|
بشنو اين نى... پيرايه يغمائى
استعدادهاى جوان را بشناسيم
|
|
پيرايه يغمائى
|
پيراهن سپيد عروسى است در برم...
مژگان عباسلو «مژگان بانو» ، فارغ التحصيل رشته پزشكى از دانشگاه علوم پزشكى شهيد بهشتى در زمينه شعر و داستان نويسى يكى از چهره هاى درخشان است كه غزل را به نهايت ظرافت، زنانه مى سرايد. نخسبين مجموعه غزل هاى مژگان به نام «مثل آوازهاى عاشق تو» توسط انتشارات هزاره ققنوس بح چاپ رسيده و دو كتاب ديگر به نام هاى «شايد مرا دوباره به خاطر بياورى» (شعر) و «رسول عشق» (مجموعه داستان) در دست انتشار دارد.
در مورد كتاب «مثل آوازهاى عاشق تو» نقدى در سايت «شاعرانه ها» به قلم دكتر سيامك بهرام پرور نوشته شده، كه به بخشى از آن اشاره مى شود:
مثل آوازهاى عاشق تو: در روزگار وفور مجموعه هاى شعرى و بازار و البته پخش نامناسب اين دست آثار به خصوص در عرصه شعر جوان، يافتن كتابى كه بشود با شعرهايش زمزمه كرد و نفس كشيد و صداى شاعر را از لا به لاى واژگانش شنيد، گوهر ديريابى ست! ... تعارف كردن كار دلپسندى نيست لذا بى پرده بايد گفت كه مجموعه غزلهاى خانم مژگان عباسلو مجموعه اى كاملاً قابل اعتناست.
نكته بسيار دلپذير در مورد شعرهاى خانم عباسلو، حضور حسى شاعر در شعر و همراهى اين احساس شاعرانه با مخاطب است. در واقع شاعر خود را تافته جدابافته از مخاطب نمى داند و بر مسند خطابه هم نمى نشيند، بلكه واگويه هاى خود را از موقعيت هاى شاعرانه موجود، خواه تلخ و مويه گر، خواه شادمان و دست افشان با مخاطب، در ميان مى گذارد.
نكته ديگر حضور زنانه شاعر است كه بر خلاف بسيارى از هم نسلانش در زمينه جسارت هاى اروتيك يا حتى واژگانى نظير آشپزخانه و قابلمه و جارو، كه به نظر نگارنده، زن ستيزانه ترين شيوه ابراز زنانگى ست، شكل نمى گيرد. آن چه روح زنانه را درآثار عباسلو مى دمد، نوعى مهربانى مغموم و حساسيت ويژه است كه به خصوص در برخى از مضامين بهتر كوك مى شود، غزل مثنوى «شايد مرا دوباره به خاطر بياورى» - به گمان من زيباترين شعر مجموعه است- بيشترين كاركرد اين حس زنانه را به تماشا مى گذارد:
پيراهن سپيد عروسى است در برم
يك كاسه آب، آينه، قرآن برابرم
اين زن كه توى آينه لبخند مى زند
هى فكر مى كنم كه منم يا كه مادرم
مادر! تمام فرصت گل در شكفتن است
جرمم مگر چه بود كه نشكفته پرپرم؟ ...
دوشيزه مكرمه اين بار دوم است
نكته اينجاست كه فضاى زنانه تنها با «پيراهن سپيد» و «مادر» و «دوشيزه مكرمه» اتفاق نمى افتد بلكه روح شاعرانه اثر در زمينه ايجاد نوعى تعليق، يا بهتر بگوييم دلشوره، تاثيرى چند برابر دارد. اين دلشوره با استفاده از موسيقى درونى و برونى شعر و قطع هاى متوالى- و گاه سينمايى- در تماميت شعر شكل مى گيرد. نكته ديگر درباب اين غزل مثنوى، هوشمندى شاعر در تبديل غزل به مثنوى و بازگشت دوباره است. درحقيقت شكستن قالب درست درمكان شكستن فضا اتفاق مى افتد و گريز راوى از دنياى واقع به دنياى درونى اش و مرور خاطره هاى گذشته به واسطه مثنوى اتفاق مى افتد و آخرين بيت مثنوى چنين است:
كاش اى وجودت از كلماتم شكيل تر
اين بيتهاى از تو سرودن طويل تر...
يكى ديگراز ويژگى هاى تكنيكى غزلهاى عباسلو استفاده از بازى هاى زبانى براى ايجاد مفهوم دوگانه است. در واقع شاعر در مرحله ارائه يك كشف بازيگوشانه درحيطه رويه زبان متوقف نمى شود، بلكه با استفاده از اين شگرد به خلق موقعيتى تازه در شعر دست مى يابد:
از سمت تو- قشنگ ترين سمت آسمان -
هر بار مى وزند به شعرم پرندگان
هر بار من پرى... پ... پرى. . شان-ه ات كجاست؟!
هر بار من پرى پريشان و تو همان
مصراع سوم غزل يك اجراى بسيار عالى از واژه است. با توجه به مفهوم بيت قبل، ما معناى «پريدن» را درذهن داريم كه از آن به «پرى» درآغاز مصراع سوم مى رسيم؛ سپس شاعر با تكرار حرف ما را به سمت نوعى لب ريختگى و ايجاد صداى گريه مى برد و به دنبالش «پريشان» را از دل واژه ها بيرون مى كشد و در درخشان ترين قسمت كارش «شانه» هاى محبوب را براى اين گريه پريشان مى جويد. در واقع با يك بازى واژگانى هوشمندانه دنيايى از معانى درهم اميخته به ذهن متبادر مى شوند كه ايجاز دلپذير شاعر آن را شنيدنى تر مى كند.
نمونه هاى از اين دست دركتاب كم نيست:
درمن هزار و يك شب. . ح از جنس شهرزاد
آغاز قصه اى كه نوشتند دركتاب
و...
نكته ديگر كشف تصاوير نو و برجسته سازى اين تصاوير درجاى جاى دفتر است:
ظرف من سالم است، باور كن! قيس ريگى به كفش خود دارد
به خطا گفت شاعرى، ليلا! عشق هم يك جنون ادوارى ست
(توجه كنيد به روايت تازه از داستان مورد اشاره «اگر ظرف مرا بشكست ليلى...» )
اينك با آرزوى بارورى بيشتر و بيشتر براى مژگان، شعر «شايد مرا دوباره به خاطر بياورى» را با هم زمزمه مى كنيم:
پيراهن سپيد عروسى است در برم
يك كاسه آب، آينه، قرآن برابرم
اين زن كه توى آينه لبخند مى زند،
هى فكر مى كنم كه منم يا كه مادرم؟
مادر! تمام فرصت گل در شكفتن است
جرمم مگر چه بود كه نشكفته پرپرم... ؟
- دوشيزه مكرّمه اين بار دوم است
مادر! بگو كجاست پس آن نيم ديگرم؟
او اين غريبه اى كه به من زل زده است، نيست
انقدر نقل و سكه نريزيد بر سرم
پيراهن سپيد... عروسى است يا عزا؟
عشق اين لباس نيست كه از تن در آورم
- دوشيزه مكرّمه اين بار سوم است
اين خنده هاى توست مى آيد به خاطرم
از راه مى رسيدى و لبخند مى زدى
بغض مرا به آينه پيوند مى زدى
در لهجه ات طراوت باران حضور داشت
صدها ستاره از شب چشمت عبور داشت
مى آمدى و بر لبت آواز تازه بود
از هر چه خوب هرچه از آن مى توان سرود
مردان شهر با تو هم آواز مى شدند
در من زنان كوچكى آغاز مى شدند
در من هزار خاطره آتش گرفته است
حالم از اين هواى مشوش گرفته است
يادش به خير فصل قشنگى كه داشتيم
خود را كجاى خاطره ها جا گذاشتيم؟
آقاى شعر هاى عبوسم! عجيب نيست
جز من كسى نگفت كه درد دل تو چيست؟
جز ما كسى نخواست بفهمد بهار را
آوازهاى كوچه شب زنده دار را
رفتى، بهار از شب اين كوچه رخت بست
آوازهاى خسته من در گلو شكست
بعد از تو عشق مثل من آهسته پير شد
از بودنى كه عين نبودست سير شد
دلواپسم براى تو آقا! رفيق! يار!
همخانه قديمى اين قلب بى قرار
اى كاش مى شد از دل تو آرزو كنم
شايد به اين بهانه ترا جستجو كنم
كاش اى وجودت از كلماتم شكيل تر
اين بيت هاى از تو سرودن طويل تر...
دوشيزه مكرمه... اين اشك شوق نيست
از فرط شيونى است كه لرزيده پيكرم
اين را به آن غريبه دير آشنا بگو
پيداست او هنوز نكرده است باورم
====================================================================
مطلب دوم
من سياه به دنيا آمدم
شعر زير سروده يك كودك آفريقايى به نام Sunny Global است كه در سال ۲۰۰۵ جايزه بهترين شعر سال را از آن خود نمود. چون برگردان شعر به فارسى به زيبايى و اصالت آن آسيب مى زد و از سويى ديگر صورت اصلى آن بسيار ساده است، ترجيح داده شد كه شعر را با هم به انگليسى بخوانيم:
When I born، I Black
When I grow up، I Black،
When I go in Sun، I Black،
When I scared، I Black،
When I sick، I Black،
And when I die، I still black
***.
And you White fella،
When you grow up، you White،
When you go in Sun، you Red،
When you cold، you blue،
When you scared، you yellow،
When you sick، you Green،
And when you die، you Gray
And you calling me colored؟؟
=========================================================
مطلب ۳
آى تهرانى هاى عزيز...
تهران قديم و داستان «واگن اسبى»
ناصرالدين شاه در آخرين سفر خود به فرنگ پديده «واگن اسبى» را براى تهرانيان به ارمغان آورد كه براى مردم آن زمان بسيار لذت بخش بود. داستان واگن اسبى از اينجا شروع شد كه ناصرالدين شاه پس از ديدن ترافيك شهرى فرنگيان و استفاده آنان از واگن هائى كه به جاى ماشين بخار از اسب براى كشيدن آن استفاده مى شد، به فكرش رسيد كه چنين پديده اى را در تهران نيز به ظهور برساند. اين بود كه بلافاصله بعد از بازگشت قرارداد تأسيس «واگن اسبى» با يك شركت بلژيكى بسته شد. دوره هم كه دوره بستن قراردادهاى جورواجور بود و هيچ مانعى نمى طلبيد. پس در اندك زمانى با انتقال ريل ها و واگن ها، دومين پديده ترافيكى مدرن (اولى ماشين دودى شاه عبدالعظيم بود) به ايران راه يافت كه هر چند تفننى بود اما به درد مردم مى خورد.
واگن اسبى پنج خط داشت: خط اول از بازار تا آخر خيابان لاله زار/ خط دوم: از خيابان شاه عبدالعظيم كه از بازار شروع مى شد تا ايستگاه ماشين دودى (پارك كوثر فعلى) / خط سوم: از بازار تا دروازه باغشاه/ خط چهارم: از ميدان توپخانه تا دروازه قزوين/ خط پنجم: از ميدان اعدام تا ماشين دودى
طرز كار واگن اسبى از اين قرار بود كه واگن ها به روى ريل هائى به عرض كمتر از يك متر كه بر سطح زمين نصب شده بود، با دو تا چهار اسب (تعداد اسب ها بستگى به شيب خيابان داشت) كشيده مى شد و اين خيابان هاى مهم تهران را در مى نورديد.
هر واگن سه كوپه مجزا داشت. كوپه اصلى با جدار و حفاظ مخصوص متعلق به خانم ها بود و دو كوپه ديگر كه بدون جدار ولى داراى سقف بودند، اختصاص به آقايان داشت.
مر كز كمپانى ابتدا در خيابان باغ وحش و سپس اكباتان بود. بطوريكه در آنجا ايستگاهى براى واگن ها و نيز طويله اسبان داير كرده بودند و هر روز واگن ها را از ايستگاه خارج مى كردند به ميدان توپخانه مى بردند و پس از سوار كردن مسافر، هر واگن به سمت ايستگاه و خط اصلى خود مى رفت.
كاركنان واگن اسبى هم سه نفر بودند؛ واگنچى، بليط فروش و يك نفر آژان كه واگن را از شر مزاحمين به نواميس و اراذل و اوباش حفظ مى كرد!
واگن اسبى هيچگاه از حركت باز نمى ايستاد و ايستگاهى هم نداشت و آنقدر آهسته مى رفت كه در حال حركت نيز مى توانست مسافران را سوار يا پياده كند. از عجايب اينكه زمستان ها كه زمين به علت گل و شل يخ مى بست و گاهگاهى واگن از خط خارج مى شد، با كمك مسافران دوباره روى ريل خود منتقل مى گرديد و به راه خود ادامه مى داد!
در برخى از معابر اين ريل ها به دو شعبه تقسيم مى شد كه رفت و آمد واگن هائى را هم كه از روبه رو مى آمدند، ممكن شود. جالب اين است كه در ابتداى حركت واگن اسبى در تهران به علت بى توجهى مردم، شيپورچى قلدرى سوار بر اسب جلوى آن حركت مى كرد و با شيپور مردم را از حركت واگن اسبى خبردار مى نمود
«واگن اسبى» نزديك به پنجاه سال بدون تغيير و تعمير و بازسازى با همان امكانات ابتدايى اش كار كرد ولى از آنجا كه عمر اين وسيله با عمر قاجاريه پيوند خورده بود، اندكى پس از برچيده شدن بساط قاجاريه اين واگن ها نيز از دور خارج شد. سريع ترين خطى كه جمع شد، خط باغشاه بود كه از كنار كاخ رضا شاه رد مى شد. در اين مورد مى گويند يك روز كه رضاشاه با ماشين از خيابان باغشاه مى گذشت، چرخ ماشين در گود افتادگى كنار ريل لغزيد. او هم همان روز به كريم آقا خان بوذرجمهر، جلاد تخريب تهران و رئيس بلديه زنگ زد و دستور برچيدن ريل ها را داد. شبانه نيروهاى كار كشته بلديه تراورس ها و ريلهاى آهنى را از باغشاه تا توپخانه كندند و به دور ريختند و به اين ترتيب عمر واگن اسبى با كل خاطرات پنجاه ساله اش به سر آمد.
برگرفته از ماهنامه بهارستان/ش ۴۳/ جلال فرهمند
واگن اسبى در خيابان لاله زار
==============================================
مطلب ۴
قمپز در كردن
قمپز در كردن كه در اصل «قپّوّز دركردن بوده است» ، يعنى ادعاى دروغ كردن، و فخر و مباهات بى پايه و اساس.
قمپز اصلا ً يك واژه تركى و در لغت نامه دهخدا گفته شده يك نوع آلت موسيقى است.
«قپّوّز» توپى بود كوهستانى و سر پُر به نام قپوز كوهى كه دولت امپراتورى عثمانى در جنگ هاى با ايران مورد استفاده قرار مى داد. اين توپ اثر تخريبى نداشت زيرا گلوله در آن به كار نمى رفت بلكه موجب انعكاس و تقويت صدا مى شد، بطوريكه صدايش كوهستان را به لرزه درمى آورد. در جنگ هاى
اوليه بين ايران و عثمانى صداى عجيب و مهيب آن در روحيه سربازان ايرانى اثر مى گذاشت و از پيشروى آنان تا حدود مؤثرى جلوگيرى مى كرد ولى بعدها كه ايرانيان به واقعيت پى بردند مى گفتند: «نترسيد، قپوز در مى كند.» كلمه «قپوز» رفته رفته به «قمپز» تغيير شكل پيدا كرد چنانكه امروزه كاملاً ً جاى آن را گرفته است.
===================================
كرشمه هاى سخن
سلطان غياث الدين، سلطان فيروز كوه اشتياق زيادى به اسب سوارى و شكار داشت، روزى با جمعى از نزديكان گرد آمده، بزمى آراسته بودند. در حال ميل شكار بر او غلبه كرد و خود مردد بود و نمى دانست كه در مجلس بزم بماند يا به شكار رود. در همان حال فخرالدين مباركشاه كه از بزرگان دربار بود و خوش ذوق هم مى نمود گفت:
اندر مى و معشوق و نگار آويزى
به زان باشد كه در شكار آويزى
آهوى بهشتى چو به دام تو در است،
اندر بز كوهى به چه كار آويزى؟
|