براى شاعران جوان و جدّى كه شعر، نه ابزار آوازه گرى و دستمايه نام و نان كه دغدغه جان و جهان آنهاست.
«شعر، هنرى كلامى است. يعنى، شعر، بافتارى ويژه از كاربرد زبان است كه آميزه اى عاطفى از انديشه و خيالى نو را در ذهن همزبانان شاعر، پديدار و پايدار مى كند. شعر بودن يا شعر نبودن هر گزاره به زبان فارسى كه به عنوان شعر عرضه مى شود، با هر نام و ادعا و عنوان از كلاسيك تا نو و مدرن و پست مدرن و هر نامگذارى ديگر -از رودكى تا امروز- با همين معيار مى تواند سنجيده شود. زيرا تمامى مباحث قديم و جديد در باره عناصر ساختارى شعر مثل وزن و قافيه و زبان و شكل و صنايع و لطايف گوناگون شعرى و جنگ و جدل ها در باره مفاهيم و برداشت هاى گوناگون از همين عناصر و ادعاهاى جديد، همه و همه در اساس، منطقاً در پيوند با تأثير گذارى و نشست شعر، در ذهن خواننده، مى توانند موضوعيت داشته باشند. وگر نه اگر كسى به عنوان مثال در باره ده سطر شعر بردارد ده صفحه در ستايش بافت و ساخت و صورت آن شعر بنويسد و از آن سوى ارسطو تا اين سوى آراگون هم به صد نام از نام آوران نقد شعر استناد كند، اما همان شعر را ده نفر خواننده جدى شعر بخوانند و بعد بگويند: با ما كارى نكرد! مورد ادعا نمى تواند شعر باشد! بنابراين هر گزاره شعرى در زبان فارسى به همان اندازه كه بتواند آميزه اى عاطفى از انديشه و خيالى نو را در ذهن بيدار و ماندگار كند به همان اندازه شعر است. موضوع هر چه مى خواهد باشد و به هر شكلى مى خواهد نوشته شده باشد. تصادفى نيست كه نهصد سال است كه نام خاقانى با قصيده ايوان مداين گره خورده است و هزار و صد سال است نام بايزيد بسطامى با اين گزاره: به صحرا شدم/ عشق باريده بود/ و زمين تر بود/ چنان كه پاى مرد به گِل فروشود / پاى من به عشق فرومى شد... اين تعريف، تعريف هويت، يعنى هستى يا وجود شعر است. يعنى آنچه موجب بازشناسى شعر از غير شعر مى شود، البته عناصر اين تعريف از شعر مثل: بافتار ويژه در كاربرد زبان و عاطفه و انديشه و خيال، نيازمند توضيح و تشريح هستند...
اما در باره ماهيت، يعنى چيستى شعر و پرسش از گوهر و چگونگى آفرينش شعر مى توان گفت: شعر برآيند شكفتن مكاشفه اى ويژه در جان شاعر است. مكاشفه اى كه از طلوع شهابى از افق ناگهان در ذهن شاعر مى درخشد. شهابى كه فضايى ناشناخته را براى لحظه اى در تاريكى هاى ناخود آگاه ذهن شاعر روشن مى كند. اين مكاشفه، تبى است كه جان شاعر را مى گدازد و بيقرار مى كند تا ناشناخته اى را كه دمى در خيال ديده است بازآفرينى كند. در روند اين بازسازى، عرق ريزان روح شاعر واژگانى هستند كه از منفذ تجربه هاى حسى شده جانش دانه دانه بر روى كاغذ مى ريزند و شعر شاعر را مى آفرينند... بايد يادآورى كنم كه بزرگترين شاعران جهان نيز، تنها در هنگام رويداد اين مكاشفه ها و عرق ريزان هاى روح، شاعرند و مى توانند بگويند: درِ سراى مغان رُفته بود و آب زده / نشسته پير و صلائى به شيخ و شاب زده /... وگرنه همين حافظ خودمان هم كه باشد در غير لحظه هاى شعرى مى گويد: بنويس دلا به يار كاغذ / بنويس به آن نگار كاغذ! و حيف كاغذ!...»۱
تا بوده جهان هرآن كه شاعر بوده ست
ماناييِ خويش را رهى پيموده ست
جز راه به قلب همزبانان بردن
پيمودنِ راه ديگرى بيهوده ست
بايد كه بُود جانِ تو جانِ همگان
جان همه بودگانِ همپويِ زمان
وان جان بدمد به واژگانى نو ياب
با نادره بافتارت آيد به زبان
حرفى ست به هم فشرده بركنده ز دل
يك قطره عرق از تب تندى حاصل
آن تب كه ز هُرم آن برافروزد جان
آن شعر كه وحى گونه گردد نازل
آن نيست كه هر گاه كه خواهى گويى
بادى ست كه گاه از گُل آرد بوئى
آهوى غريبى ست كه افتد عكسش
در آينه روانِ آبِ جويى
يك لحظه ويژه ست در مغز و روان
ناميدن آن چُنان كه بايد نتوان
بى تابيِ جان است ز دردِ زايش
دردى ست براى جان شاعر درمان
هر قدر سخن از دل و جان برخيزد
هم با دل و جان مردمان آميزد
زان سان كه هرآن كه بشنود پندارد
چنگِ دل اوست كاين نوا انگيزد
اين نسل جوان كه شعر، نو مى گويند
پيداست كه شيوه هاى نو مى جويند
بر ماست كه جهدشان گرامى داريم
هر چند كه راه پيچ و خم مى پويند
ما چون پدران اميد فرزندانيم
در غربت اگر چه جمله بى سامانيم
از ما نسزد درشتخويى به كسان
آنان نه رعيّت و نه ما سلطانيم
هر نسل نگاه ويژه خود دارد
زان گونه كه بيند به زبان مى آرد
در اين نگه و بيان تازه ست كه شعر
در دشتِ زبان نهال نو مى كارد
پيداست كه سرو سايه گستر زيباست
شمشاد جوان نيز گلستان آراست
آن رويش شعرِ خاك تا امروز است
اين پويشِ سال هاى سبزِ فرداست
نو آمدگان به راه خود مى پويند
آزاديِ خويش در سخن مى جويند
زيباست هزار گونه گل رنگارنگ
زيباتر از آن كه گونه گون مى بويند
دهگانِ زمان نيز به كارش داناست
پيرايد و بگزيند از آن سان كه رواست
پيوندِ درست با زمان مى ماند
بى ريشه گياه رويشى بى فرداست
نو آورى از نگاه نو مى آيد
نو ديدنِ ما زبان نو مى زايد
در نو سخنى نيست پريشان گويى
در شعر سلامت زبان مى بايد
در شعر به چشم ژرف بين بايد ديد
آن را به سخنورى نبايد سنجيد
هر چند سخن زبان شعر است ولى
در دام سخنورى نبايد لغزيد
هر جمله كه شوق يا غمى را افزود
يك باره تو را ز خود جدا كرد و ربود،
آورد خيال و منظر نو به وجود،
شعر است و سُراينده سزاوار درود۲
۱. بر گرفته به فشردگى از جزوه آموزشى درس واحد عمومى «فرهنگ و هنر ايران» براى دانشجويان دانشگاه هنر تهران سال هاى تحصيلى ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۰ خورشيدى. (به نقل از: تصويرهايى از فروريختن فصل ها در سرزمين مات با واژه و مداد: بررسى سه دفتر شعر بتول عزيزپور. نيمروز. پاييز ۱۳۸۲)
۲. برگرفته از دفتر آماده چاپ: ترانه نامه براى اسماعيل خويى. پاره اى از بخش آغازين اين دفتر، همراه با ياداشتى از زنده ياد هوشنگ وزيرى در كيهان لندن (ژانويه ۱۹۹۹) و سپس بيشترينه همان بخش در شهروند كانادا و بخش دوم اين دفتر در آرش پاريس (۱۹۹۹) آمده است.