|
بشنو اين نى... پيرايه يغمائى
نامه ها هرگز دروغ نمى گويند
نامه اى از دكتر محمد مصدق
به وكيلش سرهنگ بزرگمهر
|
|
پيرايه يغمائى
|
احمد آباد/ ۸ آبان ماه ۱۳۴۱
جناب آقاى سرهنگ بزرگمهر ادامه اللهُ بقاُ
مرقومه مورخ ۴ جارى رسيد و موجب نهايت امتنان گرديد.
پرونده دادگاه تجديد نظر نظامى را كه براى تكميل يادداشت هاى خود خواسته ايد، در جوف ۹ پاكت تقديم مى كنم و خواهانم پس از استفاده آن ها را اعاده فرماييد.
شما وكيل تسخيرى بوديد، اما تسخير نشديد. از اجراى اوامر مافوق سر باز زديد. سخنى بر خلاف وجدان نگفتيد و هر گونه مداركى هم كه مورد احتياج اينجانب بود، از نظر انجام وظيفه برايم تهيه نموديد كه نمى دانم چگونه تشكر كنم.
به عقيده اينجانب شما چيزى گم نكرديد و چنانچه نام نيك خود را با ثروتى كه بعضى ها از راه خيانت به مملكت به دست مى آورند، مقايسه كنيد، معلوم خواهد شد كدام يك گواراتر است.
بيش از اين عرضى ندارم و توفيق جنابعالى را در خدمت به وطن از خدا خواهانم.
محمد مصدّق
سرو اسطوره اى كاشمر
در سنت مزديسنان آمده است كه زردشت دو شاخه سرو از بهشت آورد و با دست خويش، يكى را در قريه كشمر (=كاشمر) و ديگرى را در فريومد (=فارمد، فرومد) كاشت. شاهنامه كاشتن اين دو شاخه به ويژه سرو كاشمر را به زمانى نسبت مى دهد كه «گشتاسب» پادشاه ايران دين بهى (زردشتى) را پذيرفت و اين درخت بر در ِ آتشكده (به احتمال آتشكده آذر برزين) نشانده شد و بر هر برگش نام «گشتاسب» نقش بود:
يكى سرو آزاده بود از بهشت
به پيش در ِ آذر آن را بكشت
نبشتى بر زاد سرو سهى
كه پذرفت گشتاسب دين بهى
در شاهنامه همچنين آمده كه چون چندى بگذشت اين نهال بهشتى به درخت تناورى تبديل شد كه سرشتى بهشتى داشت و مورد نيايش ايرانيان باستان قرار گرفت:
چو چندى برآمد برين ساليان
مران سرو، استبر گشتش ميان
چنان گشت آزاد سرو بلند
كه برگرد او برنگشتى كمند
چو بسيار برگشت و بسيار شاخ
بكرد از بر او يكى خوب كاخ
چهل رش به بالا و پهنا چهل
نكرد از بنه اندرو آب و گل
بهشتيش خوان ار ندانى همى
چرا سرو كشمرش خوانى همى
چراكش نخوانى نهال بهشت
كه شاه كيانش به كشمر بكشت
اين درخت شگفت انگيز كاشمر به تدريج در جهان شهرت يافت و تا آنجا تناور شد كه بنا بر روايات، در سايه آن بيش از ده هزار گوسفند آرام مى يافتند و هنگامى كه گوسفند و آدمى نبود، درنده گان و حيوانات وحشى در سايه آن مى آسودند و نيز پرندگان بيشمارى در ميان شاخ و برگ هاى انبوه آن آشيانه داشتند. سرو كاشمر تا هزار و چهارصد و پنج سال بر جاى بود، تا اينكه- بنا بر اصح روايات- در سال ۲۴۷ هجرى در مجلس متوكل عباسى از آن سخن به ميان آمد و او خواست كه آن را ببيند. پس به طاهر بن عبداللهُ عامل خويش در خراسان، فرمان داد كه آن را قطع كند و بر اشتران به پيش او بفرستد. ياران طاهر و مردمان، او را از اين كار بيم دادند. اما طاهر نپذيرفت. هنگامى كه نجاران براى قطع آن حاضر آمدند، مردمان آن روستا سكه هاى زر بسيار گرد كردند كه به طاهر بدهند تا از قطع درخت چشم بپوشد. اما طاهر باز هم نپذيرفت. چون درخت را بيانداختند، زمين پيرامون آن به سختى لرزيد و كاريز ها و خانه ها ويران شد و تمامى مرغان كه در آن آشيانه كرده بودند، بر گرد آن به پرواز آمدند، آنگونه كه آسمان سياه برآمد و به انواع صوت ها زارى مى كردند. پس درخت را به دستور خليفه در نمد دوخته و برهزار و سيصدشتر نهاده و بردند. چون به يك منزلى كاخ خليفه رسيدند، غلامان تُرك شب هنگام بر خليفه شوريده واو را پاره پاره كرده بودند و او هرگز به ديدار درخت نائل نيامد.
در سفرنامه «مار كوپولو» سياح ونيزى كه تمامى ماجراهاى جهانگردى خود را نوشته است، به اين موضوع برمى خوريم كه هنگامى كه مى خواست از كرمان از طريق «تون»- فردوس امروزى- به شمال ايران برود كه خود را به آسياى مركزى برساند، راهنمايش كه به نظر پروفسور هينتس، زردشتى و اهل يزد بوده، به او مى گويد كه «ما در اين راه از سرزمين درخت سرو عبور خواهيم كرد.» كه اين سرزمين سرو، همانا كاشمر امروزى است. (لازم به يادآورى است كه گفته شود والتر هينتس Walther Hinz (۱۹۹۱-1906) آلمانى يكى از دانشمندان جدى و پركار ايرانشناس است. كه به ويژه روى خط و زبان هاى ايرانى و تمدن ايلام پژوهش هاى گسترده اى انجام داده است.)
پژوهشگر گرامى خانم «سميه مزرعه» در تارنماى علمى پژوهشى فرش ايران مى نويسد: «جستجو در قاليچه هاى بلوچى نشان مى دهد كه تمامى شواهد و آثارى كه در روايات تاريخى از درخت سرو كشمر ذكر شده، در اين قاليچه ها به وضوح و با كمترين تغيير قابل بررسى است. برخى از اين تصاوير درختى را نشان مى دهد كه در لابه لاى شاخه ها و برگ هاى آن پرنده گان و حيوانات مشخصاً در اطراف درخت قرار گرفته اند و يا در حاشيه اصلى فرش، دور تا دور آنها را احاطه كرده اند. مطالعه نمونه هاى بيشتر نشان مى دهد كه برخى از اين قاليچه ها به طور آشكار داراى دو درخت در طرح اصلى است كه در واقع انطباقى بر همان رويداد تاريخى كاشتن دو درخت سرو توسط زرتشت است.»
داستان سرو كاشمر در كتاب هاى تاريخى از قبيل تاريخ بيهق، ثمارالقلوب و دانشنامه مزديسنا نوشته شده كه از آن ميان گزارش تاريخ بيهق را هم به منظور «داستان سرو كاشمر» و هم به منظور «پرسه در متون قديمى» واگويه مى كنيم:
قصه سرو ديه كشمر و سرو ديه فريومد:
على بن زيد بيهقى معروف به ابن فندق در كتاب خود «تاريخ بيهق» داستان را اينگونه نقل مى كند كه:
زرتشت كه صاحب المجوس بود دو طالع اختيار كرد و فرمود تا بدان دو طالع دو درخت سرو بكشتند، يكى در ديه كشمر طريثيث، يكى در ديه فريومد. و در كتاب ثمار القلوب خواجه منصور ثعالبى چنين آرد كه اين دو درخت گشتاسب ملك فرمود تا بكشتند. المتوكل على الله جعفر بن معتصم خليفه را اين درخت وصف كردند و او بناى جعفريه آغاز كرده بود، تا نامه نوشت به عامل نيشابور خواجه ابوالطيب و به امير عبدالله بن طاهر كه بايد آن درخت ببرند و بر گردون نهند و به بغداد فرستند و جمله شاخهاى آن در نمد دوزند و بفرستند، تا درودگران در بغداد، آن درخت راست بازنهند و شاخها به ميخ بازبندند، چنانكه هيچ شاخ و فرع از آن درخت ضايع نشود تا وى آن ببيند، آنگاه در بنا بكار برند. پس گبركان جمله جمع شدند و خواجه ابوالطيب را گفتند ما پنجاه هزار دينار زر نيشابورى خزانه خليفه را خدمت كنيم، در خواه تا از اين بريدن درخت درگذرد، چه هزار سال زياد است تا اين درخت كشته اند و اين در سنه اثنين و ثلاثين و مأتين بود (۲۳۲ هجرى قمرى)، و از آن وقت كه اين درخت كشته بودند تا بدين وقت هزار و چهارصد و پنج سال بود، و گفتند كه قلع و قمع اين مبارك نيايد و بدين انتفاع دست ندهد، پس عامل نيشابور گفت متوكل نه از آن خلفا و ملوك بود كه فرمان وى بر وى رد توان كرد، پس خواجه ابوالطيب امير عتاب بن ورقاء الشاعر الشيبانى را ـ و او از فرزندان عمروبن كلثوم الشاعر بود ـ بدين عمل نصب كرد و استادى درودگر بود در نيشابور كه مثل او نبود، او را حسين نجار گفتندى، مدتى روزگار صرف كردند تا ارّه آن بساختند و اسباب آن مهيا كردند. و استداره ساق اين درخت چنانكه در كتب آورده اند مساحت ۲۷ تازيانه بوده است، هر تازيانه رشى و ربعى به ذراع شاه، و گفته اند در سايه آن درخت زيادت از ده هزار گوسفند قرار گرفتى و وقتى كه آدمى نبودى و گوسفند و شبان نبودى، وحوش و سباع، آنجا آرام گرفتندى و چندان مرغ گوناگون بر آن شاخها مأوا داشتند كه اعداد ايشان كسى در ضبط حساب نتواند آورد. چون بيوفتاد در آن حدود، زمين بلرزيد و كاريزها و بناهاى بسيار خلل كرد، و نماز شام انواع و اصناف مرغان بيامدند چندانكه آسمان پوشيده گشت و به انواع اصوات خويش نوحه و زارى مى كردند بر وجهى كه مردمان از آن تعجب كردند، و گوسفندان كه در ظلال آن آرام گرفتندى، همچنان ناله و زارى آغاز كردند. پانصد هزار درم صرف افتاد در وجوه آن تا اصل آن درخت از كشمر به جعفريه بردند و شاخ ها و فروع آن بر هزار و سيصد اشتر نهادند، آن روز كه به يك منزلى جعفريه رسيد آن شب غلامان متوكل را بكشتند و آن اصل سرو نديد و از آن برخوردارى نيافت. باغر تركى با جماعتى از غلامان به اشارت منتصر، قصد متوكل كردند و متوكل در مجلس لهو نشسته بود و آن (سرو) بر يك منزلى جعفريه بماند تا عهدى نزديك، و در آن سال والى نيشابور كه آن فرمود و هر كه در آن سعى كرده بود جمله پيش از حولان حول هلاك شدند، درودگر و آهنگر و شاگردان و اصحاب نظاره و ناقلان آن چوب، هيچكس نماندند، و اين از اتفاقات عجيبه است.
سرو كاشمر
با ياد حميد مصدق
گفتند با خليفه خود سر
از سرو كاشمر
و از اعتقاد مردم ايران
از نذر و بذل و بخشش آنان،
در پاى سرو.
در خشم شد خليفه و فرمان داد،
تا سرو را
از بُن برآوردند
و قهر و خشم مردم ايران را
به هيچ نشمردند.
بارى، خليفه بغدادى
آن برگزيده شيوه شدّادى
برباد رفت، حتا،
نام خليفه خودخواه خودپرست
از ياد رفت
اما در كاشمر هنوز،
در ذهن هر خردور ايرانى
سروى به پاست
آن سرو،
سرافراز تر از هرچه سرو
پابرجاست.
آدم نمى شوم!
در كرمانشاه زمانى مى خواستند تعزيه هبوط «آدم» را نمايش بدهند. به دنبال كسى مى گشتند كه نقش «آدم» را بازى كند. اتفاقا ً كسى را يافتند كه به براى اجراى اين نقش بسيار مناسب بود، اما هر چه به او اصرار كردند، زير بار نمى رفت و جمله اى را هم كه پشت سر هم ادا مى كرد اين بود: «مرا بكشيد هم، آدم نمى شوم!»
برگرفته از كتاب لطيفه هاى سياسى
سرپوش
كمال اجتماعى جندقى
زين گنبد نيلگون چه مقصود
اى صاحب عقل و صاحب هوش؟
چون خلقت اين جهان غلط بود،
ايزد سر ِ آن نهاده سرپوش!
ريشه يابى ضرب المثل ها
سر اِشپختر (Espexter) را آوردن
و اما اين اشپختر يا اشپخدر يا ايشپخدر كه در تاريخ ايران- عصر قاجار- به صورت اسم خاصى عنوان شده، تصحيف شده «اينسپكتور» تلفظ روسى كلمه اى است كه به معنى بازرس است و كسى نيست جز «ژنرال پاول ديمترى يه ويچ تسيت سيانوف» كه در جنگ هاى ايران و روس هاى تزارى، در دوران سلطنت فتحعليشاه قاجار علاوه بر سمت فرماندهى نيروهاى آن كشور، بازرس ويژه شخص امپراتور نيز بود.
چنان كه روايت شده است، در همان زمان آخوند نيرنگ بازى به نام شيخ محمد اخبارى مدعى شد كه مى تواند به شيوه جادويى ِ گداز ظرف چهل روز سر اشپيختر را در تهران زير پاى شاه بياندازد. اتفاقا ً سر موعد چهل روزه، ژنرال نامبرده در پس ديوارهاى باكو به دست عموزاده حاكم شهر- حسينقلى خان- به قتل رسيد و سر او براى شاه به تهران فرستاده شد.
فتحعلى شاه كه از قدرت ساحرى آخوند سختى ترسيده بود، فرمان داد تا بى درنگ هلاكش كنند. ملاى بينوا كه از سر خودنمايى چيزى گفته بود و اتفاقا ً به واقعيت پيوسته بود، وقتى جان خود را در خطر ديد، پيش از آنكه جلادان كارش را بسازند، فرار را بر قرار ترجيح داد اما همواره در اين فكر بود كه اهانت شاه را تلافى كند.
در آن زمان «شيخ الملوك» يكى از پسران فتحعلى شاه كه مردى بسيار خرافاتى و ابله بود، حكومت ولايات ثلاثه (= ملاير و تويسركان و نهاوند) را در دست داشت. چون آوازه ميرزا محمد و قدرت ساحرانه اش را شنيد، به محارم خود گفته بود «اگر اين ميرزا محمد را ببينم، به مدد او سعى مى كنم با شاه پريان روابط دوستانه برقرار كنم.» اتفاقا ً ولايات ثلاثه بر سر راه ميرزا قرار داشت و چون اخبار هم معمولا ً دير به دير مى رسيد، ميرزا از گرد راه به حضور شاهزاده كه در شمار ثروتمندترين و زنباره ترين پسران فتحعلى شاه بود، بار يافت و ادعا كرد كه تنها و در معيت يك نوكر به عتبات مى رود و مى خواهد سر يكايك پادشاهان شرق و غرب را زير پاى شاه بياندازد كه البته كسى در حقيقت اين ادعا كوچكترين شكى به دل راه نداد.
چون چند روز با عزت و احترام تمام آنجا استراحت كرد، روز چهارم با شاهزاده خلوت نمود و به او گفت: «چند هفته پيش كه به شكار رفته بوديد، دختر شاه پريان شما را در شكارگاه ديده يك دل نه صد دل عاشق هيأت مردانه شما شده، بطورى كه از تب عشق به بيمارى افتاده. حالا هم ايلچيان پادشاه پريان آنچنان آسايش مرا سلب كرده اند كه ناچار شدم، راهم را كج كرده و به نهاوند بيايم كه شايد بتوانم براى نجات دختر بينوا از مرگ چاره اى بيانديشم و او دخترى است چون پنجه آفتاب با هزارها كرور ثروت و شك نيست كه شوهرش را امپراتور عالم خواهد كرد.»
القصه... ميرزا چندان از اين لاطائلات به هم بافت كه «شيخ الملوك» را آن مختصر شعور ناقابل نيز بر باد رفت و خلاصه پانزده روز تمام آنقدر گفت و گفت و آنچنان تنور ذوق و شهوت و جاه طلبى او را تاباند كه او براى وصال دختر شاه پريان به هر گونه رقاصى تن در داد از جمله اينكه زن روستايى ۴۵ ساله اى را كه كثافت و شپش از سر و مويش مى ريخت، به درگاه آورد و مردى با آنهمه باد و بروت را واداشت كه تا دو هفته با پرداخت يك ليره طلا صبح به صبح چون كودك شيرخواره اى زير پستانش بيافتد و شير بنوشد و نيز انواع و اقسام فضولات كبوتر و مغز قلم شتر مرده و پشگل به خورد او داد و سر انجام چون تنور آماده نان بستن شد به او گفت:
«شاهزاده مژده بر شما باد كه آنهمه رنج و زحمت نتيجه بخشيد و شما از امتحان از خودگذشتگى در راه وصال دختر مقبول در آمديد و اينك حضرت شاه پريان رخصت مخصوص فرموده اند كه من شخصاً ً به عنوان خواستگار به شهر پريان بروم و به پابوس مشرُف شوم. پس امر بفرماييد كه چند رأس از نجيب ترين اسب ها را با زين و يراق مكلّل و مرصع آماده كنند و از جواهرات گرانبها و مرواريدهاى درشت آنچنان كه شايسته باشد، انتخاب بفرماييد كه من فردا سپيده دم به آن سو به راه بيافتم و شما نيز تا بازگشت من دستور بدهيد كه شهر را به بهترين وجه چراغان و آيينه بندان كنند و، يك چيز ديگر: چون به درستى نمى شود پيش بينى كرد كه فرستاده گان اعليحضرت پادشاه پريان كجا به استقبال ما مى آيند و هيچ بعيد نيست كه محل ديدار ما در آن سوى مرزهاى محروسه باشد، امر خواهيد فرمود، تذكره محترمانه مخصوصى هم براى ما آماده كنند!»
روايت است كه اين داستان اينگونه به انتها رسيد كه شيخ الملوك در دم آخر سر به گوش ميرزا نهاد و گفت: «فراموش نكن كه من بيش از دو هفته طاقت انتظار ندارم!»
با استفاده از كتاب كوچه (حرف آ) / احمد شاملو
پرسه در وبلاگ ها
و اين بار دستبردى به وبلاگ حسين شكر بيگى مى زنيم و غزل زيباى زير را براى شما عزيزان به ارمغان مى آوريم:
ماه
سلام ماه بلند من آفتاب تمام
جواب جوشش خورشيد التهاب تمام
تو همچنان غم انسان زلال و من تشنه
شما شراب تمام ايد و من خراب تمام
نمى رسم من ِ تاريك اى سپيده به تو
مگر كه بگذرم از خويش، با شتاب تمام
كدام پرسش ما را جواب خواهى بود
كه ما تمام سواليم و تو جواب تمام
****
كلام آخر من باز هم سلام به توست
كه با سلام به تو گردد اين خطابه تمام
،
|