|
تهران داغ داغ داغ- على مستعلى زاده- تهران
درد زن زندانى از زبان خودش
دانشجو در شب اول سلول
طلبه ها در حال خواندن درس براى حكومت طالبانى
چرا خبر مرگ مشكينى اعلام نمى شود. كى جانشين اوست
هاشمى: اگر مصباح رئيس شود من ديگر نيستم. خامنه اى مرحمت زياد
با اعترافات هاله اسفنديارى امام جمعه كتابخانه زنان را جمع كرد
مذاكرات حاشيه اى ايران و آمريكا از زبان يك طنزپرداز
وقتى دانشجوئى ميسوزد و كارت و وسايل نيست
بگذار همه دنيا آتش بگيرد ما كه خودمان هستيم و يك جعبه اى داريم به اسم سيماى جمهورى اسلامى كه بهترين الگوى نظام است و به همين جهت از تمام دنيا از تمام راديو تلويزيون ها و از همه مردم معمولى دنيا بيشتر دروغ ميگويد. اصلا چيزى به جز دروغ نميگويد. دستگاهى كه تازه ببين آن دولت چيه كه از اين گله دارد و ميخواهد راديو تلويزيون خودش را درست كند و بچه محل ها را به كار بگذارد همان طور كه هشت هزار نفر از شارلاتان هاى شهرستانى را كه عمامه به سر گذاشته و طلبه شده اند و قصدى به جز چاپيدان مردم ندارند، نشانده اند در اداره اى براى تحصيل راديو وتلويزيون كه وقتى لحظه موعود فرارسيد اينها بتوانند دسته ها را بگردانند و همانطور كه در آخرين بودن پادشاه در تهران افسران ارتش براى نگهبدارى تاسيسات متعلق به مردم در آنجا مستقر شده بودند. حالا هم طلاب در آن زمان بروند و تلويزيون طالبان را درست كنند. چشم همگى روشن.
اين هفته به خاطر همه بچه هائى كه در زندان و در انفرادى هستند و حكومت وقيح هم با همه اصرار دنيا اجازه ملاقات و داشتن وكيل به آنها نميدهد، به قاعده نبايد از چيزى بنويسم به جز همين دانشجويانى كه همه شان هم اهل نماز هستند و توسط يك عده بى نماز شارلاتان كه دين را وسيله كرده اند به زندان افتاده اند. جرمشان هم اين است كه چرا دانشجو هستيد و از پول توجيبى طلاب استفاده مى كنيد اما به جاى دعاگوئى هميشگى به جان آقا، مثلا آقاى مشكينى كه همانطور زنده نگهش داشته اند. چون دارند بر سر جانشينى اش دعوا مى كنند خامنه اى گفته مصباح يزدى باشد. هاشمى هم گفته باشد من استعفاء مى كنم و حضراتى هم وسط افتاده اند اما خامنه اى سفت ايستاده كه اگر خبرگان رهبرى است و من رهبر هستم كه دو تا پيشنهاد دارم يكى مصباح يزدى و ديگر همين محمدى گلپايگانى رئيس دفتر خودمان و از آن طرف گفته ميشود كه عده اى قصد استعفاء دارند. خامنه اى هم گفته به همه جاى اسب حضرت عباس اصلا اگر همه تان هم استعفاء بدهيد خودم با همين انچوچك كه احمدى نژاد باشد مملكت را مثل دسته گل اداره مى كنم. هاشمى هم جواب داده كه راست ميگويد اقا اما اگر ما نباشيم با كمك همان اژه اى كه در وزارت اطلاعات گذاشته، مملكت را به آمريكا تحويل مى دهد. حالا دعوا سر اين است كه هر دو طرف مى گويند تو مى خواهى مملكت را به آمريكا تحويل بدهى و هر دو طرف هم موافقت خود را با مذاكرات ايران و آمريكا اعلام كرده اند. مذاكرات هم شروع شده آمريكائى ها گفته اند فقط درباره امنيت عراق. ايرانى ها در مطبوعاتشان مى نويسند ما اصلا مذاكره نمى كنيم ولى در جلسات به آمريكائى ها التماس مى كنند كه درباره همه مسائل صحبت كنيم. به وزيرخارجه و نخست وزير متزلزل عراق هم قول خانه اى در شمال شهر تهران داده اند و آنها هم ديده اند كه چيزى از دست نميدهند شده اند مأمور روابط عمومى جلسات گفتگو بين سفيران ايران و آمريكا.
از قرارى كه ميگويند در ايرانى ها برنامه به سوى دموكراسى را از آنجائى تدارك ديده اند كه به آمريكائى ها بگويند تو ميخواهى انقلاب مخملى كنى. آنها هم در جواب ميگويند آره چطور مگر. من ميخواهم انقلاب مخملى كنم و اينكارى است كه به نفع دنياست و بهترست كه در همه دنيا بشود. مردمشان خوشبخت ميشوند شما هم اگر علاقه اى به كشورتان داريد همين كار را خودتان بكنيد و به همه دنيا متوسل شويد چون دموكراسى چيز خوبى است. و همين جا بود كه سفير مربوطه خونسردى خود را از دست داد و گفت شما در امور ما دخالت مى كنيد. كرواكر گفت بله ما در امور همه دنيا دخالت مى كنيم مگر شما نمى كنيد. آقاى قمى گفت ولى نميگذاريد ما در امورتان دخالت كنيم. جواب داد معلوم است كه نميگذاريم. چون شما جز كثافتكارى كارى بلد نيستند همين الان دو ميليون نفر از مردمتان اين همه راه را پيموده اند و آمده اند به آمريكا. اگر در آمريكا دخالت كنيد ديگر كجا بروند اين بيچاره ها لابد ميخواهيد آنها را در كوره بيندازيد.
در همان موقع كه نمايندگان ايران و آمريكا عليرغم تمام آزاديخواهان ايران مشغول مذاكره بودند، جمهورى اسلامى گروهى از زنان را به زندان انداخته، سنگسار كرده، دوازده نفر را به اسم اوباش صبح زود اعدام كرده و گفته هجده نفر هم در صف انتظارند. در ميان آنها البته از دانشجويان زندانى در حوادث ۱۸ تير كوى دانشگاه هم وجود دارد.
زن كتاب نخواند
اين گزارش كه اصلا جنبه سياسى ندارد و در يكى از صد نشريه زنان دانشگاهى كه به طور مخفى و دور از چشم دستگاه منتشر ميشود چاپ شده است. اصلاً سياسى نيست و وضعيت زنان را نشان ميدهد در جاهاى دور.
فعاليت زنان در جامعه ايرانى رشد اميدبخشى داشته تا جايى كه دامنه «باورپذيرى زنان در جامعه» به روستاهاى ايران كشيده است. «اوز» بخش كوچكى از شهرستان لار در استان فارس است كه به تازگى مجهز به كتابخانه اى شده كه بازيگران اصلى آن زنان بومى همين منطقه هستند.
اين نقش آفرينان توانا دست در دست هم داده اند و كتابخانه اى برپا كرده اند كه استعدادهاى بالقوه خود را فعاليت بخشند.
كتابخانه مذكور با همكارى «منصوره شجاعى» كتابدار و پژوهشگر حوزه زنان و زنان محلى اين منطقه داير شده است. خزرى يكى از فعالان روستاى اوز تعداد كتاب هاى اين كتابخانه را ۱۰۳۸ جلد كتاب عنوان كرد و گفت؛ اين كتاب ها با همكارى خانم شجاعى داخل گونى از تهران فرستاده مى شد.
وى در ادامه افزود؛ حدود يك سال پيش كلاس هاى آموزشى كتابدارى در اين روستا داير شد كه ۳۶ نفر از زنان محلى استقبال كردند و هم اكنون ۱۵ كتابدار در اين زمينه فعاليت مى كنند.
وى در خصوص مشكل زنان براى رفت و آمد راه حل موجود را ايجاد كتابخانه هاى سيار دانست و گفت؛ پيشبرد اين طرح تا جايى بوده كه زنان خانه دار نام كتاب مورد نياز خود را اعلام مى كنند و كتابخانه سيار ما كتاب نامبرده را به در خانه ها مى برد. استفاده آقايان نيز از اين كتابخانه بلامانع است طورى كه طى اين مدت نيز مردان اين روستا از اين كتابخانه ديدن كرده اند و استقبالشان جاى بسى شگفتى دارد. خزرى با اينكه شروع راه اندازى اين كتابخانه را توام با مشكلات فراوان از جمله دورى راه و كمبود بودجه و مسووليت خانه دارى بانوان دانست، ادامه داد؛ با شروع فصل تابستان و اوقات فراغت نيز روند مراجعه به كتابخانه بالا رفته است.
اين كتابخانه خودجوش با بودجه مردمى به كار خود ادامه مى دهد و جالب آنكه زنان اوز فهرست كتاب هاى مورد نياز خود را به ديوار مى چسبانند تا كتابخانه آنها را براى شان مهيا كند. پوشش خبرى و اطلاع رسانى در مورد روند پيشرفت و كار كتابخانه از طريق ماهنامه عصر اوز به مردم ابلاغ مى شود.
كتاب هاى عرضه شده در اين كتابخانه با هدف تثبيت و باور نقش زن در جامعه نوشته شده يا ترجمه شده توسط زنان است يا پيرامون مسائل زنان مى چرخد. توليد آثار دست نويس، از جمله فعاليت هائى است كه همسو با فعاليت هاى كتابخانه پيش مى رود. اين آثار كه توسط بانوان فعال اوز تهيه شده، مطالبى با عنوان هاى «خشونت عليه زنان» گياهان درمانى منطقه اوز با تأكيد بر بيمارى هاى زنان و «لالايى ها و اشعار زنان بومى» را در بر مى گيرد.
فعاليت هاى اين كتابخانه تا جايى پيش رفته كه روستاى «گلار» را كه تا اوز نيم ساعت فاصله زمانى دارد تحت پوشش كتابخانه سيار قرار داده است. اين كتابخانه به رغم مشكلات موجود همچنان به كار خود ادامه مى دهد و تعداد كتاب هاى خود را بالا مى برد و در نتيجه تعداد زيادى از مردم را تحت پوشش قرار خواهد داد. حالا هفته گذشته بعد از پخش اعترافات هاله اسفنديارى به دستور امام جمعه دهستان اوز، در كتابخانه را بسته اند. لابد ميدانيد چرا؟ چون امام جمعه فكر كرده هر چه كتابحانه در ايران هست با پول آمريكا درست شده. اين را در خطبه هايش هم گفته و نتيجه گرفته كه اصلاً زن را چه به خواندن كتاب. من خودم اگر زنم كار بچه ها را رها كند و كتاب بخواند او را كتك ميزنم.
خانم ها، آقايان، جلو نيائيد
بچه ها هنرهائى دارند. در همان موقع كه سردار رادان كه خودش در شرايط مساعد بايد به عنوان اوباش دستگير شود، با انداختن افتابه گردن اوباش ابتكار عمل نشان داده و گفته ميشود كه توسط رهبر به مدال هم رسيده. بله در شرايطى كه او شده حاكم خيابانهاى شهر. دختر و پسر، پير و جوان بايد مواظب باشند كه در جاهاى خيلى عمومى نروند چون آدم هاى او مانند سگ هاى گرسنه هستند و ميدرند. اما در جاهاى پرت و دور اشكالى نيست و اگر هم مأمورى برسد با دو هزار تومان سرو تهش بهم مى آيد، اما اگر جلو دوربين ها و براى نمايش و گرفتن اضافه حقوق باشد واويلا. به قول يكى از شاهدان اصلاً اينها چقدر از ثروت ما را حق دارند خرج خودشان بكنند. به ماشين ها و لباس ها و زندگى هر كدام از اين اوباش اونيفرم پوشيده نگاه كنيد. حالا زد و يك گوينده تلويزيون كه بهش گفته بودند بايد برنامه ات جذاب باشد سردار رادان را زير سئوال گرفت و گفت اصلاً خودم آن جا بودم كه مأمورانت با مردم چه ميكردند. آقا اين گفتن همان و به جوش آمدن خون حزب الله همان. با شعار انگليس را ولش كن اسدى را پخ پخش كن ريختند جلو مؤسسه كيهان كه از حسين شريعتمدارى دستور بگيرند. كه دربان گفت سردار حسين غروب ها ميرود به نماز آقاخامنه اى اگر كارى دارى به تلفن خصوصى رهبر تلفن كنيد. چون در آنجا به خاطر مسائل امنيتى تلفنش را نمى گذارند داخل ببرد. ما هم اگر خبر مهمى باشد از تلفن رهبر استفاده مى كنيم كه هر روز صبح شماره اش عوض مى شود و ده بيست نفر بيشتر ندارند. چون هر وقت فاش شود از صبح تا شب اس ام اس هاى تحسين و تجليل و دعاگوئى مى رسد و نمى گذاريند ايشان كارهايش را انجام دهد.
پس در اين روزگار چه كار بايد كرد جز نعل وارونه زدن همان كارى كه در وب لاگ ها مى شود و ما هم تقليد مى كنيم. همين گزارش را بخوانيد:
روزگارانى است كه ما عابران پياده در اين تهران پر از شبهه در رفت و آمديم بى آنكه به قانون هاى راهنمائى و رانندگى توجهى كنيم. قانون مجموعه اى از قواعد الزام آور و كلى است كه به منظور ايجاد نظم و استقرار عدالت بر زندگى اجتماعى حكومت مى كند و اجراى آن از طرف دولت متضمن مى شود.
قانون نظم دهنده و نظام دهنده جوامع امروزى است. بدون قانون نمى توان در دنياى امروزى زندگى كرد چون هر كس هر چه بخواهد مى تواند انجام دهد. پس با اين وجود ما عابران پياده چقدر در حق رانندگان بيچاره ظلم مى كنيم. انگار عابران پياده ما آشنا با ماده ۸۹ كه مى گويد؛ «چراغ سبز براى حركت، چراغ زرد براى احتياط، چراغ قرمز براى ايست كامل، چراغ چشمك زن زرد براى عبور با احتياط و... نيستند يا همچنين طبق ماده ۱۹۱ آيين نامه راهنمايى و رانندگى در محيط هائى كه پياده رو وجود دارد عابران نبايد از سواره رو حركت كنند. عابران پياده ناگهان از پياده رو به سواره رو داخل نشوند و...» انگار اين رعايت نكردن قواعد راهنمايى و رانندگى از سوى عابران پياده همه جا و بين همه معمول و خود يك قاعده و هنجار است، به عبارتى بى هنجارى خود تبديل به يك هنجار شده است.
اين عابران پياده خود را عين قانون مى خوانند و هنگامى كه زير سوال مى روند، ديگران را متهم به انجام خلاف مى كنند. آن تعداد معدود عابرانى كه نمى خواهند قانونى را زير پا بگذارند ياد اين بيت شعر مى افتند كه؛
«خواهى نشوى رسوا / همرنگ جماعت شو»
و بعد با نگاه كردن به رانندگان معصومى كه به راحتى حق شان توسط عابران پياده خورده مى شود با خود مى گويند؛
«خلق را تقليدشان بر باد داد / اى دو صد لعنت بر اين تقليد باد»
مگر طبق ماده ۸ قانون نحوه رسيدگى به تخلفات واحد جرايم رانندگى اگر عابر پياده در عبور از سواره رو و معابر و خيابان ها جز از نقاطى كه خط كشى شده و مخصوص عابر پياده است از محل ديگرى عبور كند متخلف شناخته نمى شود؟
آرى ما قانون داريم اما جريمه نقض آن را نداريم، البته تا زمانى كه سواره اى زيرمان نگرفته باشد، آن وقت قانون پررنگ مى شود، واقعاً اين چه قانونى است كه تا صدمه اى جدى نبينى به جريان نمى افتد؟، تازه آن هم جريمه جانى مى شوى نه مالى، در كشورى كه ۳۸ درصد كشته شدگان وسايل نقليه عابران هستند چرا اين عابران به خودشان رحم نمى كنند؟، شايد هم قصد دارند از شر زندگى خلاص شوند؟
خود قضاوت كنيد، اگر يكى از صاحبان وسايل نقليه بخواهد از محل عابران پياده استفاده كند چه اتفاقى مى افتد؟ او هم از طرف قوانين راهنمايى و رانندگى هم از طرف عابران پياده جريمه مى شود.
ناگفته نماند كه رسانه هائى از قبيل تلويزيون سعى كرده اند تا تبليغات و آموزش فرهنگ عبور و مرور را براى عابران پياده نهادينه كنند.
بايد توجه داشت كه اين طرح ها مى توانند بسيار تاثيرگذار عمل كنند اما نبايد فاكتور زمان را ناديده انگاشت به اين معنا كه هر فرهنگى تنها با گذشت زمان و استمرار پيام مختص خود در باور عموم مردم شكل خواهد گرفت و ما نمى توانيم خوش بينانه اميد به تأثير زودهنگام آن داشته باشيم.
شايد اگر به طور همزمان اداره راهنمايى و رانندگى نيز در جهت برخورد با تخلفات عابران پياده تمهيداتى اخذ كند، جامعه زودتر به نتيجه مطلوب خود دست يابد. در كل از همه عابران پياده مى خواهيم چندين ثانيه از شبانه روز را صرف ماندن پشت چراغ قرمز كنند. در اين صورت رانندگان نيز به خود اجازه نمى دهند كه حقوق عابران را ناديده بگيرند. البته شما مى توانيد تصور ديگرى هم بكنيد. مثلاً در نظر بگيريد كه احمدى نژاد بخواهد آن پژوى قراضه نمايشى را كه تازگى متملقان به چند ميليونش خريده اند راه بيندازد و از خط كشى هم عبور نكند. ايشان كى به نهاد رياست جمهورى مى رسند. كى اين طرح هاى انقلابى را به نمايش مى گذارند. اين تصميم هاى خيلى مهم را چه وقت و چگونه مى گيرند؟
نمونه فعاليت حسينى
هى ما مى گوئيم كه شما شبكه تى وى پرس را نگاه كنى اگر باز دلت آمد سى ان ان و فوكس را ببينى باور نمى كند. باور نميكند كه سه هزار نفر حرفه اى كه دنيا ميخواهد آنها را بربايد در اين شبكه كه از ابتكارات دولت مهرورزست دارند كار ميكنند و صبر كنيد اگر تا دو ماه ديگر تمام مردم دنيا مسلمان و نماز خوان نشدند. باز زير لبى مى خنديد انگار من دارم شوخى ميكنم. نه بابا جان راست ميگم. همه مشغول جانفشانى هستند و حالا اگر حاصل كارشان به اندازه هيچ كدام از دورافتاده ترين روستاهاى آفريقا نيست. كه تقصير ما نيست تحريم شده ايم خب!
اما سخت نگيريد. بگذاريد تمام دنيا را فتح كنند فقط بپرسيد چطورى نگاهشان ميداريد. همينطور كه الان در ايران عمل مى كنيد. اين گزارش را از يكى از روزنامه هاى خود نظام بخوانيد. هيچ دستى در آن نبرده ايم. آن وقت قضاوت كنيد.
اما بالاخره شاهد از غيب رسيد و كافى است كه شما ماجرائى را كه هنگام تهيه فيلمى براى تى وى پرس اتفاق افتاده بخوانيد و ببييند كه چه جانفشانى ها ميشود. : اينجا زندگى معنايى از نبودن دارد؛ به اندازه يك ICU خالى، چند ليتر بنزين، دو ميليون پول...
گروه فيلمسازى در گرگان قصد ساخت يك فيلم در زمينه سرقت كابل هاى برق را داشتند كه با تهيه كنندگى حوزه هنرى، اين كار كليد خورد، اما حين فيلمبردارى، فيلمبردار- مصطفى كرمى دانشجوى سوره تهران متولد ايلا م- دچار برق گرفتگى شديد شد.
اين فيلم به كارگردانى موسى پائين محلى، تهيه كنندگى حوزه هنرى گرگان، مدير توليدى سامان مرادحسينى، مشاور كارگردانى و بازيگردانى سعيد فلا ح، برنامه ريزى محمد اماندادى و فيلمبردارى مصطفى كرمى در حال ساخت بود.
يكى از اعضاى گروه فيلمسازى نوشت: نوشتن از فاجعه اى كه نه در راه كه شهرمان آبستن آن است، كار آسانى نيست. فاجعه اى كه هر روز گويى با بى ارزش ترين وسيله روى زمين در ستيز است. اينجا جان آدمى هيچ ارزشى ندارد و براى حراج كردنش كمترين بها را مى پردازى. اين برداشت هاى تكان دهنده نشانه اى از بى اهميت بودن جان ازلى در نهاد بشرى است.
مصطفى را به اتاق عمل مى برند، رگ ها و عصب دست داغان است. دانشجوى دانشكده سوره تهران و بچه ايلا م است. سه روز مى گذرد، وضعيت همچنان بحرانى است. بايد او را به تهران منتقل كنند. طاقت دوستانش تمام شده.
واحدى كه در بيمارستان مجرى رزرو پذيرش در بيمارستان تهران است، خبرهاى خوبى ندارد؛ در تهران پذيرش نداريم. خدايا جان او در خطر است. خونريزى ادامه دارد، ولى انگار مهم نيست. شايد آن طرف تر هم قلب فاجعه اى بى تاب باشد. دوستانش كلافه شده اند. آمبولا نس مى ايد، تنها آمبولا نس بخش خصوصى كه بيرون از شهر مى رود. اما راننده، مردى نامهربان است.
كارت سوخت و ۱۸۰ هزار تومان پول مى خواهد، ساعت ۸ شب است. نه چك قبول مى كند نه لحظه اى صبر تا پول هايشان را جمع كنند. همين الا ن مى خواهد. اگر هم كارت سوخت نداريد، ۲۵۰ هزار تومان بهايش است. حتى ۵ دقيقه هم صبر نمى كند، حالا او هم رفته.
از پذيرش خبرى نيست. كسى كارى نمى كند. براى يك تسويه حساب ساده و امضاى يك نامه كه در جيب پرستار است، ۳ ساعت مى دوند. در آخر با داد و بيداد همراهان است كه از شدت خونريزى او را به اتاق عمل مى برند تا پانسمان هايش را عوض كنند. درخواست چهار واحد خون و دريافتش فقط يك واحد است، جبرانى نيست. شايد لحظه اى ديگر دست هايش را براى هميشه قطع كنند! اصلاً شايد هم...
خانواده اش در گوشه اى از حياط بيمارستان نشسته اند. خدايا، اينجا جان آدمى را با كارت سوخت مبادله مى كنند، بهايش تنها چند ليترى بنزين است و نه سرمايه اى از محبت و نمى دانم اين شكايت را كجا ببرم.
همه در تلاشند تا از طريق دكتر سمنانى اقدام كنند، بيمه هم نيست تا از تامين اجتماعى كمك بگيرند. اين ماجرا تا نفسى هست در جريان قلب هاى ناآرام گروه مى تپد.
ساعت ۲ بعدازظهر به بعد هم كسى نيست تا او را ببينى، از رئيس بيمارستان هم خبرى نيست. اينها تنها روايت هائى كوتاه است، از آنچه ما در قالب انسانيت به كالبد جامعه مى ريزيم. با داد و فغان از كشتار كودكان و زن ها در كشورهاى ديگر مى گوئيم و اينجا زندگى معنايى از نبودن دارد. بهايش كدام است؛ به اندازه يك ICU خالى، ۲ ميليون پول يا چند ليتر بنزين!
و همچنان بى تفاوتيم. هزاران جانى كه مى آيد و مى رود و هنوز چشم انتظار دوباره زيستن است. پاسخگويى وجود ندارد و كسى كه دردمند انسان هائى باشد كه امروز براى ساعتى نفس كشيدن بر هر درى مى زنند.
گاه شايد نشان دادن تلخى ها و كاستى هاى جامعه چندان خوشايند به نظر نيايد و اصطلا حا به مصلحت نباشد، اما مگر همين مصلحت ايجاب مى كند كه جان انسانى در خطر باشد و تنها براى مصلحت عده اى سهل انگار سكوت كنى و مطلبى بر زبان نرانى؛ مگر نه اينكه عدالت و مهرورزى شعارمان هست، اگر پايه هاى اين عدالت ريشه در اعتقادات و باورهاى مردم دارد، چرا به راحتى فراموش مى شود؟
به راستى جايگاه روابط به دور از غرض و انسانى كه پيوند دهنده قلب ها و استحكام بخش و مولد اتحاد ملى است، كجاست؟
خدا كند برقى كه هميشه گروه هاى كوچك فيلمسازى، توليدى، خدماتى و... را مى گيرد، يك بار هم كه شده برخى مسئولا ن را تكان دهد!
راه هاى جلب توريست
اما كسانى كه سياه نمائى ميكنند در تبليغات خود چنين نشان ميدهند كه انگار همه كشور كارش همان است كه دانشجوئى ايلامى شد. يعنى دستش قطع شد. اما اينطور نيست و بقيه كشور همه چيزش به جاست. مثلاً سازمان هائى هست كه رئيسش دردانه رئيس جمهور است. آقاى رحيم مشائى كه مسئول جلب توريست است اما در همان حال هميشه جوراب هايش را در دست دارد و نمايش ميدهد كه دارد ميرود وضو بگيرد. همين هفته گذشته كه جوراب هايش را روى ميز اداره اش گذاشته بود يك هيأت فرانسوى معتبر اتاق را ترك كردند و به كشورشان برگشتند و گفتند گورپدرت آخه اينطور كه آدميزاد مذاكره نمى كند.
اما به هر حال سازمان گردشگرى و ميراث فرهنگى يكى از خبرسازترين و جنجال برانگيزترين سازمان هاى دولتى در دوره رياست جمهورى محمود احمدى نژاد بوده است. ماجراى محفل تركيه، سد سيوند، جنجال بر سر آمارها و نرخ ورود گردشگر به كشور و... از خبرهاى داغ دوران رياست اسفنديار رحيم مشايى بر اين سازمان بوده اند. به هر حال، سهميه بندى بنزين ماجراهاى جديدى را در اين سازمان ايجاد كرده. كاهش شديد گردشگر در شهرهاى شمالى و مشهد و انفعال سازمان گردشگرى، خشم نماينده هاى مجلس را در پى داشته تا جايى كه محمد خوش چهره عضو فراكسيون اقتصادى مجلس از رحيم مشايى، خواست كه اگر نگران وضعيت وخيم گردشگرى ايران است؛ به عنوان معاون رئيس جمهور راهكارى را براى برون رفت از اين بن بست ارائه دهد. در شرايطى كه ۲۶ روز از آغاز سهميه بندى بنزين مى گذرد و آمار از كاهش ۶۰ درصدى گردشگرى داخلى و همچنين سردرگمى توريست هاى خارجى حكايت دارد، تاكنون تنها قائم مقام مشايى در اظهارنظرى رسمى اعلا م كرده كه سهميه بندى بنزين هيچ تاثيرى بر سفر در ايران نداشته است. چند روز پيش وزير كشور به دنبال اعتراضات نمايندگان استان هاى شمالى مبنى بر اينكه «گردشگرى به خاك نشسته» اذعان كرد كه مشكلا تى وجود دارد و بايد براى رفع آن راهكار ارائه داد. خوش چهره، نماينده تهران يادآورى مى كند كه براساس اظهارات پورمحمدى، تمام اصناف و گروه هائى كه با سهميه بندى بنزين مشكل داشته اند؛ طرح موضوع كرده و راهكارهايى را ارائه داده اند اما تاكنون تنها رئيس سازمان ميراث فرهنگى احساس مشكل نكرده و به تبع آن راهكارى هم ارائه نشده است. خوش چهره در گفتگو با ميراث خبر تأكيد كرد: «اگر آقاى مشايى نتوانند مشكلا تشان را در مورد ضربه ديدن صنعت گردشگرى كنند، انتظار نداشته باشند، فرد ديگرى بتواند اين كار را انجام دهد.» چندى پيش بقايى، قائم مقام سازمان ميراث فرهنگى و گردشگرى اعلا م كرده بود كه سهميه بندى بنزين هيچ تاثيرى بر گردشگرى نداشته زيرا مردم ايران به خوبى بلد هستند كه چگونه با شرايط جديد كنار آمده و همچنان سفرهاى تابستانى خود را انجام دهند، اگر كسانى مردم را انگولك نكنند و تحريكشان نكنند خودشان مسأله را حل ميكنند.
لابد بعد از ايِن اظهارات نمايندگان مجلس هم بايد قانع ميشدند كه بالاخره ديديد رحيم مشائى راه حل پيدا كرد.
اما در همين موقع مجلس خودش راه حل پيدا كرد. محسن يحيوى، عضو كميسيون انرژى مجلس گفت: براساس پيشنهاد مطرح شده در جلسه يكشنبه اين كميسيون، نظر بر اين است تا براى گردشگران خارجى و ايرانيانى كه با خودرو وارد كشور مى شوند و فاقد كارت سوخت هستند بنزين با ليترى ۶۰۰ تومان ارائه شود. يحيوى در گفت وگو با فارس اظهار داشت: براساس اين پيشنهاد كه مورد توافق اكثر اعضاى كميسيون بوده و در آستانه تصويب است، قرار است با ارائه كارت سوخت با ليترى ۵۰۰ تومان به اينگونه افراد، در هنگام مراجعه به جايگاه سوخت نيز ۱۰۰ تومان از آنها گرفته شود و در مجموع بنزين براى آنها ليترى ۶۰۰ تومان هزينه داشته باشد.
تجسم كنيد در شهرى كه همين الان هم پولدارها همه كارت هاى تاكسى را خريده اند و بعضى هاشان اصلا تاكسى ها را خريده اند و ماشين هاى آخرين سيستم را در گاراژ گذاشته اند تا دسته كوپن برسد همان طور كه در جنگ ميرسيد، حالا چند نفر موهايشان را رنگ ميكنند و كارت مخصوص ميگيرند و با آن كارت مشغول ميشوند. بعد هم شما يك بار ديگر طرح را بخوانيد و ترتيب محاسبه آن را پيدا كنيد. تا ببينم اين افغانهائى كه در پمپ بنزين هستند با اين كارت هاى مخصوص چه بايد بكنند و چطور اصلاً اين ميزان بنزين را محاسبه كنند.
شب اول قبر يا سلول
حالا كشورى به اين خوبى اگر چند زندانى هم دارد داشته باشد. اگر دانشجو باشند هم باشند مگر همه دانشجوها بيگناه هستند. و براى دانستن اهميت موضوع به تجريه يك دانشجو از آخرين دفعه اى كه به سلول انفرادى افتاد توجه كنيد:
اولين مواجهه هر زندانى با سلول انفرادى پرسش از زمان باز شدن مجدد آن درب آهنينى است كه منفذى متحرك در وسط يا منتهى اليه پائين دارد. اينكه آيا درب بار ديگر گشوده خواهد شد؟
تا چشم ها به تاريكى يا پر نورى عادت كند ماخوليا كار خود را مى كند. هر صدايى از بيرون كه قاعدتاً چيزى جز برخورد سرد و سنگين دو جسم فولادى (درب ها و چهار چوب ها) نخواهد بود، احساس مرگ بار «در مغاك افتادگى» را در وجود زندانى بر مى انگيزد.
خصلت و «كارايى» انفرادى همين است. ايجاد فضايى نامتناهى براى مواجهه بى واسطه و ديوانه وار فرد با سرماى مادى اى كه براى تشديد احساس درماندگى تمهيد شده است. پرسش هاى درونى مدام هولناك تر مى شوند: آيا درب هرگز باز خواهد شد يا نه؟
امر منفى در ذهن و روان زندانى، بدترين احتمالات ممكن را در نظر مى آورد: درب هرگز باز نخواهد شد.
ترشح مضاعف آدرنالين، مردمك چشم ها را در تاريكى گشادتر مى كند. زندانى تا زمان بازجوئى احتمالى، كارى جز پرسش از باز شدن درب فولادى و تجسم آن لحظه ندارد. ماخوليا اما به سرعت و بسيار تروماتيك تر از لحظه قبل گسترش مى يابد. وحشتى كه خود بر وحشت مى دمد.
چند دقيقه كافيست تا زندانى پريشان وار از خود سئوال كند كه اگر زلزله حادث شود چگونه مى توان از اين درب فولادى عبور كرد؟ او تجسم مى كند كه احتمالاً بر اثر تخريب ديوار هاى بى چارچوب محوطه درون «بند انفرادى ها» تلى از آثار پشت درب را خواهد پوشاند و چيزى تا پايان يافتن اكسيژن اتاق باقى نيست. معمولاً پس از اين توهم، زندانى به درب فولادى نزديك مى شود و با تمام توان آن را در جهت مخالف هل مى دهد.
نااميدانه به عقب بر مى گردد، چشم ها به تاريكى و در مواردى معدود به نور شديد عادت كرده است. شخصيت بيمار زندانى فرومى پاشد. هيچ مكان «امنى» در تجسم او وجود ندارد.
تشريفات اوليه به درستى و آنگونه كه طراحى شده اجرا مى شود. ملغمه اى از توهمات ذهنى و جسمى كه از ترشح بيش از حد آدرنالين و احساس خستگى كاذب زندانى را در مغاكى بيمار گونه فرو مى برد
اكنون فوبياى «درب فولادى» زندانى را با احساسى درونماندگار از اضطراب ناشى از واماندن در «مطلق تنهايى» به كنج سلول مى كشد
آغاز دردهاى عضلانى و نوعى احساس هوشيارى كاذب، افكار و توهمات ماخوليايى را دوچندان مى كند. احساس در دم جان دادن، انعكاس صداهاى موهومى كه در خلاء سلول مى پيچد، «هستن» در بى زمانى، تجسم «خود» در آن سوى درب فولادى و احتمالاً تجسم زندان بانانى كه «بند انفرادى» را ترك كرده اند، حمله هاى اضطرابى را شديدتر مى كند. بيمار/زندانى احساس ديوانه اى دارد كه هر دم در پى «انكار» است. ساعات اوليه «حضور» در انفرادى چيزى جز اين تجربه «جهنمى» نخواهد بود
فوبياى «درب فولادى» زندانى را مغلوب مى كند. نوبت تجسم زمان محاكمه فرا مى رسد. مرورى سريع بر تمام اتهامات محتمل و بار ديگرسيطره همان حس «در مغاك افتادگى». سلول انفرادى مملو از «زمان» و «توهم» است. زندانى هر دم خود را بازجوئى و محكوم مى كند. هر بار سنگين تر از قبل
پس از تجربه مازاد وحشت و خستگى اى در جان بيمار زندانى مى خلد، او مشتاقانه در انتظار بازجوئى است.
در ذهن زندانى، بازجوئى راهى به رهايى از مغاك است. به هر حال نوعى گفتار و كنش زبانى در آن جريان دارد. نوعى «بازگشت» به دايره قانون و اين حس نامحسوس «درپناه قانون بودگى» و «ديده شدن» حتى به قيمت گزاف
آتشى بى منشاء در او گام بر مى دارد. او در انتظار «كلمه» مى ماند. درب فولادى اما همچنان سرد و بى كلام است.
زن بودن و رنجش
حالا كه درد دانشجو بودن و زندانى بودن نوشته آمد. نبايد كه از زن ها يادى نشود. يادداشتى بى توضيح از يك زن دانشجو كافى است تا نشان دهد وضعيت شهر و كشور را.
زن، مادر
بارون شديدى مى باره... دست برادرزاده پنج ساله ام رو گرفتم تا بريم ميوه فروشى اى كه دو تا خيابون پايين تر از خونه هست... يك مرد حدودا چهل و پنج ساله زير سايبان يك مغازه ايستاده تا خيس نشه... من و امير داريم با هم حرف مى زنيم... وقتى از كنار مرد رد ميشيم، مرد با لحن زشت و كشدارى ميگه ماشاءالله بدون اين كه توجهى بكنه به كودكى كه همراه من هست... كودكى كه مى تونه فرزند من باشه... . امير بدون اين كه مفهوم اين كلمه رو بفهمه مى خنده و به اون مرد و بقيه مردانى كه در اون مسير هستند با صداى بلند ميگه ماشا در حالى كه سعى مى كنه فرم گفتن اون مرد رو تقليد كنه... . و من نمى دونم چطور بايد بهش توضيح بدم كه چرا نبايد اين حرف رو تكرار كنه...
زن، متهم
مرد كه لباس شخصى پوشيده و بى سيم به دست داره، مسئول دستگيرى ماست... نيم ساعتى با ما حرف زده و همه حرفهاى ما رو تائيد كرده... ميگه بايد به مقر فرماندهى پارك بيائيم و توضيحاتى در مورد كارمون بديم... من هستم و سعيده... . بايد يك مسافتى رو طى كنيم... . مرد مى پرسه: خانم حسين زاده، شما ورزشكاريد ديگه؟ و من هم ميگم فكر مى كنم... و مرد اشاره اى به تيپ من مى كنه و ميگه: آخه همچين تيپ تون درست و ورزشكاريه... هيچى نمى گم... حالت تهوع دارم... چند ساعت بعد در بازداشتگاه اين موضوع رو براى يكى از پليس هاى زن تعريف مى كنم و ازش مى پرسم: آيا تو اگه از تيپ يكى از متهمانى (چون در هر صورت من متهم بودم گويا) كه دستگير كرديد، خوشت بياد اين اجازه رو دارى كه در مورد تيپش با يك نگاه شهوانى اظهار نظر كنى؟
زن، زندانى
نشستيم روى يك نيمكت در دادگاه انقلاب... سيزده روز بعد از اون روز سيزده فروردين نحس... ناهيد مشغول حرف زدن با پليس زن همراهمون و صحبت كردن در مورد كمپين هست... يك مرد درحالى كه ليوان چايى به دست داره و چند تا كيك، روى سكويى كه در روبروى ما هست مى شينه... من دمپايى زندان پام هست و چادر پر از نقش عدل قوه قضائيه سرم... مرد اين قدر بد به من نگاه مى كنه كه چادر رو بيشتر دور خودم مى پيچم و سعى مى كنم اين دمپايى هاى لعنتى رو هم پنهان كنم... مرد همش اشاره مى كنه كه براى من خوراكى بخره و شماره بهم بده... از اون نگاه هائى كه متنفرم كه تو فكر مى كنى انگار هيچى تنت نيست... به ناهيد ميگم و ناهيد هم به پليس زن... پليس زن ميره و از مرد ميخواد اونجا نشينه ديگه...
زن، همكار
ديرم شده و بايد خيلى زود براى شركت در جلسه اى خودم رو به محل كار بعدى برسونم... . خبرى رو كه بايد مى نوشتم ايراد داره... عصبانى ميشم و براى اديتش مى شينم پشت كامپيوتر... در يك لحظه متوجه ميشم دستانى، دست من رو در دست شون گرفتند... . شوكه شدم از اين كه چطور مردى كه حتى دو روز هم نيست به اين سايت اومده به خودش اين رو اجازه ميده كه بدون هيچ دوستى و هيچ برخوردى با من، دست من رو در دستش بگيره... مرد ميگه تو پاشو برو من خبرت رو اديت مى كنم... دستم رو با عصبانيت از دستش بيرون مى كشم و از تحريريه ميرم بيرون... حالم بد شده و گريه ام گرفته... البته فردا موضوع رو براى سردبير تعريف مى كنم و بهش ميگم به مرد بگه شانس آورد كه كتك نخورد...
زن، زن
براى اين مورد كه ديگه فقط كافيه يك زن باشى و چند لحظه در خيابون ها و يا كوچه هاى شهرباشى... . از مردى كه نشسته پشت رل ماشينش و وقتى برات نگه ميداره و تو كه فقط منتظر يك تاكسى هستى، سوار نميشى شروع ميكنه به بد و بيراه گفتن و اين كه اصلا همه زنها... هستند... . از پسرهاى جوون ۱۵يا۱۶ساله اى كه وقتى دارند پشت سرت راه ميان حرفها و كلماتى به كار مى برند كه نمى دونى بايد چه جوابى بهشون بدى... . از اين كه وقتى اعتراض مى كنى ديگه حتى به پدرو مادرت هم رحم نمى كنند... . از مردى كه داره همراه همسرش و يا دوستش ميره و طورى به تو نگاه مى كنه كه تو خجالت مى كشى از اون نگاه ها و همزمان با زنى كه همراه اون مرد هست با ناراحتى و حرص سرت رو پايين ميندازى... .
پى نوشت: و اين رنج زن بودن همچنان ناگفته هاى بسيار دارد...
|