Nimrooz
Vol. 18, No. 939, July 13, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۳۹ - جمعه ۲۲ تير ۱۳۸۶
نويسنده (بانو داريا اليويه) ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
نويسنده: ح.م. حميد
مهربانى

نويسنده (بانو داريا اليويه) ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
بين حياط ها، نرده هائى ديده مى شد كه ارتفاع تير هر يك از آنها بقدر يك دكل كشتى بود اين تيره ها را كنار هم بطور عمودى روى زمين نصب كرده بودند تا اين كه محبوسين از يك حياط نتوانند به حياط ديگرى بروند. ولى آنچه محبوسين و ژنرال (لپارسكى) را حيران كرد، اين بود كه نماى عمارت، هيچ پنجره نداشت و حتى يك روزن، در ديوار بوجود نياورده بودند.
سكنه بومى (پتروسك) از خانه ها خارج شده، در سر راه محبوسين ايستاده بودند تا (شاهزاگانى را كه محكوم به اعمال شاقه شده اند) ببينند.
آنها تصور نميكردند كه يك شاهزاده هم ممكن است محكوم شود زيرا از روز تولد تا آن موقع شنيده بودند كه پيوسته شاهزادگان، ديگران را محكوم مى كنند.
***
در ماه ژوئيه سال ۱۸۳۰ ميلادى بطورى كه خانم ها خبر آورده بودند در فرانسه، انقلاب شد و شارل دهم از سلطنت بر كنار و (لوئى فيليپ دو اورلئان) بجاى او پادشاه فرانسه شد.
نيكلاى اول امپراتور روسيه بعد از اطلاع از اين خبر كاردار سفارت فرانسه بنام (بارون- دو- بورگوان) را احضار كرد و گفت: آقا، من نميتوانم قبول كنم كه اين حوادث در فرانسه اتقاق افتاده باشد زيرا وقوع اين حوادث غير ممكن است.
كاردار فرانسه گفت اعليحضرتا ما در عصرى زندگى مى كنيم كه غير ممكن وجود ندارد و هر چه تصور كنيد، ممكن است بوقوع بپيوندد.
امپراتور روسيه براى اين كه انقلاب فرانسه به روسيه سرايت نكند مطبوعات روسيه را تحت سانسور قرار داد و ورود كشتى هاى فرانسوى را به بنادر روسيه قدغن كرد و سفير خود را از فرانسه احضار نمود (ولى سفير مزبور كه عاقل تر از امپراتور خود بود به عذر بيمارى به روسيه برنگشت. )
بعد امپراتور روسيه نزد دول انگلستان و اتريش اقدام كرد تا يك اتحاد مثلث بين دول روسيه و انگلستان و اتريش بوجود بيايد و اين سه دولت، پادشاه (غاصب) فرانسه را از تخت سلطنت فرود بياورند.
نيكلاى اول اميدوار بود كه دول انگلستان و اتريش، همانطور كه يكمرتبه ناپلئون امپراتور فرانسه را از سلطنت بر كنار كردند اين بار هم پادشاه جديد فرانسه را بر كنار كنند.
ولى دول انگلستان و اتريش حاضر نشدند براى فرونشاندن آتش خشم و كينه امپراتور روسيه، با فرانسه بجنگند و گفتند (تغيير سلطنت در فرانسه امرى است داخلى و مربوط به ما نيست. )
دولت انگلستان به دولت روسيه فهمانيد كه موضوع پادشاهى جديد، كه در فرانسه روى كار آمده غير از مسئله ناپلئون است، چون انگلستان از اين جهت با ناپلئون مى جنگيد كه آن مرد قصد داشت امپراتورى انگلستان را از بين ببرد و اگر سلطنت وى دوام مى آورد اين نقشه را اجرا مى كرد ولى پادشاه جديد فرانسه مردى است صلح دوست و متنفر از جنگ، وكارى با انگلستان و دول ديگر ندارد و ديوانگى است كه انگلستان بخاطر روسيه، خود را وارد جنگى كند كه نتيجه آن از بين رفتن فرانسه، وقوى شدن روسيه است چون بعد از اين كه روسيه قوى شد براى امپراتورى انگلستان توليد خطر خواهد كرد و خطر او براى امپراتورى انگلستان بيش از خطر ناپلئون خواهند بود.
امپراتور روسيه كه از مشتعل كردن آتش جنگى عليه فرانسه، نااميد گرديد، ناچار شد كه پادشاه جديد فرانسه را به رسيمت بشناسد و سفير خود را در فرانسه ابقا كند و به اطرافيان خود گفت مشكل ترين كارى كه من در عمر خويش انجام دادم شناسائى رسمى پادشاه جديد فرانسه است.
دسامبريست ها وقتى خبر انقلاب فرانسه را شنيدند، خوشوقت شدند زيرا پيش بينى كردند كه در ساير نقاط اروپا از جمله در روسيه نيز ممكن است انقلاب بروز كند.
هنوز فصل پائيز سال ۱۸۳۰ منقضى نشده بود كه لهستان براى تحصيل استقلال و آزادى شوريد و ملكه روسيه زوجه نيكلاى اول، در خاطرات خود مى نويسد: (وقتى خبر شورش لهستان به ما رسيد، مبهوت شديم، زيرا تصور نميكرديم كشورى كه يكى از وفادارترين كشورهاى امپراتورى روسيه بود انقلاب بشود. )
در همان موقع كه لهستان شورش كرد؛ مرض وبا، از راه قفقاز به جنوب روسيه سرايت كرد و با سرعت به مسكو نزديك شد.
دولت روسيه براى ممانعت از سرايت مرض به شمال كشور، رابطه بين جنوب و شمال را قطع كرد و به اين خاطر مرض وبا در پائيز و زمستان سال ۱۸۳۰ ميلادى به شمال روسيه سرايت نكرد.
در فصل زمستان آن سال در (سن پترزبورگ) پايتخت روسيه، مثل سنوات ديگر؛ جشن با شكوه بال منعقد شد و نيكلاى اول كه اين مجالس را دوست ميداشت به ا تفاق ملكه (الكساندرا) زن خود؛ در آنجا حضور يافت.
ملكه با اينكه فرزندان متعدد زائيده بود، هنوز زيبائى داشت و خوب مى رقصيد. نيكلاى اول از اين مجالس براى معاشقه با دختران جوان بخصوص نديمه هاى ملكه استفاده مى كرد و با آنها مى رقصيد.
در ماه نوامبر آن سال تزار بمناسبت جشن نامزدى يكى از دختران خانواده (تروبتز كويه) با يك اصيل زاده لهستانى در آن جشن حضور يافت.
بعد از شورش دسامبر و محكوميت دسامبريست ها، اين اولين مرتبه بود كه تزار در جشن خانواده اى كه يكى از اعضاى آن در شورش مزبور شركت داشتند حضور مى يافت.
در آن جشن تزار تا صبح با زنهاى جوان و زيبا رقصيد و بامداد وقتى مى خواست برود به اعضاى خانواده (تروبتز كويه) گفت كه دختر و داماد شما اكنون در سيبرى به راحتى زندگى مى كنند زيرا مسكن جديد آنها فرقى با منازل اين جاندارد.
دو روز بعد از اين كه تزار به خانواده (تزوبتز كويه) گفت كه دختر و داماد شما در سيبرى به راحتى زندگى مى كنند، دو نفر از اعضاى خانواده محبوسين نزد ژنرال (بن كن دوزف) رئيس ژاندارمرى روسيه رفتند تا نامه هائى را كه ازدختران خود دريافت كرده بودند به ژنرال مزبور نشان بدهند تا او بداند كه در بازداشتگاه (پتررسك) به محبوسين چه ميگذرد.
يكى از اين نامه ها را خانم (ناريشكين) نوشته بود، وى در نامه مزبور مى گفت:
مسكنى كه در بازداشتگاه به ما داده اند عبارت است از يك سلول، كه من و شوهرم در آن بسر مى بريم. اين سلول، از يك روزنه كه بطرف يك حياط داخلى باز مى شود روشنائى مى گيرد و طورى تاريك است كه هنگام ظهر در سلول نمى توان بخوبى اطراف را ديد.
اكنون كه ماه اكتبر است ما از سرما مى لرزيم زيرا بخارى اى كه بما داده اند دود مى كند بدون اينكه حرارت داشته باشد، و معلوم نيست كه دو ماه ديگردر وسط زمستان وضع ما چگونه خواهد بود.
ساير زنها هم كه با شوهران خود در بازداشتگاه داراى مسكنى شده اند، مانند ما هستند و همه از تاريكى و سرما رنج مى برند و عده اى از محبوسين مريض شده اند زيرا وضع ساختمان اتاق ها به دليل فقدان پنجره طورى است كه نمى توان اتاقها را تهويه كرد و بر بسيارى از اتاق ها در سراسر روز يك ذره نور آفتاب نمى تابد.
نامه خانم ديگر هم، تقريباً شبيه بهمين مضمون بود و هنگامى كه نامه ها را براى رئيس ژاندارمرى مى خواندند وى دومرتبه اظهار بى صبرى كرد و گفت فايده خواندن اين نامه ها چيست؟
پس از اين كه مطالعه نامه ها تمام شد رئيس ژاندارمرى خطاب به آن دو گفت: دوستان عزيز اجازه بدهيد من نكته اى را بخاطر شما بياورم كه تصور ميكنم فراموش كرده ايد.
نكته مزبور اين است كه محبوسينى كه در آنجا بسر مى برند محكومين سياسى هستند و اين خانمها، داوطلب شدند كه در آنجا با محكومين سياسى بسر ببرند و شريك زندگى و سرنوشت آنها باشند. در يك بازداشتگاه كه براى سكونت محكومين سياسى بوجود آمده طبعاً از اين (ناراحتى هاى اجتناب ناپذير) وجود دارد و اين خانم ها نبايد منتظر باشند كه در آنجا مانند (سن پترزبورگ) و مسكو زندگى كنند و اين شكايت بمنزله حق ناشناسى در قبال مساعدت ها و مراحم تزار نسبت به آنها و محبوسين است.
آن دو كه آمده بودند تا از رئيس ژاندارمرى در خواست كنند كه اقدامى براى بهبودى مسكن محبوسين و همسران آنها بعمل آورد وقتى اين جواب را شنيدند، بدون اينكه حرف ديگرى بزنند از جا برخاستند و رفتند و پس از خروج آنها رئيس ژاندارمرى نامه اى براى ژنرال (لپارسكى) رئيس بازداشتگاه (پتروسك) نوشت و در نامه از ژنرال سالخورده گله كرد كه چرا اجازه مى دهيد كه نامه هاى شكايت آميز خانم ها از (پتروسك) به روسيه برسد و خويشاوندان محبوسين و خانم هاى آنها نامه هاى مزبور را مستمسك قرار داده و به اين و آن مراجعه كنند.
فرمانده ژاندارمرى نمى دانست كه وصول نامه هاى شكايت آميز از طرف خانم ها خطاب به خويشاوندان آنها، طبق صوابديد خود فرمانده بازداشتگاه بود و اگر ژنرال (لپارسكى) نمى خواست كه آن نامه ها به روسيه برسد يكى از آنها به آن كشور نمى رسيد. ولى فرمانده بازداشتگاه ميخواست كه خانم ها كه مى توانند نامه بنويسند، وضع بازداشتگاه را براى خويشاواندان خود شرح بدهند تا اينكه به گوش تزار برسد و از طرف وى اقدامى جهت بهبود وضع زندگى محبوسين بشود.
آن دو نفر كه نزد فرمانده ژاندارمرى رفته؛ جواب منفى شنيده بودند زن هاى خانواده را نزد (آلكساندرا) ملكه روسيه فرستادند.
ملكه در آن موقع از معاشقه هاى شوهرش با زن هاى جوان و بخصوص نديمه هاى خود بسيار ملول بود.
يك شب خود او در مجلس ضيافت سفير انگلستان در (سن پترزبورگ) ديد كه تزار در يكى از اتاق هاى پودر (انگليسى ها اتاق هاى توالت را بنام اتاق پودر ميخوانند زيرا زنها در آن اتاق ها، پودر صورت را تجديد و اصلاح ميكنند) يكى از نديمه هاى او را در آغوش گرفته، مى بوسد.
با اينكه ملكه بمناسبت كسالت روحى از بيوفائى شوهر حال نداشت وقتى زن ها را ديد و شكايت آنها را شنيد، گفت: خانمها من اكنون در تزار نفوذى ندارم و اگر بجاى شما بودم عوض اين كه به ملكه روسيه مراجعه كنم بيكى از دخترهائى كه اين روزها خيلى در تزار نفوذ دارند مراجعه ميكردم. ولى چون سوابق دوستى من با شما، مرا واميدارد كه درخواست شما را بپذيرم، اقدامى خواهم كرد، بدون اينكه بتوانم بشما قول بدهم كه نتيجه مثبت خواهم گرفت.
در مسكو زن هاى خانواده (موراويوف) و (ولكونسكى) نزد كنتس (آنن كو) رفتند براى اينكه مى دانستند كه تزار از آن زن پير شنوائى دارد.
مادر (آنن كو) آنقدر فربه شده بود كه نمى توانست راه برود و از بام تا شام روى صندلى راحتى مى نشست و با نوه اش (يعنى دختر پولين و
آنن كو) كه دخترى زيبا و داراى گيسوان طلائى شده بود بازى مى كرد.
وقتى خانمها علت آمدن خود را گفتند زن سالخورده جواب داد (پولين) هم در نامه اى كه به من نوشته اين موضوع را ذكر كرده و گفته است كه مسكن او در زندان فرقى با سياه چال ندارد، زن بدبخت كه اينك باردار هم شده و مجبور است دو دختر خود را در خانه اى واقع در خارج بازداشتگاه تربيت نمايد هرروز چند مرتبه از خانه خود به زندان مى رود و از آنجا بر مى گردد.
پيرزن بعد از اين حرف نوه خود را در بر گرفت و بوسيد و گفت پدر و مادر تو، جوان هائى معصوم هستند كه دچار بدترين بدبختى ها شده اند ولى من براى نجات آنها نمى توانم كارى انجام بدهم! خانمهائى كه حضور داشتند گفتند خانم! ما تصديق ميكنيم كه شما نمى توانيد سبب رهائى محبوسين شويد و آنها را به روسيه برگردانيد يا از بازداشتگاه نجات بدهيد ولى ميتوانيد كه از اين ستمگرى و بى رحمى شكايت و ابرازنفرت نمائيد و وقتى صداى شكايت و نفرت شما بلند شد صداى ديگران هم بلند مى شود و تزار در تصميمات خود راجع به محبوسين تجديد نظر خواهد كرد.
***
ژنرال (لپارسكى) فرمانده بازداشتگاه، كه تمام عمر در ادارات نظامى و ارتش خدمت كرده بود، فهميد نامه هائى كه از طرف زن هاى محبوسين نوشته مى شود و به روسيه ارسال مى گردد بدست كسان آنها نميرسد و بدون اين كه كسى در اين خصوص گزارشى باو داده باشد دريافت كه نامه ها بر حسب امر فرمانده كل ژاندارمرى قبل از اين كه توزيع گردد ضبط مى شود.
فرض ژنرال (لپارسكى) صحيح بود و فرمانده ژاندارمرى دستور داده بود كه نامه هائى كه از بازداشتگاه (پتروسك) به روسيه ميرسد بخود او تسليم گردد.
وى اين نامه ها را بعنوان اين كه بايد سانسور شود دريافت مى كرد ولى هيچ يك از آنها را به مقصد نمى رسانيد.
فرمانده بازداشتگاه كه اين موضوع را با حدس خود دريافته بود، دستور داده بود كه (بستوژف) از وضع بازداشتگاه و عمارت و اتاق هاى آن طرحهائى تهيه كند تا به روسيه فرستاده شود.
اين تصاوير با وسائلى غير از چاپار رسمى به روسيه مى رسيد و دست بدست مى گشت و مردم از وضع زندگى محبوسين در بازداشتگاه مزبور بسيار متاسف مى شدند و صداهاى اعتراض از اين رفتار ناپسند از اطراف برخاست.
فرمانده ژاندارمرى كه نميتوانست كشف كند تصاوير مزبور چگونه بدست مردم ميرسد، بدواً خواست كه اعتراضات را نشنيده بگيرد و فكر كرد كه اين موضوع هم مثل يكى از مدهاى روز، زود تغيير خواهد كرد و مردم مسئله بازداشتگاه را فراموش مى كنند، ليكن مردم اين مسئله را فراموش نكردند و صداى اعتراض قوت گرفت بطورى كه رئيس ژاندارمرى متوجه شد چاره اى ندارد جز اين كه خود موضوع بازداشتگاه را به اطلاع تزار برساند و اگر او بطريق ديگر، يعنى بر اثر فرياد شكايت مردم از اين مسئله مستحضر شود نسبت به رئيس ژاندارمرى بدبين خواهد گرديد، زيرا فكر مى كند محال است كه وى از اين موضوع مطلع نشده باشد و تعمد داشته كه تزار را بى اطلاع بگذارد ولى موقع، براى تقديم گزارش مربوط به بازداشتگاه، به تزار مساعد نبود.
از يكطرف در آن آغاز سال ۱۸۳۱ ميلادى مرض و با در روسيه گسترش مى يافت و از طرف ديگر در لهستان قشون تزار در قبال حملات استقلال طلبان مثل برف در مقابل آفتاب تموز ذوب مى شد.
در چنين موقع رئيس ژاندارمرى بايد برود و به تزار بگويد كه وضع زندگى محبوسين در بازداشتگاه (پتروسك) خوب نيست، در صورتى كه شورش لهستان به نسبت زياد از شورش دسامبريست ها (دكابريست ها) در سال ۱۹۲۵ ميلادى سر چشمه ميگرفت و آنها بودند كه بذر شورش را كاشتند و به ملت روسيه و ساير مللى كه تحت انقياد تزار زندگى ميكردند فهمانيدند كه انسان بايد آزاد زيست كند و نبايد ديگران از دسترنج او بهره بر دارى كنند و ثروتمند شوند ولى خود وى با فقر و فاقه زندگى كند و نبايد انسان را مثل چهارپايان خريد و فروش نمايند.
رئيس ژاندارمرى خود را مجبور ميديد تا براى كسانى كه اين تخم خطرناك را در روسيه كاشته بودند نزد امپراتور نگويد چرا سكوت كرديد و زودتر موضوع را به اطلاع من نرسانديد تا عدم رضايت عمومى بيشتر نشود.
قبل از اينكه رئيس ژاندارمرى نزد امپراتور اقدام كند، ملكه به شوهرش گفته بود كه محبوسين از حيث مسكن خيلى در زحمت هستند و اتاق هاى آنها فرقى با گور ندارد زيرا فاقد پنجره است.
امپراتور به ملكه گفته بود آيا شما انتظار داريد كه من كسانى را كه عليه امپراتورى من قيام كرده اند در ويلاهاى خوش آب و هواى ييلاقى جا بدهم.
ملكه خواست بگويد كه آنها عليه امپراتورى تو قيام نكردند بلكه فقط قانون اساسى و آزادى ميخواستند ولى چون ميدانست كه شوهرش از اين حرف خشمگين خواهد شد سكوت كرد.
وقتى رئيس ژاندارمرى گزارش داد كه وضع زندگى محبوسين واقعه دسامبر در مردم توليد عدم رضايت كرده، امپراتور فهميد كه موضوع با اهميت تر از آن است كه فرض ميكرد، چون وقتى ملكه اين موضوع را به آگاهى او رسانيد، انديشيد كه زن او تحت تائير احساسات و رقت قلب زنانگى قرار گرفته خواهان بهبود وضع زندگى محبوسين است.
ليكن بعد از اين كه رئيس ژاندارمرى اين موضوع را به اطلاعش رسانيد دريافت كه مسئله از نظر سياسى داراى اهميت شده و گفت:
بسيار خوب دستور بدهيد كه اتاق هاى بازداشتگاه هاى (پتروسك) داراى پنجره باشد ولى بگوئيد كه پنجره ها را كوچك بسازند و آنها را بالاى ديوار بوجود بياورند و بخصوص توجه كنيد كه بعد از اين راجع به اين تبه كاران و خانواده هاى آنها با من حرف نزنيد.
بدين ترتيب دستورى كه تزار صادر كرد براى كسانى كه نسبت به محبوسين سوء نيت داشتند بهترين وسيله بود تا آنها را اذيت نمايند يا اينكه يك باره ايشان را از صفحه روزگار محو كنند چون گفت كه ديگر راجع به اين اشخاص با من حرف نزنيد و از وقتى كه تزار، شورشيان واقعه دسامبر را به حبس انداخت، مى كوشيد كه آنها را از خاطر فراموش كند.

نويسنده: ح.م. حميد
مهربانى
-خوب بعد، چه كنيم؟... او را پس از نجات دادن به كجا بريم؟ مگر از اين دالان ها مى شود كسى را كه زندانى مردم اين شهر زيرزمينى است بيرون برد؟
جمال فكرى كرد و گفت: چرا نمى شود؟ من قبايم را مى كنم و به روى سر او مى اندازم، هر سه دست به روى ششلول هاى خود مى گذاريم و اطراف او را مى گيريم، همانطور كه آمديم برمى گرديم.
رضا كه تا آن دم خاموش بود گفت: حرف بى منطق نزنيم، حالا مسلماً رفت و آمد در دالان زياد است. مگر صداهاى درهم و برهم را از آن بالا نمى شنويد؟ در هر قدم با چند مست خطرناك مصادف خواهيم شد و يك نقب باريك و تاريك جاى آن نيست كه جنگ و دفاع كنيم و به سلامت با يك موجود كه حتماً زن ضعيفى است و مثلاً از سياه چال نجاتش داده ايم بيرون رويم.
جمال گفت: به هر صورت ما بايد بفهميم اين ناله از چيست؟ حسين تو كه ما را براى مطالعه و ديدن و چيز فهميدن با آن همه اصرار به اينگونه جاها مى كشانى بگو ببينيم مگر نمى خواهيم حوادث و مناظر عجيب ببينيم؟ بسيار خوب! من يقين دارم اگر اين ناله را دنبال كنيم به يكى از آن عجائب خواهيم رسيد.
حق با او بود. اندكى تفكر در وضع دالان ها و اشارات پيرزن و ملاحظه زنى كه با آن همه بى اعتنائى به همه چيز و همه جا لابد در انتظار كسى سر و روى خود را مى آراست و در اين ميان شنيدن ناله اى از درون حفره اى مجهول نشان مى داد كه يكى از حساس ترين اسرار و حوادث شهر زيرزمينى در آن گوشه نهفته است. بدين جهت گفتم:
-خوب جمال. بالاخره تو چه تصميم دارى؟
-برويم. اين بزكى را بگيريم و به گوشه اى اندازيم، ناله كننده را نجات دهيم، فعلاً او را به اطاق صفر كلات ببريم تا بعد ببينيم چه مى شود كرد. اگر صفر بيايد ديگر زحمتى نخواهيم داشت.
-از كجا معلوم است كه صفر خود در اين كارها دست نداشته باشد؟
-خيال نمى كنم، صفر با آن كه خود همه كاره است لوطى است و آزار لوطى ها به زن نمى رسد!
فكرى كردم و گفتم: بسيار خوب.
هر سه مهيا و مصمم بوديم. از اطاق صفر كلات كه يك دقيقه قبل وارد آن شده بوديم بيرون آمديم و پا پيش نهاديم تا به طرف اطاق دوم رفتيم ولى هماندم ناگهان سراپا لرزيديم و با يك حركت غير ارادى هر سه به درون اطاق صفر بازگشتيم و پرده را آويختيم زيرا صداى فريادى بى اندازه هولناك دالان را به لرزه درآورد، اگر چند سگ وحشى و خشمگين ناگهان با يكديگر نعره بر كشند صداى آنها از صدائى كه به گوش ما رسيد مخوف تر نخواهد بود!
به يكديگر نگريستيم و زير لب گفتيم: اين چه بود؟
مجال پاسخ گفتن نيافتيم زيرا فرياد ديگرى به همان شدت ولى از نزديكتر شنيده شد. به دنبال آن صداى سرفه اى ممتد و عجيب كه پنداشتى نه از دهان يك موجود آدمى بلكه از دهانه دودكش يك كوره آجرپزى است به گوش رسيد.
اين سرفه پيوسته نزديكتر مى شد تا به جائى رسيد كه گفتى در بيخ گوش ما صدا مى كند. سپس سرفه قطع شد و بى فاصله جاى خود را به عربده اى مستانه داد كه مو بر تن شنونده راست مى كرد. اين همه فرياد و غوغا از يك نفر بود، فقط از يك نفر و آن يك نفر بى شبهه به اين طرف مى آمد و مى خواست وارد اين دالان شود.
هر سه در حالى كه دست بر قبضه ششلول داشتيم مى ترسيديم، به گمانمان مى رسيد موجودى كه مى آيد كرگدنى عظيم الجثه است و گلوله هاى ششلول هاى ما به اندازه نيش پشه اى نيز آسيب به وى نخواهد رساند. به علاوه طاقت تفكر و تعقل به راستى از ما سلب شده بود. مثل اين بود كه در كنار يكى از توده هاى عظيم آجر دربنديم و آن توده خم شده و در حال فرو ريختن بر سر ماست.
هماندم صداى فرو افتادن چيزى به گوش رسيد. جمال زير لب گفت: پا به روى پله نهاد. ولى پاى ديگرى نهاده نشد و عربده هاى ترس آور دوام يافت. جمال پيش رفت و از ميان يك دريدگى كوچك پرده چشم به بيرون دوخت، ما نيز به تقليد او پرداختيم و به زودى چشم من به روى پله اول دالان پاى بسيار درشت و ضخيمى ديد كه شباهت به يك تنه قطور درخت داشت، اين تنه مثل نهال نازكى كه از وزش باد بلرزد تكان مى خورد، لنگر داشت، لنگرى مستانه كه بى شبهه قدرى بالاتر هيكل موجود سنگين تنى را مى جنباند و آن هيكل يك موجود بشرى بود زيرا صداى او به گوش مى رسيد و در آندم در ميان عربده هاى هولناك و خنده هاى موحش اين مصرع عاميانه را مى خواند و تكرار مى كرد:
«گلين را بردند چاله سيلابى! گلين را بردند چاله سيلابى!
لنگر مستانه كه يك حركت طبيعى مستان براى حفظ تعادل بدن است اجازه داد كه پاى ديگر نيز پائين گذاشته شود. در آن موقع تا بالاى كمر يك مرد در دهانه پله ديده مى شد. پاها در چكمه اى بزرگ و شلوارى متورم و سياه كه با وجود بزرگى و وسعت بيخ ران هاى بسيار ضخيم مرد را قالب گيرى مى كرد پوشيده بود. قبائى به رنگ تيره، كوتاه تا بالاى زانو و چسبيده به كمر با يك كمربند چرمى عريض لباس اين مرد را تشكيل مى داد، روى آن چيزى لباده مانند از پارچه نازكتر پوشيده بود كه دامان آن به عقب رفته بود و در محاذات كمر از زير آن قبضه يك كارد بزرگ ديده مى شد.
-«گلين را بردند چاله سيلابى... براش خريدند سيب و گلابى....
اين دفعه ديگر صداى مست قوى هيكل با تكرار اين شعر دالان را مى لرزاند زيرا وى با همان لنگر مهيب از پله ها پائين آمده، پا برزمين دالان نهاده، چهره اش نمايان شده بود و پيش مى آمد.
رضا به محض ديدن اين چهره زير لب گفت: ديو!
ديو نيز گمان نمى كنم اين قدر زشت و هراس انگيز باشد.
جرأت نكرديم بيش از يك نگاه به اين چهره بى اندازه درشت كه در نظر اول جز دو چشم دريده خونين و يك جفت سبيل ضخيم و طويل با نوك هاى برجسته چيزى از آن به درستى نديده بوديم بيفكنيم. بى اختيار و هر سه با هم تا وسط اطاق به قهقرا رفتيم و با هول و هراس به پيرامون خود نگريستيم. مثل اين بود كه در اطاق صفر كلات در جستجوى چيزى محكم و بزرگ هستيم تا در مقابل در قرار دهيم و از ورود احتمالى آن جانور مست جلوگيرى كنيم و چون چيزى نيافتيم ناچار چوب دستى هاى خود را كنار ديوار گذاشتيم، دست به پشت برديم، ششلول ها را بيرون كشيديم و بر سر دست آماده نگاه داشتيم.
ولى جانور مهيب غرش كنان و فرياد زنان از مقابل در اين اطاق گذشت. جمال ششلول به دست پيش رفت، از پشت پرده به بيرون نگريست و هماندم سرگرداند و آهسته به ما گفت: به اطاق پهلوئى هم نرفت، رفت به پائين دالان.
كلمات مستانه مرد قوى هيكل با صداى گوشخراشى شنيده مى شد، شعر گلين چند بار ديگر نيز خوانده بود و مى گفت:
-گلين... گلين رو... گلين جون... براش خريدن... گلين جون... سيب و گلابى.... آهاى! گلين... گلين جون...
و رفته رفته اين شعر به صورت صدا كردن كسى درآمده بود.
پس از آن چند ثانيه سكوت برقرار شد، نه صداى پا شنيده مى شد و نه فرياد مست... مرد موحش به پشت در بسته رسيده و ايستاده بود... جمال خواست چيزى به ما بگويد ولى يك فرياد ناگهانى مهر بر لب او زد و ما را بيش از پيش بلرزه درآورد... جانور نعره زنان گفت:
-اى سليطه!... بى شرف! پدر... در را از پشت بسته اى!... مشغول چه كارى؟... گلين!... با كى هستى؟.... در را باز كن!... الان شكم جفتتان را پاره مى كنم!.... باز نمى كنى؟...
جمال آهسته گفت: به نظرم در را عوضى گرفته....
پيش از آن كه او حرفش را تمام كند مرد مست ناسزا گويان غرشى كرد، يك قدم عقب رفت و سپس به طرف در حمله ور شد، صداى تصادمى سخت و به دنبال آن صداى ترس آور شكستن و افتادن چيزى به گوش رسيد. قدم هاى سنگين مست با شدت و سرعت ولى نامرتب بر كف زمين كوفته شد و دور شدن فرياد او نشان داد كه ديگر در دالان نيست.... ولى در خلال اين هياهو و فرياد، در همان اطاق كه بوديم صداى قهقهه خنده اى شنيديم و اين صدا به قدرى نزديك بود كه گفتى كسى در همان اطاق در دو قدمى ما مى خندد.
همه با اضطراب و حيرت به اطراف نگريستيم. رضا كه هميشه از ما همه دقيق تر بود به ديوار بين آن اطاق و اطاق مجاور با دقت نگاه كرد، با ترديد به طرف طاقچه پيش رفت، يك ثانيه بى حركت ماند و عاقبت دست پيش برد، شمايل بزرگ حضرت عباس را كه روى طاقچه جا داشت بر كنار كرد و تا به پشت آن نگريست با يك حركت خود را به طاقچه آخر اطاق رساند، چراغ را برداشت، با يك فوت آن را خاموش كرد و هماندم هر سه بى آن كه احتياج به توضيحى داشته باشيم به طرف طاقچه دويديم زيرا در آنجا روزنه بزرگى پنجره مانند بين دو اطاق وجود داشت، در مقابل آن يك پرده ضخيم مفتولى ريز باف در ميان يك تيغه خشتى كار گذاشته بودند و روى آن را مثل همه جاى اطاق با آب آهك و شايد با گل سفيد رنگ كرده بودند. اين رنگ نيمى از سوراخ هاى پنجره مشبك را كور كرده بود ولى از پشت بسيارى از آنها درون اطاق مجاور به خوبى ديده مى شد بى آن كه كسى در آن اطاق بتواند بفهمد كه از اين سو چشمى به تماشا مشغول است زيرا رضا فرصت را از كف نداده و به سرعت چراغ را خاموش كرده بود.
همه اين كارها برق آسا انجام يافت. هنگامى كه ما در مقابل پنجره مشبك قرار گرفتيم هنوز قهقهه زن جوان، همان زن كه اندكى پيش او را مشغول بزك كردن ديده بوديم قطع نشده بود و هنوز در آن اطاق ديگر، صداى غرش و فرياد، بهم خوردن چوب و تخته درهم و برهم شنيده مى شد زيرا مست خطرناك با يك ضربت سهمگين شانه خود در ضخيم آن اطاق را از جا كنده، به وسط اطاق پرتاب كرده، خود نيز با آن به درون رانده شده و در نتيجه مستى و از كف دادن تعادل و تاريكى اطاق به توده اى از چوب و تخته اصابت كرده، با همه درشتى و سنگينى خود در ميان آن سرنگون شده بود و اين تخته ها كه عبارت از دو لنگه در و سه صندلى و يك ميز چوبى درشت و محكم بود او را كه خروش مستيش با غليان غضب درهم آميخته بود به آسانى اجازه برخاستن نمى داد.
زن جوان در اطاق خود، نزديك آئينه اى كه ساعتى پيش شاهد آرايش او بود شانه راست خود را به ديوار چينه اى مرطوب و خاكسترى رنگ تكيه داده، پك هاى بزرگ به سيگارى كه به دست چپ داشت مى زد، دود سيگار را با يك نوع عجله و اضطراب ولى حلقه حلقه از دهان بيرون مى داد و خنده زنان چشم به پرده قلمكارى كه بين آن اطاق و اطاق مجاور يعنى كانون عربده و فحاشى آويخته بود دوخته بود. به روى پرده بى حركت، شيخ صنعان ساكت و آرام، بى اعتناء به آن هياهو و اين خنده، دخترك ترسا را بر سر زانو نشانده با نگاهى ثابت دين و دل نثارش مى كرد. نگاه منتظر و مضطرب ما از اين تصوير به چهره و اندام زن جوان، شايد همان زن كه مرد مست او را گلين جون مى ناميد و براى او تصنيف مى خواند متوجه شد.
زن هنوز فرصت نيافته بود كه گيسوى بلند و مشكين خود را ببافد و امواج شفاف آن از كمر به پائين تر مى رسيد، نيمتنه تنگى باريكى كمر و اعتدال شانه ها و سينه و ميان تنه او را نمايان مى ساخت. برجستگى سينه نگذاشته بود كه همه تكمه هاى نيمتنه اش بسته شود، پيراهنش، به رنگ قرمز زننده، تا قدرى پائين تر از زانوى او را مى پوشاند و پاهاى او را كه در جورابى به رنگ پوست پياز پنهان بود با شكل دلپسندى به چشم مى كشاند... رويهمرفته اين اندام، موزون و زيبا بود و درشتى و تناسب هيكل با بلندى قابل ملاحظه قامت بر لطف آن مى افزود. چهره اش كه خواسته بود با وسمه و سرمه و سفيداب و سرخاب بى اندازه، بر زيبائى آن بيفزايد از آنگونه چهره ها بود كه از آرايش نه فقط لطف و صفائى نمى گيرد بلكه قسمتى از لطف خود را نيز از دست مى دهد.
اين چهره نمونه ممتازى از زيبائى نواحى شمال غربى ايران بود، چشمان درشت بادامى، ابروهاى بلند، مقوس، پيشانى صاف وسيع، بينى باريك، گونه هاى گوشت دار و برجسته، صورت مدور، همه بدانگونه بود كه در بين زيبايان طوايف آن حدود ديده مى شود، فقط دهانش به آن كوچكى و لبانش به آن باريكى نبود، ولى بزرگى دهان و برجستگى لب ها به جاى آن كه از زيبائى او بكاهد نمك بيشترى به او مى بخشيد.
رضا كه پنداشتى حوادث ساعت اخير را از ياد برده است گفت: بچه ها، اين زنك بد چيزى نيست!... بيچاره به نظرم سى سال تمام هم ندارد، اگر گفتيد عيب او چيست؟... فقط يك نوع غبار بته چهره او چسبيده است كه نمى دانم اثر پيرى بى موقع است، يا نشانه بدبختى و يا اثر بدكارى!....
جمال گفت: عجب دماغى دارى!... تو هميشه مجالى براى شعر گفتن پيدا مى كنى! گوش كن در آن اطاق چه خبر است....
صداى لگدى كه به تخته اى خورد از پشت پرده شنيده شد، سپس احساس كرديم كه مرد مست دو لنگه در را برداشت و از درون اطاق به ميان دالان افكند، آنگاه فرياد او به گوش رسيد كه مى گفت:
-بيشرف!... لكاته.... الان، الان... مرا خواهى شناخت....
پرده ناگهان به سختى تكان خورد و بر كنار رفت. مرد مست مانند جرزى كه از جا در رود و مهياى فرو ريختن باشد سر خم كرد تا از درگاه كوتاه به درون آيد. اين جرز عظيم نيم قدم پيش آمد ولى فرو نريخت، اين جانور موحش وارد اطاق شد ولى حمله نكرد و در پايان اطاق زن جوان زيبا با همه بى اعتنائى و خنده زدن و تمسخر لرزيد ولى از جا نجنبيد. مرد مست با يك نگاه همه جاى اطاق را نگريست و زن را تنها ديد. يك دقيقه در حالى كه با دهان نيمه باز و كف كرده مى غريد بى حركت ماند. درگاه اطاق كاملاً رو در روى پنجره مشبك بود و ما چهره اين مرد هولناك را كه نور چراغى نفتى مستقيماً بر آن تابيده بود در چند قدمى خود با تمام جزئيات آن مى ديديم. توقف و ترديد مرد مدت يك دقيقه فرصت داد تا عجيب ترين چهره اى را كه در مدت عمر خود ديده بوديم تماشا كنيم:
شانه هاى اين مرد بى اندازه پهن بود ولى ضخامت گردن بلندش از حد تناسب با پهنى شانه ها بيشتر مى نمود.
سر به بزرگى سر او هيچگاه نديده بوديم ولى چانه او چنان عريض بود كه نسبت به سرش از حد اعتدال خارج مى شد، وجود اين وسعت دهان او كه گفتى هرگز بسته نمى شود بيشتر نظر را جلب مى كرد... درشتى لب پائين را ريشى خشن و برجسته كه فقط قسمتى از چانه او را تا زير لب پوشانده بود پنهان مى ساخت ولى لب بالا به رنگ آجر قرمز و به همان ضخامت به اضافه چند شكاف بد شكل كه بر آن ديده مى شد نفرتى آميخته به ترس در بيننده به وجود مى آورد. فك بالا چنانكه در جانوران درنده ديده مى شود بر فك پائين مسلط بود و دندان هاى بسيار درشتى داشت كه دندان هاى فك پائين را نه فقط كوچكتر جلوه مى داد بلكه آن را ناپديد مى ساخت. پرده هاى بينيش بر فراز سبلتى پهن، ضخيم و ميان باز كه در محاذات گونه رو به بالا مى رفت و نوك تيز مى شد رو به بالا برگشته و از حفره وسيع و سياه آن موهاى بلند بيرون آمده بود.
كفى كه دهان عميقش را پر كرده بود در گوشه لبانش نمايان شده و دورتر از آنجا، بر فراز سبيل ها، گونه هاى برجسته تركمنى به رنگ گلسرخ- (با گل سرخ اشتباه نشود) با وسعت بى اندازه به دو گوش بسيار بزرگ و برگشته منتهى مى شد... اين ها همه بيننده را به ترس دچار مى كرد ولى وحشتى كه از دقت در چشمان او ايجاد مى شد لرزه بر پشت تماشاگر مى افكند. اين دو چشم از يكديگر و هر دو از ابروهاى ضخيم و آويخته و ابروها از رستنگاه موى سر بزرگ و تراشيده وى فاصله بسيار داشتند: دو گلوله سياه و برجسته كه گفتى در حال انفجار است در ميان دو كاسه پر خون مى غلطيد و شراره به اطراف مى افكند: در لرزش و گردش نامرتب و مستانه اين چشمان يك نوع خيرگى موحش احساس مى شد و در عين حال چيزى در آن ميان به نظر مى رسيد كه شخص را به احتراز و ترسيدن محكوم مى كرد.
هيچيك از ما جرأت نكرد بيش از يك نگاه به درون آن چشمان افكند. به علاوه مجال اين دقت و سياحت را نيز نداشتيم زيرا به زودى حيرت و ترديد مرد مست به پايان رسيد و نعره هولناك او شنيده شد كه مى گفت:
-گلين!... خيره سر!.... پتياره! مرا مسخره مى كنى؟... هنوز مرا نشناخته اى!....
زن شانه بالا افكند، به قهقهه خنديد و گفت:
-چرا، خوب شناخته ام... تو با اين دو چشم كه پدر جد چشم گاو است آنقدر كورى كه هنوز در اطاق را ياد نگرفته اى!...
مرد يك پاى خود را بلند كرد و نيم قدم جلوتر چنان سخت به زمين كوفت كه ديوارهاى چينه اى اطاق بلرزه درآمد، در همان حال كه پايش به زمين مى خورد با يك نعره صداى خنده زن را قطع كرد:
-ها!... بيشرف!... به من اين طور حرف مى زنى!... و ناگهان به سرعت دست به كمر برد، قبضه عريض و بلند كارد خود را گرفت و كشيد: تيغه اى بسيار پهن كه هر دو لب آن همچون الماس برق مى زد نمايان شد... مرد دست بالا برد به طورى كه تيغه كارد افقى قرار گرفت، آنگاه با همه درشتى هيكل خود به چابكى ببر از جا جست، نعره اى سخت تر از فريادهاى پيش كشيد، به طرف زن حمله ور شد و هنگامى كه پنداشتى از اين حمله غبارى غليظ برخاسته و جلوى چشمان وحشت آلود ما را تيره كرده است كارد را به سختى فرو كوفت و با يك غرش كوتاه كه از بيخ حلقش برآمد پايان كار و خنك شدن دل خود را نشان داد....
به زحمت بر تشنج مرگبارى كه ما را فراگرفته بود تسلط يافتيم، سر به طرف صحنه جنايت گردانديم تا جسد غرقه در خون زن را ببينيم ولى با منتهاى حيرت زن را ديديم كه همچنان بى اعتناء و لبخند زنان به جاى خود ايستاده است، پك به سيگار خود مى زند و فقط برقى عجيب كه معنى آن را نمى توان فهميد در چشمان او مى درخشد و در اين حال مرد هولناك همچنان فريادزنان مى گويد:
-ديدى!.... اگر نديدى تماشا كن... اين ضرب دست من است... كارد من سينه ديوار را مى شكافد... بدبخت، مرا مسخره مى كنى!....
به دنبال اشاره او به ديوار بالاى اطاق نگريستيم و كارد را ديديم كه نيمى بيش از تيغه آن در سمت راست ديوار فرو رفته است و قبضه بزرگ و سرخ رنگ آن همچون دستگيره اى كه به ديوار كوبيده باشند نمايان است....
-ها! نترسيدى!....من خوشت مى آمد كه آن را به ميان دو پستان تو فرو كنم؟!
زن بى آن كه از جاى بجنبد با لحنى بى اندازه تحقيرآميز با صدائى كه زنگ صداى زن و صلابت بانگ مرد در عين حال در آن وجود داشت گفت:
-و تو، احمق تنه لش، خوشت مى آيد كه ضرب دست مرا هم ببينى؟
و بازوى راست خود را كه هنوز به ديوار تكيه داشت به سرعت برق بالا برد و ناگهان سيلى بسيار سختى كه صداى آن در همه اطاق پيچيد به گونه مرد مست فرو كوفت....
مرد يك قدم به قهقرا رفت، در حالى كه خيره خيره به زن مى نگريست دست درشت خود را به جاى سيلى ماليد، اندكى دندان هاى خود را به روى هم فشرد و سپس ناگهان شكل چهره اش دگرگون شد، قهقهه اى بلند و طولانى زد هر دو بازوى خود را گشود، به طرف زن جست، او را در آغوش گرفت، دهان او را كه سر به اين سو و آن سو مى برد و مقاومت مى كرد بوسيد، يكبار و دو بار ديگر هم بوسيد، باز خنديد، باز بوسه زد، باز قهقهه سر داد. سپس سر و گونه هاى زن را غرق در بوسه ساخت، او را با همه درشتى و بلند بالائى از جا برداشت، با خود به وسط اطاق آورد، در مقابل خود ايستاده به روى زمينش نهاد، دو دست بر سر شانه هايش جا داد، خود نيم قدم عقب رفت، خنده زنان به تماشاى چهره او مشغول شد و گفت:
-گلين جون خوشگلم!... باز كه خر شدى!... مگر هنوز نمى دانى چقدر دوستت دارم...
-دروغگو، دروغگو!....
-به موى تو قسم راست راست مى گويم... تو دروغگوئى، تو مرا دوست ندارى!....
-اى احمق!...
مرد باز بوسه بر دهان او زد و با لحنى كه با ملاحظه هيكل و چهره موحش او عجيب مى نمود گفت:
-گلين جون، من احمق؟ عزيز جون، من احمق؟ گوش كن، مرگ من آدم شو و گوش كن. تو اول اين كه بايد چشم به راه من باشى، دوم اين كه بايد تا دم در پيشواز من بيائى كه عوضى نروم، سوم اين كه صد دفعه گفتم ميز و صندلى مرا در آن اطاق نگذارى كه من اگر دلم خواست در اطاق را بشكنم ديگر پايم به ميز نخورد و خلقم تنگ نشود، چهارم اين كه...
-چهارم اينكه خاك بر سرت، پنجم اين كه چشمت كور شود.... ششم اين كه بتمرگ تا ميز و صندلى را بياورم...
و با تمسخر و تحقير يك دهان كجى به روى مرد مست كرد، يك دست خاك بسرى به سر او زد، با ناز مخصوصى به طرف اطاق ديگر رفت و به فاصله يك دقيقه ميزى چهارپايه نسبتاً كوچك ولى بسيار ضخيم و خشن آورد و در وسط اطاق نهاد، آنگاه باز رفت و يك صندلى آورد و در كنار ميز رو به طرف پنجره مشبك قرار داد.
مرد شوخى كنان گفت: باز ديدى خر شدى گلين جون! آنجا كه جاى من نيست!
صندلى را بلند كرد و در سمت ديگر ميز، پشت به لاى اطاق نهاد، چراغ را از روى طاقچه برداشت و در وسط ميز گذاشت، خود به روى صندلى نشست و گفت:
-باقى صندلى ها را هم بياور...
-ديگر مى خواهى چه كنى؟
-يكى براى اين كه تو ور دل خودم بنشينى....
-مى خواهم هفتاد سال سياه ننشينم!... آن يكى براى چه؟
-آن هم براى مهمان خوشگلمان!...
-مرده شور ترا ببرد با مهمانت!... اگر مى فهميدم چه آتش افروزى ميخواهى بكنى جگرت را به آتش مى كشيدم.... تو مرا خيلى يك دستى گرفته اى...، سر مرا با دوست داشتن دروغى شيره ميمالى و معلوم نيست چه حقه ها زير سر دارى!....
ضمن گفتن اين كلمات به اطاق ديگر رفت. صندلى سوم را نيز آورد و روبروى مرد پشت ميز قرار داد، خود به روى آن نشست، از جيب نيم تنه خود يك قوطى سيگار ورشو بيرون آورد، سيگار مشتوك دارى از آن برداشت، با چراغ آتش زد و گفت:
-بگو ببينم امشب چقدر عرق زهرمار كرده اى؟
مرد كه در اين موقع در مقابل او مثل دلباخته اى ضعيف و توسرى خور نشسته بود انگشت به گونه رنگين او زد و گفت:
-خوشگل من! به مرگ تو چيزى نخورده ام!... يك بطرى پيش روح الله خوردم، يكى از جيب سوتى درآوردم و سر كشيدم، يك بطرى هم با غلام كن كن تو بميرى تا چكه آخرش به سلامت تو نوش جان كرديم!....
-بتركى! باز هم هيچ نخورده اى!...
-البته كه! همين ديشب پنج بطرى خورده بودم! شب جمعه پيش يازده تا خالى كردم.. امشب تو بميرى هيچ مست نيستم.
-خوب، پس حرف حسابى سرت مى شود يا نه؟
-تو بميرى آره!... تو با آن لب و دهان نمكى فحش جد و آباء هم بدهى هم سرم مى شود و هم خوشم مى آيد و سر و كله خود را پيش آورد تا گلين را ببوسد ولى لوله چراغ به گونه اش خورد، فوراً سر عقب كشيد و گفت:
-لامصب هزار تا طرفدار دارد! پدر خوشگلى بسوزد پدر خاطرخواهى هم....
-اينقدر پرت و پلا نگو. گوش كن ببين چه مى گويم.
-بفرما جونم، اين گوش من، حرف ميزنى بزن، حلقه غلامى بهش آويزان مى كنى بكن... فقط اجازه بده من چپقم را چاق كنم.
زن منتظر نشد كه چاق كردن چپق به پايان رسد و گفت:
-تو راستى راستى مرا دوست دارى؟...
-صبر كن... اوف... پوف!... به به! جانم به اين توتون ناب! آره گلين جون، به اين سوى سلمان قسم كه دوستت دارم...
-به چه دليل؟
-به هر دليل كه تو بخواهى؟
-من فقط يك دليل مى خواهم و آن اين است كه چيزى بپرسم و راستش را بگوئى.
-آها... بپرس ببينم.
-راستش را بگو ببينم داداشم كجاست؟
برقى در چشمان مرد درخشيد و گفت: به! اين را كه هزار دفعه پرسيده اى.
-و تو هيچوقت راستش را نگفته اى.
_براى اين كه من هم چيزى را كه پرسيدم جواب راست ندادى؟ حقه باز، تو خيال مى كنى بالاخره من باور مى كنم كه اصغر برادر تست؟
-به مرگ خودش برادرم است.
-بى خود قسم نخور... توى كت من نمى رود... بايد راستش را بگوئى... آدم از گرفتار شدن داداشش اين قدر دلش نمى سوزد... من مثل اين است كه به چشم خودم ترا در بغل او ديده باشم.
-اين سوتى نامرد اينطور به تو گفته... چشمهاش از كاسه درآد! هيچوقت همچو چيزى نديده... يك پدرى از اين سوتى دربياورم كه خودش حظ كند... اين بدجنس بى صفت مى داند تو داداشم را كجا انداخته اى!...
-بله، من هم مى دانم كه چه چيزها به او وعده كرده اى... ولى سوتى از آن بيدها نيست كه با اين بادها بلرزد...

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •