Nimrooz
Vol. 18, No. 939, July 13, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۳۹ - جمعه ۲۲ تير ۱۳۸۶
زرگرى۹۴۰
دكتر رضا قاسمى
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در دوران حكومت صدام حسين
*علت سفر سرهنگ الحمدى رئيس شوراى فرماندهى يمن به ايران چه بود؟
*در مذاكرات رهبر يمن شمالى با اعليحضرت چه گذشت؟
*چرا الحمدى اصرار داشت كه با اعليحضرت تنها و دو به دو صحبت كند؟
*تعارض بين دو يمن چه عوارضى داشت و نقش روس ها و سعودى ها در اين مورد چه بود؟
*اعليحضرت دستور دادند كه وزراى مسئول با هيأت همراه الحمدى مذاكره كنند ولى هيچگونه تعهدى نكنند.
*وزير امورخارجه از پادشاه اجازه خواست كه در مورد پيشنهاد الحاق يمن شمالى به پيمان دفاعى منطقه اى نظر سعودى ها خواسته شود.
*واكنش سعودى ها در قبال اين پيشنهاد چه بود؟
*چرا الحمدى با اين كه شيعه بود به سنى هاى يمن كمك مى كرد؟
*سرنوشت تلخ و خونبار الحمدى و نخست وزيرش العمرى چگونه رقم خورد؟
*پيشنهاد اعليحضرت به صدام حسين در مورد امضاى پيمان دفاعى منطقه اى به كجا رسيد؟
*چرا و چگونه دو يمن شمالى و جنوبى متحد شدند؟

زرگرى۹۴۰
بعد از گذراندن سه امتحان روزى رئيس دانشكده مرا احضار كرد و در حضور دو استاد ديگر بمن چنين گفت:
به نظر ما شما قادر به اتمام دانشكده ما هستيد ولى فراموش نكنيد كه نمره مفت بشما نخواهيم داد زيرا شما در آينده تكنيك ما را در كشور تان معرفى خواهيد كرد.
ندانستن كامل زبان چك خيلى بمن فشار مى آورد. بيمارى اعصاب و مداواى دائم باعث شد كه اجبارا براى يك سال تحصيل را قطع بكنم تا بيشتر بزبان چكى مسلط شوم. دانشكده با در نظر گرفتن شرايط من موافقت كرد ولى صليب سرخ كه نان بده ما بود از اين جريان عصبانى بود.
احساس خوبى از قطع تحصيل نداشتم. از بيمارى اعصاب كسى مطلع نبود. از وزنم مرتب كاسته مى شد. در تهران پرويز گيتى رابط من مى گفت يادت باشد تمام فشارهاى روانى زمان مخفى گرى در مغز ته نشين شده و روزى كه به اروپا رفتى ظهور خواهد كرد. پنج سال مداواى من طول كشيد و در اين مدت خوشبختانه دانشكده را نيز تمام كردم.

ازدواج
در زمستان سال ۱۹۵۷ ما را براى ياد گيرى اسكى به كوه بردند. اين آموزش اجبارى بود. در يك هتل چوبى و سنگى در كوههاى زيباى كوركونش چك به مدت دو هفته ساكن شديم. در رستوران هتل مى بايستى بر سر هر ميزى شش نفر بنشينند. در كلاس ما سه دختر بنام ها ناداشا و ياركا بودند. هيچ يك از دانشجويان مايل به هم ميز بودن با دختران نبودند. مربى اجبارا متوسل به قرعه كشى شد. قرعه بنام من نيز بود. با بى ميلى سر ميز دختر ها نشستيم. پسر ها مى خواستند آزاد باشند و سر ميز با هم گپ بزنند، تنها كسى كه اسكى بلد نبود من بودم و يك استاد كه نزديك پنجاه سال داشت. دانشجويان از بچگى اسكى را ياد گرفته بودند و در واقع اين كورس براى آنها تفريحى بيش نبود. غبطه مى خوردم كه چرا در
دانشكده افسرى از امكانات عالى براى ياد گرفتن اين ورزش زيبا استفاده نكردم. پرويز موتمنى آذر و امير و خسرو خسروداد هميشه مرا به اين ورزش دعوت مى كردند تا با آنها پنجشنبه و جمعه را در دماوند بسر برم. افت هاى من و استاد موجب تفريح و خنده بچه ها بود. هانا دلش به حال من سوخت و به من در ياد گرفتن اسكى كمك مى كرد. در عرض دو هفته بيشتر با هم آشنا شديم. بعد ها پدر و مادرش از اين آشنائى ناراحت بودند و نمى خواستند احتمالاً با هم ازدواج كنيم.
تصميم گرفته بودم كه ازدواج بكنم. از كم عقلى و بى تجربگى با خود مى گفتم كه اگر ازدواج نكنم دون خوان خواهم شد زيرا زنان و دختران با نشمه، دل نازك و زيبا پرست مرا خيلى زود مى ربودند و از آنجائيكه خوش سليقه در عشق هستم زنان با كمال و با جمال دور و برم پر مى زدند.
يكى از آنها دانشجوى هنر و ادبيات كه بعد ها هنرپيشه معروف بود مرا روزى پيش مادرش برد. او هيجده سا ل بيشتر نداشت با مو هاى بور. در ظرافت اندام و چهره بى نظير بود. هر وقت او را مى ديدم بدنم مى لرزيد و ساكت و خاموش محو در زيبائى ا ش مى شد م. مادر ش و قتى مرا ديد مسئله را جدى
گرفت و گفت دخترم را هيچوقت بتو نمى دهم شما ايرانى ها ميز و صندلى نمى شناسيد و روى فرش مى نشينيد و... به دخترش گفته بود كه على ترا مى برد ايران و مى فروشد.
سه دوست دانشجوى كنسرواتور بنام پيرى، يانا و ييتكا كه همه آواز خوان بودند داشتم. اينها هميشه سه تائى به خانه ۴۴ زيتنا مى آمدند و با صداى دلنشين خود ساختمان كالج سياسى و لانه مهاجرين را به
لرزه مى انداختند. در آن زمان دسترسى به صفحات موسيقى غرب كم بود و من از طريق امير خسروى كه دوستار موسيقى است و به كشور هاى غربى مسافرت مى كرد براى اين سه دختر صفحات دلخواه شان را تأمين مى كردم و از اين لحاظ خيلى خوشحال بودند. در اين دوستى به پيرى علاقه مند شدم. او
از مادر مجارى و پدر چكى بود. مو هاى سياه و چشمان ز اغى داشت. كمى تپل بود ولى چيزى كه او را از دختر هاى ديگر چكى متمايز مى كرد ملاحت شرقى او بود. بيست و چهار سال داشت و مى گفت:
-آوازه خوان بايستى خوب بخورد
و گاهگاهى برايم غذاى ساده اى در كالج تهيه مى كرد. شام را من و او تنها صرف مى كرديم. اين دوستى شيرين و واقعى بود فكر مى كردم كه به ازدواج منتهى شود ولى او مى گفت مهندس و آوازه خوان نمى توانند زن و شوهر باشند زيرا شوهر بعد از مدت كوتاهى از آواز هاى زنش خسته مى شود و دنبال ديگرى مى رود.
پيرى در نزديكى پرا گ در شهر كلادنا در تا تر شروع كر د. متأسفانه در جوانى به بيمارى سرطان مبتلا شد و چشم از جهان بست. ييتكا در تا تر شهر برنو و يانا در تاتر كارولين پراگ هنرنمائى مى كردند.
شبى با بابك در نايت كلوب لوتسرناى پراگ با دو دختر پراگى آشنا شديم. فلورا با خواهرش. فلورا عجيب شبيه زن سوم شاه، فرح ديبا بود. بابك سخت به او دل بست ولى او مرا مى خواست. اين دو خواهر از يك خانواده فقير بودند. روزى فلورا مرا به خانه شان برد در يك آپارتمان دو اطاقه زندگى مى كردند.
فلورا شنبه و يكشنبه با من بود. لباسهاى شيك او و آرايش اش اصلا با محيط چك جور نبود. در خانه ۴۴ كه به سراغم مى آمد موجب گفت و گوى همه شده بود. من كنجكاو بودم كه فلورا كجا كار مى كند و اين همه پول از كجاست او اصلا نمى خواست در اين مورد حرف بزند. مى گفت شنبه و يكشنبه بتو تعلق دارم و هيچ خرجى هم براى تو دانشجوى فقير ندارم چه مى خواهى بهتر از اين. وقتى مچ اش را در هتل الكرون پراگ گرفتم مجبور به اعتراف شد. مى گفت: آرى دختر هتل هستم و فقط با پيرمردان آميزش دارم هميشه آنها را شبها مست مى كنم و من كاملا در امانم. اين دختر ها در تحت كنترل پليس بودند و مى بايستى مرتب گزارش بدهند.
وقتى به او گفتم كه نمى توانيم با هم باشيم سخت ناراحت شد و مى گفت على من واقعا ترا دوست دارم اگر مرا به زنى بگيرى همه چيز را ول مى كنم. مى گويند كه زنان روسپى وقتى شوهر مى كنند و شغل اصلى خود را رها مى كنند بهترين زنان هستند. در ايران به سه زن از اين نوع برخورد كردم. يكى در زنجان بود. ما در خانه شان مستاجر بوديم. اين زن كه در زيبائى معروف شهر بود مى خواست مرا كه در سن بلوغ نبودم اسير خودش كند. شوهرش مرتب به خاطر تجارت سفر مى كرد واين خانم زيبا از مادرم خواست كه شبها در خانه او بخوابم زيرا تنها است و مى ترسد. او نمى توانست بچه دار شود. شبها روى فرش در كنار هم مى خوابيديم و من جرئت فضولى را نداشتم. خواهر شوهرش هم كه سيزده ساله بود و آتشى گاهگاهى در خانه او در طر ف چپ من و خانم در طرف راستم مى خوابيدند. خواهر شوهر بمن با پا و بدنش فشار مى آورد و مى خواست نسبت به زن برادرش سبقت بگيرد ولى من بيدل در ميان دو موجود دل انگيز تا صبح مى سوختم و همين. بعد ها افسوس مى خوردم كه چرا خود را از مكتب عالى عشق در عنفوان جوانى محرو كردم. دو زن ديگر يكى از نزديكان بود. در زيبائى و كمال هيج عيبى نداشت. شوهرش عرق خور و قمارباز و... باعث فرار و بدبختى اين زن شد. ولى
بخت يارش بود يك جوانمرد ايرانى او را از گل و لجن بيرون كشيد و تا آخر عمر در كنا ر هم در وفا و دوستى زيستند. شوهرش ثروتمند و كارمند عالى رتبه وزارت در سخاوت و جوانمردى تنها بود، زندگى فقيرانه خانواده همسرش را از بين برد و در تهران براى همه شان زندگى آبرومندى تأمين كرد.
زن سوم را در مخفى گرى شناختم. او يك زن ايرانى نجيب و شجاع و شايسته بود. شايد فلورا كه مثل گل با طراوت و زيبا بود و در عشق او نسبت به خود هيچ گونه شكى نداشتم نيز برايم واقعا زن خوبى مى شد كى مى داند؟
بعد از آمدن به پراگ يك بار از شوشان نامه داشتم و او حرفهاى قديمى اش را تكرار و مرا به صبر دعوت مى كرد كه گويا پدرش را روزى قانع خواهد كرد كه با ازدواج ما موافقت كند. در شرايط جديد خود بدون مسكن و كار و با بورس دانشجوئى چگونه مى توانستم براى او كه در يك فاميل غنى و مرفه بزرگ شده است يك زندگى راحت تأمين كنم. چكى ها مى گويند كه عشق از شكم مى گذرد خوب اگر هم نگذشته باشد ادامه آن و همزيستى بستگى به شرايط زندگى هردو دارد.
دوستى من و هانا در مدرسه و خارج از آن ادامه داشت. پدر هانا افسر ارتش بود. صفى نبود بلكه فنى بود و كارتوگراف. در چاپ نقشه و غيره استاد بود. هانا يك برادر و خواهر كوچك تر از خود داشت. پدرش مى خواست كه پسرش مثل او كارتوگراف بشود. در ارتش به او قول داده بودند كه پسرش
را نيز براى آموزش و اسخدام در ارتش بپذيرند ولى زير قول خود مى زنند و او را نمى پذيرند. او سخت ناراحت شده و از ارتش و حزب كمونيست كه عضو آن بوده استعفا مى كند. بدين لحاظ دل خوشى از كمونيست ها نداشت. مادر هانا در كميته ملى شهرشان كار مى كرد. آنها در نزديكى پراگ در يك شهر كوچك چند هزار نفرى در يك خانه چوبى زندگى مى كردند. بعد ها در يك ويلاى كوچك از طرف دولت ساكن شدند. پدر و مادر هانا در يك دهكده در جنوب چك در خانواده دهقانى فقير بزرگ شده بودند.
پدر هانا اظهار تمايل كرده بود كه مرا به بيند. در يك پارك در پرا گ همديگر را ديديم. از ديدن من تعجب كرد وگفت:
-فكر مى كردم كه شما يك جوان هفده و يا هيجده ساله هستيد حالا مى بينم كه شما يك مرد كامليد.
بعد از من پرسيد كه چرا مهاجرت كرده ام. چرا كمونيست شدم؟
از جواب ساده و مختصر من قانع نشد. استعفاى او از ارتش و حزب كمونيست باعث شده بود كه خانه عالى و اعيان نشين خود را در پراگ تحويل دهد و مثل كولى ها در آن شهر كوچك در خانه چوبى ساكن شود. خانه اش به ارتش تعلق داشت. البته عصيان او درباره پسرش به خير گذشته بود.
خودش در يك چاپخانه كار مى كرد و در آن زمان حقوق بسيار خوبى داشت. همسرش را به خاطر او از كا ر بيرون نكرده بودند. او به صحبت خود ادامه داد
من از كمونيزم چيزى نمى فهمم ولى آنچه مربوط به هانا است اينكه نمى خواهيم كه دخترمان با شما ازدواج كند. ما نمى خواهيم كه دخترمان به ايران برود. شما مى توانيد با او دوستى كنيد ولى مسئله ازدواج را از سرتان بيرون كنيد. هانا يك دختر هفده ساله است و شما اولين عشق او هستيد بعد از شش ماه شما را فراموش مى كند و مسئله حل است. خوش باشيد گفت و رفت.
هانا كه در نقطه ديگر پارك بود بعد از رفتن پدرش آمد. جريان و گفت و گوى مرا با پدرش جدى نگرفت. مادر هانا بيشتر از پدرش مخالف بود چرا براى اينكه خارجى هستم اگر انگليسى بودم شايد مسئله حل و فصل مى شد ولى ايرانى مهاجر و كمونيست و فقير و بد تر از همه سيزده سال مسن تر.
در دانشكده نيز به خاطر هانا مشگلات جديد داشتم. هانا كه جزو دانشجويان درجه يك بود بعد ازآشنائى با من موفقيت اش در تحصيل در جهت نزولى بود. تمايل مابين دانشجويان و آسيستان ها بر اى آشنائى جدى با هانا و ازدواج كم نبود. حسادت و احساسات ناسيوناليستى شان رابطه شان را نسبت به من سرد و غير دوستانه كرده بود. يك هم كلاسى كه بعد ها به كانادا مهاجرت كرد بمن در يك شب ر قص دانشجوئى گفت:
-دلم مى خواهد سخت ترا بزنم ولى متأسفم كه زورم به تو نمى رسد ايكاش با يك چاقو شكمت را پاره مى كردم زيرا تو عشق مرا ربودى. يكى از ستادان از من ايراد گرفت كه باعث شدم تا هانا مانند قبل دانشجوى ممتازى نباشد. دختران و پسران ديگرى در دانشكده با هم روابط جدى داشتند ولى كسى
كارى به كار چكى نداشت. اصولا مردان چكى نسبت به خارجى ها در مورد زنان شان خيلى حسودند.
مادر هانا بيشتر از پدرش با من مخالف بود مى گفت دخترم را به خارجى كه سيزده سال هم بزرگتر است نمى دهم.
بعد از مد تى به هانا اولتيماتوم دادند و باو گفتند كه يا پدر و مادر و يا على يكى را بايستى اختيار بكنى، هانا با يك چمدان كوچك خانه پدر و مادرش را ترك كرد و در كالج دانشجويان ساكن شد.
البته اگر پدرش از دست من به دانشكده شكايت مى كرد با مشكلات جدى روبرو مى شدم. در اين مواقع گويا دانشجوى مرد را از دانشكده بيرون مى كردند.
بعد از سه سال وقتى پدر و مادر هانا مأيوس از طرف دخترشان شدند كه مرا به آنها ترجيح داده بود از در مسالمت در آمدند و با زندگى مشترك من و هانا موافقت كردند. اول نامزد شديم و در حضور اعضاء خا نواده و دوست من سر گرد رزمى يك جشن خيلى متواضع گرفتيم. در چك نامزدى و عروسى خيلى ساده گرفته مى شود و فقط اعضاء خانواده و خاله و دائى و بچه هاى شان دعوت مى شوند.
پدر و مادر من از دوستى من و هانا اطلا ع داشتند. در يك نامه پدرم نوشته بود تو خود از طرف من وكيل هستى هر طور خواستى عمل كن. پدرم نمى دانست كه در اروپا و حد اقل در چك ازدواج بسيار آسان و بدون مراسم و آداب ايرانى است. براى عروسى به شكلى خيلى مشگل دو بورس تحصيلى خو د را كه عبارت بود در آنموقع از صد مارك آلمانى سر هم بندى كردم و در مجموع دوازده نفر را به نهار و مشروب در رستوران ساوارين پراگ كه بسيار معروف است دعوت كردم.
عروسى با صد مارك. پدر ومادر هانا هيچگونه كمكى نكردند و از جهاز و غيره هم كه خبرى نبود.
هانا با چمدانش از كالج به پيش من نقل مكان كرد و در يك اطاق زندگى مشترك مان شروع شد.
يك روز در شهر نورنبرگ آلمان در بار كافه اى نشسته بودم. كافه پر از سربازان سياه امريكائى بود. براى يك كار بانكى به آلمان رفته بودم. در كنارم يك زن مو بور و جوان نشست و باب صحبت را با من باز كرد. در تنهايى براى گپ زنى بد نبود. او را به ويسكى دعوت كردم، در جواب گفت:
-تاكس من صد مارك است و اطاق در طبقه اول است. به او گفتم:
-خانم من با صد مارك ازدواج كردم!
خانم عصبانى و با غرولند و اعتراض از كافه بيرون رفت. صاحب كافه شاهد اين بگو و مگو بود. از من بزبان انگليسى جريان را پرسيد كه چرا دختر خانم اش دلخور كافه را ترك كرد. برايش جريان عروسى خود را در پراگ تعريف كر دم. چك را خوب مى شناخت و بمن حق داد كه به او دروغ نگفته ام
او مرا به ويسكى دعوت كرد و گفت شما امروز مهمان من هستيد.
در سال دوم د انشكده در تعطيلات به دپوى راه آهن ورشو و يتزه در پراگ كه دنبال آتشكار بودند رجوع كردم. قرار شد براى دو ماه به عنوان بريگاد كار بكنم. اين دپو لكوموتيوهاى بخارى و ديزل داشتند. اول بار شب كشيك داشتم. لكوموتيو را تحويل گرفتم. راننده مردى مسن از پنجاه به بالا بود. گفت كه قرار است يك قطار بارى سنگين را از پراگ تا يك شهر ديگر ببريم. و به من فهماند كه وظيفه سنگينى در پيش دارم و لكوموتيو بايستى مرتب پر از بخار با فشار كافى باشد. در ايران لكوموتيوهاى بخارى سوخت مازوت دارد ولى در چك زغال سنگ است.
لكوموتيورا به قطار وصل كرديم و راه ا فتاديم. راننده مرتب دستور مى داد زغال بريز و مى ترسيد كه در گردنه اى كه سر راه مان بود گير بكنيم. عر ق از سر و صو ر تم مى ر يخت و در لكوموتيو دور و برم پر از زغا ل بود. راننده خيلى عصبانى بود و بعد از مدتى شروع كرد به خودش و به كولى ها بد و بيراه گفتن. فهميدم كه مرا بجاى كولى گرفته است. خوشبختانه راه آزمايشى من خوب تمام شد و صبح در حدود ساعت چهار به مقصد رسيديم. در ايستگاه از قطار جدا شده ودر حال آبگيرى بوديم.
هوا كمى روشن شده بود. دور و بر خود و راننده را از زغال پاك كردم. در كنار لكوموتيو درانتظار اجازه برگشت بوديم. هر دو ساكت بهم نگاه مى كرديم. راننده بمن گفت:
-نگاه كن ولى تو زياد به كولى ها شبيه نيستى!

دكتر رضا قاسمى
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در دوران حكومت صدام حسين
*علت سفر سرهنگ الحمدى رئيس شوراى فرماندهى يمن به ايران چه بود؟
*در مذاكرات رهبر يمن شمالى با اعليحضرت چه گذشت؟
*چرا الحمدى اصرار داشت كه با اعليحضرت تنها و دو به دو صحبت كند؟
*تعارض بين دو يمن چه عوارضى داشت و نقش روس ها و سعودى ها در اين مورد چه بود؟
*اعليحضرت دستور دادند كه وزراى مسئول با هيأت همراه الحمدى مذاكره كنند ولى هيچگونه تعهدى نكنند.
*وزير امورخارجه از پادشاه اجازه خواست كه در مورد پيشنهاد الحاق يمن شمالى به پيمان دفاعى منطقه اى نظر سعودى ها خواسته شود.
*واكنش سعودى ها در قبال اين پيشنهاد چه بود؟
*چرا الحمدى با اين كه شيعه بود به سنى هاى يمن كمك مى كرد؟
*سرنوشت تلخ و خونبار الحمدى و نخست وزيرش العمرى چگونه رقم خورد؟
*پيشنهاد اعليحضرت به صدام حسين در مورد امضاى پيمان دفاعى منطقه اى به كجا رسيد؟
*چرا و چگونه دو يمن شمالى و جنوبى متحد شدند؟
004083.jpg
دكتر رضا قاسمى
در شماره پيش مطلب به سفر سرهنگ ابراهيم محمدالحمدى رئيس شوراى فرماندهى و فرمانده كل قواى يمن شمالى و قاضى عبدالله العمرى نخست وزير و چند تن از وزيران آن كشور به ايران به قصد تحصيل كمك مالى و گسترش همكارى هاى اقتصادى و فنى و طرح پيشنهاد پيوستن يمن شمالى به پيمان دفاعى منطقه اى (پيشنهادى ايران) رسيد. در اين سفر كه از تاريخ پنجم تا هفتم شهريورماه ۱۳۵۴ (برابر با ۲۷ تا ۲۹ اوت ۱۹۷۵ ميلادى) صورت گرفت، سرهنگ الحمدى در ضيافت شام اعليحضرت (شامگاه پنج شهريور) شركت كرد و روز بعد مذاكرات رسمى او با پادشاه فقيد در سعدآباد انجام گرفت كه درباره آن جلسه متعاقباً صحبت خواهم كرد.
در شماره پيش متن نطق اعليحضرت را در سر ميز شام نقل كردم، اينك ترجمه فارسى متن نطق جوابيه رئيس كشور يمن شمالى را كه به عربى ايراد شد به شرح زير از نظر خوانندگان عزيز نيمروز مى گذرانم:
«بنام خداوند بخشنده مهربان و صلوات و درود بر پيامبر او و خاندان پاكدامن و يارانش
اعليحضرت محمد رضا پهلوى آريامهر شاهنشاه ايران!
علياحضرت فرح پهلوى شهبانوى ايران!
برادران عزيز، مايه مسرت و افتخار است كه از اين كشور برادر ديدن و با شما ملاقات مى كنيم ما حامل پيام ها و درودهاى ملت جمهورى عربى يمن براى شما هستيم. اين كار بسيار بزرگى است كه ما امروز از نزديك روابط مشترك ديرينه خود را مورد بررسى قرار مى دهيم و بار ديگر روابط و علائق تاريخى دو كشورمان را كه جهان اسلام به ويژه در حال حاضر نيازمند استحكام بخشيدن به آن است مستحكم مى سازيم.
اعليحضرتا!
اجازه بفرمائيد از پذيرائى گرم و محبت آميزى كه با آن روبرو شديم از شما سپاسگزارى كنم. من بار ديگر مى خواهم احساسات برادرانه راستين و احترام عميق ملت جمهورى عربى يمن را به شخص اعليحضرت و ملت ايران تأكيد نمايم. از لحظه اى كه قدم به سرزمين شما گذارديم با گرمى و ميهمان نوازى فراوان روبرو شده ايم كه در ما اثرى بسيار عميق گذارد و بديهى است در هنگام بازگشت اين حسن استقبال را به ياد خواهيم داشت و محبت هاى شما را به تمام ملت يمن ابلاغ خواهيم نمود.
اعليحضرتا... علياحضرتا!
آنچه امروز در كشور شما با آن روبرو شديم براى ما تعجب انگيز نيست... اين سرزمين كه امروز ما را گرامى مى دارد گهواره همكارى نياكان مسلمان ما بود. در اينجا تمدن اسلامى بنيانگذارى شد و از اينجا مسلمانان همصدا نداى اسلام را به گوش جهانيان رسانيدند.
ديدار امروز ما فرصت گرانبهائى است كه از نزديك شاهد اقدامات شكوهمند شما براى رفاه ملت ايران و پيشبرد اين مملكت باشيم. اين ملاقات يادآور روابط ديرينه اى است كه كشورهاى ما را چه قبل از اسلام و چه بعد از آن بهم پيوند داده و بازگوى احساسات برادرانه و علاقه عميق ما به گسترش و تحكيم اين روابط براى رفاه ملت هاى ما مى باشد.
من در اين مناسبت چيزى جز اين ندارم بگويم كه ملت يمن خواهان تحكيم هر چه بيشتر و گسترش هر چه بيشتر روابط دو كشور است و بديهى است كه بازگو كردن روابط تاريخى بين دو ملت ما كه براى هر فرد ايرانى و هر فرد يمنى چون روز روشن مى باشد سخنى تكرارى خواهد بود. من فقط تكرار مى كنم كه ما حتى قبل از اسلام داراى پيوندهاى عميقى بوديم، تاريخ مشتركى داشتيم و خون هاى ما درهم آميخت و امروز ما خواهان بازگردانيدن آن پيوندهاى تاريخى هستيم.
من اطمينان كامل دارم كه اين ديدار نتايج ثمربخشى براى هر دو ملت خواهد داشت و قبل از اين كه سخنانم را خاتمه بدهم مجدداً صميمانه ترين درودهاى خود و همراهانم و ملت يمن را به حضور اعليحضرت شاهنشاه آريامهر و علياحضرت شهبانو و خاندان جليل سلطنت و ملت ايران تقديم مى نمايم. از خداوند متعال خواهانم كه به ما يارى دهد و ما را بر دشمنانمان و دشمنان اسلام پيروز گرداند من از خداوند خواهانم كه ما را در آزاد ساختن اراضى عربى اسلامى از دست صهيونيسم رهائى بخشد و به ما توفيقى عنايت فرمايد كه اراضى مقدس فلسطين را از كفر و الحاد و شرارت متجاوزين نجات دهيم. خداوند بهترين يار ما مى باشد.»
***
در نطق اعليحضرت كه توسط آقاى شجاع الدين شفا معاون فرهنگى وزارت دربار تهيه شده بود بيشتر به جنبه هاى تاريخى روابط دو كشور اشاره شد و در پايان به لزوم پرهيز از تفرقه و نفاق بين مسلمانان تأكيد گرديد. ولى به حقوق حقه و مشروع ملت فلسطين كه دفاع از آن، سياست اعلام شده هميشگى دولت شاهنشاهى بود اشاره اى نشده بود ليكن در اعلاميه مشترك پايان سفر سرهنگ الحمدى اين موضوع جبران شد كه به شرح آن خواهم پرداخت. در نطق جوابيه رئيس شوراى فرماندهى يمن «آزادسازى اراضى عربى اسلامى از دست صهيونيسم و رهائى اراضى مقدس فلسطين از كفر و الحاد و شرارت متجاوزين» مورد تأكيد قرار گرفت كه طبعاً از رهبر يك كشور عرب جز اين انتظار نمى رفت.

جلسه مذاكرات رهبران ايران و يمن:
ساعت ۱۱ صبح روز پنجشنبه ششم شهريور ۱۳۵۴ سرهنگ ابراهيم محمد الحمدى رئيس جمهورى يمن شمالى و هيأت همراه او در كاخ سعدآباد به حضور اعليحضرت فقيد رسيدند و بلافاصله جلسه مذاكرات رسمى طرفين آغاز شد.
در هيأت يمنى قاضى عبدالله العمرى نخست وزير و چند تن از وزيران يمن (وزير اقتصاد، وزير دارائى، وزير آب و برق وزير صنايع) شركت داشتند و در هيأت ايرانى: مرحوم خلعت برى وزير امورخارجه، آقاى صادق صدريه مديركل سياسى آسيا و آفريقا و نگارنده توفيق حضور داشتيم.
جالب اين است كه نيم ساعت قبل از شرفيابى رئيس شوراى فرماندهى يمن، زكى يمانى وزير نفت عربستان سعودى به حضور شاه فقيد رسيده بود و اين ديدار مقارن با ديدارالحمدى از پادشاه با توجه به حساسيت سعودى ها نسبت به يمن قابل اهميت و پر معنا بود.
سرهنگ الحمدى افسرى كوتاه قامت و كمى فربه بود و در گفتگو با اعليحضرت فقيد دولتمردى آگاه و شايسته و تيزهوش به نظر مى رسيد.
محور مذاكرات او با رهبر ايران دو موضوع بود: اول جلب كمك مالى و همكارى هاى فنى و اقتصادى و دوم پيوستن يمن شمالى به پيمان دفاعى منطقه اى پيشنهادى ايران.
وى پس از مقدماتى كه تكرار همان نطق شب قبلش بود به اعليحضرت فقيد گفت: من و شما هر دو نظامى هستيم، اجازه بفرمائيد كه دو به دو گفتگو كنيم. به نظر مى رسيد كه مى خواست مطالبى را بدون حضور همراهانش با پادشاه درميان بگذارد و اعليحضرت هشيارانه و مؤدبانه از انجام خواست او طفره رفتند و گفتند: تدارك همكارى هاى فنى و اقتصادى بهتر است با حضور مسئولان سازمان هاى ذيربط انجام گيرد. الحمدى با فراست دريافت كه اعليحضرت مايل به گفتگوى خصوصى نيست لذا ديگر اصرارى در اين مورد نكرد و نيازهاى يمن را مطرح نمود و تقاضا كرد كه وزراى همراه او با همتاى ايرانى خود جداگانه تبادل نظر كنند و جزئيات نيازمندى هاى يمن را مطرح نمايند. اعليحضرت قبول كردند و به وزيرخارجه گفتند: ترتيبى بدهيد كه امروز عصر وزيران مربوط با همتاهاى يمنى خود جلسه داشته باشند و نيازهاى آنان را بررسى كنند. وزيرخارجه گفت اگر اجازه مى فرمائيد همين الساعه امر مبارك را به تاجبخش ابلاغ كنيم كه زودتر به وزراى مربوط اطلاع بدهد كه عصر به وزارت خارجه بيايند و همانجا با يكديگر ملاقات كنند. اعليحضرت موافقت كردند و وزيرخارجه به من دستور داد كه بروم از بيرون سالن مذاكرات به دكتر تاجبخش معاون سياسى وزارت خارجه دستور اعليحضرت را ابلاغ كنم. من برخاستم كه از اتاق بيرون روم در آستانه در خروجى سالن، اعليحضرت گفتند:
«بگوئيد فقط سخنان آنها را بشنوند و هيچگونه تعهدى نكنند.» كه گفتم «اطاعت مى شود» و رفتم به اتاق آجودان كشيك و مراتب را تلفنى به آقاى دكتر تاجبخش ابلاغ كردم و به سالن مذاكرات برگشتم.
سرهنگ الحمدى سپس موضوع پيمان دفاعى منطقه اى را مطرح كرد و گفت شنيده ايم كه اعليحضرت با آگاهى كاملى كه از اوضاع جهانى و كانون هاى بحران در منطقه دارند چنين پيشنهادى را مطرح كرده اند.
از آنجا كه اين پيشنهاد مدبرانه به سود منطقه حساس ماست، دولت متبوع من نيز علاقه مند است كه به اين پيمان ملحق شود و از اعليحضرت تقاضا داريم كه از خواست ما پشتيبانى نمايند.
اعليحضرت گفتند: البته اين پيشنهاد در دست بررسى كشورهاى همسايه است. پيشنهاد يمن هم بررسى خواهد شد ولى ما هنوز پاسخ قاطعى از دول منطقه دريافت نكرده ايم ولى به طور كلى از داوطلبى شما استقبال مى كنيم.
در اين موقع مرحوم خلعت برى روى يك برگ كاغذ يادداشتى براى اعليحضرت نوشت كه چون كنار ايشان نشسته بودم خواه ناخواه متوجه شدم كه نقل به مضمون در اين حدود بود:
«با توجه به حساسيت عربستان سعودى در مورد يمن اگر اجازه بفرمائيد در اين مورد قبلاً با سعودى ها مشورت و نظر آنها خواسته شود.» اعليحضرت آهسته گفتند: «البته بپرسيد» و اضافه كردند: «گمان نمى كنم موافق باشند.» در خاتمه جلسه اعليحضرت با آن منش مؤدب و با نزاكتى كه داشتند در انجام خواست ميهمان خود لحظاتى الحمدى را به اتاق مجاور برده و با او به طور خصوصى گفتگو كردند. در آن ملاقات خصوصى كه اجمال آن را پادشاه فقيد به وزيرخارجه منتقل كردند، رهبر يمن شمالى از تحريكات رژيم ماركسيستى يمن جنوبى شكايت كرده و تقاضاى كمك نظامى براى تقويت نيروى دفاعى كشور خود كرده بود. از جزئيات كمك نظامى به رژيم صنعا در برابر رژيم چپ گراى عدن اطلاع دقيقى ندارم ولى از اظهارات سرهنگ قذاقى رهبر ليبى در كنفرانس كشورهاى غير متعهد در كلمبو كه همان موقع در وسائل ارتباط جمعى منعكس شد آشكار بود كه ايران در تعارض بين دو يمن جانب رژيم صنعا را گرفته و كمك هاى نظامى هم به يمن شمالى كرده بود. قذافى در كنفرانس غير متعهدها كه اواخر مردادماه ۱۳۵۵ در كلمبو تشكيل شد شديداً به اعليحضرت فقيد حمله كرد و گفت جمهورى عربى ليبى تجاوز نيروهاى ايران به جمهورى دموكراتيك خلق يمن (يمن جنوبى) را كه عضو گروه كشورهاى غير متعهد است شديداًمحكوم مى كند. چند ماه بعد (در ۳۰ آذرماه ۱۳۵۵) يمن جنوبى دو خلبان اسير ايرانى را به شفاعت عربستان سعودى به ايران پس داد و اين شواهد نشانه همكارى نظامى محدود ايران با يمن شمالى عليه يمن جنوبى در آن بُرهه از زمان بود.
سفر الحمدى به ايران روز هفتم شهريور ۱۳۵۴ با صدور اعلاميه مشتركى پايان يافت.
در اعلاميه مشترك به مذاكرات رهبران دو كشور «در محيطى سرشار از تفاهم و دوستى» و «اراده راسخ طرفين به گسترش مناسبات دو جانبه در زمينه هاى اقتصادى، فرهنگى و مطبوعاتى و همكارى هاى فنى به ويژه در امور مخابراتى و راديو تلويزيون» اشاره شده بود.
«در بررسى اوضاع خاورميانه رهبران دو كشور تائيد نمودند كه بدون اجراى فورى كليه قطعنامه هاى سازمان ملل متحد در مورد عقب نشينى كامل اسرائيل از سرزمين هاى اشغالى متعلق به اعراب، تحقق حقوق مشروع مردم فلسطين و جلوگيرى از تغيير ويژگى اسلامى بيت المقدس، صلح و امنيت پايدار در اين منطقه برقرارنخواهد شد.»
«سياست مستقل ملى ايران كه در جهت تحكيم مبانى همبستگى اسلامى و دفاع از مسائل اعراب است.» مورد تحسين رئيس كشور يمن قرار گرفت و ايشان «نقش ايران را به عنوان عامل صلح و ثبات منطقه ستودند.» رئيس شوراى فرماندهى يمن ضمن تشكر صميمانه از ميهمان نوازى دولت و ملت ايران از اعليحضرت فقيد رسماً براى بازديد از يمن شمالى دعوت نمودند كه مورد قبول پادشاه واقع و قرار شد تاريخ آن بعداً اعلام شود.
بعد از بازگشت سرهنگ الحمدى و همراهان به يمن، محمدعلى ابراهيم سفير يمن به ديدار نگارنده آمد و رسماً از طرف دولت متبوع خود از مراحم اعليحضرت و پذيرائى گرم و صميمانه از رئيس حكومت يمن و اعضاى هيأت همراه او سپاسگزارى كرد و گفت: «نتايج مطلوب از اين سفر فوق تصور و موجب سربلندى و افتخار دولت يمن بود و اميدواريم اين ديدار پر ثمر صفحه نوينى در روابط دو كشور و نقطه عطفى در تاريخ مناسبات فيمابين باشد.»
كه نگارنده به رسم معمول اظهارات او را طى گزارشى براى وزيرخارجه فرستادم و از طريق آن مرحوم به عرض اعليحضرت رسيد.

چرا اين سفر صورت گرفت و سرنوشت الحمدى چگونه رقم خورد؟
سرهنگ الحمدى رهبر يمن شمالى از شيعه هاى زيدى بود. كشورش پيوسته از سوى رژيم دست چپى جمهورى دموكراتيك خلق يمن مورد تهديد و تجاوز قرار مى گرفت. يمن جنوبى از كمك روس ها بهره مند بود، از جمله شوروى سابق به آنها چند هواپيماى ميگ ۲۱ داده بود.
عربستان سعودى و ايران طبعاً از يمن شمالى پشتيبانى مى كردند و افتتاح سفارت مستقل در صنعا و اعزام هيأت براى بررسى نيازمندى هاى آن كشور در همين راستا بود ولى عربستان سعودى كه برحسب سنت همسايگى هميشه از يمن ملاحظه داشت كمك قابل ملاحظه اى به رژيم صنعا نمى كرد و لذا دولت يمن شمالى چشم اميد به ايران داشت به ويژه آن كه شنيده بود قرار است يك پيمان دفاعى منطقه اى بين كشورهاى ناحيه خليج فارس امضاء شود. لذا داوطلب شده بود كه به اين پيمان ملحق شود. نظر اعليحضرت فقيد اين بود كه كمك به يمن در درجه اول وظيفه سعودى هاست و حق هم همين بود ولى سعودى ها به ملاحظات شخصى و امنيتى از كمك قابل ملاحظه به رژيم شيعه مذهب صنعا دريغ داشتند. يك ماه بعد از مسافرت الحمدى سرهنگ احمدحسين الغشمى معاون او كه در ضمن رئيس ستاد ارتش يمن بود به تهران آمد و به حضور اعليحضرت بار يافت و نامه الحمدى را تقديم داشت. وى در اين نامه ضمن تشكر مجدد از پذيرائى دولت شاهنشاهى در طول سفرش به ايران تقاضاى همكارى ارتش ايران با نيروهاى مسلح يمن را تكرار نموده و تلويحاً خواستار كمك نظامى شده بود و اعليحضرت هم در پاسخ نامه او جوابيه اى به تاريخ ۲۸ مهرماه ۱۳۵۴ توشيح نموده و تأكيد كرده بودند كه: «دستورات مقتضى به مقامات دولت و نيروهاى مسلح شاهنشاهى صادر شد تا مطالبى كه در ملاقات اخيرمان در تهران مورد تبادل نظر قرار گرفت دنبال نمايند...»
براساس سياست دولت شاهنشاهى براى گسترش نفوذ ايران در درياى سرخ و اقيانوس هند كمك هاى محدودى در عرصه نظامى و اقتصادى وفنّى به يمن مى شد كه طبعاً موافق ميل شوروى سابق كه حامى يمن جنوبى بود قرار نمى گرفت و چه بسا سعودى ها هم از نفوذ ايران در يمن چندان خشنود نبودند.
سرهنگ الحمدى با اين كه خود شيعه بود تحت تلقين عربستان سعودى به سنى ها كمك مى كرد تا بتواند از عربستان سعودى سالى پنجاه ميليون دلار كمك مالى بگيرد. اين موضوع شيعه هاى متنفذ مانند رئيس مجلس و بعضى مقامات مؤثر شيعه را ناراضى كرده بود و در شهرهاى شمالى يمن بين طوايف خود عليه الحمدى تحريكات مى كردند (اين مطلب را سفير يمن يكبار در مذاكره با اينجانب عنوان كرد) و همين تحريكات مضافاً به دشمنى رهبران يمن جنوبى سرنوشت الحمدى را رقم زد و در تاريخ ۱۱ اكتبر ۱۹۷۷ به دست عناصر افراطى كه از يمن جنوبى تغذيه مى شدند ترور شد و قبل از او نخست وزيرش قاضى العمرى نيز كه پس از سفر به ايران براى معالجه به لندن آمده بود هنگامى كه از هتل لانكاستر محل اقامتش خارج مى شد توسط عناصر ناشناس و نقابدار كشته شد و اسكاتلنديارد از يافتن عاملين قتل او عاجز ماند (يا عاملين را شناسائى كرد و به دلايل سياسى موضوع را مسكوت گذاشت و برملا نكرد.)

واكنش سعودى ها در قبال پيشنهاد الحمدى چه بود؟
پس از مراجعت الحمدى به يمن به دستور وزيرخارجه در غياب سفير عربستان سعودى، كاردار سفارت سعودى را خواستم و موضوع پيشنهادى يمن را در مورد پيوستن به پيمان دفاعى مشترك منطقه اى با او در ميان گذاشتم و اضافه كردم با توجه به روابط برادرانه بين ايران و عربستان سعودى خواستيم در اين مورد نظر دولت دوست و هم كيش خود را بدانيم.
كاردار سفارت عربستان سعودى گفت مراتب را به وزارت خارجه سعودى گزارش و نتيجه را اطلاع خواهد داد. پس از چند روز به ديدار من آمد و گفت دولت متبوع او يمن شمالى را خارج از محدوده خليج (فارس) مى داند و موافقتى با پيشنهاد رئيس كشور يمن ندارد.
موضوع به همين جا خاتمه يافت و مسأله امضاى پيمان منطقه اى هم مسكوت ماند.
پس از قتل الحمدى سرهنگ الغشمى معاون او به رياست شوراى فرماندهى يمن منصوب شد و سفرى هم به ايران كرد كه ورود به آن از محدوده بحث ما خارج است و اگر در اين جستار چندى به تحولات يمن پرداختم به علت پيشنهاد آن كشور براى پيوستن به پيمان دفاعى منطقه اى بود كه اعليحضرت فقيد در ديدار صدام حسين از ايران با او درميان گذاشته بودند و به مصداق الكلام يجرالكلام (سخن، سخن ديگرى را موجب مى شود) به يمن پرداختم كه به هر صورت در معادله مسائل منطقه اى خالى از فايدت نبود.
در پايان نوشتار مربوط به يمن اين نكته را اضافه كنم كه با فروپاشى اتحاد جماهير شوروى يمن جنوبى عملاً يتيم شد و دو يمن به كوشش غرب به ويژه سعودى ها در سال ۱۹۹۰ به هم پيوستند و جمهورى عربى يمن از اتحاد دو يمن تشكيل شد كه رهبرى آن با على عبدالله صالح است.
على عبدالله صالح از سال ۱۹۷۸ پس از بركنارى رهبر نظامى يمن (سرهنگ الغشمى) به رياست جمهورى يمن شمالى رسيد و پس از اتحاد دو يمن نيز اين سمت را حفظ كرد و در انتخابات سپتامبر ۲۰۰۶ براى شش سال ديگر رياست جمهورى او تمديد شد.
على عبدالله صالح يكى از رهبران كشورهاى عربى است كه طولانى ترين دوران رياست و حكومت را دارد و ۲۹ سال است كه بر يمن حكومت مى كند و داراى روابط بسيار گرمى با غرب است.
(ادامه دارد)

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   علمى   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •