|
مهدى قاسمى
ايران، در معرض سهمگين ترين خطرها
معضل بزرگ و خطرناك كنونى ما دو بُعد دارد:
يكى دوام رژيم است كه تمامى مصيبت ها برآمده از اوست ديگر مسأله ى انهدام و تجزيه ايران....
|
|
مهدى قاسمى
|
استبداد «خودكامگى»- شايد گفتن ندارد- در هر شكل و قالب قابل تصورش: فردى، جمعى «شورائى» فاشيستى، نظامى، غير نظامى، ايدئولوژيك، پديده ى شوم و خطرناكى است. تاريخ نه فقط گذشته هاى دور كه به حكم شرائط مادى و توليدى، بناى حكومت ها بر استبداد نهاده بود. بلكه تاريخِ معاصر و دمِ دست نيز كه زندگانى ما را در بردارد، گواه اين ادعا است.
-استبداد، شوم و انديشه سوز است: زيرا مغزها را به بند مى كشد و لاجرم جامعه را هر اندازه با سرخاب و سفيدآب «تجدد» و در واقع «تجددنمائى» بيارايد، مى پوساند و از پويش و خلاقيت و تميز باز مى دارد.
-استبداد خطرناك است، زيرا اگر جانشينى بهنجار براى آن پيدا نشود، بسيار و بسيار اتفاق افتاده است، خَلَفى خواهد داشت كه به مراتب از سلف خود سياه تر و زندگى سوزتر است.
پس آنها كه طالب آزادى اند و به زندگى در معناى اصيل آن دلبسته اند، راهى و چاره اى جز اين پيش رو ندارند كه نخست ريشه ى درد خود را بشناسند، آنگاه راز برآمدن و رهائى آن ملت هائى را كه موفق شدند اين دور باطل را متوقف سازند، كشف كنند و سرانجام با اين بارمايه ى آگاهى، دست به كار شوند.
تا به دنباله ى سخن و قصد اصلى نگارش اين مقال بازگردم، بگذاريد به نكته اى در خط تشخيص صورت و سيرت «استبدادى ها» كه گاه در جامه هاى زربفت و پرنگار جلوه مى كنند، اشاره اى داشته باشم:
مسلماً جوهره ى همه ى آنها از يك ماده است و به تعبيرى همه ى آنها خويشاوندان يكديگرند. باز به بيان ديگر «صورت هاى» استبداد ذات و سيرت مخرّب آن را نمى پوشانند ولى وقتى حكايت از «شومى ها و خطرهاى» استبداد در ميان است، پنهان نمى توان كرد كه «استبداد مذهبى» بر تمامى همگنان خود، پهلو مى زند. بى درنگ اضافه كنم، اين را نمى گويم تا ميان «بد و بدتر» خاصه آنگاه كه ستم به اوج اوجها مى رسد راه انتخابى بگشايم و تسليم به «بد» را در برابر «بدتر» توجيه كنم. من به چنين گزينشى مطلقاً روى ندارم و حتى آن را مسلك مردمان ذليل مى دانم و منطق آنها را كه در اندوه رفته ها و شده ها و گذشته ها به مصداقِ حالِ آن «دوزخيان كه از وحشت مار غاشيه به اژدها پناه مى برند». بهانه اى مى شناسم چرا كه به ذلت خو كرده اند و نمى دانند كه ناخواسته، به «بد و بدترهائى» چشم دوخته اند كه به درجات از مصيبت دامنگير امروزشان سهمگين تر است.
مُچ گيرى نكنيد، اگر مى گويم، شوم تر و خطرناك تر از استبداد مذهبى، استبدادى نيست، بى درنگ نتيجه نگيريد: كه به قضاوت پيشين خود پشت پا زده ام و نگوئيد «مگر به قياس تو، شوم تر و خطرناك تر از آن هم متصور است؟»
اندكى صبر داشته باشيد، هنوز حرف باقى است. آرى «استبداد مذهبى» در شومى و خطرناكى تالى ندارد و دليل آن هم روشن است. استبداد مذهبى فراتر از سرمايه ى خشونت و بى رحمى و شقاوت، بناى خود را آشكارا بر شالوده ى تحميق و پوساندن مغزها در تيزاب خرافات بالا برده است.
معنايش اين است كه ساير استبدادى ها اگر بقاى خود را به سركوب و زور بسته اند، اين يك، دوام خود را اين جا، به همان زور و سركوب و آنجا به پژمراندن مغزها با زهرآبه ى لاطائلات و خرافات واگذاشته است.
راه دور نرويم، به محصولات «فيضيه ها»- به آثار بيشمار و عمليِ متوليان نظام فقاهتى حاكم بر ايران بنگريم- براى نمونه به «كتاب مستطاب نصايح و سخنان چهارده معصوم» اثر آيت الله مشكينى (از اركان رژيم) و نيز به نقش و علت وجودى «چاه جمكران قم» نگاهى علتياب بيفكنيم تا با ماهيت «حكومت مذهبى» و مأموريت انديشه سوز آن آشنا شويم و اين را هم فراموش نكنيم كه اين خصلت ويژه ى نظام اسلامى نيست، تاريخ، سرگذشت انبوه نظام هاى مذهبى را اعم از مسيحى، يهودى، هندوئى و زرتشى و حتى آئين هائى چون آئين بودا را (كه هرگز داعيه ى دين پردازى نداشت) بيشِ روى ما مى گذارد و نشان مى دهد هرگاه فرصتى نصيب متوليان اين مذاهب و اديان شده است و انفسائى از قهر و جهل آفريده اند. به هر روى، عصاره ى آنچه را كه من مى خواهم در متن اين مقال مطرح كنم در واقع يك هشدار است تا دو چركى كه از درون اين رژيم (رژيمى كه خود را نخستين حكومت الله در كره ى ارض لقب داده است.) دمادم بيرون زده است و مى زند نكند چنان ما را عاصى و فرارى از تعقل كند كه بار ديگر آزموده را بيازمائيم و به شعار لعنت ساز «بگذار اين برود هر چه پيش آيد غنيمت است» بگرويم.
بله! شوم ترين و خطرناك ترين استبدادها، استبداد مذهبى است ولى اگر طالبان آزادى و حتى آنها كه به انتخاب «بد» در مقابل «بدتر» رضا داده اند، خصوصاً در شرائط كنونى براى دفع اين «شرّ بزرگ» به هر بهائى تن در دهند و به پيامدهاى آنچه در پشت صحنه هاى سياست جور شده است و مى شود، نينديشند و بَردسائسى كه در اين جا و آنجا بر ضد موجوديت ايران چيده شده است ساده لوحانه چشم ببندند، با حاصلى روبرو خواهند شد كه از هر شومى، شومتر و از هر خطرى خطرناكتر است و آن تكه تكه شدن ايران است كه به نشانه هاى بسيار، زمينه هاى آن در دالان هاى پيچ در پيچ پاره اى از سياست هاى خارجى آماده شده است.
هراسى ندارم كه با بانگ بلند بگويم دفع «شر اين رژيم كه جرثومه ى فساد و خودكامگى است» آرى ولى نه بهر «بها». اصحابِ «شعارهاى فقط گوش نواز» هرگونه كه طالبند، داورى كنند و در «دادنامه ى» خود هرگونه اتهامى را كه از آن سنگين تر نيست، بنام من بيفزايند. براى من، هيچ اولويتى، در كنار «بقاى ايران» جانشين ندارد.
به نگاه من، آزاديخواهان امروز اگر بخواهند به رسالت تاريخى خود اقتدا كنند، ناگزيرند دو برنامه را چسبيده به هم در مقالم يك هدف پيش رو بگذارند و هزينه ى اجراى آنها را تقبل كنند.
۱-مقابله با استبداد و نفس استبداد در هر شكل و شمايل قابل تصورش.
۲-پاسدارى از موجوديت ايران در همين چهار ديوار باقيمانده اش.
هر چند به تكرار است، باز مى گويم، لازمه ى توفيق در پيشبردِ اين دو برنامه ى دوخته بهم، هيچ نيست مگر هزينه گذارى از دار و ندار خويش.
به كار نامه ى آن ملت هاى حتى كوچك نظير ملت شيلى نگاه كنيم كه چگونه، حق خود را از چنگ خودكامگانى بيرون كشيد كه دست در دست و پشت بر پشت «خداوندگاران» خود قريب بيست سال حيات و هستى او را در قبضه ى خود داشتند. دفتر تكاپوى پر عذاب و خونبار اين ملت كوچك را بخوانيم، درخواهم يافت كه اين ملت را هيچگاه وسوسه ى تسليم از راه بدر نَبرد. هيچگاه دل به اين موهوم نبست كه دستى از آستين «غيب» و يا «غير» برآيد و كارى بكند.
آن گروه از ما كه چشم به آسمان دوخته اند «كه كِى «هواپيماهاى» حامل «دمكراسى هاى بسته بندى شده» در آسمان ايران ظاهر خواهد شد. خواسته و ناخواسته، نه فقط براى خود زنجيرهاى اسارت ديگرى مى بافند، كه فناى خانه ى آباء و اجدادى خود را زمينه مى سازند.
آنها كه چون سائلان به كف، در انتظار رسيدن «ارمغان آزادى» آن هم روى تانك ها و درون موشك هاى اين و آن چمباتمه زده اند، غافلند كه در عين حال جوى ها را براى رساندن آب به آسياب «الخنّاس هائى» لاروبى مى كنند كه سال هاى درازى است براى جويدن پيكره ى وطنشان دندان تيز كرده اند.
آزاديخواه وطندوست هيچگاه و هيچگاه به اين موهوم مثل شده دل نمى بندد كه «دشمنِ دشمن من الزاماً دوست من است.» آيا اين «الخناس ها» كه خاك ايران را به كارخانه هاى «ملت تراشى» خود واگذاشته اند و در همان حال به خصومت با رژيم (دشمن عام ملت ايران) رجز مى خوانند، دوستان مايند؟
در صحت و اصالت اين نظر محلى براى شبهه نيست كه آنچه امروز، از قماش عذاب ها و مصيبت ها نصيب ما شده، حاصل وجود اين رژيم ضد مردمى و ضد آزادى است ولى آيا آن كس كه خود را به قبول اين درخواست «بگذار اين برود هر چه پيش آيد خوش آيد» راضى كرده است، هيچ گِردِ اين انديشه هم چرخيده است كه در اين سودا، چه بسا هيچ تَه سفره اى هم نماند تا نصيب كشكول او شود؟
بله! هستند از شمار قدرت هاى جهان كه موجوديت اين رژيم را در قبال مصالح و منافع خود برنمى تابند. خطاى بزرگ در اين ميان آن است كه تشابه اين طلب، با طلب ملى ما نيز كه شستن پيكره ى زندگى از چرك عَفِنِ اين رژيم است، ما را به راهى اندازد كه در انتهاى آن «نه از تاك نشانى مانده است و نه از تاك نشان.»
متأسفانه از در و ديوار شاهد مى رسد و از پشت ديواره ى توطئه ها نشانه هاى انكارناپذيرى نَشت مى كند كه برخى از قدرت ها، براى از پاى درآوردن اين رژيمِ صد البته زالو صفت، كاربرد هر وسيله اى را مباح شمرده اند، هر چند به تكه پاره شدن ايران بيانجامد.
اى كاش جز اين بود، اين دعوى را كلى گوئى و از شمار شعارهاى توخالى و ميراثيِ «ضد امپرياليستى» تلقى نكنيد. من قاطعانه به زندگى مرتبط و همزيستى با دنياى پيشرفتگان باور دارم. پس بگذاريد به شمه اى از آن شاهدها استناد كنم و دغدغه اى را كه هستى ام را در موضع يك ايرانى فراگرفته است با شما درميان بگذارم.
تا يك سال و اندى پيش، شما هرگاه به يكى از اين راديوها و تلويزيون هاى ظاهراً منسوب به «اپوزيسيون برون مرزى» گوش مى داديد، قصه اى بالا بلند در ثناى «قهرمانى» بنام آقاى «مايكل لدين» از كارگردانان مؤسسه ى گويا «تحقيقاتى اينترپرايز» در آمريكا مى شنيديد (قهرمانى كه ظاهراً به كسب آزادى ايران كمر بسته است). مقالات و گفتارهاى پى در پى و آتشين او در ذم جمهورى اسلامى و ضرورت مقابله با اين رژيم ضد مردمى شبان و روزان، نه يكبار كه چند بار، از اين دستگاه هاى «صوتى و تصويريِ» خودمانى پخش مى شد. بدانگونه كه اين «وجود شريف» در پاره اى از «محافل اپوزيسيونى» حالت مسيحى يافته بود كه با دَمِ حيات بخش خود، به دفاع از حقوق پايمال شده ى ملت ايران قيام كرده است. چكيده ى افاضات زبانى و قلمى او همه وقت و همه جا اين بود كه بايد رژيم ملايان را كه به آبشخوار تمامى ناآرامى ها و مصيبت هاى جهان تبديل شده است. از ريشه و به هر وسيله برافكند. اما ديرى نپائيد كه هياهوى اين «مسيحِ» نوخاسته فرو نشست. او كه به نُقل محفل آن دست از محافل «اپوزيسيونيِ» ما تبديل شده بود، ناگهان غايب شد و طبعاً از آن پس، نه تحليلى، نه مقاله اى و نه گفتارى و كسى از آن اميدواران ساده لوح از خود سئوال نكرد كه چه شد از آن مشكل گشاى عيسا دَم، نشانى نيست؟
تا آن كه يك وقت متوجه شديم كه «مسيح عصر جديد» غيبت صغرا را ترك گفته و بار ديگر خروج كرده است، ولى اين بار راه خود را چرخانده و به امام زاده هاى تازه اى پيوسته است كه شگفتا زمانى به پيروى از تعاليم «رفيق استالين» به تأسيس كارخانه هاى «توليد ملت هاى زير ستم پارسى ها» مشغول بوده اند و حال او را در مسند مُرادى نشانده اند.
بازيگرى هاى او زمانى آفتابى شد كه در برخى نشريات آمريكائى خوانديم كه «به كوشش آقاى مايكل لدين»، در شهر واشينگتن، اجتماعى از نمايندگان «ملت هاى گوناگون ايران از آذرى و كُرد و لُر تا تركمن و بلوچ، هر يك با پرچمى خاص» زير شعارِ (استقلال و حذف ستم مضاعف پارسى ها) به قصد رايزنى برپا شده است و اين نخستين قطره از آن نَشتى بود كه به نشانه ى يك توطئه ى سنگين بر ضد تمامت ارضى ايران ظاهر شد و در پى آن، نشت ها همچنان ادامه يافت و به آن اجلاس ميراث خواران «رفيق استالين» كه پيدا است به مراد تازه اى روى كرده اند، منحصر نشد ولى من براى پرهيز از طولانى شدن كلام و به هر روى به منزله ى مشتى كه نمونه ى خرمن و خروار است، تنها به مورد ديگرى مى پردازم كه اين يك وسعت توطئه را روشن تر به ذهن مى كشد.
سه هفته ى پيش در روزنامه ى معتبر انگليسى «فاينانشنال تايمز» (چاپ آمريكا) مقاله اى بود كه برداشت نويسنده ى آن نشان مى داد كه او خود از پيروان «مكتب معامله به هر وسيله و بهر بها» است زيرا پيشنهاد او به زمامداران واشينگتن اصولاً اين بود كه به جاى رويكرد به شيوه هاى جنگى، بهتر است با درك خواست هاى پنهانى جمهورى اسلامى راه مصالحه در پيش گرفته شود (پيشنهادى كه هم اكنون در جناحى از نظام قدرت، در آمريكا مطرح است)- اما آنچه به طور جنبى نگاه هر ناظر تيزبينى را به آن مقاله جلب مى كرد نوعى افشاگرى بود كه خواه ناخواه پرده از توطئه اى كه براى تجزيه ى ايران، در ميان است برمى گرفت. بر اين زمينه، ترجمه ى بخش كوتاهى از آن مقاله را نقل مى كنم:
«... در حال حاضر يكى از شيوه هاى منتخب براى مقابله با رژيم تهران، رساندن پول و اسلحه به عناصرى درون و بيرون ايران است كه با داعيه ى استقلال طلبى و خودمختارى در برابر اين رژيم موضع گرفته اند. قصد طراحان اين نقشه آن است كه با برانگيختن اين عناصر همراه با ساير برنامه هاى تحريمى و احتمالاً نظامى، رژيم را بچلانند و از پاى درآورند.»
نويسنده بى آن كه چنين راهى را مطرود و بى ثمر بداند، زمامداران آمريكا را به تأمل در انتخاب راه هاى «معامله» با رژيم نيز دعوت كرده و به اين سياق عنوان مقاله اش را «ببينيم ملاها چه مى خواهند» قرار داده بود و همه ى صغرا و كبراهايش در اين خلاصه مى شد كه ملاهاى حاكم در ايران، عمدتاً نظر بر تضمينى براى بقاى خود دارند و چه بسا اگر اين تضمين به آنها داده شود، خاموش خواهند شد.
اما چرا من اين مقاله را از ميان انبوه شواهدى كه در دسترس داشتم انتخاب كردم؟
به اين دليل كه احساس كردم، در آن برخورد قدرت هاى جهان با مسائل ايران فراسوى اختلافات جناحى در هر يك از آنها، به طور عام مطرح شده است.
به بيان ديگر در آن مقاله هم برخورد آن محافلى را كه زير عنوان «روش هاى ديپلماتيك» روى به نوعى سازش دارند و هم منظورِ عناصرى كه مقابله با رژيم را به هر بهائى (حتى تجاوز نظامى و كمك به تجزيه طلب ها) توصيه مى كنند، (يكجا) منعكس شده است كه ناگفته پيدا است هيچيك با خط مصالح ملى ما سازگار نيست و دقيقاً در همين نقطه است كه بايد ذهن آزاديخواهان ايران حساسيت نشان دهد و اين واقعيت را هضم كند كه در سوداى دستيابى به آزادى، ذوب شدن در تب و تاب انتظار به رحمت موهوم ديگران، جز به پوچى و دست آخر حسرت بى خانمانى نخواهد انجاميد و گفتن ندارد كه اين دريافت جدا از گزينش انزوا است.
در دنيائى كه مشخصه ى آن گسترش ارتباطات است، «انزوا» و قبول زندگى در پيله ها موهوم ديگرى است كه با الزامات زمان نمى خواند. سخن در تعبير صحيح و بهنجار «ارتباطات» است كه «خيرات و مبرات» را شامل نمى شود.
مُعضل بزرگ و خطرناك كنونى ما دو بُعد اساسى دارد. يكى دوام رژيم است كه تمامى مصيبت ها برآمده از اوست و ديگر مسأله ى انهدام و تجزيه ى ايران.
تجربيات جهانى و تجربه ى خود ما مى آموزند كه تداركِ لازمه هاى غلبه بر اين معضل كار توده ها نيست. رسالت چراغداران و پيشتازان جامعه است.
آنهايند كه نيروى توده ها را در جهت دستيابى به خواست هاشان، در قالب يك «ارتش آزادى» شكل مى دهند. مسلماً اين خود يك واقعيت است كه توده هاى مردم ايران، خاصه در يك صد سال گذشته از بس كه تقلا كرده و ثمرى از تقلاى خود نديده اند، سخت دلزده و بى تفاوت شده اند.
آنها «نهضت ملى» را پشت سر دارند كه شكست خورد، نه فقط به دليل توطئه ى خارجى، بلكه عمدتاً به دليل ظهور نفاق و سمّ خودپرستى درون نهضت- انقلاب بهمن ۵۷ را آزمودند كه به دليل كژانديشى و نابينائى و پراكندگى خصومت آميز نيروهاى غير مذهبى در برابر اقليت يكپارچه ى مذهبى، ميوه ى شيرينى را كه طلب مى كردند به حنظلى تبديل شد.
در يكى از تازه ترين تجربه ها (انتخابات سال ۷۶)، باز هم به تكرار همان كژانديشى ها و نابينائى ها، به ملائى اقتدا كردند كه مدعى بود اگر مسند رياست جمهورى را زير پا ببيند، وظيفه ى خود مى داند كه «حتى دفاع از حقوق مخالفان نظام را نمايندگى كند.» ولى ديرى نپائيد كه متوجه شدند، مترسكى را سوار كرده اند كه پشه اى را هم نمى رَماند. پس دلزدگى مردم بى سبب نيست ولى همين تجربه هاى مكرر، در عين حال روايت از آن دارد كه توده ها در اداى سهم خود كوتاه نيامده اند و به همين سياق، على رغم يأسى كه در دل ها نشانده اند هرگاه فرصتى يافته، ميدان را پر كرده اند. پرسش اين است كه خلق چنين فرصتى با كيست؟ جز با همان چراغداران؟ جز با همان پيشوايان فكرى؟
هيچ محلى براى تَعارف و مجامله نيست كه همچنان حاصل تجربه ها گواهى مى دهد: چشم داشت به همت «قُدما» در اين طايفه، كه گوئى جز گذر از چاله ها به چاه ها «هنرى» نياموخته اند- چشم داشت به يك معجز است. به گمان من اگر چشمه ى اميدى مانده، همت نسل جوان و غيرت زنان ايران است كه آگاهند چه مى خواهند و مى دانند كه هفتخوانى در پيش دارند كه در گذرِ از آن نبايد با هر ناكسى بيعت كنند و همسفر شوند و بى خبر از اين نيستند كه ابرهاى مرگبارى از همه سو به آسمان ايران نزديك مى شود. آرى اگر اميدى هست از آنها است وگرنه نسل من و ما «كفايت» خود را نشان داده اند.
|