زن باغيظ گفت: حالا فهميدى كه دروغ مى گوئى و دوستم ندارى؟
- عجب دليلى! ... اگر من به تو بگويم اصغر كجاست و او را هم ول كنم، بعد تو به ريش من بخندى و از اينجا بگريزى آنوقت باور مى كنى كه ترا دوست دارم؟ ... من براى اينكه ترا دوست دارم اصغر را نگاهداشته ام و تا وقتى كه نفهمم تو دوستم دارى ولش نخواهم كرد... .
گلين گفت: حالا كه اينطور شد پدرت را ميسوزانم، مى روم شكايت مى كنم.
- شكايت مى كنى كه چه؟
- خبر مى دهم كه تو برادر مرا گرفته اى، حبس كرده اى يا كشته اى... . و مرا هم اينجا مثل اسير نگهداشته اى.
- آن وقت چطور مى شود!
- مى آيند ترا مى گيرند، زير استنطاق مجبور مى شوى اقرار كنى! برادرم نجات پيدا ميكند و خودم هم آسوده مى شوم.
مرد چپق خود را روى ميز گذاشت، لحظه اى به قهقهه خنديد، آنگاه صلابت و خشتنى به چهره خود بخشيد، چپق را برداشت، مشتى به روى ميز زد و گفت:
- گلين! تو چقدر احمقى... . احمق جون من! ... مرا جيم جيم مير غضب مى گويند... . در تمام تهران بنامم... كيست كه جرأت كند چب به من نگاه كند! ... . كيست كه بتواند مرا بگيرد و استنطاق كند؟ ... . .
- برو گمشو... . خيالت گرفته! ... . يك توله سگ مردنى هم از تو نمى ترسد! ... .
- ترس؟. البته ترس هست... . اما چيزهاى ديگرى هم هست... . كوچولوها و ضعيف ها از ترس رم مى كنند، بزرگ ها و گردن كلفت ها از چيز ديگر... بسم الله! تو فردا برو از دست من عارض شو... . فرض ميكنم محض خاطر طاق ابروى تو از كاسه چشم من هم نترسند و مرا احضار كنند- آن وقت تو ميگوئى من اصغر را گرفته ام و سربه نيست كرده ام، من مى گويم اينكار را نكرده ام... تو چه دليل دارى؟ ... يك مشت حرف مفت، يك مشت ناز و غمزه... . اما من چه دارم؟ ... . يك مشت پر از حرف حسابى... . پر از چيزهائى كه با آن صد هزار ناز و غمزه بهتر از ترا هم ميشود خريد... . اگر فهميدى كه چه بهتر، اگر نفهميدى نگاه كن... . اينها را نگاه كن... .
جيم جيم در اين موقع دست راست خود را به جيب بغل چپ و دست چپ را به جيب راست برد، با هر دست يك دسته بزرگ اسكناس هاى درشت پنجاه تومانى و صد تومانى، هر دسته بيش از صد اسكناس بيرون كشيد، آنها را روى ميز گذاشت، در هم ريخت و به آن صورت باز به دست گرفت، هر دو دست بالا برد و گفت
- تماشا كن! ... من طلسم دارم، طلسم شكن دارم، زبان بند دارم، باطل السحر دارم، مهره مار دارم... فهميدى؟ اسكناس دارم... شانزده دستگاه كوره در پشت اين ديوارها بيست و چهار ساعته ميگردد و پولش را چنگ چنگ در جيب من ميريزد.
چهار عمارت در شهر و بيرون شهر دارم، در هر كدام دم و دستگاه مفصل! اگر اينجا نصيب تو شده از بدبختى تست، از بدجنسى تست، براى اين است كه دوست داشتن را نمى فهمى و براى من كه دوستت دارم شلنگ مى اندازى... يك اصغر بى ريخت مردنى را به من ترجيح ميدهى... در صورتى كه من هيكل دارم، قد و بالا دارم، جمال دارم، كمال دارم، سيبل مردانه دارم، كره بازو دارم، صداى ببر كمر شير دارم، از هر جهت ميتوانم همه كس را سير كنم، از همه بالاتر پول دارم، پول... و با پول همه كار ميتوانم بكنم... بر پدر خمارى لعنت! يادم رفت چه ميگفتم؟... آها وقتى كه عارض شدى و مرا بردند، تو ميگوئى آره و من مى گويم نه، تو دليل ندارى و من دليل دارم، دليل به اين قرصى، دليلى كه همه اينها مزه اش را چشيده اند، نه فقط خودشان بلكه بزرگترهاشان، رئيس هاشان و رئيس رئيس هاشان... كيست كه از من خورده برده نداشته باشد؟ كيست كه آبستن من نباشد؟! وقتى كه تو پر حرف زدى و احساس كردم كه چشم و ابرو دارد كار خود را ميكند من هم دست به سينه ام ميزنم: خش خش اسكن را همه مى شنوند و دلشان به قيل قيل مى افتد، تو دليل بياور، بعد خودشان مى آيند و دليل مرا به جيب ميزنند!... نتيجه چه مى شود؟
اين مى شود كه باز تو مجبور مى شوى پيش من بمانى، مجبور مى شوى هر شب از من بشنوى كه (گلين جون دوستت دارم،) مجبور مى شوى مرا دوست بدارى تا اصغر نجات پيدا كند و اگر دوستم ندارى مجبور مى شوى اقلاً اين احكايت را بدانى كه هر شب من آمدم و ديدم مثل طاوس مست بزگ كرده و شسته رفته منظر من نيستى، هر شب آمدم و ديدم جا تراست و بچه نيست فوراً يك اشاره به (سوتى) ميكنم، او مى رود و كاردش را كه بچه همين كارد من است، همينطور كه من اين را به ديوار فرو كرده ام به شكم اصغر فرو ميكند و جنازه اش را پشت در خانه اش مى اندازد!... ببين، دارم قسم ميخورم و ميدانى كه من لوطيم و هرگز اين قسم من دروغ نمى شود: به اين سبيل مردانه قسم كه غير از اين نخواهد شد.
حالا فهميدى گلين جون؟ پس بيا آشتى كنيم... . بيا كمك كن اين قبارا از تن من در آر، آخر لامصب من مستم، آخر عزيز جون من ترا دوست دارم.
و چون اين بگفت از جا برخاست، اسكناس ها را از دست بروى ميز ريخت، با چابكى تمام به طرف گلين آمد و او را در آغوش گرفت... گلين چنگ به صورت او مى زد و او با لبان نفرت آورش بوسه از چهره رنگين او ميربود... در اين موقع شايد بدان جهت كه صداى در شيش فضاى اطاق را پر نمى كرد صدائى به گوش او رسيد، در حالى كه لب بگونه گلين چسبانده بود يك دقيقه بى حركت ماند و گوش فرا داد.
آنگاه گفت:
- گلين جون، باز اين جوجه ناله ميكند... . . پاشو او را بياور تا قدرى كيف كنيم!
زن براى اينكه از آغوش خشن او رهائى يابد برخاست، ميرغضب به جاى خود رفت و او وارد اطاق مجاور گرديد، دامن پرده قلمكار را بالا زد و به ميخى كه به كنار درگاه زده شده بود آويخت.
اندك روشنائى به درون اطاق ديگر كه به بزرگى اين يكى بود افتاد، گلين به آخر اطاق كه ناپيدا بود رفت و چون باز نمايان شد چيزى شبيه به نردبانهاى طنابى به دست داشت و به جهت مخالف درگاه مى رفت.
به زودى چشم ما توانست در پايان آن اطاق در ديگرى را ببيند و گوش ما موفق شد صداى باز شدن قفلى را بشنود.
آنگاه در باز شد و گلين بدرون رفت.
در اين موقع جيم جيم ديده فرو بسته بود، سر و شانه هاى خود را شايد به هواى آهنگى كه در دل مى خواند به راست و چپ حركت مى داد و چهره اش گاه خنده گاه، آرام و گاه حزن آلود مى شد.
از دور، از اطاق آخر صداى مبهمى به گوش رسيد، پنج دقيقه بيش نگذشت كه شبحى در ميان تاريكى آن اطاق نمايان شد و به زودى يك هيكل انسانى، باريك و كوچك، آهسته آهسته پيش آمد، از اطاق وسط گذشت و چون سر از زير پرده قلمكار بيرون كشيد ما هر سه با تحير و بى اراده گفتيم: (آه! ... ) و قلبمان از تأثرى عجيب فشرده شد.
اين موجود دخترى بود هفده ساله و شايد جوانتر، زيباتر از آنكه با توصيف و روايت حق آن را ادا بتوان كرد... فرو رفتگى گونه ها و بيفرغى چشمان كه پيدا بود امر حادثى است اگر زيبائى اين دختر را افزون نمى ساخت چيزى از آن نميكاست، غبار حزن و اندوهى كه بر آن چهره پاكيزه و ظريف نشسته بود اگر بر لطف و جاذبه آن نمى افزود چيزى از آن كم نمى كرد.
چشمان درشت آسمانى رنگش بيمار بود و نشان ميداد كه گريسته است، لب هاى صورتى رنگ او از سرخى روزهاى گذشته و از ناله دقايق پيش حكايت ميكرد، موى طلائى او حلقه حلقه بود و معلوم ميداشت كه پيش از آمدن به آنجا شايد براى يك جشن يا مهمانى فر آن زده است ولى پريشانى آن نشان مى داد كه چندى است رنگ شانه نديده است.
گرهى كوچك در ميان دو ابروى باريك و پاكيزه خود افكنده و چينى مختصر بر پيشانى او افتاده بود.
قدم به درون اطاق نهاد و ايستاد.
نگاهى مملو از نخوت و غرور و حاكى از نفرت و اكراه به همه طرف انداخت و بعد چشم به گوشه اى از ديوار دوخت.
در اين دم گلين از پشت سر آهسته دست به بازوى او گذاشت و گفت:
- بگذار خانم كوچولو من بگذرم.
دختر اندكى كنار رفت.
گلين به درون آمد، آهسته آهسته به بالاى اطاق روان شد، تقريباً پشت سر ميرغضب پاى ديوار ايستاد، بازوى راست خود را بالا برد تا به عادت هميشه به ديوار تكيه دهد.
بازويش به چيزى خورد، تكانى آشكار به خود داد و به پشت سر نگريست.
كارد را كه از ياد برده بود در آنجا ديد، شانه بالا افكند و با بى اعتنائى بسيار بازوى مدور خود را به روى قبضه كارد نهاد.
در همين لحظه دختر زيبا ناگهان سراپا بلزه درآمد زيرا چشم او بى اراده گلين را دنبال كرده و كارد را در سينه ديوار ديده بود... ميرغضب كه يك لحظه قبل به صداى پاى دختر چشم گشوده و با نگاهى كه من با همه دقت نتوانسته بودم تفسيرش كنم به تماشاى او مشغول شده بود در اين موقع گفت:
- بيا خانم كوچولو... جلو بيا روى اين صندلى بنشين.
تو كجا رفتى گلين؟ چرا رفتى پشت سر من؟
- همين جا خوب است، مى خواهم سيگار بكشم و دودش خانم كوچولو را اذيت نكند... اينجا پاى بادگير بهتر است.
- اى قربان تو زن چيز فهم... بى خود نيست كه اين قدر دوستت دارم... خانم كوچولو... اگر يادم نرفته باشد حميده خانم، نميدانى اين گلين جون من چه خوب زنى است!... اما خيال مى كنم تو خيلى به از او باشى... خوشگل و قشنگ، مست و ملنگ، با ادب... ديگر چه بگويم، همه چيز تمام... بى خود نيست كه خان فرخ خان براى تو ميمرد!... الان من يقين دارم كه او زانوهايش را بغل گرفته، چشم هاى سياه خوشگلش پر ازاشك شده بود امشب عروسى تان بود!...) اينطور نيست؟... قرار بود كه ديروز چهارشنبه، عقدكنان كنيد و امروز عروسى... ولى جيم جيم ناقلا پيدا شد و دو شب به عقد كنان مانده خانم عروس را بلند كرد و آورد به اينجا... ولى خودمانيم يك خوش انصاف پيدا نشد از من بپرسد كه براى چه اين كار را كردى! ... حميده با صدائى آرام و دلنواز كه شنونده را به تكريم وادار ميكرد گفت:
- من مى پرسم... براى چه؟...
- جيم جيم به قهقهه خنديد و گفت صبر كن خانم كوچولو، اول من بعد تو.