*درباره آقابزرگ علوى، پيش از اين صحبت كرده ايم، از جمله در نيمروز ،۸۲۳ نگاهى در نامه ها و نوشته هائى پراكنده از او افكنده ايم كه به همت و كوشش «ايرج افشار» در ايران با عنوان «نامه هاى برلن» انتشار يافته است. در بازتاب اين هفته، از نو يادى از او به ميان مى آوريم كه باز انگيزه آن، انتشار نامه ها و حرف هاى ديگرى از اوست كه به تازگى از سوى «باقر مؤمنى» يكى از دوستان نزديك او انجام گرفته است. مجموعه تازه حاوى «يك گفتگوى خودمانى»- در دو بخش-، دوازده نامه- متن گفتگو با صداى آمريكا و توضيحاتى درباره آخرين رمان اوست با عنوان «روايت» كه در تهران چاپ شده است.
-بخش اول از «گفتگوى خودمانى» كه ميان «علوى و مؤمنى» برگزار شده، عمدتاً به ماجراهاى سياسى در آذربايجان و كردستان در سال هاى دهه بيست مى پردازد كه علوى نيز گويا به عنوان خبرنگار روزنامه مردم به آن سوها سفر كرده بوده است. سخن محورى علوى درباره آن «قضايا» اين است كه «مى خواستند آذربايجان ايران را به آذربايجان شوروى ملحق كنند» و «همه جا دست شوروى ها در كار بود».
با اين همه، آقابزرگ از «پيشه ورى» كمابيش به نيكى ياد مى كند: «... آدمى بود كه اهل حقه بازى نبود... اهل كتاب بود. زياد هم مى نوشت، يادداشت مى كرد... آدم مقنعى بود. با قناعت زندگى مى كرد، عياش نبود. آدمى كه زياد اهل عرق و شراب و خوراك و فلان و اين ها باشد نبود. زن باز نبود. با همان زنى كه ازدواج كرده بود مى ساخت! هيچوقت نشنيدم كه هرزگى كرده باشد... يك سلسله مقاله راجع به كتاب اول من «ورق پاره هاى زندان»... در روزنامه خودش (آژير) نوشت.»
آقابزرگ مى افزايد كه «پيشه ورى» را در زندان شناخته است: «... سلولش روبروى سلول من بود. زياد پيش او مى رفتم و حرف هايش را مى شنيدم... داستان هائى را كه در زندان مى نوشتم براى همه مى خواندم ولى براى پيشه ورى، بخصوص در تنهائى، مى خواندم. او مرا تشويق مى كرد و مى گفت استعداد دارى و فلان مى شوى و بهمان مى شوى و از اين حرف ها...»
آقابزرگ دليل شكست سياسى پيشه ورى را در اين مى داند كه «زورش به سياست شوروى نمى رسيد» و «هر وقت مى خواستت قدمى بردارد... دست نشانده هاى شوروى كار او را خراب مى كردند.» خلاصه «دست به كارى زده بود كه از عمده اش برنمى آمد... احساس مى كرد كه دست و بالش بند شده است...»
*
حرف ارتجاعى!
*بخش دوم گفتگوى خودمانى با آقابزرگ علوى، شركت كننده ديگرى نيز دارد؛ محمود كتيرائى، نويسنده و پژوهشگر ايرانى مقيم بروكسل. محتواى گفتگو نيز تا حدودى از سياست دور مى شود و بيشتر در زمينه «اجتماعيات» و تأثير اجتماعى ادبيات، دور مى زند. مقاديرى از حرف ها تكرارى است ولى از لابلاى آنها، تكه هائى بيرون مى آيد كه تازگى دارد، بس كه عجيب و غريب است! دست كم گاه با تجربه اى كه تاكنون از انديشه و بينش آقابزرگ به دست آمده، سازگارى ندارد.
-كتيرائى بحث را با «تناقض گوئى متفكران ايرانى» آغاز مى كند و پاى حضرت مولوى را پيش مى كشد كه با وجودى كه خود را اهل «تساهل» (تولرانس) نشان مى دهد و «تعصب» را «خامى» به شمار مى آورد، مخالفان خود را جاهل خوانده است. «حسام الدين چلبى» پرسيد: «اين افسانه ها چيست» آن وقت مولوى به قرآن و محمد استناد كرده كه «اين خودش عذر بدتر از گناه است»(؟)
... «تازه مولوى همين افسانه ها را هم با افسانه هاى خودش نفى مى كند» (؟). «... در يك قالبى كه اهميت ندارد ولى محتوايش هم سايه اندر سايه است»! گمان مى كنيم آقابزرگ هم مثل ما از اين حرف ها چيزى نمى فهمد و به ناگزير مى گويد «به هر حال اين ها از نظر زبان پايه هاى فرهنگ ما هستند» و موضوع را برمى گرداند به شناخت تازه اى كه از «سعدى» پيدا كرده است: «پريشب محمدجعفر محجوب اين جا بود... و شمه اى از سعدى براى ما گفت... واقعاً كه اين سعدى چه زبان اكسپرسيو و فاخر، يعنى چه زبان فصيح و بليغ عجيبى دارد!... به خودم گفتم كه تا به حال حافظ روى ميزم بود حالا آن را كنار مى گذارم و يك كمى هم گلستان مى خوانم»- و اين حرف بدان معناست كه اگر محجوب پا درميانى نكرده بود، آقابزرگ ارزش سعدى را درنمى يافت!- بارى آقابزرگ خبر ندارد كه، مخاطب او كه كتيرائى باشد، سعدى را هم مثل مولوى در صدر فهرست شاعران بدآموز قرار داده كه كتاب هايشان «تأثير زهرآلودى روى ما ايرانى ها گذاشته است»:
-«مولوى و سعدى با اين كه استعاره ها و لغات مشكل دارند، باز هم خيلى تأثير مى گذارند. اعتقاد به روح و مجردات و يا اعتقاد به «دستى كه به دندان نتوان برد، ببوس»... كه نه مداوا كه يك نوع سازشكارى است، درست و حسابى به خواننده القاء مى شود!...» يعنى اگر نمى توانى گازش بگيرى، تملقش را بگو... اين حكم يك فرهنگ است و از اشعار سعدى است...
... آقاى علوى هم كه اينجا تشريف دارند گويا خودشان اين نظر را در جائى تائيد كرده اند!...
آقابزرگ مى گويد كه نمى داند در كجا و به چه مناسبتى چنين حرفى زده و مى افزايد: «محتواى شعر سعدى براى ما مهم نيست. مهم اين است كه پايه زبان ما فارسى است، فارسيِ سعدى است... اين براى من مهم است نه افكارش!» بعد با لحنى كه رفته رفته عصبى تر مى شود مى گويد:
-«افكار چند هزار سال پيش كه امروز براى ما مهم نيست... اگر كسى افكار ما را منقلب كرده و ما را به اين روز سياه نشانده، افكار آن مرد عرب مهمل دزد پدرسوخته است، نه افكار سعدى!.... برعكس، به نظر من اين ها خواسته اند تا اندازه اى آن افكار را تعديل كنند، حتى مولوى هم كارش اين بوده است... اما درباره يك ملت عقب مانده اى مثل ما اگر يك آخوند متعفنى مى آيد، چهار ميليون جمعيت را به خيابان مى آورد، اين نتيجه قرآن و نتيجه حرف هاى اوست!...»
-كتيرائى مى پرسد، «آيا آن چهار ميليونى كه به خيابان كشيده مى شوند، متعفن تر نيستند؟»
و آقابزرگ جواب مى دهد كه با آن كه مى داند حرف او ارتجاعى است و ضد توده هاى مردم است ولى بايد گفت كه مسئله همين است. «اين چهار ميليون در نتيجه اسلام... متعفن شده اند... و الان با مسلسل از من و شما انتقام مى كشند... هر كارى هم كه ما مى كنيم براى اين است كه اين ها را به حركت واداريم. كارى كنيم كه اين ها خودشان حركت كنند و هر چيزى كه يك آخوندى يا قلدرى به آنها مى گويد، قدرى به دلشان ننشيند... البته اين به توده مردم ما محدود نيست. توده اروپائى و آمريكائى هم (همينطور) است...»
آقابزرگ «حرف ارتجاعى» خودش را همچنان بسط مى دهد و مى گويد:
-«آن چهار ميليون كه رأى مى دهند،.... (به نظر ما) تحميق شده اند ولى به اصطلاح آخوندها مجذوبند، مجذوب يك چيز واهى گنديده... من يك حرف خيلى خيلى ارتجاعى مى زنم.... اگر بخواهيم رو به دموكراسى برويم- حرف «مصدق» صحيح است- بايستى آنهائى كه سواد ندارند، رأى ندهند... حق رأى نداشته باشند. اما كسانى كه انتخاب مى شوند، بايد تعهد كنند كه رأى دهندگان خودشان را در عرض پنج سال تربيت كنند. سواد يادشان بدهند. اين يك دموكراسى است!»
*
توده اى ها
*دامنه گفتگوى با آقابزرگ رفته رفته به حزب توده و توده اى هاى خوب و بد مى رسد. او مى گويد:
-«چه حزب توده اى؟ كجاست حزب توده... مدتى است كه نيست.... من با كى مى توانم بد باشم. طبرى كه به.... افتاد اين ديگر خيانت هم نيست... است. كيانورى كه... حالا من او را چه كارش كنم. ديگران هم كه بيچاره ها!...»
«مؤمنى» در برابر از «توده اى هاى خوب» حرف مى زند: -«در همين اروپا كه ما هستيم، در همين فرانسه (توده اى ها) نيروئى هستند... توده اى هاى مشخص.... وجود دارند كه بايد با آنها زندگى كرد... آنها شرافتمندانه كار مى كنند (ولى) شرافتمندانه راه غلط مى روند!....»
«كتيرائى» هم با آن كه اعتراف مى كند كه در دوره جوانى فاشيست بوده و مدتى را نيز طرفدار خليل ملكى، دنباله حرف مؤمنى را در دفاع از توده اى ها مى گيرد:
-«حزب توده عليرغم تمام ايرادها.... واقعاً به ايران خدمت كرده. من با شرف ترين، و با ايمان ترين آدم ها را در ميان توده اى ها ديده ام» بعد به طبرى اشاره مى كند كه به نظر او «نثرى دارد كه از نثر سعدى بهتر است!» و با اين حرف پاسخى به اتهام تند و تيز آقابزرگ مى دهد: «طبرى يك مقاله اى داشت درباره «بوف كور»... در سال ،۵۷ دم دم هاى انقلاب و در واقع به نظر مى رسيد درباره هدايت يك بازانديشى كرده... مى نويسد: «رجاله هاى دنيا، همين هيئت هاى حاكمه هستند...»
آقابزرگ در جائى از اين گفتگوى كوتاه حرف آخر را مى زند كه به گفته مؤمنى تنها حرف حسابى اوست:
-«براى چه اين گروه هاى تروريستى فراوان شده اند؟ براى اين كه ديدند كاپيتاليست ها آنطورند، سوسياليست ها اينطورند و كمونيست ها اينطورند... مى گويند حالا ما خرابش مى كنيم!...»
*
درد وطن!
* و اما از ميان ۱۲ نامه اى كه در مجموعه تازه آمده، تنها ۲ نامه، تاريخ پس از انقلاب را دارد و بقيه ميان سال هاى ۱۹۷۲ و ۱۹۷۵ نوشته شده است. چيزى كه در همه نامه ها برجسته جلوه داده شده است، ابراز ارادت- تا حد مريد و مرادى- به «باقر مؤمنى» و ستايش از نوشته ها و نقدهاى اوست؛ از جمله مى نويسد:
-«... دريچه تازه به سوى روستا، را خواندم. به تو آفرين مى گويم. خوب حلاجى كرده بودى... حقش اين است كه تمام همّ خود را صرف نقد كتاب به معناى علمى آن كنى....»/
و در جاى ديگر: «مى خواهى به نقد ادبى بپردازى. خوشا به حال ما مردم! اقلاً كمى هم شده، ما را از شر نقد نويس هاى قلابى رها مى كنى!....»
و باز در نامه اى ديگر: «... به جده ام زهرا و به صديقه طاهره قسم. نمى خواهم هندوانه زير بغلت بگذارم...
... تو يكى از بهترين منتقدين ايران هستى كه مى شناسم!...»
-همين ارادت مبالغه آميز، سبب مى شود كه آقابزرگ در يكى از نامه ها درد اصلى خود را- كه به هيچكس توان گفتن نداشته، فرياد كند: درد وطن! نامه تاريخ ۳۰ ژانويه ۱۹۷۴ را دارد. زمانى كه آقابزرگ وسوسه شده بود كه پيه همه چيز را به تن بمالد و به ايران بازگردد. بس كه از تنهائى غربت و نيز مزاحمت هاى «رفقا» به تنگ آمده بود. او در آغاز نامه از «مؤمنى» مصرانه مى خواهد كه تا او زنده هست، از محتواى نامه با كسى سخن نگويد. زيرا در برابر «تصميمى» در زندگى قرار گرفته كه مى ترسد جز «افتضاح» چيزى در پى نداشته باشد. مى نويسد، زندگى در غربت براى او طاقت فرسا شده و ديگر نمى تواند تاب بياورد. البته «از حيث ماديات در رفاه» است و كوچكترين كمبودى ندارد. هر چه هست «همه اش روحى و معنوى و عاطفى است. از مهمانداران آلمانى خود (در آلمان شرقى) هيچگونه نارضايتى ندارد. از آنها سپاسگزار نيز هست. از «ياران ديرين» هم با آن كه اذيت و آزارش مى كنند، شكايتى ندارد، ولى يك حالت نوستالژى براى او مسلط شده كه آرزو مى كند در ايران بميرد. نمى خواهد در غربت بميرد و اين فكر هنگامى در او تقويت شده كه سرانجام زندگيِ «نوشين» را ديده است كه «غريب مرگ شد و كسى را نداشت كه ما ترك ادبى اش را به او بسپارد، در نتيجه به وسيله پسرش براى «خانلرى» فرستاد» و يا زمين گير شدن يكى ديگر از «ياران ديرين» كه هيچكس از او در بيمارستان سراغى نگرفت... ديگر «دلش ريش ريش» شده و مى خواهد در ايران بميرد.
-آقابزرگ با آن كه به قول خودش ماه هاست كه «مقامات ايران به او پيشنهاد كرده اند كه به ايران برگردد، «بدون نفرين نامه و گُه خورى و نطق در تلويزيون» باز در ترديد مانده است.»
دولتى ها از اين وعده ها بسيار داده اند كه عمل نكرده اند. مى داند كه چنين چيزى براى او خفت آور است. با اين همه اگر هم دل به دريا بزند، به مصداق مرگ يك بار، شيون يك بار، «كتاب هايش را چه كند كه بدون آنها مُرده اى بيش نخواهد بود»:
-«هنوز در درون من آتشى مى سوزد... اگر نتوانم آنچه را كه طى يك عمر مصيبت و حسرت در دل انباشته ام، به گوش اهلش برسانم... جز زنده به گور شدن چيزى نيست!....»
بهترين راهى كه به نظرش مى رسد و در واقع آن را «آرزو» مى كند، اين است:
-«مى توانم يك بار براى مدت كمى در ايران باشم و باز به غربت برگردم و هر وقت دلم خواست به وطن بروم و وقتى ديدم كه ديگر نفسى نيست... در گوشه اى از خاكى كه به دنيا آمده ام، بميرم... اين آرزوى من است. توقع بى جائى است؟ اين طور نيست؟...»
ـبخشى از اين آرزو در سال ۱۹۸۰ برآورده شد. آقابزرگ براى مدتى كوتاه به ايران رفت ولى ماندن را جايز ندانست و به همان غربت اندوهناك خود بازگشت. هفده سال بعد پيكرش به خاك غربت سپرده شد.
*
ادبيات امروز
*آقابزرگ در گوشه و كنار بعضى از نامه ها، اشاراتى نيز به كتاب هائى مى كند كه خوانده است:
-«همسايه ها»ى «احمد محمود» را خوانده و نظر داده كه «دُم بريده» است! «كوشيده است تا اندازه اى كه يك «زبان الكن» مى تواند چيزى را بيان كند، واقعيتى را بنماياند.
«... اما الله اكبر از مقدمه آن، درست وارونه است... هر چه بيچاره گفته، مقدمه نويس زيرش زده... خدا اجرش بدهد!... من حرف هائى دارم نه از نظر محتوى، بلكه از لحاظ شكل و سبك تشريح و توصيف...»
-«كتاب» درويشيان، را خواندم، چند داستان خوب دارد... اگر از درويشيان خبرى گرفتى برايم بنويس.... حالا به سرنوشت او بيشتر علاقه پيدا كرده ام.... چيز عجيبى است. آدم در اطراف خود و از نزديكانش نكبت و زشتى مى بيند و از دور كسانى هستند كه دل هايشان به هم راه دارد و خودشان نمى دانند!...»
-«... سگ و زمستان بلند» را خواندم. بعضى قسمت هاى آن را نفهميدم. اين تقصير شهرنوش پارسى پور نيست. علت، فهم ناقص من است!....»
*
*گفتگوى كوتاه ديگرى نيز در كتاب آمده كه «صداى آمريكا»، در ژوئيه سال ۱۹۹۶- حدود هفت ماه پيش از مرگ آقابزرگ با او برگزار كرده است. او در اين گفتگو از جمله از دو «قوه جاذبه» در زندگى خود ياد مى كند يكى «تقى ارانى» كه او را به دنياى سياست كشانيده و ديگرى صادق هدايت كه او را وارد «ساحت ادبيات» كرده است... و بعد از زندگى خود مى گويد كه همه اش «ترس و وحشت و زندان و دربدرى و تبعيد و تنهائى» بوده است. بعد مى افزايد: «در زمان سلطه ساواك همه كس از من مثل شيطان از بسم الله مى ترسيد. فقط دو نفر در ايران جرئت داشتند كه با من از ايران «بخوان و بنويس» داشته باشند صادق چوبك و مجتبى مينوى.... (بقيه) حتى وقتى به اروپا مى آمدند، مى كوشيدند مخفيانه با من تماس بگيرند...»
-«علوى» در مورد محتواى داستان هاى خود مى گويد با آن كه هميشه كوشش كرده رويدادهاى زمانه را در آنها بازبتاباند ولى در آنها «تخيل و واقعيت» به گونه اى به هم گره خورده است كه پيدا كردن يكى از ديگرى براى خود او هم ميسر نيست!
و در مورد كيفيت ادبيات ايران در نيم قرن اخير مى گويد با آنچه كه از ادبيات امروز خوانده -مثل كليدر، شازده احتجاب، شوهر آهوخانم، سووشون و قصه هاى ميرصادقى و پارسى پور و.... به اين نتيجه رسيده كه رو به تكامل دارد.
آقابزرگ، در پايان گفتگو، در پيامى براى نويسندگان جوان از آنها مى خواهد كه دست از تقليد بردارند و با تكيه بر سنت ديرين ادبيات خودمان راه هاى تازه اى بيابند...
*كتاب تازه و كوچك باقر مؤمنى، با حرف هائى درباره «روايت»، آخرين رمان بزرگ علوى پايان مى گيرد، كه گويا در سال ،۱۳۵۸ به هنگام سفر او به ايران آماده چاپ بوده ولى مشاوره با دوستان در چند و چون آن، مانع انجام اين كار شده تا آن كه سرانجام با دستكارى هاى بسيار پس از مرگ او منتشر شده است. آنگونه كه از توضيحات گزارشى نويسنده برمى آيد، آقابزرگ در جائى گفته است كه «روايت را اندر سرنوشت باقر مؤمنى نوشته ام...»*
Butilpa@aol.com
*يك گفتگوى خودمانى و چند نامه، به كوشش باقر مؤمنى، چاپ باقر مرتضوى، كلن آوريل ۲۰۰۷.