Nimrooz
Vol. 18, No. 941, July 27, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۴۱ - جمعه ۵ مرداد ۱۳۸۶
زرگرى۲
دكتر مصطفى الموتى
عباس خليلى
خود را (گاندى ايران) مى ناميد
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه اعدام صدام حسين- بخش ۳۳
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در دوران حكومت صدام حسين
-در سفر دوم هويدا نخست وزير به عراق چه گذشت؟
-او دو روز قبل از عزيمت به بغداد تلفنى از نگارنده گزارشى پيرامون بقيه مسائل معوق بين دو كشور خواست تا با صدام حسين درميان بگذارد.
-او گفت: «در سفر اول فرصت نشد كه در مورد تمام مسائل معوق فيمابين با صدام صحبت كنم حالا در اين فرصت مى خواهم آن مسائل را با او درميان بگذارم.
-هويدا با شوخ طبعى گفت: «خبر خوش آن است كه در اين سفر چند خانم جوان و خوبروى با ما همسفر هستند!
-در هواپيما با شمارى بانوان سالخورده روبرو شدم كه قصد زيارت عتبات عاليات را داشتند. مادر نخست وزير و مادر همسر سابقش در شمار آنان بودند و اشاره نخست وزير به آنها بود!
-همزمان با اين سفر، صدام حسين بدون داشتن پيشينه نظامى گرى از سوى رئيس جمهورى عراق درجه سپهبدى گرفت و به فرماندهى كل قوا منصوب شد و به صورت قدرت بلامنازع عراق درآمد.
-در مذاكرات صدام و هويدا آشكار بود كه دل مشغولى رهبر عراق مسأله امنيت مرزها و جلوگيرى از تحركات كردها بود.
-وزيرخارجه الجزاير گفت: اگر ما در وزارت خارجه دو ماشين نويس فرانسه مانند ماشين نويس شما داشتيم كارمان رونق داشت!
-اعليحضرت در جشن فارغ التحصيلى دانشگاه پدافند ملى گفتند توافق الجزيره و پيامدهاى آن واقعه مهمى بود كه در تاريخ دو كشور ضبط خواهد شد.
-بومدين رهبر الجزاير كه به دوستى با شاه تظاهر مى كرد، در مهرماه سال ۱۳۵۷ آيت الله خمينى را به الجزاير دعوت كرد و نوشت، الجزاير وطن دوم شماست، هر وقت اراده كرديد مى توانيد در وطن دوم خود اقامت كنيد.
***

زرگرى۲
-من كولى نيستم دانشجوى دانشكده راه آهن هستم و براى كسب تجربه در اين جا كار مى كنم و ايرانى هستم. او در جواب گفت:
واى خاك تو سرم من خيال كردم كه تو كولى هستى. لطفا مرا به بخش چه تصادفى. آقاى خوب من در ايران بودم. زمان رضا شاه ايران از چك و اسلوواكى پنجاه لكوموتيو بخارى خريد و من در تهران راننده هاى ايرانى را آموزش مى دادم. چه خاطرات عالى از ايران و مردمش دارم...
راننده كه حرفش در دپو وزنه داشت ترتيبى داد كه من هميشه با او باشم و بجاى لكوموتيو بخارى قطار ديزل داشته باشيم و من كمك راننده او باشم. با او مناطق كوهستانى چك را پيموديم.
دو ماه بعنوان كمك با او كار كردم و يك دوستى مابين ما ايجاد شد. او بچه نداشت و يك پسر يتيم را بزرگ كرده بود. او را بمانند پسرش دوست داشت. يك روز متوجه شدم كه بى حال است. وقتى از اوعلت را پرسيدم گفت
يك عمر اين بچه را مثل پسر خودم بزرگ كردم حال كه مى خواهد ازدواج كند از من خواست كه به او اجازه بدهم تا به سر قبر پدرش برود و از او اجازه بگيرد. خيلى دردناك است. شما روزى اين اشتباه مرا نكن.
عكس اين جريان را از دختر چهل ساله همسايه شنيدم. او مى گفت:
پدر ناتنى ام فوت كرد. او مرد شريف و بناى خوبى بود. پدر خودم من و مادرم را در كوچكى ول كرد و رفت دنبال ديگرى. حال كه پدر ناتنى ام فوت كرده بعد از چهل سال مى خواهد مرا به بيند.
به او گفتم كه فقط يك پدر داشتم و آنهم متأسفانه فوت كرد.
در عرض دوماه پول خوبى عايدم شد و تصميم گرفتم كه سرى به رفقاى خود در صوفيا بزنم.
با قطار راه طولانى و خسته كننده بود. قطار از مجارستان و رومانى مى گذشت دو شب و يك روز درست يادم نيست خيلى طولانى بود. در كوپه تنها بودم و مى توانستم خوب استراحت بكنم. در بوداپست يك خانم و مرد رومانى به من اضافه شدند. با هم آشنا شديم. آنها نيز راهى طولانى در پيش داشتند. رومانى ها اكثرا بزبان فرانسه آشنائى دارند اين دو نيز استثناء نبودند. بعداز ظهر بود.
خانم چمدان كوچكى فقط براى خوراكى داشت. آن را باز كرد خيلى تميز و باسليقه. قاشق و چنگال و با مرغ بريان و كالباس و غيره. خانم بمن تعارف كرد. با هم نصف غذا را خورديم. فكر مى كردم كه اين دو زن و شوهرند. خانم رويش را به همراه خود كرد و گفت:
اين آقاى مهندس... دوست شوهر من است. شوهر من رئيس بيمارستان در بوداپست است. او عجيب حسود است و اين آقا را همراه من كرده است تا مرا بپايد. خانم و آقا را به رستوران قطار دعوت كردم تا با هم چيزى بنوشيم. مهندس نيامد و من با خانم در رستوران قطار بيشتر با هم آشنا شديم. او شايد در حدود چهل سال داشت. مهندس نيز در اين سن و سال بود. خانم دكتر قد بلند و با مو هاى سياه و صورت كشيده و اندام لاغرش با كمال و جمال بود. به زبان فرانسه كاملا آشنا بود. بعد از برگشت به كوپه مهند س در راهرو واگن بمن گفت شما راحت باشيد شوهراين خانم احمق است و چنين خواهشى از من كرده است خلاصه بمن ربطى ندارد شما راحت باشيد.
من هدفى نداشتم ولى خوشحال بودم كه تنها نيستم و وقت زود مى گذرد. شب را مى بايستى با هم در كوپه باشيم. خانم دكتر ويولون خود را از غلاف در آورد و شروع به زدن كرد.
در موقع خداحافظى خانم آدرسش را بمن داد و مرا به بوداپست دعوت كرد.
بدين ترتيب راه طولانى با حضور آن دو نفر مطبوع تر شد. در صوفيا رفيق و دوستم خيرابى معروف به ظريف كار در انتظارم بود. او هنوز تنها بود و خانم و پسرش هنوز به او نه پيوسته بودند. قرار بود پيش اوباشم.
روز اول اقامت براى خريد به بازار معروف صوفيا رفتيم. خيرابى يك چمدان با خود برداشت.
گويا كيف ندارد. بازار تميز و جارو شده تقريبا خالى بود. خالى از جنس. گوجه فرنگى و انگور و سبزيجات و گوشت و نان و مشروبات الكلى. در صف طولانى گوشت ايستاديم. بعد از تقريبا بيست دقيقه نوبت به ما رسيد. خيرا بى به زبا ن بلغا رى گفت كه يك كيلو گوشت چرخ كرده مى خواهد. قصاب كه زن بود از او رسيد پول را خواست. خيرابى نداشت. قبلا مى بايستى پول گوشت را بپردازد. از صف گوشت به صف باجه رفتيم. بعد از پرداخت دو مرتبه در صف گوشت قرارگرفتيم. بالاخره گوشت را بعد از يك ساعتى خريديم. خيرابى مانند هميشه به زمين و زمان فحش مى داد فحش هاى تركى كه كسى نمى فهميد.
گوشت را انداخت در چمدان و راه افتاديم. بعد از خريد نان و مشروب خيرابى هوس انگور كرد. من چمدان در دست و خيرابى پاكت انگور را كه از سر آن را گرفته بود به طرف خانه راه افتاديم. به خيرابى گفتم كه زير پاكت را بگيرد ولى او اعتنا نكرد. يكدفعه پاكت پاره شد و تمام انگور ها به زمين ريخت. مأمور و نظافت چى بازار دادش در آمد و با اعتراض گفت كه بايستى انگور ها ر ا جمع و زمين را پاك كند. خيرابى عصبانى درحاليكه به زن مأمور به تركى بد و بيراه مى گفت و خوشبختانه كسى نمى فهميد زيرا مى توانست توهين به رژيم سوسياليستى توجيه شود سيگار خود را از جيب در آورد وآتش كرد. زن مأمور كم مانده بود سكته بكند زيرا سيگاركشى اكيدا در محوطه قدغن بود خيرابى را تهديد كرد كه پليس صدا مى كند. انگور ها پا شيده در روى زمين خيرابى سيگار بدهان و مردم هاج واج به ما تماشا مى كردند. خيرابى را قانع كردم كه انگور ها را جمع بكند.
در خانه خسته و كوفته خيرابى چاى درست كرد تا كمى خستگى در بكنيم و بعدش من كتلت ايرانى بپزم.
بعد از صرف چاى كه با شكستن يك فنجان همراه بود { خيرابى هر روز مى بايستى چيزى بشكند). به سراغ گوشت رفتم. ولى خيرابى گوشت كس ديگرى را برداشته بود گوشت استخوان دار بود نه كوبيده.
نا اميد و دلخور نشستيم و با هم نگاه هاى غمگين خود را رد كرديم. ساعت يك بعد از ظهر بود و چيزى براى خوراكى نداشتيم. اجبارا عازم رستوران شديم. در راه خيرابى بارانى خود را كه به شست و شوئى داده بود نيز گرفت. بعد از صرف نهار وقتى عازم خانه شديم خيرابى نمى توانست بارانى خود را پيدا بكند. وقتى رستوران خالى شد و كسى باقى نماند هنوز يك بارانى به رخت كن ا و يزا ن بو د.
گارسون با لحن اعتراض گفت
ممكن نيست اين بارانى به كس ديگرى تعلق داشته باشد حتما مال شماست
خيرابى سر براق و طاس خود را با دست مالش داد و گفت:
اى داد و بى داد بارانى ديگرى را برداشته ام!
دو مرتبه به لباسشوئى رفتيم. صاحب مغازه وقتى او را ديد شروع كرد به اعتراض و بارانى او را داد.
در بيرون خيرابى كه به زمين و زمان فحش مى داد خواست با كشيدن سيگارى خو د را راحت كند ولى
پاكت سيگار را د ر بارانى اولى فراموش كرده بود. ديگر رويش نشد به مغازه برگردد...

دكتر مصطفى الموتى
عباس خليلى
خود را (گاندى ايران) مى ناميد
003825.jpg
الموتى
بعد از شهريور ۲۰ كه اجازه انتشار روزنامه ها داده شد عباس خليلى روزنامه نگار با سابقه كه به ادبيات فارسى و عربى تسلط كامل داشت و از نويسندگان و مترجمان معروف و برجسته آن زمان به شمار مى رفت اجازه انتشار روزنامه (اقدام) را گرفت و براى چاپ آن به چاپخانه داد آمد و مدتى اين روزنامه در آنجا چاپ مى شد كه كراراً توفيق ديدار وى را داشتم.
مردى اديب و فاضل و پر مدعا بود، صداى رعدآسائى داشت و در مذاكره (خود را گاندى ايران) و حتى بزرگترين نويسنده كشور ما مى دانست.
روزنامه اقدام يك سرمقاله داشت كه خليلى با نوشتن آن غوغا مى كرد و خيلى ها هر روز صبح منتظر بودند تا اقدام منتشر شود و مقاله تند و تيز خليلى را بخوانند.
خليلى كه در دوران رضاشاه مورد تضيقاتى قرار گرفته و از انتشار اقدام جلوگيرى شده بود بعد از شهريور ۲۰ در اولين سرمقاله خود در بهمن ماه ۱۳۲۰ چنين نوشت:
(روسپيد مائيم كه همدست سيه كاران نبوديم. بى پا شديم و سربه گردنكشان فرود نياورديم. اگر نيشخندى مى زديم زخم درون ما بود كه دهان باز كرده بود و دشمنان لبخندش مى انگاشتند. )
خليلى در هر مقاله اى از خود تعريف مى كرد و در پايان آن مى نوشت: (جان خليلى فداى ايران) ... و اكثر مقالاتش شعارى بود و محتوى نداشت و همه مقامات را مورد حمله قرار مى داد و از جمله چنين نوشت:
كشور خراب، مجلس خراب، مطبوعات خراب، خون بايد ريخت. آنقدر خون بايد ريخت كه اين خرابه را دگرگون نمايد. اينك خليلى و چند قطره خون او.
خليلى بسيار تنومند و پر جذبه بود و هيچ مقاله اى از او نبود كه در آن خون خود را نثار ملت و مملكت نكند و از جمله يكبار چنين نوشت:
(دل شكسته منم. اين ننگ را به كجا ببرم و با چه خونى بشويم. خون من ديگر رنگ ندارد تا ننگ را پاك كند. دستى مى خواهم كه خامه را دور افكند، گريبان جامه را تا دامن چاك زند).
در دنيائى كه خليلى براى خودساخته بود در آن فقط اشك و خون جارى بود و مى نوشت:
(بخنديد، بخنديد اى ملت عظيم باستانى، بخنديد ولى بگذاريد من يك نفر با اشك هاى خود خاك مقدس ميهن را آبيارى كنم. )
خليلى آنقدر به فداكارى و جانبازى خود اشاره مى كرد كه سرانجام روزنامه باباشمل به او لقب (گاندى ايران) را داد و خليلى هم از اين لقب خوشش آمد و آن را شخصاً مورد اشاره قرار مى داد.
خليلى از هر گفتگوئى براى نوشتن مقاله استفاده مى كرد. يكبار به دفتر خليلى براى رسيدگى به حساب هاى چاپخانه رفته بودم و در آنجا با ابراهيم صفائى نويسنده و مورخ معروف آشنا شدم كه آنوقت در دفتر خليلى كار مى كرد و مطالبى را براى اقدام آماده مى ساخت. در اطاق خليلى چند سپر و شمشير و كلاه خود و امثالهم به ديوارها نصب بود و به جاى اين كه عكس هائى از شعرا و نويسندگان و اهل قلم را زينت بخش اطاق خود كند با تفنگ و شمشير و سپر خود را محاصره كرده بود و با اشاراتى به مطالب اقدام مى گفت من بزرگترين نويسنده ايران هستم كه هر روز هزاران نفر منتظر مقاله من هستند ولى امروز مقاله ام را ننوشتم كه ناگهان پنجره اطاقش را كه به چهارراه مخبرالدوله باز مى شد گشود و شنيد كه فردى فرياد مى زند: (چغاله بادوم، اى چغاله بادوم) خليلى دهانش را گشود و خنده كنان گفت سوژه مقاله را پيدا كردم كمى بنشينيد تا مقاله را بدهم كه به چاپخانه ببريد. آنوقت چنين نوشت: (در دفتر روزنامه نشسته و به فكر مملكت بودم و هزاران گرفتارى داشتم و مى خواستم مقاله بنويسم. هر چه نوشتم مؤثر واقع نشد ديدم (چغاله فروش) فرياد مى زند (چغاله) يادم از (مقاله) آمد (چغاله بروزن مقاله) و سپس مطالبى نوشت و در انتهاى آن نوشت پس خليلى مى ماند و ايران. جان خليلى فداى ايران...
مقاله را از خليلى گرفته به چاپخانه آوردم و چاپ شد و در طى آن به خيلى از مطالب اشاره كرده بود كه خواندنى شد و براى من كه تازه وارد حرفه روزنامه نگارى شده بودم اين سرعت خليلى در نوشتن مقاله و اينكه از هر سوژه اى استفاده مى كرد تعجب آور بود.
يك روز پس از چاپ روزنامه اقدام، خليلى اسلحه به دست به چاپخانه آمد در حالى كه وحشت سراپاى قيافه اش را فراگرفته بود گفت (من مى كشم. آن پدر سوخته را... ) من بى شرفم. من همه بى شرف ها را مى كشم. ) همه به دور خليلى جمع شديم و او را با گفتن استاد، استاد از خر شيطان پائين آورديم. پرسيديم ماجرا چيست؟ گفت مگر امروز روزنامه اقدام را نخوانديد؟ من نوشته ام (ايران مى ماند و خليلى با شرف). اين پدرسوخته ها در چاپخانه كلمه (با) را تبديل به (بى) كرده اند- وقتى از سرپرست حروفچين ها خواسته شد او هم اظهار بى اطلاعى كرد. روزنامه اقدام را بررسى كرديم معلوم شد حق با خليلى است. يكى از حروفچين ها كه با خليلى بد شده بود در آخرين لحظه اى كه صفحه روزنامه زير چاپ مى رفت كلمه (با) را (بى) كرده و از ترس هم از چاپخانه گريخته بود.
فردا صبح خليلى مقاله اى نوشت (چگونه با رابى مى كنند) و به شدت به چاپخانه و كاركنان چاپخانه حمله كرد و طبق معمول چند شعار تند داد و گفت (اگر خليلى بى شرف باشد پس در اين مملكت يك نفر باشرف نيست. ) البته كاركنان چاپخانه از اين جريان ابراز تأسف كردند و مراتب در روزنامه هم نوشته شد.
يكبار هم در انجمن روزنامه نگاران به مناسبت دعوت ماسه تن روزنامه نگار (مشفق همدانى، دكتر نصرالله شيفته و نويسنده) جشنى برپا شد كه طبق دعوت دولت آمريكا به آن كشور براى مدت چهارماه برويم. مطابق معمول بدون اين كه قرار قبلى باشد خليلى به ايراد نطق پرداخت و ضمن تعريف و تمجيد از ما سه نفر ناگهان گفت: (كار اين مملكت مسخره است. من ۴۰ سال است روزنامه مى نويسم به هيچ جا دعوت نمى شوم ولى اين سه روزنامه نگار جوان را به آمريكا دعوت كرده اند. ولى هر كس مى خواهد به مطبوعات فحش بدهد مى گويد (بر پدر مطبوعات لعنت) و همكاران مطبوعاتى به من لقب (پدر مطبوعات) را داده اند. يعنى فحش نصيب من مى شود ولى دعوت نصيب شيفته و الموتى و مشفق... . البته حضار خنديدند و بعد خليلى از اين كه دولت آمريكا چنين كارى كرده است از طرف جامعه مطبوعات تشكر كرد و يادآور شد تعداد اين دعوت ها را زيادتر كنند تا به همه برسد.
خليلى با اين كه سال ها روزنامه نگارى را ترك گفته و سفير ايران در حبشه شده و مدتى هم بازرس دولت در شركت شيلات بود ولى اكثراً در شرفيابى روزنامه نگاران در كاخ گلستان شركت داشت و گاهگاهى هم صحبت مى كرد. در يكى از اين مراسم كه شاه به شدت عصبانى بود و هرمز قريب رئيس تشريفات دربار از همه خواسته بود كه در مراسم امروز كسى سخن نگويد و همان تبريك دكتر اقبال از طرف گروه هاى مختلف كافى است. شاه با عجله از برابر صفوف گروه هاى مختلف مى گذشت تا به صف مطبوعات رسيد. ناگهان عباس خليلى قدم به جلو گذاشت و گفت: (چه فرخنده روزى است امروز... ) شاه با تندى گفت خودم مى دانم و با سرعت از برابر روزنامه نگاران گذشت و به خليلى كه مى خواست شعرى بخواند در حقيقت اجازه نطق نداد.
خليلى وقتى سفير ايران در حبشه بود يكروز چند تن از روزنامه نگاران را به خانه خود دعوت كرد و جريان ديدن هايلاسلاسى پادشاه حبشه و ماجراى سفارت خود را تعريف مى كرد كه مطالب شنيدنى داشت كه اكنون آن را فراموش كرده ام.
خليلى و قتل روزنامه فروش
عباس خليلى با حزب توده به شدت مخالف بود. علاوه بر مقالاتى كه در روزنامه اقدام مى نوشت هر كجا به ايراد نطق مى پرداخت نيشى هم به چپى ها مى زد. يكبار در خيابان ناصرخسرو از طرف چپى ها تظاهراتى شد و خليلى در آن موقع به وسط جمعيت رفت كه به ايراد نطق مخالف بپردازد كه مورد حمله قرار گرفت و چون اسلحه داشت تيراندازى كرد و مأمورين هم دخالت كردند. سرانجام يك نفر روزنامه فروش كشته شد. روزنامه هاى چپى اعلام داشتند كه در اثر تيراندازى خليلى آن فرد كشته شده و تقاضاى بازداشت خليلى را داشتند به هر صورت نزديك بود در ميان تظاهرات مردم خيلى كشته شود و اگر چند تن از كارگران چاپخانه ها كه در تظاهرات شركت داشتند به كمك خليلى نشتافته بودند در همان روز در ميان تظاهرات به قتل مى رسيد. خليلى در اين جريان مجروح شدو مدتى بسترى گرديد.
مهدى بامداد مى نويسد: عباس خليلى از نواده هاى حاج ميرزاحسين خليلى از مراجع تقليد است كه در سال ۱۲۷۲ خورشيدى در نجف متولد شد. در همانجا به تحصيل پرداخت و به زبان عربى مسلط شد و ادبيات فارسى را خوب فراگرفت. پس از آمدن به ايران روزنامه اقدام را تأسيس نمود و در سال ۱۳۲۹ سفير ايران در حبشه شد. عباس خليلى هفده هزار بيت از اشعار فردوسى و سعدى و شعراى بنام ايران را به عربى ترجمه كرده و چند جلد كتاب نيز تأليف نموده است.
عباس خليلى كار مطبوعاتى را در ايران از سال ۱۲۹۶ آغاز كرده است. علاوه بر مديريت روزنامه اقدام مدتى سردبير روزنامه (رعد) و مدير مجله بهار بود. در عراق به اتهام قتل يك مارشال انگليسى تحت تعقيب قرار گرفت و محكوم به اعدام شد كه به طرز معجزه آسائى نجات يافت.
در كتاب چهره هاى آشنا خليلى چنين معرفى شده است:
پدرش حاج شيخ اسدالله خليلى مجتهد و اديب زبان هاى فارسى و عربى و لاتين و فرانسه را مى دانست. تحصيلات وى قديمى است و به زبان هاى فارسى و عربى تسلط كامل داشته و به انگليسى نيز آشنائى دارد. مقالات زيادى به فارسى و عربى نوشته و حدود ۱۷ هزار بيت از شاهنامه فردوسى را به عربى ترجمه كرده است. كار ادارى را ازوزارت فوايد عامه و بلديه شروع كرد و در وزارت دادگسترى كفيل اداره قوانين بوده و مدتى در وزارت كشور و وزارت خارجه كار مى كرد و عضو هيأت مديره شركت شيلات بوده است.
خليلى يكبار سفير ايران و نماينده پادشاه ايران در دربار حبشه بوده است. حوادث بسيارى در زندگى داشته است. حكم اعدام او از طرف انگليس ها در عراق صادر گرديد كه از آن نجات يافت. چهار بار تبعيد شده است. يكبار به خارج از ايران و سه بار در داخل كشور. يكبار در تظاهرات خيابانى، خيابان ناصرالدوله جانش به خطر افتاد. بار ديگر از رفتن زير آثار و غرق شدن كشتى جان سالم بدر برده است. همواره گفت:
چون عمر همى رود چه بغداد و چه بلخ
پيمانه چو پر شود چه شيرين و چه تلخ
دكتر بهزادى در كتاب شبه خاطرات درباره خليلى مى نويسد:
روزنامه اقدام كه بعد از شهريور ۲۰ منتشر شد به مناسبت مقالات خليلى پس از انتشار كمياب مى شد و مردم خواستار آن بودند و اكثراً بازار سياه پيدا مى كرد. يكبار كه روزنامه اقدام ناياب شد براى مقاله اى كه تيترش اين بود (همت)، (چرا) را نابود مى كند.
منظور از كلمه همت (هيتلر، موسولينى، توگونخست وزير ژاپن) و منظور از چرا (چرچيل، روزولت، استالين) بود كه با طرفدارى مردم از آلمان ها اين شاهكار خليلى خيلى گل كرد ولى مأمورين انگليس و شوروى و قواى اشغالگر فوراً دفتر روزنامه اقدام را اشغال كردند و روزنامه اقدام توقيف شد و خواستار بازداشت خليلى شدند كه مدير اقدام چند روز توقيف و بعداً آزاد شد. خليلى در دفاع از خود توضيح داد كه هرگز چنين منظورى نداشته است.
عباس خليلى زندگى پر ماجرائى داشت- وى كه فرد با استعدادى بود با ترجمه كليات شيخ سعدى جايزه يك مجله معتبر عربى را برد. در همان ايام آيت الله كاشانى نيز در عراق عليه انگليس ها فعاليتى داشت كه خليلى هم به نهضت اسلامى پيوست. چون يك ژنرال انگليسى كشته شد عباس خليلى و چند تن ديگر محكوم به اعدام شدند كه از عراق گريختند و خليلى به تهران آمد و كار مطبوعاتى را آغاز كرد. در سال ۱۲۹۶ در روزنامه رعد متعلق به سيد ضياء شروع به نوشتن مقالاتى نمود و تدريجاً سردبير روزنامه رعد شد. ولى بعد امتياز روزنامه اقدام را گرفت. اين روزنامه در دوره اول (از ۱۲۹۹ تا ۱۳۰۶) و دوره دوم از (۱۳۲۰ تا ۱۳۲۹) بارها توقيف شد ولى خليلى از امتياز ساير همكاران مطبوعاتى استفاده مى كرد و بر بالاى صفحه مى نوشت (اقدام توقيف است). از شاهكارهاى خليلى، يكى هم اين بود كه يك شماره روزنامه منتشر كرد با عنوان (روزنامه مرگ) صاحب امتياز اسرافيل و نويسنده عزرائيل با علامت جمجمه و استخوان كه بلافاصله توقيف شد.
خليلى نويسنده اى بود با تخيل قوى و قلمى آتشين و سوزناك و از نخستين رمان نويسان ايران بود: عباس خليلى و مشفق كاظمى نويسنده رمان (تهران مخوف) نخستين رمان نويسان ايران بوده اند. خليلى رمان (روزگار سياه) را نوشت. درباره تيره بختى زنان خودفروش كه خيلى ها را تحت تأثير قرارداد كه به نجات اين قبيل زنان همت گماشتند.
كتاب هاى ديگر خليلى عبارت است از: انسان، انتقام، اسرار شب، پيرچاك هندى، زندانيان، خيالات، شارلوت قاتل ما را انقلابى معروف فرانسه، غرائب عالم، دير صنعان، چالگاه، رشحات قلم، فجايع، خروش و چند كتاب ديگر... .
خليلى در دوره اول روزنامه نگارى چاپخانه داشت ولى با قدرت گرفتن رضاشاه همه چيز را رها كرد و به تجارت پرداخت ولى از سال ۱۳۲۰ بار ديگر به كار مطبوعاتى پرداخت ولى روزنامه موفقى نبود.
عباس خليلى مردى باسواد، وطنپرست، بى باك، احساساتى و اهل مبارزه بود. مبارزه با قلم و تفنگ براى او فرقى نداشت. ايرادى كه به او مى گيرند اين است كه زود تغيير عقيده مى داد.
از كارهاى جالب خليلى اين بود كه وقتى پيشه ورى در تبريز قيام كرد نوشت (اگر پيشه ورى نخست وزير آذربايجان است پس من امپراطور حبشه هستم). روزنامه هاى چپى او را مسخره كردند و از او كاريكاتورها كشيدند و سرانجام سفير ايران در حبشه شد و نزد امپراطور حبشه رفت. عكس هاى خليلى با سپر و لباس هاى بومى آفريقا و نيز با نيزه و سپر در مطبوعات كشور در همان موقع چاپ شد. در اين سفر امپراطور حبشه دو شير به خليلى داد كه براى شاه ايران بياورد ولى روزنامه ها نوشتند كه خليلى چون خرج سفرش تمام شده بود يكى از شيرها را در قاهره فروخت.
خليلى اهل سخنرانى بود و نوك زبانى حرف مى زد و هيچ فرصتى را براى صحبت كردن از دست نمى داد و هنگام ابراز احساسات كارد و چنگال را روى بشقاب پرت مى كرد. حتى در يك مجلس عروسى آواز خواند و با صداى بلند (ايران- ايران) گفت و همه كلمات او را تكرار مى كردند.
مخالفين او را (خليلى عرب) مى ناميدند ولى او خود را خليلى ايران مى خواند كه از پدر و مادر ايرانى بود. از سال ۱۳۲۹ كه اقدام تعطيل شد خليلى مطالبى نوشت كه قرار بود در مجله سپيد و سياه چاپ شود ولى اين كار صورت نگرفت.
عباس خليلى مثل بسيارى از روزنامه نگاران سال هاى آخر عمر زندگانى را به سختى گذرانيد. در دوراه موفقيت مردى گشاده دست بود ولى در آخر عمر اين وضع برايش ميسر نبود و رنج مى كشيد.
عباس خليلى در بهمن ماه ۱۳۵۰ به شمال رفت و دچار سكته قلبى شد. او را به تهران آوردند و در بيمارستان در سن ۷۸ سالگى درگذشت و من صفحه اى از مجله را به زندگى او اختصاص دادم كه بعد كاغذ تشكرى از سيمين بهبهانى به من رسيد و تا آن روز نمى دانستم كه او دختر عباس خليلى است.
وضع خانوادگى عباس خليلى
عباس خليلى با خانم فخر عظمى ارغون دختر اميرتومان فرمانده نيروهاى آذربايجان و نبيره امير هدايت الله خان فومنى ازدواج كرد كه صاحب فرزندى شدند بنام سيمين كه بعد از ازدواج با خانواده بهبهانى به سيمين بهبهانى شهرت يافت كه يكى از بزرگترين و معروفترين شعراى معاصر ايران است و اشعارى بسيار عالى سروده كه در هر محفلى خوانده مى شود.
خليلى براى بار دوم با ماه منير معينى ازدواج كرد كه صاحب چهار فرزند گرديد و هر چهار فرزندش تحصيل كرده و خوش ذوق بودند كه از آنها دكتر ماهيار خليلى را مى شناختم كه دكترا در رشته داروسازى داشت.
دكتر ماهيار خليلى به زبان هاى انگليسى و عربى و آلمانى آشنائى دارد و سال ها در بيمه هاى اجتماعى عضويت داشت و مدتى نيز بازرس نخست وزير بوده و كتاب هائى درباره (برنج ايران و طب كار) منتشر ساخته است.
سه فرزند ديگرش مهندس شهيار و كاميار و فريار خليلى نام دارند.
فخر عادل بعد از جدائى از عباس خليلى با عادل خلعت برى ازدواج كرد كه عادل نژاد (غوغا) عادل دخت (ترانه)، عادل فر فرزندانشان مى باشند و دو فرزند آنها (عادل بانو، عادل پور) در كودكى درگذشتند. همه فرزندان مادر پدر و مادر خود شاعر و نويسنده هستند. فخر عادل در واشنگتن در سال ۱۹۶۸ زندگى را ترك گفت.
سيمين بهبهانى درباره وضع و خانوادگى خود چنين گفته است:
مادرم فخرالتاج ناميده مى شد كه بعد از جدائى از شوهر اولش (عباس خليلى) زن عادل خلعت برى شد. مادرم شاعر و تخلص اش فخرى بود. زبان فرانسه مى دانست و زبان انگليسى را هم در كالج آمريكائى فراگرفته و اصول عربى را هم خوب مى دانست. پدرم چهارده جلد كتاب ابن اثير را ترجمه كرده بود.
مدير روزنامه اقدام بود و دو جلد پرتو اسلام را به فارسى نوشت. همزمان با مشفق كاظمى رمان را به شكل غربى در ايران نوشته است. از آثار او مى توان روزگار سياه، ديرصنعان و اسرار شب را نام برد. قبل از تولد من پدر و مادرم از هم جدا شدند و من زير نظر مادرم تربيت شده در كودكى به مدرسه ناموس مى رفتم. در جوانى با حسن بهبهانى ازدواج كردم. پدر سه فرزندم بود كه بعد از بيست سال از او جدا شدم. بعدها به عقد على (منوچهر) كوشيار درآمدم.
من حقوق خوانده و وكيل دادگسترى شدم ولى اين كار را دوست نداشتم و ادبيات و فيزيك و شيمى درس مى دادم. من در تيرماه سال ۱۳۰۶ در تهران متولد شدم.
درباره سيمين بهبهانى بعداً به تفصيل خواهم نوشت.

دكتر رضا قاسمى
در حاشيه اعدام صدام حسين- بخش ۳۳
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در دوران حكومت صدام حسين
-در سفر دوم هويدا نخست وزير به عراق چه گذشت؟
-او دو روز قبل از عزيمت به بغداد تلفنى از نگارنده گزارشى پيرامون بقيه مسائل معوق بين دو كشور خواست تا با صدام حسين درميان بگذارد.
-او گفت: «در سفر اول فرصت نشد كه در مورد تمام مسائل معوق فيمابين با صدام صحبت كنم حالا در اين فرصت مى خواهم آن مسائل را با او درميان بگذارم.
-هويدا با شوخ طبعى گفت: «خبر خوش آن است كه در اين سفر چند خانم جوان و خوبروى با ما همسفر هستند!
-در هواپيما با شمارى بانوان سالخورده روبرو شدم كه قصد زيارت عتبات عاليات را داشتند. مادر نخست وزير و مادر همسر سابقش در شمار آنان بودند و اشاره نخست وزير به آنها بود!
-همزمان با اين سفر، صدام حسين بدون داشتن پيشينه نظامى گرى از سوى رئيس جمهورى عراق درجه سپهبدى گرفت و به فرماندهى كل قوا منصوب شد و به صورت قدرت بلامنازع عراق درآمد.
-در مذاكرات صدام و هويدا آشكار بود كه دل مشغولى رهبر عراق مسأله امنيت مرزها و جلوگيرى از تحركات كردها بود.
-وزيرخارجه الجزاير گفت: اگر ما در وزارت خارجه دو ماشين نويس فرانسه مانند ماشين نويس شما داشتيم كارمان رونق داشت!
-اعليحضرت در جشن فارغ التحصيلى دانشگاه پدافند ملى گفتند توافق الجزيره و پيامدهاى آن واقعه مهمى بود كه در تاريخ دو كشور ضبط خواهد شد.
-بومدين رهبر الجزاير كه به دوستى با شاه تظاهر مى كرد، در مهرماه سال ۱۳۵۷ آيت الله خمينى را به الجزاير دعوت كرد و نوشت، الجزاير وطن دوم شماست، هر وقت اراده كرديد مى توانيد در وطن دوم خود اقامت كنيد.
***
004083.jpg
دكتر رضا قاسمى
شرح زيرعكس:
خرداد ۱۳۵۴- جشن فارغ التحصيلى دانشگاه پدافند ملى
اعليحضرت در اين مراسم به توافق الجزيره اشاره كردند و از آن به عنوان واقعه مهمى كه در تاريخ ايران و عراق ثبت و ضبط خواهد شد ياد نمودند.
پشت سر اعليحضرت:
در رديف جلو به ترتيب حميد رهنما وزير اطلاعات، دكتر مجيدى رئيس سازمان برنامه و بودجه، دكتر كاظم اده وزير علوم و آموزش عالى، مرحومان: ارتشبد عظيمى وزير جنگ، ارتشبد اويسى، مهندس رياضى رئيس مجلس، دكتر اقبال رئيس هيأت مديره شركت نفت، ارتشبد ازهارى، ارتشبد خاتمى، ارتشبد مين باشيان، دريابد رسائى فرمانده نيروى دريائى قرار دارند.
نگارنده در رديف بعدى (نفر دوم از سمت چپ)، در كنار مرحوم اكبر دارائى مديركل سياسى و دكتر غلامرضا تاجبخش معاون پارلمانى و مرحوم احمد ميرفندرسكى قائم مقام وزيرخارجه قرار گرفته است. شخصى كه در طرف راست نگارنده نشسته محمود لواسانى يكى از همكاران وزارت خارجه و از آگاهان مسائل دنياى عرب است. وى در مأموريت كويت يكسال و نيم معاون نگارنده بود و اكنون در ژنو زندگى مى كند.




سفر دوم هويدا نخست وزير به عراق
پس از سفر رسمى نخست وزير به عراق كه از ۶ تا ۹ فروردين ۱۳۵۴ انجام شد و در مجموع سفر موفقيت آميزى بود، هويدا بار ديگر به عنوان بردن مادرش به عتبات عاليات عازم عراق شد. اين سفر كه بعد از بازديد صدام حسين از ايران صورت گرفت جنبه غير رسمى و خصوصى داشت.
مرحوم خلعت برى وزير امورخارجه در اواخر ارديبهشت به نگارنده اطلاع داد كه نخست وزير براى بار دوم عازم عراق است و افزود كه «شما هم مانند بار قبل همراه ايشان خواهى بود.» در اين سفر همانگونه كه رسم هويدا بود شمارى از روزنامه نگاران همراه او بودند. در آن موقع هنوز معاهده مرزى و حسن همجوارى بين ايران و عراق و پروتكل هاى پيوست آن امضاء نشده بود. مرحوم هويدا يك روز قبل از پرواز تلفنى از نگارنده خواست كه مجدداً نكاتى را كه در اين سفر بايد با صدام مورد مذاكره قرار گيرد بنويسم و به او تسليم نمايم و اضافه كرد كه در «سفر فشرده قبلى فرصت نشد بعضى مسائل را با صدام درميان بگذارم وقتى هم كه او به تهران آمد من سخت گرفتار بودم. اكنون قصد دارم در اين فرصت مذاكرات پيشين را ادامه دهم.»
هويدا كه مرد شوخ طبعى بود بر سخن خود افزود: «ضمناً خبر خوش اين است كه شمارى دختران جوان و زيباروى در اين سفر همراه با خواهند بود!».
بنده حدس مى زدم كه در وراى اين سخن «طنزى نهفته است». روز عزيمت به بغداد ديدم در هواپيما جمعى بانوان سالخورده گوش تا گوش نشسته اند! بانو افسرالملوك هويدا مادر نخست وزير و مادران شمارى از وزراى كابينه، حتى مادر بانو ليلا امامى همسر مطلقه نخست وزير هيأت همراهان هويدا را در اين سفر تشكيل مى دادند*
نخست وزير براى اين كه مادرش در اين مسافرت تنها نباشد اين عده را نيز همراه مى برد كه در عين حال به گفته خودش در ثواب زيارت آنها شريك باشد...
اين بار در فرودگاه بغداد تشريفات رسمى براى استقبال از نخست وزير برنامه ريزى نشده بود ولى سعدون حمادى وزيرخارجه عراق و عبدالودود شيخلى رئيس تشريفات وزارت خارجه از هويدا استقبال كردند و نخست وزير و همراهانش را به قصرالرشيد همانجا كه بار اول در آن اقامت داشتيم راهنمائى كردند و ساعتى بعد صدام حسين براى ديدار نخست وزير به محل اقامت او آمد و پس از خوش آمدگوئى و تعارفات مرسوم اقامتگاه را ترك كرد.
در اين سفر كه مجموعاً سه شب و چهار روز طول كشيد هويدا مادرش و همراهان را به زيارت اعتاب مقدسه در كربلا و نجف و سامرا برد و دو بار به طور خصوصى با صدام حسين ملاقات و در مورد مسائل مورد علاقه دو كشور و ارزيابى كار هيأت هاى نمايندگى ايران و عراق و الجزاير با نايب رئيس شوراى فرماندهى عراق ملاقات و مذاكرات كرد. در در جريان همين سفر بود كه صدام حسين از سوى ژنرال حسن البكر رئيس جمهورى عراق بدون داشتن كمترين پيشينه نظامى گرى به درجه سپهبدى و فرماندهى كل قواى دفاعى عراق منصوب شد و هويدا بلافاصله طى تلگرافى مقام جديد او را تبريك گفت و دستور داد سبدگلى براى وى فرستاده شود. با اين ترتيب صدام حسين كه قبلاً بر سازمان هاى امنيتى و تشكيلات قدرتمند اطلاعاتى كشور كه خودساخته و پرداخته بود حكومت داشت بر ارتش نيز حاكم شد و به صورت قدرت بلامنازع كشور درآمد. به ياد داشته باشيم كه در بين رهبران كشورهاى عرب كه با كودتا به قدرت رسيده بودند تنها صدام حسين نظامى نبود و با اين ارتقاء مقام، عقده اى را كه از اين جهت داشت گشود.
در اين دور از مذاكرات هويدا با صدام مسأله آزادى زندانيان ايرانى در عراق كه به حدود سه هزار نفر تخمين زده مى شدند، اخراج دسته جمعى ايرانى ها از عراق، ايجاد فشار به طلاب علوم دينى و حوزه هاى علميه مطرح شد و صدام قول هائى در هر مورد به نخست وزير داد و قرار شد در سفر قريب الوقوع دكتر جمشيد آموزگار وزير كشور به بغداد اين مسائل پى گيرى شود. نكته اى كه صدام روى آن تأكيد داشت مسأله امنيت مرزى بود. در واقع دل مشغولى او مسأله اكراد و موضع گيرى هاى خصمانه آنان عليه حكومت مركزى با كمك ايران بود. مسأله اى كه حكومت عراق را وادار به قبول خط تالوگ به عنوان مرز آبى بين كشور كرد.
از آنجا كه در آن موقع هنوز معاهده حسن همجوارى و امنيت مرزى به امضاء نرسيده بود نخست وزير به صدام قول داد كه در اين مورد و اجراى آنچه در سفر اعليحضرت به الجزيره مورد توافق قرار گرفته است كمترين وقفه و خللى حاصل نخواهد شد. متعاقباً نخست وزير مصاحبه اى با خبرنگاران صدا و سيما انجام داد و مسافرت دوم خود به عراق را مكمل سفر نخست خود قلمداد نمود و افزود كه هر چند اين سفر يك ديدار خصوصى بوده ولى مذاكراتى نيز در حاشيه با مقامات عراقى داشته كه بر محور اجراى اصول مورد توافق رهبران دو كشور در الجزيره قرار داشته است.
در اين ديدار آنچه جلب نظر مى كرد علاقه شديد نخست وزير به مادرش بود، لحظه به لحظه از مادرش كه او را «مامان» خطاب مى كرد احوال مى پرسيد و بر سرو روى او بوسه مى زد و در فرصتى به نگارنده گفت اين مادر براى من و برادرم فريدون خيلى زحمت كشيده و پس از فوت پدرمان ما را با سختى بزرگ كرده و وظايف مادرى خود را در حد «فداكارى» انجام داده است.
مادر هويدا زنى بسيار متدين و به انجام فرايض دينى شديداً مقيد و معتقد بود.
در جريان اين سفر آقاى شهيدزاده سفير ايران در عراق دوباره بيمارى قلبى خود را عنوان كرد و تقاضاى تغيير محل مأموريت را مطرح نمود. نخست وزير در پاسخ ايشان گفت «اولاً تغيير و تبديل سفيران از اختيارات اعليحضرت است، در ثانى مأموريت بغداد مأموريت مهمى است، بعضى وزيران خارجه بعد از احراز مقام وزارت به سفارت بغداد رسيده اند، حال اگر شما اصرار به تغيير مأموريت داريد و يقين خواهان مأموريت اروپائى هستيد با وزيرخارجه در اين مورد صحبت خواهد كرد ولى بدانيد كه بايد مدتى صبر كنيد تا محلى در غرب خالى شود» و بعد با لحنى كه كمى تند و ملامت آميز مى نمود گفت: «من نمى فهمم در اروپا و آمريكا چه خبر است كه اين همه خواستار دارند؟!»
روزى كه قرار بود بغداد را به صوب تهران ترك كنيم صدام حسين به محل اقامت نخست وزير آمد و همانجا از او خداحافظى كرد و دعوت رئيس جمهور عراق از اعليحضرت را دوباره تكرار نمود و اظهار اميدوارى كرد كه سفر دوم نخست وزير به عراق براى او سفرى مطبوع و براى دو كشور از هر جهت مثمرثمر بوده باشد.
انصافاً حسن استقبال و پذيرائى عراقى ها در اين سفر به حد كمال بود و رضايت صدام حسين از سفر به ايران در اين سفر نخست وزير به عراق بازتاب داشت.

كنفرانس وزيران در الجزيره
سومين اجلاس مشترك وزيران طبق قرار قبلى از ۲۸ تا ۳۰ ارديبهشت سال ۱۳۵۴ خورشيدى- برابر با ۱۸ تا ۲۰ ماه مى ۱۹۷۵- در الجزاير تشكيل شد. در اين گردهمائى وزيران تصميم گرفتند كميته اى براى تنظيم اسناد نهائى به صورت يك معاهده و چند پروتكل كه متضمن اقدامات سه جانبه وزيران خواهد بود تشكيل دهند. كميته مزبور به ترتيب در الجزيره، تهران و بغداد تشكيل جلسه داد كه منجر به امضاى عهدنامه مرزى و حسن همجوارى بين دو كشور طى شوراى وزيران در بغداد شد كه پيرامون آن در شماره آينده صحبت خواهيم كرد.
در الجزيره هوارى بومدين رئيس جمهورى الجزاير، دكتر خلعت برى وزيرخارجه ايران و سعدون حمادى وزيرخارجه عراق را به حضور پذيرفت و درباره كارهاى شوراى وزيران و كميته ها سئوالاتى كرد و از پيشرفت امور ابراز خوشوقتى نمود و هنگامى كه وزيرخارجه ايران از حسن نيت رهبر الجزاير و مساعى جميله او در رفع اختلافات ايران و عراق سخن گفت، بومدين پاسخ داد: «آنچه كرديم وظيفه ما در جهت ايجاد حسن رابطه بين دول اسلامى بود و خوشوقتيم كه مساعى ما در اين زمينه با حسن استقبال مقامات دو كشور همسايه و همكيش ايران و عراق مواجه شده و طليعه نوينى در روابط طرفين به وجود آمده است...»
(طرفه آن است كه همين شخص كه به دوستى با اعليحضرت تظاهر مى كرد در مهرماه ۱۳۵۷ براى آيت الله خمينى پيام فرستاد كه الجزاير وطن دوم شماست. از شما دعوت مى كنم كه هر وقت ضرورى مى دانيد در وطن دوم خود اقامت كنيد). نكته جالبى كه در سفر الجزيره پيش آمد اين بود كه تسلط و سرعت عمل ماشين نويس فرانسه هيأت ايرانى (خانم فيروزه نورآذر- كه راجع به او و پدرش مرحوم اردشير نورآذر در شماره هاى پيشين از اين سلسله نوشتارها ذكر خير كرده ام) مورد توجه عبدالعزيز بوتفليقه وزيرخارجه الجزاير قرار گرفته بود و روزى به همكارانش رو كرد و گفت: «اگر ما دو ماشين نويس فرانسه مثل فيروزه در وزارت خارجه داشتيم كارمان رونق داشت!»
فيروزه نورآذر بعد از امضاى معاهده مرزى و حسن همجوارى و تبادل اسناد آن، در حالى كه هنوز به علت مخالفت ساواك كارمند رسمى نشده بود به دريافت نشان درجه پنجم همايون از سوى اعليحضرت نايل شد ولى پس از انقلاب اسلامى اولياى نظام جديد قدر او را مثل بسيارانى از خدمتگزاران صديق و شايسته وزارت خارجه ندانستند. ناچار از خدمت كناره گرفت و سال هاست كه در پاريس به تدريس موسيقى مشغول است و از اين راه اعاشه مى كند.
تمام اسناد توافق هاى الجزيره و معاهدات و پروتكل ها و صورتجلسات كه به علت مشاركت و مداخله الجزايرى ها به زبان فرانسوى تدوين شده توسط اين همكار شايسته ما ماشين شده كه نمونه نظم و دقت و تسلط او به زبان فرانسه است. ياد همكارى هاى صميمانه او براى من هميشه گرامى است.
پس از گردهمائى الجزاير، اعليحضرت فقيد در جشن فارغ التحصيلى دانشگاه پدافند ملى (كه نگارنده نيز در شمار استادان مدعو حضور داشتم) بياناتى ايراد كردند كه بخشى از آن اشاره به توافق الجزيره و حل و فصل اختلافات تاريخى بين ايران و عراق بود به اين مضمون:
«... بعد از سال هاى سال اختلاف و مناقشه، بالاخره مطالب خود را با همسايه غربى خود كشور عراق حل كرديم و اكنون وضعيت طبيعى و دوستانه اى بين ما برقرار شده است. البته اين يك واقعه مهمى بود كه در تاريخ هر دو مملكت ضبط خواهد شد...»
به اعتقاد نگارنده حقيقت هم جز اين نيست. توافق الجزيره و پيامدها و اسناد مصوب آن در تاريخ روابط سياسى ايران با همسايه غربى خود به عنوان يك گام مثبت و سازنده ثبت و ضبط خواهد شد، هر چند كه صدام حسين پس از وقوع انقلاب اسلامى آن را نفى و انكار كرد و يا دولت جمهورى اسلامى از استشهاد به آن اسناد طفره مى رود و اهميت آن توافق تاريخى را ناديده مى گيرد. ولى بى گمان اين رويه هاى غير مسئولانه هرگز از اهميت آن رويداد مهم تاريخى نمى كاهد.
(ادامه دارد)

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   افغانستان   •   ورزش   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •