|
(تهيه و تنظيم پژواك)
از لابلاى متون
مرورى به رويداد خونين مسجد گوهرشاد مشهد
چگونه به تحريك شيخ محمدتقى بهلول مردم مشهد با اقدامات دولت به ويژه مسأله كشف حجاب مقابله كردند و اين مقابله از كجا و چگونه آغاز شد؟
(به انگيزه هفتاد و دومين سالگرد واقعه خونين مسجد گوهرشاد- تيرماه ۱۳۱۴)
ديباچه: ۷۲ سال از رويداد خونين مسجد گوهرشاد در مشهد مى گذرد. فرا رسيدن تيرماه يادآور واقعه اى است كه به قتل و جرح بسيارى از مردم مشهد و شمارى از اعضاى نيروى انتظامى انجاميد و موجب تدارك توطئه اى از سوى استاندار وقت (فتح الله پاكروان) و رئيس شهربانى مشهد (سرهنگ نوائى) عليه محمدولى اسدى نايب التوليه آستان قدس رضوى و محاكمه و اعدام او شد.
سلسله جنبان اين رويداد خونين كه از ۱۹ تا ۲۲ تيرماه ۱۳۱۴ ادامه يافت شخصى بود اهل سبزوار به نام شيخ محمدتقى معروف به «بَهلول» كه در منبر مردم را عليه تصميم دولت دائر به كشف حجاب تحريك مى كرد. وى پس از سركوب شدن غائله، از ايران فرار كرد و به افغانستان پناهنده شد و سال ها با تحمل مرارت و زندان و فشارهاى روحى و جسمى در آن كشور به سر برد و پس از انقلاب اسلامى به ايران آمد و دو سال پيش در سنين بالاى ۹۰ درگذشت. اظهارات و تقريرات وى در كتابى زير عنوان «خاطرات سياسى بهلول در زمان رضاشاه» از سوى نشر نَوَند در مشهد انتشار يافت. در سالگرد اين رويداد خونين بخش هائى از مندرجات اين كتاب را در ستون «لابلاى متون» نيمروز از نظر خوانندگان عزيز مى گذرانيم تا با طرز تفكر و دانش و بينش كسانى كه در لباس دين با تحولات جامعه مقابله مى كنند بيشتر آشنا شوند:
«... بايد خواننده بداند كه رضاشاه پهلوى شاه ايران و امان الله خان شاه افغانستان و مصطفى كمال پادشاه (!) تركيه سه نفر دوست صميمى بودند. اين سه نفر در كشور انگلستان (!) با هم عهد بستند كه ممالك خود را به صورت كشورهاى اروپائى درآورند. حجاب و دين و روحانيت را از مملكت خود بردارند و زنا و شراب و باقى محرمات دينى را رواج دهند و بالاخره اين سه مملكت را كاملاً به طرف دهريت بكشانند!
امان الله خان در اين نقشه ناكام شد و او را از افغانستان بيرون كردند و يك نفر سقازاده سلطنتش را گرفت و بعد از ۹ماه نادر نامى كه قبلاً سپهسالار امان الله بود آن سقازاده را كشت و مملكت را گرفت. بعد از چهار سال او را هم كشتند و پسرش محمدظاهرشاه شد...
امان الله خان با خانمش همراه رضاشاه پهلوى شدند و رضاشاه آنها را از مرز بازرگان تركيه وارد ايران كرد و از تبريز و.... مشهد عبور داده و از راه تربت جام به وطنشان فرستاد. مقصود رضاشاه از گردش امان الله خان با زن بى حجابش در شهرهاى ايران پيشرفت رفع حجاب بود و مى خواست زن هاى مملكت با رفع حجاب الفت گيرند... در اين سفر در تمام شهرها تيمورتاش همسفر و مهماندار امان الله بود. به هر شهرى كه مى رسيدند باغ ملى آن شهر را زينت مى كردند و جشن مى گرفتند و يكى دو ساعت از آنها پذيرائى مى شد و در اين پذيرائى شراب خورى و رقص زنان فاحشه و انواع منكرات و ممنوعات شرع اجرا مى شد. اتفاقاً ورود امان الله به سبزوار مصادف با شب اول محرم آن سال بود. باغ ملى سبزوار را آئين (آذين) بستند و مشروبات الكلى و زنان رقصنده را براى پذيرائى از امان الله آماده كردند. آينه ها و فرش ها و عكس ها كه بر در و ديوار و درخت ها نصب شده بود كاملاً به آينه بندى شهر شام در ساعت ورود اهل بيت به آن شهر شباهت داشت. اشخاص متدين و با ناموس سبزوار محرمانه گريه مى كردند ولى جرأت مخالفت نداشتند...
در آن روز بنده به منزل پنج نفر از پيش نمازهاى سبزوار رفتم و به آنها گفتم كه براى جلوگيرى از اين جشن منحوس قيام كنند تا من هم آنها را همراهى كنم ولى هيچيك شان حاضر نشده و همه گفتند در كار سياسى دولت دخالت كردن حكم انتحار و خودكشى دارد و شرعاً و عقلاً ممنوع است.
پس از آن كه از همه جا نااميد شده بودم ساعت چهار بعدازظهر شخصاً به باغ ملى و منطقه جشن رفته و آن منظره را تماشا كردم و آهسته آهسته مى گريستم. ديده شدن بنده در آن منطقه امر عجيبى بود زيرا هيچوقت كسى مرا در آنجا نديده بود و هر كس مرا مى ديد پيش مى آمد و بعد از سلام و احوالپرسى مى گفت: آقاى شيخ، خيلى عجيب است كه شما به اين منطقه به تماشا آمده ايد. در جواب مى گفتم: من به تماشا نيامده ام، من تأسف دارم كه چرا بايد شب اول محرم شهر ما مثل شهر شام زينب شود و دشمنان دين در اين باغ عيش كنند و كارهاى خلاف شرع انجام دهند. با هر كس اين حرف ها را گفتم تصديق مى كرد و مى گفت حقيقتاً كار بدى است اما علاج ندارد و نمى شود چيزى گفت. در حدود ساعت ۵ بعدازظهر به قدر صد و پنجاه نفر اطراف من جمع شده بودند و همه با بنده همنوا و از اين وضع اظهار ناخوشى مى كردند. بنده گفتم عجب است كه همه به بدى اين كار اقرار داريد و هيچ غيرتى از خود نشان نمى دهيد.
يكى گفت: اين كار وظيفه علماست. بايد آنها پيشقدم شوند تا ما از آنها پيروى كنيم. اگر يك روحانى براى منع اين كار حاضر شود همه او را يارى مى كنند. گفتم اگر من هم كه يك مجتهد نيستم قيام كنم با من همراهى مى كنيد؟
گفتند: بلى، ما تو را از مجتهدين شهر خود محترم تر مى دانيم. گفتم دو نفر شجاع بروند و به شهردار سبزوار بگويند كه يك دسته از مؤمنين در باغ ملى جمع شده اند و با شما كار دارند. دو نفر تبليغ رسالت كردند. شهردار كه مى دانست براى چه او را مى خواهند قضيه را به رئيس شهربانى سبزوار گفت و درخواست امداد كرد.
رئيس شهربانى به او گفت تو برو ببين چه مى گويند و خاطر جمع باش كه ما پليس به كمك مى فرستيم.
شهردار درآمد و به ما گفت: آقايان چه مى گوئيد؟
بنده گفتم: به نام دين و وجدان از تو مى خواهيم كه اين بساط را برچينى، زيرا شب اول ماه محرم در شهر شيعه نبايد جشن و آينه بندى باشد. گفت اين بساط به امر اعليحضرت پهلوى براى پذيرائى از اعليحضرت امان الله خان شاه افغانستان گسترده شده و هيچكس حق مداخله ندارد و اگر شما اين حرف ها را مى زنيد به رئيس شهربانى مى گويم كه از شما جلوگيرى كند. در همين حالت دو نفر پليس از طرف شهربانى پيدا شدند و به طرف ما مى آمدند، ولى پيش از آن كه به ما برسند پليس ديگرى با عجله از عقبشان آمد و به آنها چيزى گفت و هر سه به طرف شهربانى برگشتند.
بنده از اين منظره فهميدم كه شهربانى شكست خورده و اول دو پليس را براى تعقيب ما فرستاده و بعد ديده جمعيت ما در تزايد است خود را كنار كشيده و نمى خواهد مداخله كند. قوت قلبم زياد شد و به اطرافيان خود گفتم: اكنون كه شهردار حاضر نيست اين بساط برچيند شما آن را برچينيد.
يك برادر زن من كه عبدالوهاب نام داشت و خيلى متدين و با جرأت بود پيشدستى كرد و يك شيشه برق را به زمين زد و شكست شهردار مضطرب شد و با صداى لرزان گفت: آقايان بى نظمى نكنيد ما خودمان اين بساط را جمع مى كنيم!
گفتم پانزده دقيقه مهلت داريد كه ما به مسجد برويم و نماز بخوانيم و برگرديم. اگر اين بساط باقى بود هر كارى كه بخواهيم انجام خواهيم داد. اين حرف را گفتم و با جمعيت به مسجد رفتيم و نماز خوانده و برگشتيم. در (موقع) رفتن تقريباً دويست الى سيصد نفر بوديم ولى در برگشتن حدود پنجهزار نفر همراه ما بودند. زمانى كه برگشتيم اثرى از جشن باقى نبود و همه اش را برچيده بودند و به امان الله خبر داده بودند كه نظم سبزوار برهم خورده. او هم با تيمورتاش ميزبانش از شاهرود به كمال عجله آمدند و گذشتند و تا نيشابور هيچ جا توقف نكردند. بنده خوشحال به خانه آمدم و قضيه را به پدر و مادرم گفتم و با اشتهاى تمام نان خوردم ولى پدر و مادرم مى ترسيدند كه بعد مورد تعقيب واقع شوم ولى به خير گذشت و هيچ به عمل نيامد. در اين وقت برايم معلوم شد كه بنده آن قدر كه خود را كوچك مى بينم كوچك نيستم و دولت آنقدر كه مردم او را بزرگ مى دانند، بزرگ نيست، بلكه مردم اگر همت كنند هر دولتى را از پا درآورده مى توانند از آن ساعت تصميم گرفتم كه در اولين فرصت به قم سفر كنم و در قم براى يارى علماء آماده باشم تا اگر جنگى بين علما و دولت واقع شود به يارى آنها قيام كنم.
(ادامه دارد)
|