Nimrooz
Vol. 18, No. 941, July 27, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۴۱ - جمعه ۵ مرداد ۱۳۸۶
(تهيه و تنظيم پژواك)
از لابلاى متون
مرورى بر رويداد خونين مسجد گوهرشاد
و نقش شيخ بهلول در اين باره از زبان خودش- بخش ۴
به انگيزه هفتاد و دومين سالگرد واقعه خونين مسجد گوهرشاد- تيرماه ۱۳۱۴
«-پس از دقايقى بنده به مستمعين خطاب كرده و گفتم: برادرها خوب كارى نكرديد كه نظم را برهم زديد. ما اين را نمى خواستيم. لازم بود شما پيش استاندار يا رئيس شهربانى مى رفتيد و آزادى مرا مى خواستيد، ولى كارى كه نمى بايست بشود شد و شورش و بى نظمى صورت گرفت. اكنون ما هر قدر پيش مأمورين دولت عجز و كوچكى نشان دهيم، دولت ظالم و جانى از ما دست برداشتنى نيست. اكنون كار از اصلاح گذشته و حتماً جنگ روى خواهد داد. لهذا وظيفه ما اين است كه كمرها را محكم بسته و دست از جان شسته براى جهاد دينى حاضر شويم و بكوشيم تا حضرت آيت الله العظمى قمى را از زندان تهران نجات دهيم، يا همه كشته شويم يا دولت موجوده را براندازيم.
اكنون معطل شدن شما در اين مسجد بى فايده و ضايع كردن وقت است. به خانه هاى خود برويد و مايحتاج اهل و عيال خود را براى حداقل يك هفته تهيه كنيد و فردا اول آفتاب هر كس با ما يار است با هر سلاحى كه در اختيار خود دارد به مسجد حاضر شود تا ببينيم چه بايد كرد؟
مردم متفرق شدند ولى زوار ماندند. من براى اين كه خواب در مسجد مكروه است به صحن نو رفتم و در همان روى منبر يك ساعت خوابيدم فوراً احتلام دست داد (!) بيدار شدم و غسل كردم و لباس پاك كه همراه داشتم پوشيدم و تا صبح به خواندن دعاها و نوافل شب و روضه و گريه گذشت.
وقت اذان صبح روز جمعه صداى شيپورى از مركز عسكر شنيده شد. بعضى از اهل مسجد كه خدمت نظام كرده بودند به من گفتند كه اين شيپور آماده باش بود و سربازها را براى جنگ آماده مى كنند. هنوز آفتاب طلوع نكرده بود كه فلكه را نظامى ها اشغال كردند. بنده و همراهانم بعد از طلوع آفتاب به مسجد برگشتيم و به خواندن دعاى ندبه مشغول شديم. در اين وقت يك نفر داخل مسجد شد و گفت: آقايان من از طرف استاندار آمده ام تا به شما بگويم متفرق شويد. اگر درخواستى داريد استاندار پيش بست بالا ايستاده است بيائيد عرض كنيد. بنده به او گفتم ما جمع نشده ايم كه به حرف استاندار متفرق بشويم. زود از اينجا برو كه نمى خواهم به تو صدمه برسد و اگر نرفتى به سرنوشت رئيس اطلاعات شهربانى گرفتار خواهى شد. آن مرد رفت. بين سربازها و كسانى كه مى خواستند از اطراف به صحن و حرم و مسجد نزديك شوند جنگ درگرفت. سربازها با سر نيزه و قنداق تفنگ و مردم با هر چيزى كه در دست داشتند به جنگ پرداختند. جمعى از درشكه چى هاى شهر به يارى ما برخاستند. درشكه ها را پر از سنگ مى كردند و به فلكه مى آوردند و مردم آن سنگ ها را گرفته و بر سر نظامى ها مى كوفتند. سربازها مجبور به استعمال تفنگ شدند. وقتى امر شليك داده شد يك افسر نظامى كه نمى خواست با ما بجنگد، خود را با گلوله كشت! و يك افسر ديگر به دست يك سرباز كشته شد.
فرمانده لشكر از خوف انقلاب نظامى دست از جنگ برداشت و فرمان داد كه سربازها به مركز خود برگردند. سربازها برگشتند و راه مردم به مسجد و صحن ها باز شد و به ما پيوستند. در حال بازگشت سربازها، بعضى از مردم كه آنها را شكست خورده تصور كردند به تعقيب آنها پرداخته سه نفر سرباز را اسير و ۱۷ تفنگ و فشنگ غنيمت گرفتند. بعضى سربازهاى مؤمن عمداً تفنگ هاى خود را مى انداختند كه طرفداران ما بردارند. (در اينجا بهلول شرح مى دهد كه به او خبر دادند كه يك هيأت ۸ نفرى از طرف دولت آماده مذاكره براى اصلاح امر هستند- بهلول نزد آنها مى رود و مى بيند كه آن ۸ نفر شامل ۴ نفر در لباس روحانيت هستند كه يكى از آنها فرزند بزرگ آخوند ملامحمد كاظم خراسانى بوده و چهار نفر كلاهى يكى پاكروان استاندار و ديگرى اسدى نايب التوليه و سومى سرهنگ نوائى رئيس شهربانى و چهارمى فرمانده لشكر (سرتيپ مطبوعى) بوده است كه بهلول بعداً او را شناخته است. پسر آيت الله خراسانى به بهلول اعتراض مى كند كه چرا باعث خونريزى شده ايد. شاه مملكت شخص مسلمانى است رفع حجاب امر شاه نبوده بلكه وزراء و وكلاى خائن اين كارها را تصويب كرده اند و الان به امر شاه در زندان هستند. آيت الله قمى هم زندانى نيستند و روز يكشنبه به مشهد برمى گردند- شماها كه عامل خونريزى شديد در روز قيامت جواب خدا را چه خواهيد داد، برويد اسلحه ها را از مردم پس بگيريد و به مأمورين دولت بدهيد. بهلول مى گويد پس گرفتن اسلحه ها و متفرق كردن مردم غير ممكن است ما تا آيت الله قمى به مشهد نيايند جنگ را پايان نمى دهيم ولى شما از علماى بزرگ شهر هستيد از امر شما سرپيچى نمى كنيم و از اين ساعت تا صبح يكشنبه دست به جنگ و خونريزى نمى زنيم تا آيت الله قمى بيايند و هر طور ايشان صلاح دانستند عمل مى كنيم.
بهلول مى نويسد قصد دولتى ها از اين تمديد مهلت، مجهز كردن قواى دولتى در برابر مهاجمين و مجاهدين بود و قرار شد كه از آن لحظه تا صبح يكشنبه مسجد و اطراف آن در تصرف مهاجمين باشد و دولتى ها بدون اجازه آنها وارد نشوند و در هيچ جاى شهر كسى را به جرم طرفدارى از بهلول دستگير نكنند و ادامه مى دهد):
در اين وقت ظهر شده بود. من بعداز نماز ظهر به دفن مرده ها و رسيدگى به حال زخمى ها پرداختم- جنگ روز جمعه ۲۲ كشته و ۶۷ زخمى به جاى گذاشته بود- ۱۴ نفر از كشته ها طرفدار بنده و ۸ نفر نظامى بودند و زخمى ها همه ملى بودند و نظامى نبودند. احتمالاً زخمى هاى نظامى را دولتى ها برده بودند.
روز شنبه از صبح تا شام در تمام كوچه ها و خيابان هاى مشهد تظاهرات و شعارها به طرفدارى ما و مخالفت با دولت جارى بود. عصر روز شنبه چند دسته از مردم بربرى و دهات اطراف مشهد با بيل و تبر و داس و قمه و شمشير به يارى ما آمده اند كه فردا اول طلوع آفتاب دسته هاى بزرگ مسلح و مجهز از دهات دورتر به يارى ما خواهند آمد و هم خبر رسيد كه در قوچان و تربت حيدريه و نيشابور مردم براى يارى ما مسلح و مجهز مى شوند. دولتى ها از اين اخبار سخت هراسان شدند و تصميم گرفتند كه زودتر به اين نهضت خاتمه دهند.
ساعت ۱۲ شب يكشنبه خبر رسيد كه دولتى ها براى يك جنگ بزرگ كاملاً آماده شده اند. تمام سربازان شيعه و متدين را از صحنه جنگ بيرون كرده اند و سربازان سنى و يهودى و بهائى و زردشتى و شيعه هاى بى علاقه به مذهب را آماده جنگ ساخته اند و دور تا دور شهر مشهد را براى جلوگيرى از آمدن مردم جنگى از بيرون سنگر بندى كرده اند و طياره هاى جنگى را در فرودگاه با بمب ها مجهز كرده اند و توپ ها و مسلسل ها را در نقاطى كه بر حرم و صحن و مسجد مسلط است تمركز داده اند و قصد دارند نزديك صبح به مسجد حمله كنند. چون من از آمادگى مردم اطراف مشهد خبر داشتم تصميم گرفتم جا خالى نكنم. به همين جهت به فراهم آوردن مقدمات دفاع مشغول شدم و از هر درى از درهاى مسجد يك دسته از اطرافيان خود را فرستادم كه آماده باشند و سه تفنگ و تفنگچه (!) و چند قطار فشنگ در اختيارشان گذاشتم. بنده مى دانستم كه اين ترتيبات در مقابل قواى دولتى به قدر پركاهى اهميت ندارد ولى غير از اين كار چاره نداشتم يا بايد فرار مى كردم يا تسليم مى شدم. حمله بزرگ دولتى ها نيم ساعت قبل از اذان صبح شروع شد و طرفداران ما با اسلحه هاى ناقص خود مقاومتى كه در تاريخ دنيا سابقه ندارد از خود نشان دادند و با فريادهاى الله اكبر، ياعلى و ياحسين و يا ثامن الائمه و يا صاحب الزمان به محاربه پرداختند و حتى ديده شد كه بعضى ها با دندان و مشت و سنگ و خشت بر نظاميان مسلح حمله مى كردند. نواب احتشام رضوى خائن به افراد زيردست خود گفت شيخ بهلول و يارانش ديوانه هستند. مشت با درفش برابر نيست. من رفتم شما هم برويد و جان خود را نجات دهيد. اكثر اطرافيانش متفرق شدند. فرار او راه را براى سربازان باز كرد و داخل ايوان مقصوره شدند و نزديك منبر رسيدند و من و اطرافيانم ناچار به فرار شديم (بهلول در اينجا شرح فرار خود و چگونگى عزيمت به افغانستان را شرح مى دهد كه از حوصله اين گفتار خارج است، فقط اين نكته گفتنى است كه مى گويد ريش تراشيده و يك كلاه پهلوى به سر گذاشته و كت و شلوار پوشيده و با شناسنامه جعلى فرار را برقرار ترجيح داده است! و سال ها در افغانستان زندانى و دربدر بوده پس از ۳۶ سال و بعد از انقلاب اسلامى به ايران آمده است.) (پايان)

(برگرفته از كتاب خاطرات سياسى بهلول در زمان رضاشاه- چاپ نشر نوند- مشهد)

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   افغانستان   •   ورزش   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •