گيرم كه شوى نرم ز آهى كه ندارم
چون روى تو بينم به نگاهى كه ندارم؟
نه مال و نه زيبائى و نه زور و نه نيرنگ
كى چيره شوم بر تو، سپاهى كه ندارم
اى رنجه ز ناكرده و ناگفته، دلم را
خون كن به مكافات گناهى كه ندارم
خواهم كه گرانى نكنم بر دلت اما
جز سايه زلف تو پناهى كه ندارم
خون مى خورد اين دل به هواى سر كويت
اما چه كنم سوى تو راهى كه ندارم