Nimrooz
Vol. 18, No. 938, July 6, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۳۸ - جمعه ۱۵ تير ۱۳۸۶
زرگرى۹۳۹
زرگرى۹۳۸
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه اعدام صدام حسين- بخش ۳۱
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در دوران حكومت صدام حسين
-سرانجام معلوم شد كه دكتر جمشيد آموزگار در سفر اعليحضرت فقيد به الجزاير براى شركت در كنفرانس سران اوپك ملتزم ركاب بوده است.
-چرا يمنى ها مى خواستند به پيمان دفاعى منطقه اى ملحق شوند؟
-تحولات و جرياناتى كه به استقلال يمن شمالى و ايجاد يمن جنوبى انجاميد چه بود؟ و انگليس ها چه نقشى در اين مورد داشتند؟
-چگونه شد كه دو يمن شمالى و جنوبى در ۱۹۹۰ متحد شدند؟
-نقش عربستان سعودى در تحولات يمن چيست؟ و چرا سعودى ها در مورد يمن حساسيت دارند؟
-سفر پرزيدنت ابراهيم محمدالحمدى رئيس شوراى فرماندهى يمن به ايران به چه منظور بود؟
-نطق اعليحضرت فقيد در سر ميز شام به افتخار الحمدى چه نكاتى در برداشت؟
دكتر مصطفى الموتى
دكتر وليان واجرين روزهاى سخت زندگى اش
دولتمردى تند خود و پر كار كه به سرعت ترقى كرد و ناگهان خاموش شد

زرگرى۹۳۹
در راه در دهات سر گذر مردم از پارس سگ هاى شان بيدار شده و به بيرون خانه مى آمدند.
كنجكاو بد و بيراه حواله ام مى كردند. يكى مى گفت هى كولى... خيال مى كردند دزد هستم. صبح خسته و كوفته با پا هاى تاول زده به مدرسه رسيدم. يك هفته تمام نمى توانستم راه بروم.
فرى در قطار مى خوابد. وقتى كنترل چى بليط او را بيدار مى كند مى فهمد كه قطار عوضى انتخاب كرده و در جهت عكس پراگ رفته است. در صد كيلومترى پراگ بوده است.
تمام اين حوادث ماجراجويانه را با لذت و عشقى فراوان دنبال مى كرديم. در جوانى همه چيز قابل تحمل است. بعد ها بيست سال ديگر يكى از دوستان ايرانى به پراگ آمده بود. يك شب بياد عشق ديرين خود در هندوستان مى افتد. او مهندس نفت و در هندوستان كار مى كرده است و عاشق دخترهمكارش كه اهل چك بوده مى شود. در اين شب سرد و زمستان پراگ با تاكسى به سراغ عشق ديرين خود مى رود. بعد از اينكه وارد خانه مى شود درآسانسور را با در ديگرى كه به حياط خانه ساختمان باز مى شد و چند پله كا ن داشت عوضى مى گيرد و اين دوست ما لول و مست از پله كانها به روى زمين سرازير مى شود. زانوى يك پايش مثل شيشه خرد مى شود و بى هوش در روى برف تا صبح مى ماند. صبح تصادفا يكى او را نيمه مرده پيدا مى كند. چند ماه در بيمارستان پراگ بود و مخارج اش از ده هزار دلار به بالا بود.
عشق در جوانى سرمايه روح براى تمام عمر است در سن و سال دوست گرامى من كه نزديك به شصت بود بقول خانم اش هر چند كه شيرين است ولى خيلى خرج و مصيبت دارد.
در مدرسه زبان يك رفيق كرد از مهاباد هم اطاق ما بود. شايد سى ساله بود. قد كشيده لاغر اندام و چهره گندمى آبلگون داشت. كمى از آغاز كورس زبان مى گذشت كه او ميوه عالى فصل شيرينى و مشروب و هداياى گوناگون دريافت مى كرد. با هم در اطاق دور از چشم ديگران مى خورديم و مى نوشيديم.
خانم مدير مدرسه عاشق سخت رفيق ما شده بود. اين عشق مدتها بعد از اتمام كورس زبان ادامه داشتو آن خانم مرتب به شهر برنو كه اقامت گاه رفيق مان بود مى رفت و با جان و دل همه چيز را فداى او مى كرد.

دانشگاه
بعد از اتمام كورس زبان كه چيزى از زبان چك سرمان نمى شد و چهار ماه بيشتر طول نكشيد همه مان را به تحصيل در دانشكده هاى مختلف در سه شهر پراگ و براتيسلاوا و برنو فرستادند. در زمان حال اين كورس يكسال طول مى كشد. شش ماه فقط زبان چك و شش ماه ديگر  ترمى نولوژى در رشته مربوطه. بغير از رفيق كرد همه زن و مرد در دانشگاه مشغول تحصيل شدند. رفيق كرد مى گفت من عالى ترين دانشكده شهر خودم را تمام كرده ام و احتياجى به تحصيل ندارم. گويا شهرشان فقط دبستان داشته است، او را مسئول رستوران در يك هتل خوب شهر برنو كردند. از دزدى همكارانش رنج مى برد و مشگل داشت. چون اهل دزدى نبود اجبارا اين كار را ترك كرد.
من در دانشكده مكانيك و الكتروتكنيك دانشگا ه حمل و نقل پراگ مشغول به تحصيل شدم. رشته راه آهن را انتخاب كرده بودم. مثل پدر مى خواستم راه آهن چى بشوم. د ر اروپا فقط در سه شهر مسكو و لندن و پراگ د انشگا ه راه آهن و جود داشت. دانشگاه ما بهترين و معروف ترين استاد هاى چك و اروپا را داشت. مى خواستم از اين امكان بسيار عالى بهترين استفاده را بكنم و مهندس خوب راه آهن بشوم.
دو مشگل داشتم. مشگل زبان و بيمارى اعصاب. زندگى در خانه ۴۴ زيتنا با سروصداى عجيب كمكى به بهبودى سلامتى نمى كرد و برعكس. در كالج دانشجويان مى توانستم با دانشجوى چكى هم اطاق باشم و اين كمك مهمى براى آموزش زبان چكى بود متاسفانه. ما هى ششصت كورن چكى بورس تحصيلى داشتيم. اين بورس خارجى ها بود. دانشجوى چكى مى توانست ماگزيمم چهارصد و بيست كورنداشته باشد و اين بورس براساس شرايط زندگى دانشجو تعيين مى شد. ماهى صد و بيست و شش كورون پول شام و نهار در كانتين (رستوران) دانشجويان مى شد سى كورون پول اياب و ذهاب در ماه بود از ما كرايه خانه نمى گرفتند ولى دانشجويان در كالج ماهى سى كورن مى پرداختند. تحصيل وكتابهاى درسى مجانى بود. پلى كلنيك دانشجوئى داشتيم كه درمان و دارو مجانى بود.
در سال اول با داشتن دروسى مانند فيزيك و شيمى و رياضى و هندسه فضائى و غيره فكرم از نظرزبن راحت بود. ولى زندگى دانشجوئى بدون حوادث نبود. من تنها خارجى در كلاس پنجاه و چهار نفرى بودم. بيست و نه سال داشتم و د يگر ا ن همه از من از هفت تا يازده سال جوانتر بودند. هم كلاس همدست من هيجده سال داشت خيلى مهربان بود و سعى مى كرد در زبان چكى كمك ام باشد. تقريبا تمام دروس سال اول را در دانشكده افسرى تهران از سر گذرانده بودم و مشگلى نداشتم ولى مشگل زبان شيرين و غنى چك بود. در كلاس تمام نيرو و فكر خود را متوجه كنفرانس استاد مى كردم تا هرچه بيشتر يادداشت بكنم. استاد فيزيك با قد كوتاه و هيكل كو چك دستها به پشت مانند ناپلئون در كلاس راه مى رفت و درس خود را مثل اينكه فلسفه تدريس مى كند بدون نوشتن فرمول هاى فيزيكى تدريس مى كرد. او در رشته فيزيك اتمى با تئورى هاى جديد خود معروف بود. به كسى اعتنا نمى كرد شايد خود را اينشتن دوم مى دانست. فاميل اش كنجشگ بو د. آقاى دكتر كنجشگ. در چك از اين نام فاميل ها مانند كبوتر رگ، آهو و يا به پرتوى مزرعه زياد است. او مثل گنجشگ از اين گوشه كلاس به آن گوشه مى پريد و دانسته هاى خود را براى ما تعريف مى كرد. روزى باز سر و كله اش پيدا شد. شروع كرد در سر كلاس راه رفتن.
بعد از چند دقيقه مطالبى گفت و رفت. دانشجويان با فرياد و خوشحالى شروع به ترك كلاس كردند. من مطالب او را نوشته و در انتظار جملات ديگر بودم. رفيق همكلاسى بمن گفت:
-على چرا نشسته اى بلند شو برويم او ديگر نمى آيد. در ضمن چشمش افتاد به نوشته ى من. با خنده غيرعادى بچه هاى ديگر را صدا كرد تا آنها نيز نوشته مرا بخوانند. من نوشته بودم:
-اسب من مريض است
گويا استاد سوار كار بوده و آن روز كه اسب اش بيمار بوده است حال كنفرانس دادن را نداشت.
حال كه صحبت آقاى دكتر گنجشگ هست بد نيست جريان امتحان فيزيك را نيز تعريف بكنم.
كلاس ما به سه دسته تقسيم شده بود. روز امتحان در يك كلاس كوچك استاد بعد از اينكه به هر دانشجو سه سئوال داد از كلاس خارج شد. صد و يك سئوال داشتيم و او فقط شماره اى سئوال ها ر ا بما مى داد
بعد از رفتن او رفيق كنارى ام از كشوى ميز سئوالات قبلا نوشته شده را بيرون كشيد و شروع كرد عقب سئوالات خود گشتن. من تعجب كردم كه در سوسياليزم نيز تقلب مى كنند. رفيقم شماره سئوالاتمرا نيز خواست تا آنها را پيدا بكند. من از او تشكر كردم زيرا جواب سئوالات را مى دانستم و زياد هم مشكل نبودند. بعد ا ز تقريبا نيم ساعت سر و كله استاد پيدا شد. ر فيق كنارى ام متوجه استاد نشد و مرتب عقب سئوالات مى گشت كه در اين موقع استاد دست بروى شانه اش گذاشت و پرسيد كه آماده است يا نه؟
هم كلاسى با ديدن استاد چنان هول شد كه كنترل خود را از دست داد و شروع كرد سئوالات تقلبى را جمع كردن و بلى بلى جناب استاد گفتن. استاد بدون اعتنا شروع كرد از ديگران پرسيدن.
با اينكه تابلو در كلاس بود و هر دانشجوئى مى توانست سئوالات خود را بنويسد ولى استاد ما از نوشتن و از تابلو بيزار بود همه مى بايستى مثل خود او جواب سئوالات را تعريف بكنند.
ساعتى گذشت و با اينكه سئوالات را آماده داشتم جرئت اظهار نظر را نداشتم. ا ستا د به غيرا ز يك دانشجو همه را رد كرده بود. بالاخره چاره نبود جرئت به خو د دادم و به او گفتم:
جناب استاد ممكن است در كنار من بنشينيد و من سئوالات خو د را كه آماده كرده ام بشما نشان بدهم.
چى آقا اين و حشتناكه دانشجو مى خواهد كه در كنارش بنشينم و...
سكوت محض بود و همه متوجه من و استاد بودند او با اعتراض و با بى ميلى تمام مثل اينكه كنار يك بيمار مبتلا به وبا مى نشيند در كنارم قرار گرفت و بعد از يك نگاه سطحى بلند شد و گفت
-خوبه نمره سه خواهيد داشت
-جناب استاد هر سه سئوال را بلدم حق من نمره يك است.
در چك نمره از يك تا پنج است
او با جواب من غافلگير شده بود چيزى كه اصلا انتظار نداشت. دانشجويان با سر بمن مى فهماندندكه خر نباش و قبول كن
استاد بعد از نگاه مرا به تابلو خواند و سئوال سخت ترى بمن داد. بالاخره در تابلو و شايد براى اولين
بار دانشجويى در كنار تابلو قرار گرفته بود. بعد از اينكه جواب سئوال را نوشتم گفت:
-خوب با نمره دو موافق ايد؟
بلى جناب استاد
-شما از كدام كشوريد؟
-ازايران
-هان بدين علت در دانشكده نفت تحصيل مى كنيد
-جناب استاد شما در دانشگاه راه اهن هستيد
-آه من فكر كردم كه در ميدان شارل هستم.
خوشبختانه يك سمستر بيشتر با ما نبود و بدين شكل امتحان اول من به خير گذشت. رفيق ما عباديان بادختر پروفسور اشنا بود و به خانه شان مى رفت. با هم شطرنج بازى مى كردند. بمن مى گفت على اين مرد عادى نيست از هوش زياد روزى ديوانه مى شود.
استاد هند سه فضائى رئيس كا تدرا يك خانم در حدود پنجاه ساله بود. اين خانم براى امتحان مرا به خانه اش دعوت كرد. در يك اپارتمان بزرگ و زيبا در محله قديمى پراگ زندگى مى كرد. بعد از نوشيدن چاى از من پرسيد
تا حال چند امتحا ن داده ايد؟
فيزيك و رياضى استاد فيزيك شما كيست { سه استاد فيزيك داشتيم)
اقاى بلبتس به جاى ا قاى بر ا بتس كه به معناى كنجشگ ا ست ا شتبا ه كر ده كلمه بلبتس را گفتم كه زياد شنيده بودم ولى نمى دانستم كه معناى ا ن ا حمق است
خانم ريشانووا با شنيدن كلمه بلبتس شروع كرد بلند خنديدن در حاليكه از چشمانش آب مى ريخت ايندكس مرا گرفت و يك نمره عالى بمن داد.
من گيج و واج چيزى سرم نمى شد. بمن گفت در سمستر هاى ديگر شما را ازمايش خواهم كرد. بعد از كمى گفت و گو درباره ايران خانه اش را ترك كردم. جريان را براى بچه هاى هم كلاسى تعريف كردم و آنها بمن گفتند كه خانم ريشانوا و آقاى گنجشگ دشمن هم اند.

زرگرى۹۳۸
معمولا اين حمام ها محل ديدار عشاق اند. آسوده از كار و زندگى و استراحت كرده و دور از خانه اهل دل هاى شان در رقص اول كه در اين هتلها براى بيماران با اركستر ترتيب داده مى شود همدم خود را پيدا مى كنند و دمى از صفاى زندگى لذت مى برند. در شهر هاى حمام امكان استفاده از برنامه هاى فرهنگى كنسرت و تئا تر و غيره خيلى زياد است.
مدت اقامت ما كه يك ماه بود به اتمام مى رسيد. قبل از عزيمت ما به پراگ روزى يك اتوموبيل ۶۰۳ تاترا با شوفر و باگارد به سراغ و لاديمير آمد. از ما خداحافظى كرد. براى ما كاملا روشن بود كه او از كادر هاى درجه يك حزب است و به خاطر ما هواى آب معدنى كرده است. وقايع بعدى نشان داد كه چكى ها زياد هم اغراق نكرده اند زيرا در ميان ما كسانى بودند كه با رژيم شاه يا كنار آمدند و يا اينكه آدم شان بوده اند.
تاجر چكى ما را موقع خداحافظى با ولاديمير ديد. او حسابى خراب كرده بود و از ما پرسيد آيا مطلبى درباره او و طلاهايش به ولاديمير گفته ايم يا نه؟ او را خاطر جمع كرديم كه نه. از كجا معلوم كه او نيز مأمور نبوده است؟

كورس زبان چكى
تمام ايرانيهاى مهاجر تازه رسيده را به يك دهكده بنام پاردوبيتسه به خاطر ياد گرفتن زبان چكى فرستادند. اين دهكده تقريبا در شصت كيلومترى پراگ واقع است. در ويلاى زيبائى ساكن شديم.
ويلا در ميان جنگل بود. گويا اين خانه و يا قصر به مالك محل تعلق داشته است كه در سال ۱۹۴۸ دولت چك و اسلوواكى ملى كرده بود. بعد ها فهميدم كه آن ويلا يكى از خانه هاى مخفى وزارت داخله است.
مسئول مدرسه يك خانم در حدود پنجاه ساله بود. او خيلى غليظ توالت مى كرد و مدعى بود كه از پول داران سابق چك است.؟ او لقب باقى مانده كاپيتاليزم چك از ما گرفته بود. يك خانم آشپز با شوهرش كه نگهدارى خانه را بعهده داشت و يك پروفسور زبان چك در ويلا سكونت داشتند.
خانم مدير خيلى خوش رو و خوش اخلاق و در مديريت استاد بود. هر روز با جواهرات گوناگون كه گوش ها و گردن و دستهايش را مزين مى كردند بما پز مى داد. لطافت و زيبائى جوانى را نداشت ولى ول كن معامله نبود به ايرانى هاى مجرد بيشتر مى رسيد.
مسئول چكى ما تحصيل كرده و در حدود چهل سال داشت. به زبان انگليسى خوب مسلط بود. برخلاف مراوتس و زن گاپو مودب و رفتار صميمانه و رفيقانه اى با ما داشت. در بخش بين المللى حزب كمونيست چك كار مى كرد. مسئول ايران بود. هميشه با موتورسيكلت به سراغ ما مى آمد.
سعى مى كرد ما را با زندگى و شرايط چك آشنا كند. از هايده كه زن جوان و زيبائى بود خوشش مى آمد. هميشه خيلى ظريف سمپاتى خود را به او نشان مى داد. هايده لوند و در دلربايى استاد بود. شوهرش محمود محسنى خونسرد بود و مثل اروپائى ها بزيبائى زنش مى باليد.
هايده گل سرسبد ما بود. زن زيباى ديگرمان نير خانم زن مهندس گوهريان بود. گوهريان برعكس محسنى خيلى متعصب و حسود بود. زن خود را تا مى توانست از ما و اجتماع دور مى كرد. او نيز لطافت مخصوص داشت و مانند زنان ايرانى متين و مودب احساسات خود را بكسى بروز نمى داد. هايده بيشتر با مردان دوستى مى كرد تا با زنان ايرانى. رفتار و كردارش دوستانه و بى آلايش بود. من باو در قلبم لقب مادر هنگ را داده بودم كه قادر بود همه را اداره كند.
متاسفانه مسئول چكى مدت زيادى با ما نبود. بدون خداحافظى ديگر نيامد. مى گفتند كه گويا زياد تر از حد بما نزديك شده است.
پروفسور ما در حدود پنجاه ساله با موهاى كاملا سفيد، اندام ريز و چهره اى گرد و صاف داشت.
عينك خيلى قوى استعمال مى كرد. لبان پر گوشت اش هميشه آبدار بود. به چند زبان بين المللى مسلط بود. آموزش زبان چك در اين گرد همآيى ايرانيان كه اكثرشان فقط زبان فارسى مى دانستند خيلى مشگل بود. پروفسور در كارش استاد بود و بغير از ما خارجى هاى ديگر را زبان چكى آموخته بود.
او خيلى با حوصله و چشمان ريزش در پشت شيشه ضخيم عينك هميشه كنجكاو ما بود. او متد جالبى براى آموزش داشت. بعد از ياد گرفتن الفباى چكى شروع به نوشتن كلمه و فعل و مصدر كرد.
روزى ده ساعت آموزش داشتيم و قرار بود در عرض چهار ماه زبان چكى را لااقل حرف بزنيم.
كلاس چكى بسيار شاد بود استادمان آرتيست بتمام معنى بود. با ما مثل كر و لال ها رفتار مى كرد و در محيط بسيار دوستانه و گرم كه اصلا خسته كننده نبود به آرامى پيشرفت مى كرديم. استاد سوت مى زد و بعد در تابلو مى نوشت سوت زدن. او زياد عرق مى كرد. درحاليكه با اشاره عرق صورتش را پاك مى كرد در تابلو مى نوشت عرق كردن. روزى يك ضرب المثل چكى بما ياد داد و نوشت من مثل خوك عرق مى كنم. ما اين ضرب المثل را ياد گرفتيم
در حاليكه معناى آن را نمى دانستيم. بعد ها در آشنائى با دختران چكى و در موقع رقص خودنمائى مى كرديم دختر ها مى خنديدند وما را بهم ديگر نشان مى دادند و ما هم احمقانه با آنها مى خنديديم.
زبان چك شايد مشگل ترين زبان دنيا باشد و يا يكى از آنها. ولى اين زبان بسيار غنى است. كمتر كسى حتى چك اصيل به اين زبان كاملا مسلط است. چندى پيش خاطرات خود را بزبان چكى نوشتم و منتشر شد. براى اينكه خاطر جمع باشم به چند ويراستار دادم زيرا يكى ديگرى را قبول نداشت.
بعد از اينكه كمى چكى ياد گرفتيم قرار شد روز هاى شنبه شب به دهكده هاى اطراف سر بزنيم. معمولا در اين روز استراحت دهات اطراف به نوبه بساط شب نشينى و رقص داشتند. دهكده هاى كوچك وبزرگ از نقطه نظر فرهنگى با اهالى شهر ا ختلا فى ند ا ر ند و نداشتند. با آموزش ا جبا رى د ر ا نز ما ن شا يد تا كلاس نهم و بعد ها تا د بير ستا ن اختلا ف ما بين شهر و ده ا حسا س نمى شود. چكى ها اهل موسيقى و درهر خانواده يك نوازنده گيتار و يا آكاردئون حتما هست. رقص و آواز و تعليم نواختن يك آلت موسيقى
از مدرسه شروع مى شود. من از همان شهر وين كه همانند چك است با آواز دسته جمعى و نواختن گيتار و غيره در آبجو خورى ها آشنا شدم و به اين نوع تفريح دل بستم. در چك آبجو خورى به مانند قهوه خانه هاى قديم ايران هستند. مردم درد دل مى كنند و بسا كه خيلى مسائل سياسى و تجارى و غيره در اين
آبجو خورى ها حل و فصل مى شوند.
روزى شنبه شب عازم دهكده اى بوديم در شش كيلومترى مدرسه. عده زيادى از مردان ترگل و ورگل بهترين لباس خود را كه يك دست بيشتر نبود پوشيده و براه افتاديم. در راه د هقانى كه در مزرعه اش بود آسمان را نشان داده و بما فهماند كه بزودى اسير بارن خواهيم شد و خوب است به مدرسه برگرديم. مادر افكار رقص و دختران و زنان زيبا و آبجوى عالى چك گوش به حرف درست نبوديم. كمى نگذشت كه باران شديد مانند گلوله هاى بى رحم دشمن ما را نشانه كرد. بدون بارانى و چتر مثل موشى مى مانديم كه توى آب انداخته باشند. با حالى زار به دهكده رسيديم. همه جا خالى از مردم بود. سالن فرهنگى دهكده را زود پيدا كرديم. كت و شلوار خود را در مستراح چكانديم و دو مرتبه پوشيديم. حال زار و اسفناكى داشتيم. يك شوفر تا كسى به ما گفت كه حاضراست با يكى از ما ها به مدرسه برود و براى ما لباس خشك بياورد. به غير از يك نفر از ما ها كس ديگرى لباس دوم نداشت.
سالن رقص بالكنى نيز داشت يك عده به بالكن رفتند و تا آخر شب نشينى در آنجا نشسته و خود را خشگ مى كردند در سالن كه تقريبا بزرگ بود همه منتظر ما بودند زيرا در موقع افتتاح گفته بودند كه دانشجويان ايرانى نيز شركت خواهند كرد. وقتى ما را ديدند متاسف و نااميد از ما روگردان شدند.
آنها در انتظار جوانان بيست ساله و از خانواده شيخ و صاحب چاه نفت بودند. همگى در بالكن جمع شديم و بدون شلوار كه خشگ بشود با حسرت به رقص ديگران نگاه مى كرديم. افسرده و پژمرده باز پياده به مدرسه برگشتيم.
صاحب تاكسى كه ول كن ما نبود موقع برگشت من و فرى را هفته آينده به نهار دعوت كرد. خانه اش روبروى سالن رقص بود.
به همه پز مى داديم كه چكى ما را به ناهار دعوت كرده است. براى اولين بار مهمان در چك. بالاخره روز موعود يكشنبه فرا رسيد و من و فرى از ناهار مدرسه صرفنظر كرده و پياده به طرف دهكده راه افتاديم. در دهكده او در جلوى خانه اش ايستاده بود. با خود گفتيم كه منتظر ما است. به او سلام كرديم، او جواب سلام ما را نداد و چنان وانمود كرد كه ما را نمى شناسد. از او جدا شديم و سر افكنده، توهين شده، تشنه و گرسنه به مدرسه بازگشتيم. تجربه اول در چك دلخراش و غير انسانى بود و با فرهنگ ما ايرانى ها اصلا جور در نمى آمد.
بعد از جريان رقص و باران اكثر رفقا از اين برنامه روز هاى شنبه دست كشيدند. من و فرى از رو نرفتيم و برنامه ادامه داشت. شبى به يك شهر پانزده كيلومترى با اتوبوس رفتيم. بعد از تفريح قرار بود فرى به پرا گ برود. ساعت دوازده شب او با قطار عازم پراگ شد. من به سراغ اتوبوس رفتم ولى خبرى از اتوبوس نبود و اولين اتوبوس صبح ساعت شش بود. پياده به طرف ده مدرسه راه افتادم.

دكتر رضا قاسمى
در حاشيه اعدام صدام حسين- بخش ۳۱
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در دوران حكومت صدام حسين
-سرانجام معلوم شد كه دكتر جمشيد آموزگار در سفر اعليحضرت فقيد به الجزاير براى شركت در كنفرانس سران اوپك ملتزم ركاب بوده است.
-چرا يمنى ها مى خواستند به پيمان دفاعى منطقه اى ملحق شوند؟
-تحولات و جرياناتى كه به استقلال يمن شمالى و ايجاد يمن جنوبى انجاميد چه بود؟ و انگليس ها چه نقشى در اين مورد داشتند؟
-چگونه شد كه دو يمن شمالى و جنوبى در ۱۹۹۰ متحد شدند؟
-نقش عربستان سعودى در تحولات يمن چيست؟ و چرا سعودى ها در مورد يمن حساسيت دارند؟
-سفر پرزيدنت ابراهيم محمدالحمدى رئيس شوراى فرماندهى يمن به ايران به چه منظور بود؟
-نطق اعليحضرت فقيد در سر ميز شام به افتخار الحمدى چه نكاتى در برداشت؟
004083.jpg
دكتر رضا قاسمى
توضيح ضرورى:
در ارتباط با سفر اعليحضرت فقيد به الجزاير براى شركت در كنفرانس سران كشورهاى صادر كننده نفت (اوپك) پيرامون همراهان ايشان در اين سفر سرنوشت ساز نظرات مختلفى ابراز شده بود كه در يادداشت هاى اينجانب بازتاب يافت. ابتدا تصور مى رفت كه پادشاه فقيد تنها و بدون همراه داشتن كارشناسان مالى و نفتى به اين سفر مبادرت كرده اند. نگارنده با مراجعه به يادداشت هاى مرحوم اميراسدالله علم و توصيه او به اعليحضرت كه حتماً كارشناسان مالى و اقتصادى و نفتى را در التزام ركاب داشته باشند در اين مورد به تفحص بيشترى پرداخت و با بعضى آگاهان و متصديان امر در آن زمان تماس گرفت. از جمله با آقاى دكتر پرويز مينا عضو پيشين هيأت مديره شركت ملى نفت ايران گفتگو نمود و ايشان مرحوم دكتر رضا فلاح را ملتزم ركاب شاه دانستند و در گفتگوى بعدى با آقاى دكتر غلامرضا تاج بخش معاون سياسى وقت وزارت امورخارجه، ايشان به حضور مرحوم دكتر محمد يگانه وزير وقت دارائى اشاره كردند، ولى اخيراً به نگارنده اطلاع دادند كه در گفتگو با بعضى آگاهان و مسئولان آن دوره از جمله دكتر علينقى عاليخانى (وزير اقتصاد پيشين و ويراستار يادداشت هاى علم) به اين نتيجه قطعى رسيده اند كه سه شخصيت مالى و اقتصادى و نفتى (يعنى دكتر جمشيد آموزگار، دكتر محمد يگانه، دكتر رضا فلاح) در تيم ملتزمين ركاب اعليحضرت فقيد در سفر الجزيره بوده اند و خواستند اين توضيح داده شود كه خصوصاً دكتر جمشيد آموزگار به علت نقش مؤثرش به عنوان نماينده ايران در كنفرانس هاى اوپك در معيت پادشاه بوده است چنانكه خود دكتر آموزگار نيز طى نوشتار مندرج در شماره ۴۲ فصلنامه ره آورد به حضورش در كنفرانس الجزيره اشاره كرده است.
***

تمايل يمن به الحاق به پيمان دفاعى منطقه اى
در شماره پيش سخن به آنجا رسيد كه وقتى شايعه امضاى احتمالى يك پيمان دفاعى بين ايران و دول منطقه خليج فارس در وسائل ارتباط جمعى ايران و بعضى همسايگان پراكنده شد دولت جمهورى عربى يمن به فكر افتاد كه به اين پيمان بپيوندد. يمن به سبب مجاورت با عربستان سعودى و وابستگى هاى ايلى و قبيله اى با سعودى ها، هميشه مورد توجه وزير نفوذ مستقيم و غير مستقيم دولت عربستان سعودى بوده است، اما روابط يمن و سعودى نيز در درازاى تاريخ به نوبه خود به افت و خيزهائى دچار بوده است.
در اوائل قرن شانزدهم ميلادى (دقيقاً در سال ۱۵۱۷ ميلادى) يمن به تصرف امپراطورى عثمانى درآمد و سال ها يك والى ترك زبان بر يمن حكومت مى كرد. تسلط عثمانى بر يمن به موجب قراردادى كه در سال ۱۹۱۱ بين امام يحيى و مقامات عثمانى امضاء شد برقرار گرديد. به موجب اين قرارداد فقط اداره امور كوهستانى يمن به امام يحيى واگذار شد.
در جريان جنگ جهانى اول و دوره امامت در يمن، امام از عثمانى جانبدارى كرد و انگلستان نيز در مقابله با اين عمل، از مهاجمين منطقه عسير كه به ادريسى شهرت داشتند حمايت كرد. در پايان جنگ جهانى اول (همانگونه كه در شماره پيش گفتيم) با قرارداد ترك مخاصمه، «مادروس» تسلط و حكومت امپراطورى، عثمانى بر يمن پايان پذيرفت و اين كشور در سال ۱۹۱۸ استقلال يافت.
در سال ۱۹۲۳ ميلادى بين امراى ادريسى اختلاف حاصل شد و امام يحيى فرصتى يافت تا بر بندر حديده و مناطق ساحلى آن دسترسى پيدا كند.
ملك عبدالعزيز بن سعود در سال ۱۹۲۶ ميلادى برپايه «پيمان مكه» شيخ ادريسى عسير را تحت حمايت خود قرار داد ولى امام يحيى اين تحت الحمايگى شيخ عسير را برنتافت و شروع به دست اندازى در قلمروى ادريسى ها نمود.
در اين حملات بخش تحت الحمايه انگليس در بندر عدن نيز از تعرض بى نصيب نماند. امام يمن براى مقابله ها با اين جريان در همان سال (۱۹۲۶) قراردادى با ايتاليا امضاء نمود و پشتيبانى آن دولت را جلب نمود. اختلافات بين شيخ عسير و امام يحيى ادامه يافت تا اين كه در سال ۱۹۳۴ ميلادى نيروهاى ابن سعود به كمك شيخ عسير شتافت و قواى امام را از بندر حديده بيرون كرد و آنان را به پشت دروازه هاى صنعا عقب راند. امام يحيى مجبور شد كه با امضاى پيمان طائف وضعيت مرزى خود را با عربستان سعودى تثبيت كند و انگلستان نيز متعاقباً استقلال يمن را به رسميت شناخت. (توضيحاً اين كه طايف يكى از شهرهاى ييلاقى عربستان سعودى است كه آب و هواى معتدلى دارد و نگارنده در جمع ساير اعضاى هيأت نمايندگى ايران در كنفرانس اسلامى جده در معيت وزير امورخارجه مرحوم خلعت برى براى ديدار با امير فهد كه آن زمان وليعهد سعودى بود به طايف رفتم و با اين كه فصل گرما بود در اتاق پذيرائى وليعهد و سالن ناهارخورى از كولر و وسائل فنى خنك كننده خبرى نبود و نسيم خنكى كه مى وزيد موجب لطافت هوا بود. در طايف وجود درخت هاى گوناگون ميوه از آب و هواى مطبوع اين منطقه حكايت داشت.)
بارى، سرانجام با كودتاى سيدعبدالله الوزير حكومت امام يحيى در فوريه ۱۹۴۸ سرنگون و امام كشته شد و پسر ارشد وى به نام سيف الاسلام احمد عامل كودتا را شكست داد و خود بر سرير امامت تكيه زد.
در اسناد وزارت امورخارجه (پرونده ۳۱ كارتن ۵۰ بخش چهار سال ۱۳۳۴) يادداشتى به شماره ۲۹۳۰‎/۲۴‎/ الف مورخ ۱۲ رمضان ۱۳۷۴ هجرى قمرى- برابر با چهارم ماه مه ۱۹۵۵ ميلادى وجود دارد كه از مملكت متوكلى يمن كه عنوان آن زمان يمن بوده به وزارت امورخارجه اطلاع داده شده كه اعليحضرت امام احمدالناصر فرزند خود ملك اميرسيف الاسلام البدر محمد را به عنوان وليعهد مملكت متوكلى يمن منصوب نموده است. ضمناً يادآور مى شود كه يازده فرزند ذكور امام يحيى همگى «سيف الاسلام» لقب داشتند.
در دوران امام احمد روابط يمن با دول غربى (انگلستان، فرانسه، آمريكا) توسعه يافت و يمن از اين كشورها كمك مالى و نظامى خواست كه تا حدودى تقاضاى اين كشور برآورده شد. امام احمد در سپتامبر ۱۹۶۲ به دنبال يك سوءقصد درگذشت و امام محمد البدر پسرش جانشين او شد كه وى آخرين فرد از سلسله امامت حاكم بر يمن بود. تحولات بعدى يعنى كودتاى سرهنگ عبدالله السلال با پشتيبانى عبدالناصر و چگونگى شناسائى رژيم جديد (جمهورى يمن) توسط شوروى سابق و آمريكا و عضويت اين كشور در سازمان ملل متحد به سال ۱۹۶۳ و ادامه جنگ هاى داخلى تا سال ۱۹۷۰ كه بين دو جناح سلطنت طلب و جمهوريخواه توافق حاصل و منجر به پايان يافتن جنگ داخلى شد را در نوشتار شماره پيش توضيح داده ام و نيازى به تكرار نيست.
مشكل يمن وجود همسايه همنام ديگرى در كنارش بود كه از ۱۸۳۹ تحت الحمايه انگليس بود. در سال مذكور انگلستان بندر عدن را اشغال كرد و بر نواحى اطراف آن نيز تسلط يافت و مجموعه اى را در آن ناحيه كلنى و به اصطلاح تحت الحمايه يا PROTECTORATE خود قرار داد.
در سال ۱۹۶۷ انگلستان بندر عدن و نواحى اطراف آن را تخليه كرد و بندر عدن را به يمن واگذار كرد. در آن زمان يمن شمالى با ناصر و نيروهاى طرفدار او در معارضه و ستيز بود و لذا عدن و مناطق و نواحى تحت حمايت انگليس جدا از يمن شمالى به عنوان يمن جنوبى شكل گرفت و از همان زمان تعارض و برخورد بين دو يمن آغاز شد و با توجه به نفوذ انديشه هاى افراطى و چپ گرايانه در يمن جنوبى، عربستان سعودى كه موقعيت خود را در شبه جزيره عربستان مخاطره آميز مى ديد با يمن شمالى عليه يمن جنوبى اتفاق حاصل كرد و اين افت و خيز و تشنج ادامه يافت تا اين كه در ۲۲ ماه مه ۱۹۹۰ دو يمن متحد شدند و به عنوان كشور جمهورى عربى يمن در خانواده ملل جاى گرفتند و على عبدالله صالح رئيس جمهورى يمن شمالى به رياست جمهورى كشور متحد يمن برگزيده شد كه هنوز هم در همين مسند باقى است.
برگزيدگان و رجال عمده يمن نوعاً وابسته به دو قبيله مهم آن كشور يعنى قبيله الاحمر و قبيله الواصل هستند و پرزيدنت على عبدالله صالح وابسته به قبيله الاحمر است.
در سال ۲۰۰۴ جمهورى عربى يمن از نظر تشكيلات ادارى و منطقه اى به بيست استاندارى تقسيم شد كه عربستان سعودى كم و بيش در اين استان ها به ويژه مناطق نزديك به مرز سعودى نفوذ غيرقابل انكار دارد. اين مقدمات را از اين باب آوردم كه توضيح دهم سعودى ها نسبت به جمهورى عربى يمن بى تفاوت نيستند و تحولات آن كشور را زير نظر دارند و مقامات يمنى نيز اين معنا را از نظر دور نمى دارند و خواه ناخواه موقعيت همسايه قدرتمند و ثروتمند خود را در شمال كشورشان پاس مى دارند. به ويژه اين كه پيمان طايف (۱۹۳۴) كه سرحدات شمالى يمن با سعودى را مشخص كرده همچنان زنده است و در سال ۱۹۹۵ مجدداً براى ۲۰ سال ديگر تمديد شده است. در چنين حال و هوائى دولت يمن به فكر افتاد كه به پيمان دفاعى منطقه اى پيشنهادى ايران ملحق شود.

سفر رئيس شوراى فرماندهى يمن به ايران
سرهنگ ابراهيم محمدالحمدى رئيس شوراى فرماندهى و فرمانده كل قواى جمهورى عربى يمن از تاريخ پنجم تا هفتم شهريورماه ۱۳۵۴ برابر با ۲۷ تا ۲۹ اوت ۱۹۷۵ ميلادى به مدت سه روز رسماً از ايران ديدن كرد. در ضيافت شامى كه به افتخار او و قاضى عبدالله العمرى نخست وزير يمن و هيأت همراهشان از سوى اعيلحضرت فقيد در كاخ سعدآباد برگزار شد، پادشاه سخنرانى جالبى در سر ميز شام ايراد كردند كه متن آن به شرح زير بود:
«حضرت رئيس شوراى فرماندهى و فرمانده كل قوا.
براى شهبانو و من پذيرائى از آن حضرت در كشور خودمان مايه كمال خوشوقتى است. سفر شما به ايران در عين آن كه نخستين مسافرت يك رئيس كشور يمن به ايران است در واقع تجديد عهدى تاريخى ميان دو كشور و دو ملتى است كه لااقل دو هزار سال رابطه تاريخى و فرهنگى و چهارده قرن رابطه مذهبى آنها را با يكديگر پيوند مى دهد.
براى مردم ما كشور يمن يك دوست و آشناى ديرينه است كه نه تنها در صفحات تاريخ ما بلكه در بهترين آثار ادبيات و هنر ايران نيز مقامى مخصوص به خود دارد. يكى از زيباترين فصول شاهنامه فردوسى بزرگترين اثر ادب پارسى، داستان رابطه كيكاوس پادشاه ايران با شاه هاماوران رهبر كشور يمن است كه حاصل آن زناشوئى شاه ايران با دختر آن پادشاه است. در دوران شاهنشاهى ساسانى ايرانيان بسيارى براى هميشه در يمن سكونت گزيدند و براى ما به عنوان يك ملت مسلمان تذكر اين نكته باعث افتخار است كه اين ايرانيان نخستين كسانى در خارج از سرزمين حجاز بودند كه به دعوت پيامبر بزرگ ما حضرت رسول اكرم به آئين اسلام گرويدند، به طورى كه شايسته عنوان پر افتخار آزاد زادگان يا «ابناء الاحرار» شدند. در طول قرون اسلامى ايرانيان بسيارى در يمن و يمنى هاى بسيارى در ايران سكونت گزيدند به طورى كه اكنون به يادگار آن دوره كتاب ها و آثار خطى فراوان فارسى، در گوشه و كنار يمن در خانواده ها نگاهدارى مى شود. خوشبختانه اين روابط در دوران جديد با علاقمندى متقابل از سرگرفته شده است و اكنون پيوسته رو به توسعه و تكامل مى رود. ۲۵ سال پيش دربار ايران سفير فوق العاده اى به كشور شما فرستاد و از ۱۵ سال قبل روابط كامل سياسى ميان دو مملكت ما برقرار شده است. نمايندگان دو كشور ما اكنون در كنفرانس ها و مجامع بزرگ اسلامى كه به طور منظم در كشورهاى مختلف اسلامى تشكيل مى شود در كنار يكديگر قرار دارند و در كوشش براى همبستگى و ترقى جهان اسلامى تشريك مساعى مى كنند. در زمينه هاى مختلف اقتصادى، آموزشى فرهنگى و اجتماعى ما با خوشوقتى شاهد پيشرفت هائى هستيم كه اكنون در همه اين رشته ها در كشور شما صورت مى گيرد. نخستين برنامه اقتصادى و عمرانى سه ساله كه شما از سال پيش آغاز كرده ايد برنامه درخشانى است كه ما كمال توفيق شما را در حسن اجراى آن آرزومنديم. در امور آموزشى افزايش منظم تعداد دانش آموزان و مراكز تحصيلى و ايجاد دانشگاه و وجود عده زيادى دانشجوى يمنى در كشورهاى پيشرفته خارجى پشتوانه مطمئنى براى آينده جامعه شما است. همچنين فعاليت هاى وسيع بهداشتى كنونى در مملكت شما شايان ستايش است. بديهى است براى حسن اجراى همه اين برنامه ها كشور شما نيز مانند ما و همه ممالك ديگر جهان به خصوص كشورهاى منطقه بسيار حساسى كه ما در آن زندگى مى كنيم بيش از هر چيز احتياج به صلح و آرامش و ثبات دارد و اين چيزى است كه من آن را صميمانه براى همه ملل بخصوص جهان اسلامى آرزو مى كنم. به عنوان يك عامل اساسى تحقق اين آرزو از خداوند متعال مسئلت دارم كه برادران مسلمان ما را از تفرقه داخلى و از نفاق افكنى در امان بدارد. در مورد روابط دو كشور ما، بايد بگويم كه خوشبختانه امكانات فراوانى براى توسعه اين روابط چه از لحاظ سياسى و چه از نظر اقتصادى و بازرگانى و فرهنگى وجود دارد و يقين دارم در همه اين زمينه ها همكارى سودمندى بين ما برقرار خواهد شد.

حضرت رئيس شوراى فرماندهى و فرمانده كل قوا
شما در موقعيتى بسيار خطير مسئوليت اداره كشور خود و رهبرى ملت يمن را به سوى پيشرفت مادى و معنوى به عهده گرفته ايد و من نه فقط آرزو بلكه اطمينان دارم كه با كفايت و شايستگى فراوان اين وظيفه سنگين و در عين حال پر افتخار را به بهترين وجه انجام خواهيد داد با اين آرزو تندرستى و شادكامى شخص آن حضرت، ترقى و رفاه روزافزون ملت دوست و برادر و همكيش يمن، توسعه هر چه بيشتر دوستى و همكارى ايران و جمهورى عربى يمن و سعادت و همبستگى استوار كشورها و ملت هاى اسلامى و صلح و همزيستى و همكارى جهانى را از خداوند متعال مسئلت دارم.»
پس از بيانات اعليحضرت فقيد سرهنگ ابراهيم محمدالحمدى رئيس شوراى فرماندهى يمن شمالى- سخنانى در پاسخ پادشاه ايران ايراد نمود كه در شماره آينده همراه با شرح مذاكرات وى با شاهنشاه كه نگارنده در آن جلسه توفيق حضور داشت و سرنوشت تلخ الحمدى و نخست وزير يمن پس از سفر به ايران، به آگاهى خوانندگان محترم نيمروز خواهد رسيد.
(ادامه دارد)

دكتر مصطفى الموتى
دكتر وليان واجرين روزهاى سخت زندگى اش
دولتمردى تند خود و پر كار كه به سرعت ترقى كرد و ناگهان خاموش شد
يكى از كسانى كه از خدمت ارتش با درجه سرهنگى به سازمان ادارى منتقل شد و خيلى سريع ترقى كرد. دكتر عبدالعظيم وليان بود كه مدتى در ساواك كار مى كرد و به علت دوستى با سپهبد رياحى به وزارت كشاورزى منتقل و وزير تعاون و امور روستاها شد.
تا آنجا كه به خاطر دارم هويدا نخست وزير با او روابط صميمانه اى نداشت و به علت فشار اميرهوشنگ دولو كه خود را به شاه فقيد نزديك كرده و از حاميان وليان بود توانست مشاغل مهمى را احراز كند. حتى وقتى از وزارت تعاون و امور روستاها بركنار شد صريحاً به روزنامه نگاران گفت به او پست مهمترى داده خواهد شد و چند روز بعد استاندار خراسان و نايب التوليه آستان قدس رضوى گرديد.
يك بار هم در بين اعضاى دفتر سياسى انتشار يافت كه وليان وزير تعاون و امور روستاها خود را نامزد عضويت دفتر سياسى كرده است. برخى از اعضاى دفتر سياسى با شركت او موافق نبودند. پس از چندى وليان در دفتر سياسى شركت كرد و يك روز هم ضمن شوخى به نخست وزير گفت جنابعالى كه از شركت من در اين جلسات خيلى خوشحال نيستيد ولى اجازه بدهيد من حرف هايم را بزنم. معلوم شد هويدا هم با شركت وليان موافقتى نداشته ولى با فشارهائى كه صورت گرفته وليان وارد دفتر سياسى حزب ايران نوين شده است.
دكتر وليان در كارها روش تندى داشت، وقتى استاندار خراسان و نايب التوليه آستان قدس رضوى گرديد به علت قاطعيت درباره نوسازى فلكه اطراف صحن و خراب كردن خيلى از مغازه ها نارضايتى زيادى فراهم ساخت.
شايع شده بود كه شاه فقيد براى نوسازى فلكه اطراف صحن به دنبال شخصيتى مى گشت كه قاطعيت داشته باشد كه به پيشنهاد اميراسدالله علم دكتر وليان به اين سمت منصوب گرديد در حالى كه تا آن زمان يكى از رجال معروف و معمر به اين سمت گماشته مى شد.
دكتر بهزادى درباره وليان چنين مى نويسد:
عبدالعظيم وليان در سال ۱۳۰۲ خورشيدى در تهران در يك خانواده متوسط چشم به جهان گشود. بعد از طى دوره دبستان و دبيرستان وارد دانشكده افسرى شد و با درجه ستوان دومى در رسته توپخانه از دانشكده افسرى فارغ التحصيل شد. اما خصوصيات روحى وليان با كار در ارتش تناسب نداشت. از اين رو پس از نيل به درجه افسرى وارد دانشكده حقوق و علوم سياسى شد. او پس از آن كه ليسانس گرفت مدتى در دادگاه هاى نظامى وكالت توده اى ها را برعهده گرفت كه طبق فرمول خاص دادرسى ارتش از آنها دفاع محدود مى كرد.
وليان در سال ۱۳۳۷ با يك هيئت نظامى ايران عازم پاكستان شد. رياست هيأت را سپهبد اسماعيل رياحى برعهده داشت. اين آشنائى در سرنوشت سرگرد توپخانه عبدالعظيم وليان مؤثر واقع شد، چون هم به او اجازه داد در دروس دانشكده هاى حقوق لاهور و پنجاب شركت كند و هم زمانى كه سپهبد رياحى به جاى دكتر ارسنجانى به وزارت كشاورزى رسيد، وليان را به رياست اداره اصلاحات ارضى منصوب كرد. وليان مسير رياست اداره تا وزارت را خيلى سريع پيمود.
دكتر وليان رساله دكتراى خود را درباره (توسعه طلبى و روابط دوستانه) نوشته و همچنين كتابى درباره (كلياتى از اوضاع سياسى، اقتصادى و اجتماعى پاكستان) انتشار داده است.
سرتيپ ساسان يحيائى در مجله ره آورد چنين مى نويسد:
سرهنگ وليان افسر توپخانه ارتش بود. در تمام دوران تحصيلى (دبيرستان و دانشكده) هميشه رتبه ى اول را حايز مى گرديد، حتى به علت استعداد در دبيرستان، دو كلاس را در يكسال طى نمود و در دانشكده افسرى هم بين همدوره هاى خود به مقام رتبه اول رسيد. پس از پايان دوره ى دانشكده افسرى، موفق به اخذ ليسانس حقوق سياسى شد و سپس دكتراى حقوق را گرفت.
در سال ،۱۳۴۱ به سمت رئيس سازمان اصلاحات ارضى در زمان وزارت سپهبد رياحى منصوب شد و بعداً به سمت وزير اصلاحات ارضى و تعاون روستاها ارتقاء مقام يافت. سرانجام وليان استاندار خراسان شد. مردم ايران استان خراسان را قبل از استاندارى ايشان و بعد از استاندارى ايشان، به چشم ديده اند كه تا چه حد تفاوت كرده است. ضمناً او مؤلف چندين كتاب از جمله اوضاع سياسى و اجتماعى افغانستان است.
وليان كه در دولت ازهارى به زندان افتاده بود توانست به طرز ماهرانه اى گريخته خود را به آمريكا برساند.
دوستى كه در واشنگتن زندگى مى كند مى گفت ارتشبد ازهارى و دكتر وليان نزديك هم به سر مى بردند، وليان چند بار خود را به ازهارى رسانده و گفته است (راستى تيمسار من را براى چه توقيف كرديد؟ اگر فرار نمى كردم كه تا به حال كشته شده بودم. جواب زن و بچه من را كى مى داد؟) ازهارى پاسخى نمى داد و مى كوشيد كه هيچگاه با وليان روبرو نشود.
يكى از پزشكان در بيمارستانى كه دكتر وليان در آن بسترى بود چنين نقل كرده است:
چند روز قبل از انقلاب دكتر وليان به عنوان بيمار از زندان به بيمارستان ارتش منتقل مى گردد. يك روحانى به ديدار او مى رود. عمامه و عباى خود را در اطاق مى گذارد كه به توالت برود وليان عبا و عمامه او را برداشته و پوشيده و از در بيمارستان خارج مى شود و وقتى روحانى به اطاق بازمى گردد از وليان و عبا و عمامه اثرى نمى بيند. مدتى او را بازداشت مى كنند بعد معلوم مى شود از جريان فرار دكتر وليان آگاه نبوده و وليان از همانجا به مخفيگاه مى رود و بعد از كشور خارج مى گردد.
وليان كه در انجام كارهايش قاطعيت و تندروى داشت و مخالفين زيادى پيدا كرده بود ولى از نظر مالى هرگز مورد ايراد قرار نگرفت و از دولتمردان تند خود و درستكار شناخته شد.
مطلعى مى گفت كه دكتر وليان بين ۱۲۰ تا ۱۵۰ هزار دلار در يكى از بانك هاى واشنگتن سپرده داشت كه از بهره اين پول با همسر و فرزندانش زندگى مى كرد. يكى از كسانى كه سابقه كارمندى بانك هاى خارجى را داشت به گروهى از ايرانى ها پيشنهاد مى كند كه او مى تواند به اندوخته آنها بهره زيادترى بدهد. به همين جهت چند تن از كسانى كه سپرده هائى در بانك هاى واشنگتن داشتند پول هاى خود را در اختيار او نهادند و تا چند ماه هم بهره وعده داده شده به آنها پرداخت مى گرديد كه ناگهان شايع شد آن مؤسسه ورشكست شده و دريافت كننده پول ها نيز متوارى گرديده است به اين ترتيب كليه اندوخته دكتر وليان از بين رفت و دچار افسردگى فراوان شد و در حالى كه روى (دوچرخه ورزشى) براى حفظ سلامتى خود پا مى زد دچار سكته شد و در سال ۱۳۷۳ در ۷۱ سالگى زندگى را ترك گفت.

ايران
تحقيق
صفحه اول
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
حوادث
علمى
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   خواندنيها   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   حوادث   •   علمى   • 
•   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •