Nimrooz
Vol. 18, No. 939, July 13, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۳۹ - جمعه ۲۲ تير ۱۳۸۶
(تهيه و تنظيم پژواك)
از لابلاى متون
مرورى به رويداد خونين مسجد گوهرشاد (بخش ۲)
چگونه به تحريك شيخ محمدتقى بهلول مردم مشهد با اقدامات دولت به ويژه كشف حجاب مقابله كردند؟ و شرح ماوقع از زبان بهلول.
(به انگيزه هفتاد و دومين سالگرد واقعه خونين مسجد گوهرشاد- تيرماه ۱۳۱۴).
در شماره پيش بخشى از خاطرات شيخ محمدتقى بهلول را در اين باره نقل كرديم و اينك دنباله حرف هاى او درباره مسافرت او به قم به قصد جهاد!
«... آن اوقات در سبزوار شهرت داشت كه مصطفى كمال پاشاى تركيه جمعى از علماى مخالف خود را به دريا ريخته و غرق كرده است و رضاشاه هم مى خواهد علماى قم را غرق كند! و شهر قم در محاصره نظامى قرار گرفته است. بنده پياده از سبزوار به طرف قم حركت كردم. سبب پياده رفتنم اين بود كه در آن زمان دولت قانونى وضع كرده بود كه موافق آن مى بايست مسافرت از هر شهر ايران به شهر ديگر مثل مسافرت به كشورهاى خارجه با جواز سفر و گذرنامه باشد. اگر كسى مى خواست از مشهد به تهران برود لازم بود شناسنامه خود را با دو نفر ضامن به شهربانى ببرد و آن دو نفر ضامن شوند كه اين شخص برخلاف امر دولت حركتى نخواهد كرد، بعد از آن رئيس شهربانى به او جواز سفر و گذرنامه مى داد.
بنده كه نمى خواستم چنين ضمانتى به دولت بدهم مجبور بودم پياده بروم تا پليس از من جواز سفر نخواهد. در مدت يكماه و نيم مسافت بين سبزوار و قم را پياده طى كردم و بعد از زحمت هاى زياد از جمله اين كه دزدها در بين دامغان و سمنان رخت هايم را بردند به شهر قم وارد شدم. ولى ناگفته نماند دزدهائى كه رخت مرا بردند بعد از آن كه رئيس آنها در سمنان در يك مسجد پاى منبر من نشست و مرا شناخت و مقصدم را از مسافرت فهميد حكم كرد رخت هايم را پس دادند. در ورود به قم فهميدم آنچه در سبزوار شنيده بودم اكثرش دروغ بوده است. شهر قم به حالت عادى بود و علما و طلاب به كارهاى خود مشغول بودند. حاج شيخ عبدالكريم كاملاً پيش دولتى ها محترم بودند و گاهگاهى در بعضى موضوعات مهمه با شاه مكاتبه هم داشتند، از جمله از شاه خواسته بودند كه شهر قم و حومه اش از نظام وظيفه معاف باشند و شاه هم قبول كرده بود ولى بعد از چند ماه آنقدر شراب خورى و بى بند و بارى در بعضى جوانان قم ديده شد كه حاج شيخ عبدالكريم از شاه خواستند كه نظام وظيفه را در قم جارى كند، تا جوانان بى بند و بار از كوچه و بازار جمع شوند. خلاصه در اين وقت هيچ جهادى در قم نبود بنده به فكر افتادم بهتر اين است كه در اين حال آرامش درس هاى خود را پيش ببرم و به نصيحت پدر خود رفتار كنم و در عين حال آماده باشم كه اگر جهادى رخ داد شركت كنم.
يكسال و نيم در قم ماندم و شرح لُمعه و رسائل شيخ مرتضى انصارى را كه قبلاً پيش پدرم خوانده بودم دوباره پيش بعضى از اساتيد قم خواندم و كفاية الاصول را هم دوره كردم و در عين حال شب هاى جمعه و تعطيلى براى موعظه به دهات اطراف قم مى رفتم و مردم دهات را كه بعضاً اسلحه هم داشتند آماده باش مى كردم كه اگر در قم جنگى شد به همراهى بنده به يارى علماء بشتابند.»
(در اينجا بهلول شرح مى دهد كه چگونه با تبديل قبرستان كهنه و بزرگ قم به باغ ملّى مخالفت كرده و مى نويسد كه «در اثر بى غيرتى مردم» به حكم رضاشاه سرانجام اين باغ ملى ايجاد شد! و اضافه مى گند كه چون تحت تعقيب رئيس شهربانى قم بوده و از طرف علماى قم هم نشانه اى از جهاد نديده و هواى قم هم گرم مى شده ناچار قم را ترك كرده و به سبزوار برمى گردد و اينك بقيه اعترافات او:)
«... هنگامى كه بنده از قم به سبزوار برگشتم مادرم از من خواهش كرد كه او را به كربلا ببرم و خودم هم آرزوى زيارت كربلا و ملاقات با علماى عراق را داشتم. در آخر مهرماه همان سال كه هواى كربلا معتدل شد و با مزاج مادرم سازگار بود به طور قاچاق به كربلا رفتيم... اوائل آبان كه با اول ماه رجب موافق بود، از راه حسين آباد ايلام كه نزديك كرمانشاه است وارد كربلا شديم و تا اول ماه ربيع الاول آن سال در عراق مشغول زيارت و گردش و روضه خوانى بودم. حضرت آيت الله العظمى آقاى سيدابوالحسن اصفهانى هر سال شب اول شعبان به كربلا مى آمدند و تا شب پانزدهم مى ماندند و در صحن امام حسين (ع) روبروى دَر قبله نماز جماعت مى خواندند... در آن سال از شب اول تا شب نيمه شعبان بنده بعد از نماز آقا منبر رفتم و آقا در پاى منبر بنده نشستند و از من خواستند كه در نجف هم ده روز بعد از نمازشان منبر بروم كه اين كار هم اجرا شد. بعد آيت الله العظمى حاج ميرزاحسين نائينى هم از من خواستند كه ده شب بعد از نماز ايشان منبر بروم، آن هم عملى شد. بعد از آن منبر بنده در تمام ممالك اسلامى مشهور شد(!) در يك ملاقات خصوصى آقاى سيدابوالحسن از من پرسيدند كه تو به چه خيال به كربلا آمده اى براى زيارت يا براى درس؟ گفتم فعلاً براى زيارت آمده ام و مادرم همراه من است ولى اگر او را به وطن رساندم دوباره براى درس خواندن خواهم آمد چون كه دوره سطح را خوانده ام و احتياج به خواندن درس خارج دارم كه مجتهد شوم. گفتند از كه تقليد مى كنى؟ گفتم از شما. گفتند: به فتواى من امروز درس خارج خواندن و براى اجتهاد كوشش كردن براى تو حرام است ولى بر عليه مقرراتى كه رضاشاه پهلوى در ايران برخلاف قرآن اجرا مى كند سخن گفتن واجب عينى است. مجتهد بسيار داريم و مُبلّغ و منبرى كه بفهمد چه بگويد و با تقوى و متدين هم باشد كم داريم و تا زمانى كه تو مجتهد شوى رضاشاه مسلمانى در ايران باقى نخواهد گذاشت كه از تو تقليد كند! گفتم به اين كار حاضرم و مدت چند سال است كه به اين كار مشغولم ولى آيا اگر اين تبليغات به جنگ و خون ريزى منتهى شود مسئول نخواهم بود؟
فرمودند: من هم از كارهاى تو خبر دارم و مخصوصاً فعاليت هاى مذهبى تو در مقابل فضل الله خان... رئيس شهربانى قم فوق العاده دل پسند و مورد تقدير است و براى همين است كه در آينده هم ترا به اين كار امر مى كنم. اما در باب جنگ و خون ريزى بايد ابتداى جنگ از طرف شما نباشد. شما حق نداريد كدام زن را بزنيد كه چرا بى حجاب و اهل شراب است يا كدام مرد را اذيت كنيد كه چرا ريش مى تراشى يا ايستاده ادرار مى كنى (!) شما بايد به ملايمت مردم را به نماز و روزه و زكات و حج و باقى واجبات دينى امر كنيد و از شراب و قمار و زنا و لواط و ربا و رشوه و دزدى و خيانت و دروغ و غيبت و ريش تراشيدن و ايستاده بول نمودن (!) و فكل و كراوات بستن و با اشخاص هرزه نشستن و باقى محرّمات و مكروهات نهى كنيد. اگر دولت پهلوى از اين تبليغات دينى شما جلوگيرى كرد و كار به جنگ و خون ريزى كشيد دولت مسئول است ولى حتى الامكان سعى كنيد كه با جنگ سرد بر دشمن غالب شويد و كار به جنگ گرم نرسد. موفقيت شما را از خداوند مى خواهم.
بنده با مادرم تا اول ماه ربيع الاول آن سال در عراق بودم و بعد به ايران برگشتم و تصميم گرفتم كه دستورات مرجع عاليقدر خود را به قدر امكان اجرا كنم. بعد از اين كه بنده از حضرت آيت الله العظمى (اصفهانى) دستور مخالفت جدى با رژيم پهلوى را گرفتم به فكر افتادم كه يك مرتبه به حج بروم تا اگر درگيرى با دولتى ها پيش آيد و كشته شوم آرزوى حج بر دلم نماند.... زمانى كه عزم حج كردم زنم خواهش كرد كه با من بيايد. اين زن در مسافرت قم همراه من بود و در مقابله با شهربانى قم امتحان خوبى داده بود و او را دوست داشتم ولى اولاد نمى آورد زيرا رحمش در اثر لگدى كه يك برادر شرابخوارش در زمان دخترى در حال مستى به پهلويش زده بود معيوب شده و از اولاد افتاده بود.
در اين سفر با او به تهران آمدم و در مسجد شاه تهران مجالس و عظ بزرگى فراهم شد و بنده ۱۰ شب منبر رفتم و هر چه خواستم در وصف شاه و كارمندانش گفتم... در اثر سخنرانى هاى مسجد شاه تهران بنده زندانى شدم و ۱۰ روز در زندان بودم و بعد در اثر اعتصابات مردم تهران از زندان رها شدم و مرا به سبزوار برگرداندند ولى زنم با من نيامد. بعد از خلاصى از شهربانى به سوى تهران حركت كردم و داخل تهران نشدم. از ايوانكى راه را كج كرده و از بين دهات ورامين به حسن آباد كه بين تهران و قم است رفتم و از آنجا به قم آمدم و با زنم به صورت قاچاق از راهِ آبادان و خرمشهر از شط العرب عبور كرده به عراق رفتيم و زنم را در كربلا گذاشتم و خودم به حج رفتم و بعد از انجام مناسك حج به كربلا برگشته و ايام عاشورا در كربلا بودم و بعد با زنم به تهران آمدم. در آن موقع اوضاع دولت با روحانيت روزبروز تيره تر و خطر جنگ و انقلاب بيشتر مى شد.
بنده كه قصد داشتم تا آخرين لحظه در مقابل دولت مقاومت كنم مناسب ديدم كه زنم را طلاق دهم كه دستم براى كارهاى انقلابى آزادتر باشد و اگر جنگى پيش آيد زن بى گناه گرفتار شكنجه و زندان نشود لذا او را بعد از مشورت با خودش طلاق دادم و بعد از گذشتن عِدّه، يكى از دوستان سبزوار خود را كه سيدى قاليباف بود و زنش تازه مرده بود وادار كردم او را بگيرد. به اين ترتيب خاطرم از طرف آن زن جمع شد و دستم براى مخالفت و مقابله با دولت پهلوى باز و آزاد گرديد.»
(ادامه دارد)
(برگرفته از كتاب «خاطرات سياسى بُهلول در زمان رضاشاه» نشر نوند، مشهد، چاپ اول).

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •