شعرهاى خود انتخاب كرد و به دفتر مجله سخن رفت و براى نخستين بار با آن «آقاى خيلى خوش قيافه تر و تميز اطو كشيده مرتب» روبرو شد. خانلرى شعرش را خواند و نظر داد كه متأسفانه شعر خوبى نيست!
و بعد هم افزود: «شما چرا دنبال شعر مى رويد؟ زمينه ادبيات آنقدر وسيع است و ما آنقدر در زمينه هاى ديگر فقيريم كه احتياجى نيست جوانان ما همه وقت شان را صرف شعر بكنند...»
صدرالدين جوان «دمغ و دماغ سوخته و عصبانى» از دفتر سخن بيرون آمده و با شاعران قطعنامه اى هم نظر شده كه «واقعاً اين مرد، عامل ارتجاع است كه جوانى اين چنين برومند را از راه شعر منحرف مى كند!» او همين نظر را درباره پسر عموى خود «رحمت الهى» نويسنده و مترجم معروف آن سال ها پيدا كرده كه پس از خواندن شعرش، تقريباً همان حرف هاى خانلرى را زده است: «... تو را چه به شاعرى؟ برو خيلى كاراى ديگه بكن... قصه بنويس... تئاتر بنويس و....»
صدرالدين الهى مى گويد بعدها هرگاه نشسته و فكر كرده، ديده «به آن دو نفر احترام بزرگى» مى گذارد و زندگى فرهنگى «خود را بسى مديون آن دو مى داند»!
*

شعر شناس بى رحم!
*ديدار بعدى در دانشكده ادبيات روى داده. يكى استاد، يكى شاگرد. «شاگردى كه از معلم دل خوشى نداشت و سعى مى كرد در كلاس درس، سئوال هاى استاد كلافه كن بكند» هر چند كه استاد «با همان ملايمت و آرامش عجيبش به سئوالات... پاسخ مى داد.» شاگرد يك بار ديگر مجموعه شعرش را كه چاپ كرده بود به دست خانلرى داده به اين اميد كه نظر ديگرى بگيرد. ولى نظر استاد همانى بوده كه بود. صدرالدين جوان با آن كه از دست اين «شعرشناس بى رحم» حرص مى خورده ولى به كلاس او دلبستگى داشته و شيوه او را در اداره كلاس مى ستوده است. در همين كلاس بوده كه او با كليه نظرات خانلرى درباره شعر و شاعرى آشنا شده است. خانلرى را تا در كلاس بوده، دوست داشته ولى همين كه از كلاس بيرون مى رفته از دستش حرص مى خورده است!
صدرالدين الهى مى گويد بعدها به يارى خانلرى و دانش وسيع او در شعر و شاعرى از يك سو و با مهربانى و بزرگوارى ماه منير نفيسى، معلم زبان فرانسه، كه او را به دنياى شعر اروپائى راه داده، از سوى ديگر، توانسته از فراگيرى طوطى وارى «به يك نوع تعمق در كار شعر» بپردازد و به اين نتيجه رسيده كه «ملاصدرا» شاعر خوبى نمى تواند باشد! پس شعر را بوسيده و بدون هيچ افسوسى به كنارى نهاده است.
*
*حضور پرويز ناتل خانلرى، در ذهنيت نويسنده در سال هاى بعد نيز استمرار يافته است. وقتى كه او معاون وزير كشور شد و در دانشگاه و محافل روشنفكرانه ندا در دادند كه «بالاخره با دستگاه ساخت».
«صدرالدين » با آن كه ته دل از او ناخشنود بود، از او دفاع كرد: «خانلرى شخصيتى است. دانشى دارد و تجربه اى و حالا دلش خواسته اين دانش و تجربه را در راه سياست به كار ببرد.... و... هيچ مانعى ندارد كه آدمى شغل دولتى قبول كند...»
-از يك ديدار ديگر صدرالدين الهى و خانلرى در وزارت فرهنگ براى انجام كار گره خورده ادارى، كه بگذريم. به ديدار اين دو در «دعوت عام شهبانو از نويسندگان و شاعران ايران مى رسيم. همانجاست كه قرار گفتگوهاى مستمر گذاشته مى شود و متن آنها اينك در «نقد بى غش» انتشار يافته است.
*
*«الهى» در پايان بخش اولى كه با عنوان «خانلرى و من» به مجموعه گفتگوها افزوده، مى نويسد: «پرويز ناتل خانلرى، سى سالى است كه قلم در دست دارد و براى شعرنو و هنرنو كار مى كند... مجله منتشر كرده و مجله اش هرگز از اصول و هدفى كه داشته منحرف نشده و با جنجال هاى روز بالا و پائين نرفته است. مهمتر از همه خانلرى با يكايك بزرگان و نام آوران ادبيات معاصر، دوست بوده، آشنائى داشته و حسن و عيب همه آنها را به نيكى مى شناسد... حالا وقت آن است كه از اين مرد كار ديده در جاى خود استفاده شود...»
-الهى مى افزايد: هنگامى كه درخواست خود را براى برگزارى گفتگو با او در ميان گذاشته، تنها موردى بوده كه نخنديده و مسخره نكرده و به مخاطب خود نگفته كه كار بدى كرده است يا مى خواهد بكند!
-«قانع شد كه اين حرف ها بايد در يك مجله معمولى براى مردم معمولى نيز گفته شود. چه آنها كه همه خواننده «سخن» نيستند: ... نتيجه اين حرف ها، ديدارى بود و گفتگوئى ميان يك صاحب نظر و يك روزنامه نگار.
*

چرا «ماه در مرداب»؟
*دكتر صدرالدين الهى در بخش دوم «نقد بى غش» به كوتاهى به زندگى و مشغله هاى فرهنگى خانلرى مى پردازد و برخى از آثار به جاى مانده از او را بر مى رسد. او در سال ۱۲۹۲ خورشيدى در تهران زاده شده تحصيلات ابتدائى را پيش پدر و معلم سرخانه گذرانيده، سپس تحصيلات متوسطه را دو سالى در مدرسه «سن لوئى» و پس از آن در «دارالفنون» به پايان برده است. ميان سال هاى ۱۳۱۱ و ۱۳۱۴ از دانشگاه ادبيات تهران ليسانس در رشته ادبيات فارسى گرفته و پايان نامه دكتراى خود را مدتى بعد، در سال ،۱۳۲۲ با عنوان «تحقيق انتقادى در عروض فارسى» از تصويب گذرانده است. پنج سال بعد به فرانسه رفته و در انستيتو فونتيك در دانشگاه سوربن پاريس به مطالعات زبان شناسى پرداخته و دوره آزادى را نيز در كلاس هاى زيبائى شناسى، ديده است.
-خانلرى پس از بازگشت به ايران انتشار مجله سخن را كه پيش از سفر تعطيل كرده بود، از سر گرفت (و اين كار را تا چند ماهى پيش از انقلاب ادامه داد). «سخن به عنوان مجله دانش و هنر و ادبيات امروز، شناخته شده ترين نشريه روشنفكران ايران» به شمار مى رود.
خانلرى همپاى مشاغل فرهنگى عهده دار مقام هاى رسمى دولتى نيز بوده است كه به عنوان مهمترين آنها مى توان از وزارت فرهنگ، عضويت مجلس سنا و دبيركلى بنياد فرهنگ ايران ياد كرد.
شمار تأليفات خانلرى- تا سال نوشتن اين گزارش- (۱۳۴۶) به ۲۵ جلد بالغ مى شده است.
*
*دكتر الهى مى گويد دلش مى خواهد خانلرى را با «آندره مالرو» وزير فرهنگ كابينه دوگل مقايسه كند كه علاوه بر شباهت ظاهرى، «ذوق سليم» نيز بين آن دو مشترك است. ولى از اين كار درمى گذرد چون تفاوت ها بر شباهت ها غلبه دارد! «مالرو» روزى با مبارزان اسپانيائى عليه فاشيست ها مى جنگيد. زمانى نيز به حقوق بشر در چين مى انديشيد. حال آن كه خانلرى اهل اين حرف ها نيست و هيچگاه تفنگ به دست نگرفته است... الهى به همين سبب ترجيح مى دهد، به جاى شباهت يابى ميان خانلرى و ديگران سرى در تنها كتاب شعر او «ماه در مُرداب» فرو برد و پرسش هميشگى خود را مطرح كند: چرا ماه در مرداب؟». از اين عنوان ادمى دلش مى گيرد. احساس مى كند كه «روشنائى در سكون و تيرگى فرو مى رود.» «مرداب ماه را مى مكد و در خود خاموش مى كند.... آيا در اين تسميه، تمثيل و اشاره اى پنهان است؟...» الهى مى گويد: «حالا نوبت من است كه به اين شاعر ايراد بگيرم» چون هيچ «دوست ندارم، ماه در مرداب بميرد.» در آينده «همه آنها كه ماه را دوست دارند بر او خرده خواهند گرفت كه چرا ماه در مرداب؟» الهى سپس پاسخى را مى آورد كه گويا از خود خانلرى شنيده است. «ماه در مرداب حاصل يك تحول در كار شعر اوست.... از قصيده آغاز مى شود و به شعرهاى امروزى در قالب جديد مى رسد.» پاسخى است كه البته چندان قانع كننده نيست. آيا رسيدن به قالب هاى امروزى، فرو رفتن در مرداب است؟! مى دانيم كه نه خانلرى چنين نظرى دارد و نه الهى اينگونه مى انديشد.
-به گفته الهى، «سايه شعر خراسانى» در همه قصيده هاى خانلرى احساس مى شود. به ويژه «تأثير سخن فرخى سيستانى» در اين قصيده ها، «غير قابل ترديد است». با اين همه «در همين اشعار به اصطلاح استقبال شده، استقلال انديشه او را به خوبى مى توان يافت». بعضى از شعرهاى مجموعه، «حال شاعرانه» ندارد. تلاش براى يافتن مضامين تازه تر و زبانى ديگر، شكل كتاب را متنوع كرده «ولى حال را از شعر گرفته است!»
*

نثر دلنشين
*الهى سپس نگاهى مى اندازد به شعر معروف «عقاب»، «شعرى كه خانلرى با آن بزرگ شده است» در اين شعر كه «از لحاظ مضمون و انديشه در رديف اشعار بلند فلسفى است»،... عقاب، مرگ را بر عمر طولانى ترجيح مى دهد، زيرا كه لازمه طول عمر، با زاغان به لجن خوردن نشستن و به مردار روى آوردن است...»
خانلرى در كار شاعرى پايدار نماند. «اشتغالات ديگر» و نياز زمان اين پايدارى را مى گسست. در عوض او به «منتقد و شعرشناسى» برجسته تبديل شد. ميان خانلرى شاعر در سال ۱۳۳۰ با خانلرى شعرشناس در سال ،۱۳۴۶ (زمان انتشار مطلب) بيست و شش سال فاصله افتاده است. در اين فاصله «او بسى چيزها را از دست داده و بسيارى چيزهاى تازه به دست آورده است...»
*
*الهى پس از آن كه نگاهى به چند شعر ديگر خانلرى مى افكند، به سراغ «نثر گوياى دلنشين» او مى رود كه «مبناى نثرنويسى نوين را در ادبيات فارسى معاصر پى افكنده است».
«سرمقاله هاى سخن»- كه بعدها در سه كتاب «شعر و هنر»، «هنر و اجتماع» و «زبان شناسى و زبان» گرد آمده است-» نشان مى دهد كه او «چگونه به راحتى مفاهيم دشوار ادبى و اجتماعى و فرهنگى را در قالب كلمات آسان ريخته و آنها را براى عامه قابل فهم ساخته است...» او خود بارها گفته است كه «نويسنده... بايد بكوشد آسان بنويسد و روان بيان كند...»
سخنى نيز در پايان بخش دوم «نقد بى غش» از كتاب «وزن شعر فارسى» به ميان مى آيد كه خواندن آن براى هر كس كه مى خواهد شعر بشناسد و يا به راه شاعرى برود از واجبات است. محتواى اين كتاب از آميزش رساله دكتراى خانلرى: «تحقيق انتقادى در عروض فارسى» و مطالعات بعدى او در فونتيك پديد آمده است. با اين همه كتاب حتى المقدور ساده نوشته شده كه براى همگان قابل استفاده باشد...
*

تناقض!
*دكتر صدرالدين الهى نگاهى نيز دارد به تناقض ميان حرف و عمل خانلرى. او هميشه حضور «يأس و مرگ» را در آثار ادبى و هنرى سرزنش مى كرده است. در كتاب شعر و هنر، «كسانى را كه از مرگ و تباهى حرف مى زنند، به شدت مورد انتقاد قرار داده و با سرسختى به زندگى خوانده است.» او مى نويسد: «امروز در نوشته هر جوان تازه كار كه به شاعرى مى پردازد، مضمون رايج و مهم، نوميدى و مرگ است... اين گويندگان غافلند كه هنر اگر اصيل (نباشد) به دينارى نمى ارزد.... به اين جويندگان مرگ بايد گفت، اگر راستى مرگ مى خواهى، آنك تپانچه و ترياك!.... و اگر جوياى نامى، راهى ديگر پيش گير!....»
ولى خانلرى شش سال بعد- در اوج كمال اجتماعى و سياسى، كتاب شعر خود را با نوعى از «شعر مرگ» پايان مى بخشد:
-«... ناگه جرنگ!‎/ تار طرب رود شب گسيخت‎/ جام امل شكست و شراب اميد ريخت‎/ خاموش...‎/ زان سپس‎/ شب بود و هر چه بود سياهى بود‎/ وين جان پر هراس‎/ در حسرت فنا و تباهى بود!...»*
Butilpa@aol.com

*نقد بى غش مجموعه گفتگوهاى دكتر پرويز ناتل خانلرى با دكتر صدرالدين الهى، انتشارات تاك، كاليفرنيا، بهار ۱۳۸۶.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
احزاب
ورزش
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   • 
•   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   احزاب   • 
•   ورزش   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   • 
•   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •