|
احسان يغمايى؛ باستان شناس
«سنگ سياه»،
كاخى كه ديگربار بايد ساخت
|
|
يغمائى
|
اين «ناميسور»، اين «ناباورانه» و اين «پرسش شگفت انگيز» تنها و تنها در چارچوب «باستان شناسى در ايران» ميسور و باورانه مى شود و بس! چه در هيچ سرزمين ديگرى، در هيچ جاى اين جهان بزرگ امكان اين «اتفاق و حادثه» هرگز وجود ندارد، حتا در كشورهايى بسيار عقب مانده با مردمانى كه با جهان باستان بيگانه هستند.
مگر نه اينكه ايران سرزمين مردمانى شگفت انگيز است و «سازمان ميراث فرهنگى» يك سازمان ورشكسته (فرهنگى نه مالى) بى در و پيكر و بى برنامه و از پا افتاده؟
يكى از هزاران ناباورانه كه تنها مى توان در ايران آن را باور داشت، نگريست و لمس كرد، سرنوشت دردناك «كاخ سنگ سياه» برازجان است:
«كاخ سنگ سياه»، در تمامى درازاى زمستان ۱۳۵۶ كاوش و باز سازى شد. يافته هاى آن به «مركز باستان شناسى ايران» آن هنگام- كه يك اداره پژوهشى توانمند، با مديريت آگاه و هوشمند آقاى دكتر سيروس باقرزاده بود- سپرده شد. كتاب آن نيز نوشته شد كه ساليانى چند در بايگانى سازمان نوپاى ميراث فرهنگى خاك خورد و پس از آن گم و گور شد. اما سرنوشت خود كاخ دردناك تر از همه اين ها بود چه، چند سالى پس از انقلاب تنى چند از تهران و بوشهر-كه كسى را ياراى برابرى با آن ها نبود- با همداستانى يك بومى بانفوذ برازجانى به نام «غ. ر. آ» كه به انگيزه فشارهاى وجدانى چندى پيش بر اثر سكته درگذشت كاخ و آن چه را كه كاوش شده بود، از ريشه تا ژرفاى بيش از يك متر با لودر يك سره ويران كردند، سنگ هايش را به گوشه اى افكندند و آن چه را كه در دل خاك داشت، دزديدند و به جاى همه آن آثار نخل كاشتند! امروز هنوز پس از بيست سال اين كاخ ويران است و هر از چندگاه بومى ها و روستاييان دور و نزديك از بازمانده سنگ هاى آبگينه گون آن براى پله، سنگ گور و آب بند جوى سود مى برند. گويى سرنوشت سياه «كاخ سنگ سياه» جز همين چند صفحه و يك دو عكس كه چاپ مى شود، بيش نبوده و نيست.
بى هيچ گمان، هيچ ملتى جز ايرانيان اينگونه خودشان و تاريخ شان را نابود نمى كنند و اين نيز يكى از شگفتى هاى مردمان اين خاك است كه پاسخى براى آن نيست!
بقاياى كاخ سنگ سياه و نخل هاى كاشته شده
«كاخ سنگ سياه» كجاست؟
«كاخ سنگ سياه»، تقريبا ًدر شست و چند كيلومترى شمال خاورى بندر بوشهر و يك سد و ده كيلومترى جنوب باخترى كازرون، بر سر راه اسفالت شيراز به بوشهر، درشهرستان دشتستان به مركزيت برازجان جاى دارد. برازجان را بخش هائى است چون سعدآباد، شبان كاره، دالكى، دورودگاه و... و...
سراسر سوى خاورين برازجان رشته كوه هاى «گيسكان يا گيسكون (بر وزن بيستون)» كشيده شده و پرآب ترين رودخانه هميشگى و چهار فصل آن «دالكى» (مادرك؟ / مادر كوچك؟) نخلستان هاى سبز آن را آبيارى مى كند. كم تر از يك سده پيش، برازجان روستايى كوچك بيش نبود، اما از آن جا كه بر سر راه شيراز به بوشهر جاى داشت، به تندى و بى رويه گسترش يافت و جز بومى ها مردمانى ديگر از شهرهاى دور و نزديك و حتا افغان ها و اعراب را هم پذيرا گشت؛ آن گونه كه امروز از جوشش اين هفتاد و دو ملت، شهرستانى است بزرگ، بدون بافت روستايى كهن يا شهرى نوين و چونان بيشتر روستاهاى ايران كه يك باره قد مى كشند و بزرگ مى شوند، بدون كم ترين هويت معمارى.
به تقريب در ۱۰-12 كيلومترى شمال باخترى برازجان، پس از گذر از رودخانه دالكى و بر بلندى هاى رسوبى همين رودخانه، در نزديكى روستاى «جتوط يا جتل» (بخش سعدآباد / ۵۱ درجه و ۹ دقيقه درازاى جغرافيايى و ۲۹ درجه و ۲۱ دقيقه پهناى جغرافيايى) محوطه باستانى سنگ سياه جاى دارد؛ يا بهتر است گفته شود جاى داشت!
در واپسين ماه هاى زمستان ۱۳۵۶ و نيمه بهار ۱۳۵۷ نگارنده به كاوش اين محوطه و كاخ «بردك سياه» (در روستاى دورودگاه) و هم چنين بررسى هاى پراكنده اى براى شناسايى ديگر كاخ هاى هخامنشى در دشستان پرداختم كه جز كاوش «كاخ سنگ سياه» (در يك فصل)، «كاخ بردك سياه» (در دو فصل)، به بيش از بيست و چند محوطه و كاخ از دوره هخامنشى دست يافتم كه اين نوشتار نيز چكيده اى است از كتاب چاپ نشده «كاوش هاى باستان شناختى در كاخ سنگ سياه».
«كاخ سنگ سياه» در رويه اى گسترده جاى داشت كه امروزه بيش از ۹۰ درسد آن به گونه جبران ناپذيرى ويران و چون كف دست يك سان شده و آن چه بر جاى است، نشانه هائى پراكنده و دور از يكديگر و جداافتاده اى است كه پيوند بافت رازى گرى (معمارى) و فرهنگى آن ها به دشوارى ميسور است. اما پيش از انقلاب كه نخستين كلنگ ها روى آن زده شد، فراگردى از كاخ هاى دوران هخامنشيان بود كه تنها بخشى از يك كاخ كاوش شد و ديگر تالارها، سرسراها و كاخ هاى چسبيده و در پيوند با بافت رازى گرى آن را به اميد سال ها و فصول ديگر كاوش گذاشتيم كه هرگز به آن نرسيديم. اميدى بيهوده و سرابى در بيابان برهوت خدا...
آن چه از نخستين، تنها و واپسين فصل كاوش اين كاخ دستگيرمان شد، در بر گيرنده يك تالار گسترده ميانى و چهار ايوان در چهار سوى آن است. تالار ميانى با چهار درگاه كه گذرگاه هر يك از سنگ هاى آهكى سياه رنگ است و چون آبگينه آن ها را تراشيده اند پيوند دارد. از اين روى، در نخستين نگرش «كاخ سنگ سياه» به درستى برابر با كاخ بارعام كوروش بزرگ است و در ويژگى هاى يك سان اين دو سازه هخامنشى كم ترين دوگانگى يا ناهماهنگى ديده نمى شود.
اين كاخ دربرگيرنده يك تالار گسترده ميانى و چهار ايوان در چهار سوى آن است كه...
تالار ميانى، راست گوشه اى است در راستاى خاور به باختر. رويه درونى آن ۵۰/۲۰ متر أ—40/24 متر كه از چهار سوى با ديوارهايى از خشت بسته مى شده است. ستبراى ديوارهاى چهار سوى، با پوشش گچ (گچ بومى منطقه كه «چارى» گفته مى شود و بسيار سپيد نرم و يك دست است) و رنگ سبز مغزپسته اى چشم نواز و دلنشين آن ۲۰/۱ متر است. از اين روى با افزودن ستبراى ديوارها، تالار ميانى راست گوشه اى است به اندازه (۸۰/۲۶ متر أ—90أ—22 متر).
دو رج هشت تايى ستون (روى هم شانزده تا) آسمانه (سقف) تالار را در زمان آبادانى بر پا مى داشته كه پس از كاوش، بيش از تنها يازده پايه ستون بر جاى نبودند كه اين نيز امروز به يغما رفته است. از پنج پايه ستون ديگر تنها سنگ هاى پى آن ها را يافتيم و ديگر هيچ. هر پايه ستون خود از چهار سنگ برروى هم استوار ساخته و پرداخته شده كه ويژگى هر يك اين گونه بوده است:
سنگ سياه زيرين- مكعب مستطيل به اندازه ۱۷/۱ متر أ— 17/1 متر و بلنداى ۵/۳۱ متر.
سنگ سپيد ميانى- مكعب مستطيل به اندازه ۵/۹۷ أ— 5/97 سانتى متر و بلنداى ۲۷ سانتى متر.
سنگ سپيد يا سياه (؟) زبرين- نشانى از اين سنگ به دست نيامد، اما با نگرش به گونه تراش سنگ ميانى و پله نرم تراش آن مى بايست بى گمان مكعب مستطيل و به اندازه ۶۰/۷۷ سانتى متر أ—60/77 سانتى متر بوده باشد. بلنداى آن را نيز نزديك ۲۲-23 سانتى متر مى انگاريم.
شالى ستون- از اين سنگ نيز كم ترين نشانه اى يافت نشد. اما بى گمان با نگرش به تراش رويه بيرونى سنگ زبرين و هم چنين پايه ستون ايوان ها، بدون كم ترين دودلى بر اين باور درست پاى مى فشاريم كه شاليى ستونى گرد با شيارهاى قاشقى با قطر ناآشكار براى ما بر روى سنگ سيم استوار مى شده است.
يورش سربازان اسكندر و تخريب اين كاخ به ويژه تالار ميانى از يك سو و طغيان رودخانه دالكى و بالا آمدن آب آن و هم چنين باران هاى سيل آسا و ويران كننده موسمى دشتستان از ديگر سو، در درازاى هزاره ها، ستون هاى تالار ميانى و ايوان ها را يك سره نابود كرده است. اما يافته هاى پراكنده به درستى و يقين ره نمود ما به سوى چگونگى آن ها در زمان آبادانى است.
بى هيچ گمانى بر اين باوريم كه مغز ستون ها از چوب بوده است. اما از چه چوب و كدامين گونه؟ نمى دانيم! دور تا دور اين مغز چوبى از زير تا زبر با آجر و ملاط گچ پوشيده شده بوده است و به يقين، يك يا چند پوشش گچ و رنگ سبز مغز پسته اى؟ يا رنگ زردى آرام و ملايم كه تكه هاى شكسته آن ها را يافتيم مى آراسته است. شكسته آجرهاى پراكنده به دست آمده به شكل نزديك ذوزنقه، كه يك بر آن تراشى گرد (يك سوم يا يك چهارم دايره) دارند و يك بر ديگر آن ها نيم دايره است، جاى كم ترين ترديد را كه مغز ستون ها چوبى بوده و با آجرچين استوار و سخت مى شده اند، باقى نمى گذارد. اما براى بلنداى ستون ها نمى توان به درستى و اطمينان سخن گفت. بر پايه يك فرض و برابرى نقشه اين كاخ با تالار بارعام، تنها بلنداى آن ها را پانزده تا هژده متر پيش نهاد مى كنيم، اما اين ها اعدادى است تقريبى تنها با مقايسه و همانندى، و قابل شكست.
برفراز اين ستون ها، سرستون هائى به گونه دو عقاب يا دو شير پشت به يك ديگر جاى داشته و در شكاف بين اين دو سر تيرهاى حمال آسمانه. ويژگى سرستون كاخ هاى هخامنشى دشستان (سنگ سياه- بردك سياه) و هم چنين كاخ چرخ آب (جنوب برازجان) و ديگر كاخ هاى شناسايى شده اين منطقه با ديگر كاخ هاى هخامنشى (پاسارگاد، تخت جمشيد، شوش و همدان) يك سره ديگرگون است. در اين كاخ ها بيش ترين بخش سرستون ها از گچ (شايد بسيار ساده) ساخته و پرداخته شده بوده است و تنها اجزاى اصلى و چشم گير، چون چشم، شاه پرها و پرهاى كوچك، منقار (در سرستون هاى به شكل عقاب) و هم چنين چشم، دندان هاى نيش، چين پوزه و بالاى لب (در سرستون هائى به شكل شير) جداگانه ساخته و پرداخته شده و به اندام يا بدن سرستون چسبانده شده است. در كاوش هر سه كاخ دشتستان تعداد پرشمارى پرهاى عقاب، چشم، چين پوزه، دندان، و... به دست آمده است كه بى كم ترين گمان از آن سرستون ها هستند. در تالار ميانى اين دست يافته ها بزرگ، و در ايوان ها كه پايه ستون هائى كوچك تر دارند، كوچك است.
نه تنها كف تالار ميانى بلكه پوشش كف ايوان ها از دو رج آجر به اندازه ۸أ—33أ—33 سانتى متر كه با ملاط زفت يا قير طبيعى۱ به يكديگر چسبيده و روى هم جا داشتند، بوده است. جز اين و در زير اين كف سخت لايه هائى از خاكستر، شن، خاك رس، خاك سخت كوبيده به بلنداى ۱۵ تا ۲۰ سانتى متر براى پيش گيرى از رانش يا لرزه زمين لايه به لايه گذاشته و كار شده و اين درست همان ساختار و شيوه اى است كه در تالارهاى تخت جمشيد و شوش از آن سود برده شده است. در چهار سوى تالار ميانى، چهار ايوان است كه بزرگ ترين آن ايوان خاورى است، راست گوشه با رويه درونى ۹۰/۸ متر أ—10/41 متر با دورج چهارده تايى (بيست و هشت تا) پايه ستون يا پى آن ها، هر پايه ستون در بر گيرنده سه سنگ است:
سنگ سياه زيرين- مكعب مستطيل به اندازه ۶۳أ—63 سانتى متر با بلنداى ۵/۲۱ سانتيمتر.
سنگ سپيد زبرين- مكعب مستطيل به اندازه ۴۴أ—44 سانتى متر با بلنداى (؟)
شالى ستون سپيد گرد- به قطر بزرگ ۶/۳۹ سانتى متر قطر كوچك ۶/۳۴ سانتى متر به ستبراى ۱۰ سانتى متر.
دو سنگ زيرين و زبرين به گونه پله روى يك ديگر استوار و شالى ستون بر روى اين دو جاى مى گرفته است. اين ويژگى ساختارى در سه ايوان ديگر نيز به چشم مى خورد.
ايوان جنوبى- راست گوشه با رويه درونى ۲۵/۸ مترأ—60أ—20 متر با دو رج هشت تايى پايه ستون يا پيى برجاى مانده آن ها.
ايوان باخترى- راست گوشه با رويه درونى ۴۰/۸أ—35/24 متر با دو رج هشت تايى پايه ستون يا پى.
ايوان شمالى- راست گوشه با رويه درونى ۲۵/۸أ—60/20 متر با دو رج هشت تايى پايه ستون يا پى.
روشن است جز ايوان خاورى كه گسترده ترين است، سه ايوان ديگر كم و بيش با يكديگر برابر و ساخت و سازى هم گون و يك سان دارند.
در دو سوى شمال و جنوب ايوان باخترى دو اتاق كمابيش چهارگوش به اندازه ۵۰/۷أ—20/7 متر ساخته و پرداخته شده بوده است. ديوار اين اتاق ها از خشت و ستبراى نزديك ۸۵-89 سانتى متر داشته اند. بيشترين نشانه هاى رنگ سبز مغز پسته اى را در اتاق شمالى به ويژه در نزديكى هاى كف يافتيم. همچنين شكسته آجرهاى پراكنده، بر اين گواه است كه كف آن ها آجرى بوده است و چون كف تالار ميانى يا ايوان ها با ملاط زفت.
اين دو اتاق با دو گذرگاه سنگى به پهناى يك متر و چند سانتى متر و يك پله كوتاه به ايوان شمالى راه دارند. يافته هائى چون چشم، منقار و پرهاى عقاب به اندازه كوچك تر از آن چه در تالار ميانى به دست آمده، در كاوش هر چهار ايوان نيز ديده شده كه بى گمان از سرستون هائى است كوچك تر از سرستون هاى تالار ميانى.
در ميانه ايوان ها كه روى به سوى تالار ميانى دارند، چهار گذرگاه بوده است با ويژگى هائى اين گونه:
درگاه ايوان باخترى به درازاى ۵۱/۳ متر كه تنها ۷۰/۱ متر آن تراشى نرم دارد.
درگاه ايوان شمالى به درازاى۴۰/۳ متر كه تنها ۶۹/۱ متر آن تراشى نرم دارد.
سنگ درگاه ايوان هاى خاورى و جنوبى نيز اندازه هائى نزديك به اين دو دارند. بخش گذرگاه در هر ايوان تراشى دارد آب گينه گون كه در دو سوى گذرگاه بر روى آن ها استوار مى شده است.
همان گونه كه در آغاز نبشتار آمد، در چند سال گذشته، همه اين سنگ ها در گوشه اى شكسته و پراكنده شده، افتاده اند و كم ترين شكوهى از اين كاخ ارزنده به چشم نمى آيد. بيم آن مى رود زمانى سازمان ميراث فرهنگى به دوباره سازى آن بپردازد كه ديگر حتا يك تكه سنگ هم در اين محوطه ديده نشود.
در چند سال گذشته، همه اين سنگ ها در گوشه اى شكسته و پراكنده شده و كم ترين شكوهى از اين كاخ ارزنده به چشم نمى آيد
نخستين ارزيابى ها
با كاوش كاخ ويران شده سنگ سياه (۵۷-1356) و بردك سياه در دو فصل (۸۳-1382 و ۵۷-1356) با يك فاصله بيست و چند ساله و پيدايش اتفاقى كاخ چرخ آب هنگام كندن كانال براى لوله كشى آب (۱۳۵۰) و هم چنين بررسى بيش ترين بخش حوزه دشستان توسط نگارنده در سال هاى ،۵۶ ،۵۷ ،۷۳ ۸۳ و ۸۴ و شناسايى بيش از بيست و چند كاخ هخامنشى ديگر در اين منطقه كه بدبختانه امروز بخش هائى ناچيز از آن برجاى است از يك سو، و هم چنين آرامگاه گوردختر در بزپر (تنگ ارم) از ديگر سو كه ديرى است شناخته شده، چشم اندازى ديگر و راهى كه پيمودن آن چندان هم آسان نيست، مى گشايد.
هرچند گوردختر نخستين نشانه هخامنشيان در اين منطقه است اما كم تر باستان شناس يا پژوهش گرى از خود نپرسيده كه چه گونه و چرا هخامنشيان در دل كوه هاى پرت آرامگاهى چون آرامگاه كورش بزرگ ساخته و پرداخته اند و پيوند آن با اين همه نشانه هاى دور و بر خود و دشت پاسارگاد چيست؟ گويى هرگز به چشم آنان نيامده است.
نشانه ها و يافته هاى بسيار روشن، آشكار و درست رازى گرى هخامنشيان به گونه كاخ هاى گسترده در دشستان، امروز ديگر به دقت و به درستى نمايانگر ديرپايى هخامنشى ها در اين بخش ايران است و در اين، كم ترين ترديد و گمانى نيست؛ كاخ سنگ سياه، كاخ بردك سياه (به ويژه با گستردگى چشم گير)، كاخ تپه اى، باغ شاهويى، كاخ مازه شهريارى و... . و اين آخرين، و به تازگى در سال ۸۴ كاخ برج باغ ميل و ده ها كاخ ويران ديگر همه دال بر اين ادعا هستند.
اينك با اين همه نشانه هاى ارزشمند و دست هائى اين چنين پربار، اين پرسش مطرح مى شود كه اين گستردگى آثار هخامنشى در دشستان براى چيست و چرا؟ مگر نه اين كه از ديرباز خاستگاه آنان را حوزه فارس (به ويژه پاسارگاد) مى دانستيم و نه اين كه بيشترين آثار آنان در اين نقطه است؟
براى پاسخى درست به اين پرسش ناگزير بايد دست كم به نيم هزاره پيش از برپايى پاسارگاد و تخت جمشيد پرداخت.
بر پايه يك فرضيه نه چندان قطعى و مسلم و كم وبيش مبهم در اواخر هزاره دوم پيش از ميلاد پارسى ها كه به نبشته هاى هرودت ساختارى از شش طايفه شهرى و روستايى و چهار طايفه چادرنشين داشتند با مادها، در كنار يكديگر بار سفر مى بندند و به ظاهر به سبب سرماى سخت، از دشت سيبرى يا كناره هاى درياچه اورال و با گذر از رشته هاى كوه هاى بلند البرز خود را به نجد ايران مى رسانند. اينان پيشتر نيز در كناره اورال يا دشت سيبرى مى زيستند و از ديرباز با اين «سرما» اين «طبيعت سخت» خو گرفته و آن را جداناپذير از زيست محيط خود به شمار مى آورند.
در آغاز هزاره نخستين پيش از ميلاد كوچندگان ماد در گوتيوم (كردستان امروزين) و پارسيان در كناره هاى درياچه اروميه و دور و بر آن جا خوش كرده و چادرهاى خود را برپا كردند. اين پرسش بسيار مهم هنوز هم چنان بى پاسخ مانده است: چه گونه اقوام طوايف و دولت هاى كوچكى كه از ديرباز دور و بر گوتيوم يا كناره هاى درياچه اروميه مى زيستند و براى يك بند دست خاك و يك وجب زمين خون ها مى ريختند، اين طوايف كوچنده بيگانه را پذيرا شدند؟ چه، مى بينيم پس از چند سده پارسى ها در اثر فشار قبايل كوچك و دولت هاى توانمندى چون اورارتو (در شمال باخترى)، آشور در باختر و حتا مادهاى هم سفر در جنوب و باختر به كوچى ديگر ناگزير مى شوند. بر پايه اين فرضيه نه چندان استوار، مادها ماندگار و پارس ها روى به جنوب و درياى پارس و شاهنشاهى ايلام مى آورند و ايلامى ها كه از يورش هاى هر از چند گاه آشوريان در تنگنا بودند، آن ها را در خاك خود پذيرا شده و جاى مى دهند.
تا چه اندازه اين روى داد تاريخى بر پايه اى راستين استوار است؟ به درستى نمى دانيم! آيا به راستى سرما بيش ترين انگيزه اين كوچندگان شده و آيا به همين سادگى و آسانى مردم بومى سرزمينى كه امروزه ايران ناميده مى شود اين طوايف را پذيرفته اند؟ گمانى در بودن پارسى ها در جنوب ايران نيست اما در اين مقطع، با اين كاوش هاى باستان شناسى پراكنده بدون پيوند و هدف، بى خواست خود باز مى گرديم به گفته پژوهش گر روسى «لوكونين» كه: «هنوز خاستگاه اصلى ايرانيان» پارسى ها «روشن نشده است» (ه. م. كخ- از زبان داريوش- ص ۱۱).
پارس ها از سراسر كناره شمالى درياى پارس در خوزستان و فارس تا مرز مركزى نجد ايران پراكنده مى شوند و به ناگزير در اطاعت و فرمان بردارى از ايلامى ها. مثلا بر پايه سال نامه آشورى در ۹۶۱ پيش از ميلاد در جنگ «خلوكه» در كنار سربازان ايلامى، انزانى و ال ليپى ها با «سناخريب» پادشاه آشور جنگيده اند (پيرنيا ص۲۲۷ / كخ- ص ۱۳ به استناد هينز).
در هوشمندى و زيركى و كياست پارس ها كمترين ترديدى نيست؛ چه، آن گاه كه ايلام ناتوان بوده با دشمن سرسخت آن ها آشور از در دوستى درآمده و چون ايلاميان به توانمندى دست مى يافتند، ديگر بار راه اطاعت و سازش با آنان را. جنگ ميان ايلام و آشور كه با وقفه هائى كوتاه مدت دوباره آغاز مى شد، سرانجام اين هر دو قدرت توانمند را از پاى انداخت اما در اين مقاطع حساس و طلايى زمان است كه پارس ها آرام آرام و با هوشمندى تمام، حكومت هاى كوچك محلى و حتا گاه مستقل را پى ريزى كردند.
پارسيان از چندين و چند قبيله و طايفه كوچنده تا شاهنشاهى هخامنشى، راهى بسيار سخت اما كوتاه را پيمدند. بايد گفت سرپرست و بزرگ قبايل پارس كه روى به جنوب آورد، «هخامنش» (از ۷۰۰ تا ۶۷۵ پيش از ميلاد) بود و پس از او پسرش «ته اى سپ/چيش پيش» (از ۶۷۵ تا ۶۴۰ پيش از ميلاد؟). پس از مرگ «چيش پيش» قبايل پارسى به دو قبيله كوچك و بزرگ بخش شدند كه بر هر يك از آنان يكى از پسران «چيش پيش» فرمان مى رانده است. قبيله يا گروه بزرگ را كه در برگيرنده پارسى هاى اصيل و نجيب زاده بود كورش نخست (از ۶۴۰ تا ۶۰۰ پيش از ميلاد؟) راهبرى و هدايت مى كرد. او پدر كمبوجيه نخست و پدربزرگ كوروش بزرگ است.
گروه كوچك را كه بيشتر، قبايل خرده دست و نه چندان اصيل پارسى بودند «آريارمن» (كه خود را شاه پارس مى نامد) و پس از او «آرشام»، سپس «ويشتاسب» و سرانجام «داريوش بزرگ» (از ۵۲۲ تا ۴۸۶ پيش از ميلاد)، راه مى برده است و از همين روى است كه داريوش در سنگ نبشته بيستون مى گويد: «از ديرگاهان تخمه ما شاهان بودند.»
جنگ هاى خانمان برانداز و پياپى آشور و ايلام سرانجام سقوط شوش را در پى داشت؛ اما پس از چندگاهى بازماندگان ايلام از پاى افتاده، با مادها و بابلى ها و چندين و چند دولت كوچك بومى ديگر همداستان شده، به آشور يورش بردند و نينوا اين پايتخت افسانه اى سرنگون و به آتش كشيده شد و استوره مانايى آشورى ها در هم شكست. هر چند در اين زمان هخامنشى ها توانمند بودند و حتا شاهك هائى محلى داشتند، اما با زيركى از زير بار اين رويارويى شانه خالى مى كنند، چه مى دانستند در صورت پيروزى هم، توانمندى خود را از دست مى دهند.
چندگاهى پس از سقوط نينوا، ايلام كه تمامى نيروى خود را هزينه جنگ با آشوريان كرده از پاى مى افتد و پارسيان توانا و تازه نفس كه نيروى خود را بيهوده صرف جنگ نكرده اند، يكه تاز و صاحب بيش ترين بخش هاى ايلام مى شوند. با نابودى يك سره آشور و از پاى افتادن ايلام درگيرى بابل در جنگ هاى داخلى، تنها دو قدرت سياسى بر جاى مى مانند: مادها در باختر و پارس ها در جنوب و سراسر آسياى باخترى با زمين هاى سبز ثروت بى كران و نيروى كار بسيار. طبيعى است كه كوچندگان و هم سفران ديروز بر سر اين سفره پربركت بر روى يكديگر بايستند و خنجر بكشند. گزارش جنگ ميان اين دو قدرت دشوار است. به نوشته «كتسياس»، در نخستين نبرد كوروش شاه پارس به سختى از «آستياك» (آژديهاك) شكست مى خورد و به پاسارگاد مى گريزد. در نبرد دوم نيز چنين است. در اين نبرد وضع پارسيان چنان يأس آور و عقب نشينى ايشان چنان با بى نظمى تؤام بود كه زنان از حصار قلعه بيرون آمده و جنگ آوران را به پيكار ترغيب و تحريص مى كردند. (دياكونوف- تاريخ ماد- ص ۳۸۸) به گفته «كتسياس» به ظاهر چندين جنگ خونين ديگر روى مى دهد كه پارسيان شكست مى خورند اما سرانجام با خيانت بزرگان ماد و هم داستانى پارت ها و قول مساعد كوروش به «هارپاگه» ، مادها شكست مى خورند، هگمتانه سقوط مى كند، «آستياك» پنهان شده دست گير به «هركانه» تبعيد و پس از چندى به دست خواجه اى كشته مى شود، كوروش دختر و زن او را به همسرى مى گيرد و تمامى ثروت هگمتانه را به پارس مى برد.
با شكست اين همراهان و هم سفران ديروز، كورش «آقا» و «صاحب» سراسر آسياى باخترى مى گردد. آيا او شايسته چنين سرورى و مادها مستوجب چنين شكست و خوارى هستند؟ اين را بايد سرنوشتى كه تاريخ ايران را نوشت، پاسخ دهد. در آغاز سال ۷۰۰ پيش از ميلاد كه پارس ها بر اثر فشار آشورى ها، مادها و اورآرتورها رو به جنوب آوردند و در سراسر ايلام به گونه قومى خراج گزار (؟) سپر بلاى ايلام در برابر آشور، نيروى كار، اجير و برده (؟) يا... ؟ تا ۵۵۰ پيش از ميلاد، كه پيروزى كورش بزرگ بر سپاه ماد و سقوط هگمتانه پاى تخت مادها (به يقين در نزديكى بوكان، نه همدان) است، يعنى در درازاى نزديك به يك سده و نيم پارس ها از يك قبيله كوچ نشين و بى سرزمين، وارث ثروتمندترين بخش آسياى باخترى شدند، اما اين شكوفايى و برترى يك باره نبود.
در سال هاى ۶۹۰ تا ۶۷۰ پيش از ميلاد، كم و بيش پارس ها مستقل، يا نيمه مستقل بودند. هر چه ايلام در اثر جنگ با آشور نا توان تر و فرسوده تر مى شد، پارس ها نيرو و جانى بيشتر مى يافتند و در همين دهه هاى طلايى است كه به ساختن شهرها روى آوردند. يعنى درست آن مقطع تاريخى كه آرامگاه گور دختر، كاخ هاى دشتستان (به ويژه كاخ بزرگ بردك سياه) و نشانه هائى كه در آغاز نبشته به آنها اشاره شد، برپا مى شوند. «گور دختر» را پروفسور «واندنبرگ» بلژيكى به درستى ار آن كوروش نخست (پدر بزرگ كوروش بزرگ) مى شناسد و سزا چنين است.
زمانى كه پرفسور فقيد (واندنبرگ) «گور دختر» را تنها از ديدگاه مقايسه و برابرى آرمگاه كوروش نخست شناخت و تأكيد كرد كه اين بنا الگويى بر پايه آرامگاه كوروش در پاسارگاد بوده است، نه «كاخ سياه» كشف شده بود، نه «كاخ بردك سياه» و نه دشتستان شناسايى گرديده بود. او تنها پى برد كه «گور دختر» آرامگاه كوروش نخست است. اما متأسفانه هرگز به بررسى و شناسايى بسيارى تپه ها، تل ها، و آثار هخامنشى دور و بر آن نپرداخت و بدبختانه تا كنون هم آنگونه كه شايسته اين همه آثار آشكار در اين دامنه است، جز يك- دو تن هيچ باستان شناسى به آن نپرداخته است.
اما امروزه هر چند كاوش ها پراكنده و پژوهش ها بدون پيوند است، با اينهمه در انتساب اين آرامگاه به نياى كوروش بزرگ، گمان ها سخت كم و ناچيز است. با اين پيشينه و چكيده تاريخى و آن چه روى داده اينك مى توانيم به تاريخ كاخ ها، بناها، تالارها و اين همه آثار پراكنده در دشتستان دست يابيم. نمى توان گفت بى گمان اما به گمان بالا، نخستين حوزه اى كه پارسيان از دست ايلامى ها مى ستانند و خود در دست مى گيرند، دشتستان است و به احتمال بسيار منطقه «بزپر» يا «پشت پر» ، يعنى همان جايى كه آرامگاه نياى كوروش بزرگ است. سپس اين حوزه گسترش يافته و سراسر دشتستان امروزين را در بر مى گيرد. از اين روى، دشتستان سرزمين مادرى۲ هخامنشيان است.
«كاخ بردك سياه» - كه اميدواريم در آينده اى نزديك به گزارشى از آن نيز بپردازيم يكى از سدها كاخ شهر باستانى هخامنشى ها «تموكن» يا «ته اوكه» است. شناسايى و بررسى اين منطقه كه توسط نگارنده در چندين فصل انجام يافته، گسترش آن را تا محوطه باستانى «توّج» يا «توز» و تا زير دوران اسلامى و ساسانى آن، با رويه اى نزديك سى تا چهل هكتار يقين مى نمايد. اگر درفرضيه كوچ پارس ها از استپ هاى سيبرى يا كناره هاى درياچه اورال ترديد نماييم (كه جاى تامل و ترديد دارد)، مى توان پيشنهاد كرد كه خاستگاه پارسى ها، در حوزه دشتستان تا تنگ ارم بوده است. پذيرش قبايل كوچك پارسيان در اين نقطه ايران به ظاهر پذيرفتنى تر از كوچ قبايلى چند از يك جاى سردسير به يك جاى گرمسير است. اين كوچ با يك چرخش ۱۸۰ درجه اى از يك جاى سرد به يك جاى گرم، حتا بر تندرستى مردان و به ويژه زنان و بچه ها كه با آن سرما انس گرفته و بدنشان پايدارى يافته هم خوانى ندارد.
«كاخ سنگ سياه» با ساختارى برابر و بسيار نزديك به تالار بارعام در آرامگاه كوروش بزرگ يكى از... .
پارسيان نخستين شهرهاى خود را در اين حوزه بنا مى كنند و چون كوروش نخست مى ميرد، او را در همان جا به خاك مى سپارند. چند گاهى پس از سقوط هگمتانه و آرامش نسبى در آسياى باخترى، آن گاه كه كوروش بزرگ آسوده خاطر از آشور نابود شده و دست يابى به بابل است، به دشت پاسارگاد روى مى آورد و پس از مرگ وى آرامگاهى چون نيايش ولى با شكوه تر، بزرگ تر و شايسته تر در دشتى سبز و آباد بر پا مى دارند؛ چه، زمانى نيست كه آرامگاه او نيز چون نيايش محصور در كوه هاى بلند باشد.
اين كوته انديشى است، اگر گمان كنيم كه كوروش بزرگ از پاسارگاد بر نيمى از آسيا فرمان مى رانده است. در اين دشت جز آرامگاه كوروش تنها سه تالار است كه روى هم رويه آن ها ۶۴۵۴ متر مربع مى شود. آيا به راستى تمامى شاهنشاهى هخامنشى و سازمان ادارى نظامى، مالياتى و هزارها هزار تشكيلات حكومتى در اين سه تالار بوده است؟! پارسى ها هرگز سرزمين مادرى خود يا دست كم نخستين حوزه اى كه استقلال خود را به دست آوردند، فراموش نكرده و از ياد نبرده اند؛ جز آرامگاه نياى خود، آنان در همين خاك پرورش يافته، بالنده شدند و به توانايى رسيدند.
«كاخ سنگ سياه» با ساختارى برابر و بسيار نزديك به تالار بارعام در آرامگاه كوروش بزرگ، يكى از بسيارى كاخ هاست كه در فاصله فرمان روايى كوروش نخست تا كوروش بزرگ بر پا شده است و «بردك سياه» بخش بسيار كوچكى است از شهر گسترده «ته اوكه» ى هخامنشى كه بايد آن را مركز ادارى- سياسى هخامنشيان به شمار آورد.
پى نوشت
۱. Bitumen ۲. Mother land
|