|
بخش هائى از يك نامه خصوصى حسين ملك به ابوالحسن بنى صدر
تو مى خواستى غول ديگرى بنام امپراتورى اسلامى به وجود آورى!
كدام عقل سليم مى پذيرد كه مركز يك امپراتورى اسلامى جامعه اى باشد كه ۱۴ قرن مبارزه با سلطه عرب جزء لاينفك فرهنگ آن است؟
*طالقانى و بازرگان را تحمل نكردند و تو را هم اخته كردند
گويا براى مسلمان شدن «ختنه» كافى نيست «اخته» هم بايد كرد!
*پدر تو در اصلاحات ارضى مانند مالكان بزرگ ديگر همدان اظهارنامه خلاف پر نمود.
*دكتر ارسنجانى وزير كشاورزى دكتر امينى نوشته چاپى مرا برنامه اصلاحات ارضى خود قرار داد.
*متن اين نوشته در مجله علم و زندگى خليل ملكى چاپ شده بود.
*صادق خلخالى به روايتى عضو فرقه دموكرات آذربايجان هم بوده است.
*با ايدئولوژى يا مذهب بيگانه استقلال و آبادانى ايران محال است.
|
|
|
بخش دوم
درباره اين نامه
آنچه مى خوانيد بخش هائى از يك نامه خصوصى زنده ياد دكتر مهندس حسين ملك به آقاى ابوالحسن صدر در دوران دولتمردى ايشان است. حسين ملك برادر زنده ياد خليل ملكى كه دو سال پيش در فرانسه درگذشت از روشنفكران و انديشه وران برجسته ايران بود كه آثار اجتماعى و سياسى و فيلسوفانه چندى به يادگار گذاشت.
نوشته هاى عميق و پر مغز حسين ملك در سال هاى اخير در مجله سهند چاپ پاريس به مديريت آقاى حسين شريفى چاپ مى شد. متن نامه ملك به بنى صدر نيز كه حدود ۲۵ سال از تحرير آن مى گذرد نخستين بار در همان مجله سهند منتشر شد.
بخش اول اين نامه كه نقل قسمت هائى از آن بود در شماره گذشته چاپ شد و اينك بخش دوم آن را در اينجا با هم مى خوانيم:
دكتر حسين ملك در ادامه نامه به آقاى بنى صدر مى نويسد:
«... درست است كه من نه به عنوان كسى كه جامعه شناسى را تنها از لابلاى كتاب ها خوانده است. بلكه به عنوان كسى كه كتاب زنده بعضى جوامع بشرى را نيز خوانده است مى دانم كه هيچ جامعه اى بدون مذهب وجود ندارد. حتى شوروى كه مذهب آن ماركسيسم است...»
نويسنده نامه به ابوالحسن بنى صدر آنگاه نسبت به مذهب اظهار احترام مى كند و مى افزايد: «... تعجب نكن كه از ماركسيسم به عنوان مذهب حرف مى زنم. بعداً نشان خواهم داد كه به عقيده من ماركسيسم، همان اسلام قرن نوزدهم و بيستم و اسلام، ماركسيسم قرن هفتم است. از اين گذشته مى دانم كه جوامع بشرى از طريق توسل به مذهب خود و اجراى مراسم آن، خود را پرستش مى كنند و اين امر از غائيت اساسى جامعه كه حفظ خود است سرچشمه مى گيرد و هم بدين جهت من هميشه به مذهب جوامعى كه در آنها به سر برده ام احترام شايان داشته ام. ولى نسبت به همين مذهب در جامعه خودمان هميشه نوعى فاصله مى گرفتم و موقعى هم كه جلال آل احمد (كسى كه نزديكترين همكار من لااقل در موقع سازمان دادن انشعاب از حزب توده بود( از لزوم همكارى با روحانيون صحبت مى كرد، نوعى ابهام مرا از قبول اين حرف او بازمى داشت. اين فاصله گرفتن ريشه هائى در زندگى من در عهد طفوليت داشت و بعدها متوجه شدم آن ابهام از دليل عميقى ناشى بوده است و من حق داشته ام. لابد برايت گفته ام كه من در يك خانواده سخت مذهبى به دنيا آمده ام، پدرم يكى از روحانيون بنام و هم در اين مقام سخت مورد احترام مردم شهر بود... دائيم مجتهدى بود در مشهد و بنا به گفته شاه سابق خطاب به يكى از پسر عموهايم كه وزير كار بوده تنها مجتهدى بود كه از شاه پول نگرفته بود. عمويم در قم صاحب مكتب بوده است و به او كراماتى نسبت مى دهند. من خود سال ها بعد از مرگ او مريدان و شاگردانش را تا حدود بيرجند و قائنات ديده ام. بزرگترين برادرم در اراك يكى از چهره هاى انسانى نادر و سخت مؤمن و مقدس بود و تمام زندگى خود را وقف فقرا كرد و خود نيز در فقر مطلق مرد.
ليكن برادر ديگرى داشتم كه در جوانى خوشگذران بود ولى بعد از مرگ پدر رو به دين و مذهب آورد....
يادم هست كه وقتى در دهات مى گشتيم ملاهاى عمامه بسر كه در مساجد و خانه ها با روضه خوانى و مدح ائمه مردم را به گريه مى انداختند و از تقوا و اخلاق صحبت مى كردند. اما وقتى در مجالس خوشگذرانى ملاكين حاضر مى شدند نقش دلقك داشتند و با گدائى از آنها زندگى را... مى گذراندند. به من ياد داده بودند كه اصول دين اختيارى است و قبول آنها بايد به عقل و دليل متكى باشد و... در هر حال اين خاطرات كودكى مرا از مذهب دور مى كردند... تا موقعى كه حبيبى گفت نتايجى كه من خود بدانها رسيده ام با اصول شيعه تطابق دارد نوعى شك به من دست داد و در جستجوى اين شدم كه با دقت بيشترى شيعه را بشناسم. البته اين شناخت نمى توانست از طريق گوش دادن و خواندن يك طرفه آثار علماى شيعه به دست آيد بلكه شناختى بود از نوع جامعه شناسى و از طريق مقايسه نقش مذهب شيعه و اسلام با ديگر مذاهب.... نتيجه اين مطالعات به اينجا رسيد كه جامعه ما شيعه است و مسلمان نيست و اين را بارها به تو گفتم و در سخنرانى ها نيز تكرار كردم و چنين معلوم است كه تو قصد مرا از اين حكم فهميده بودى چون چند بار تصديق كردى و از جمله مقابل «حسين» مرا از نظر جامعه شناسى معتقد به شيعه دانستى. البته مذهب خارج از نقش جامعه شناسى اصلاً معنى و مفهومى ندارد... جائى در اين نامه اين مطلب را خواهم پرورانيد و نشان خواهم داد كه چطور ما شيعه هستيم و مسلمان نيستيم... علاوه بر آنچه كه از لحاظ قشرى نشان مى دهد كه ما شيعه هستيم نه مسلمان، تجربه اين جمهورى اسلامى شما نيز دليل بسيار روشنى بر آن حكم است چرا كه قوم يأجوج مأجوج، به اسم اسلام (نشان خواهم داد كه اسلام واقعى... وقتى بخواهد در عمل پياده شود درست همين از آب درمى آيد كه خمينى و خلخالى دارند عمل مى كنند) با هر آنچه كه از فرهنگ ايرانى برخاسته است كينه شترى دارند تا جائى كه حتى قدرت تحمل طالقانى، بازرگان و حتى خود تو را هم ندارند. اولى را كشتند و تو را هم اخته كردند. چون براى «اسلام آنها» اين كافى نيست كه آدمى فقط ختنه شود تا مسلمان باشد بايد به كلى اخته شود. يعنى از هر نوع فكر و انديشه و ابتكار انسانى و آزاد بى بهره شود و به عبد عبيد آنها تبديل گردد...»
حال با اين مقدمات برمى گرديم به اصل مطلب، آنجا كه گفته بودى كه براى تو خدا اصلى است كه با تكيه بر آن مى توان مبارزه سياسى را براى عدالت اجتماعى به پيش برد و نيز به ياد حرف و سخن هائى مى افتم كه درباره قهر و به قول خودت زور مى گفتى و يا صحيح تر به دهانت گذاشته بودم و تو آنها را وسيله خوبى براى روضه خوانى هايت در مجالس دانشجوئى در اينجا و سپس در ايران تشخيص دادى. در اين كار دو چيز نهفته است: يك عدم امكان پياده كردن فكرى كه به ديگرى تعلق دارد توسط كسى كه ظرفيت درك درست آن را ندارد و ديگرى دروغگوئى تو در زمينه مبارزه با قهر و حالا درباره اين هر دو حرف خواهم زد. درباره مطلب اول بايد بگويم كه لااقل تجربه شخصى من نشان مى دهد كه هر كس بخواهد فكرى را كه مال ديگرى است بگيرد ولى آن را به طور ناقص بگيرد يا تعريف كند به سرنوشت آن زنى دچار مى شود كه مولوى در مثنوى آورده كه كدو را نديده بود سه نفر در اين مُلك بلبشو از حرف و سخن هاى من خواستند چنين استفاده اى بكنند كه انعكاسى در سطح مملكتى داشته است.
نوشته مجله علم و زندگى
اولى ارسنجانى وزير كشاورزى دكتر امينى بود كه نوشته چاپى مرا در زمينه اصلاحات ارضى دستورالعمل كار خود قرار داد. مى دانى كه آن نوشته در شماره مخصوص مجله علم و زندگى چاپ شده بود و اولين نوشته فارسى دوران اخير است كه در آن از راه زراعت و نسق و بند و جفت و ديگر مفاهيمى كه مربوط به كشاورزى خالص ايرانيست سخن رفته است. در آن نشريه غير از اين كه ساخت سازمانى نسق ده ايرانى را براى اولين بار به دست داده ام دو مطلب كلى را از لحاظ اصلاحات ارضى گفته ام. اول اينكه تقسيم اراضى بين دهقان ها احتياجى به متر و اندازه و نقشه بردارى ندارد. اگر دولت بخواهد واقعاً زمين ها را تقسيم بندى كند اين تقسيم بندى در نسق دهات موجود است همين كافى است كه سازمان سنتى را به رسميت بشناسيد تا كارها آسان شود. در اين صورت عمل اصلاحات ارضى از صورت يك كار فنى درآمده و تبديل به يك عمل حقوقى مى شود كه برحسب آن بايستى در محاضر مالكيت ارضى را از اربابان به دهاقين منتقل نمود. ديگر اين كه اگر دولت مصمم باشد كه اصلاحات ارضى را به موقع اجرا بگذارد ترس از ارباب ها بهانه است، كافى است كه ژاندارم ها را از پشت سر ارباب ها بردارد تا خود رعايا خدمت ارباب ها برسند. اين دو موضوع به مذاق آن جناب خوش آمد. حال اگر حكومت امينى مى خواست اصلاحات ارضى را عمل كند بماند و همان روال به موقع اجرا درآمد. نتيجه اين شد كارى را كه به طور عادى، يعنى به روال نقشه بردارى و فرنگى بازى با محاسبات ما مى بايستى در طى سى سال تمام شود در ظرف مدت خيلى كم تمام كردند. اما كدوئى كه آن جناب نديده بود يا نخواسته بود ببيند و ناديده گرفتن آن سبب شد كه اصلاحات ارضى (كه از جمله املاك پدر تو كه بعد از قره گزلوها بزرگترين مالك همدان بود تقسيم شد و آنطور كه من در پرونده هاى اصلاحات ارضى خواندم همان دروغ هائى را گفته بود كه بقيه ملاكين گفته بودند و زمين هاى وسيعى هنوز در اختيار او و اولادش باقى ماند. اين را گفتم چون آقاى روح الله خمينى درباره تو گفته بود كه تو از توده مردم سر درآورده اى) به جاى اين كه سبب خير و بركت و آبادى مملكت شود بدبختى، فقر و مهاجرت و خرابى كشاورزى برايمان به بار آورد. اين بود كه در همان نوشته تأكيد كرده بودم اصلاحات ارضى نبايد نسق دهات را از بين ببرد بلكه بايد آن را تقويت كند و البته اين به مذاق آن جناب و نيز تمام ترقى خواهان و چپ نماها خوش نمى آيد.
يك آدم خوب
اما نفر دوم، اسم او را نمى برم چون آدم خوبى است و به همه ما در بدترين شرايط كمك كرده است عده زيادى از افراد اپوزيسيون اعم از چپ و ملى را از زندان خلاص كرده تا آنجا كه دستش رسيده براى درست شدن كار آدم ها كمك كرده به علاوه آدم باسواد و با معرفتى است و همه آنهائى كه او را مى شناسند برايش احترام قائلند. او با استعدادى كه دارد از آن قسمت از حرف و سخن هاى من بهره بردارى مى كرد كه مربوط به لزوم بازگشت به هويت فرهنگى و ملى ماست و اينكه چگونه، وارد كردن الگوهاى خارجى و قبول نهادهاى بيگانه اسباب سلطه بيگانگان بر ما مى شود... و اگر جامعه ما بخواهد... از زير سلطه بيگانگان نجات يابد، بايد از هر نوع ايدئولوژى، مكتب و حتى مذهبى بيگانه و جهانشمول اجتناب كند. تصور اين كه با توسل به يك ايدئولوژى برخاسته از جوامع بيگانه بتوان در راه استقلال و آبادانى و رشد مملكت و استقرار رژيم آزاد حكومتى قدمى برداشت محال است...»
امپراتورى اسلامى
دكتر حسين ملك در اينجا از كتابى نوشته خود نام مى برد بنام «تولد غول ها» و خطاب به بنى صدر مى نويسد:
«... وقتى كتاب «تولد غول ها» را (در فرانسه) به تو دادم كه در چاپخانه تان چاپ كنيد با چه اصرار و ابرامى عنوان آن را عوض كردى و به جاى آن نوشتى «دو ابرقدرت» منظور من از نوشتن آن كتاب بيان مكانيسم پيدايش غول هاى جهان خواره بود كه آن را در مورد دو غول شوروى و آمريكا آورده بودم. اما براى تو مسأله مرگ غول ها مطرح نبود و نيست و بلكه در خيال بودى كه غول ديگرى (امپراطورى اسلامى) را در مقابل آن غول ها علم كنى. ولى تو و ديگر ياران يأجوج و مأجوج از دو بابت كور خوانده بوديد. اول اين كه مثل دزد به كاهدان زديد. آخر كدام عقل سليم مى تواند تصور كند كه مركز يك امپراتورى اسلامى جامعه اى باشد كه ۱۴ قرن مبارزه با سلطه عرب جزء لاينفك فرهنگ آنست.»
عقيده حسنين هيكل
در اينجا بايد به ياد آن مردى افتم كه در سكوت مرگ آور مجلسى كه بعد از اشغال ايران توسط ارتش هاى بيگانه تشكيل شد گفت «الخير فى ماوقع». تصور من اين است كه در اين موقعيت تاريخى كه در آن نه سكوت، بلكه غوغاى مرگ آميز جمهورى اسلامى چون داس، زندگى مردم اين مُلك را درو مى كند و هم در اين آخرين مرحله زندگى خود دارد مملكت را تكه تكه بر باد مى دهد مى توان اين جمله را تكرار كرد و گفت الخير فى ماوقع چرا كه با ظهور شما قوم يأجوج و مأجوج چهره واقعى «اسلام شما» آشكار شده است. هيكل روزنامه نگار مصرى كه لابد به اسرار اسلام از من و تو واردتر است در مورد خمينى گفته بود كه حضرت ايشان يكباره از چهارده قرن پيش مثل موشك به قرن ما پرتاب شده است. حق با اوست و ادعاى خمينى نيز كاملاً درست است كه خود را جانشين محمد مى داند و تصور مى كند كه روح محمد در او حلول كرده است. موقعى كه هيكل اين حرف را مى زد هنوز صادق خلخالى روى صحنه نيامده بود... اين را هم ناگفته نگذارم اين شخص به روايتى، عضو فرقه دموكرات آذربايجان هم بوده است و آن طور كه مى شنوم گويا حزب توده حضرت ايشان را نمونه كامل يك فرد انقلابى معرفى مى كند. حقا كه بايستى هم چنين باشد چه، كمونيسم جز اين كه از جنايت كارانى نظير حجت الاسلام خلخالى پشتيبانى كند كار ديگرى نكرده است. مگر پول پوت كمونيست نبوده است، مگر مائوتسه تونگ كه حالا معلوم شده است جنايات او سبب بدبختى و زجر و شكنجه و زندان و بالاخره مرگ بيش از صد ميليون آدمى شده است كمونيست نبود و اينها تنها نشانه هاى ظاهرى اين حكم است كه كمونيسم اسلام قرن بيستم و اسلام كمونيسم قرن هفتم است...
... بگذريم، با انچه كه پيش آمده است ولو اين كه به قيمت سنگينى براى مردم و كشور ما تمام شده است اميد من اين است كه وقتى شما به زودى گورتان را گم كنيد، جامعه ما خواهد توانست صورتك اسلامى را كه.... به خود بسته بود نيز از چهره برگيرد و به دور افكند و هويت مذهبى و فرهنگى خود را كه خرم دينى، آئين مهر يا چيزى از اين نوع است آشكار سازد و راه بريده اجدادمان را يعنى راه آزادى و آزادگى را از نو در پيش گيرد آمين. بدان و آگاه باش به مجرد اين كه شما شرتان را از سرمان كم كنيد و حكومت به اصطلاح اسلامى تان به جهنم اسفل نازل شود ما.... تاريخ اسلام را آنچنان كه اتفاق افتاده است... نه آنچنان كه عرب ها به آن افتخار مى كنند، بلكه آن طور كه واقع بوده است باز خواهيم نمود. در اينجاست كه به منطقه جهل مركب تو برخورد خواهم كرد. درباره اين اصطلاح توضيح بدهم كه وقتى حسين كتاب تولد غول هاى مرا خواند موقعى كه به فصل جهل مركب رسيد نكته هوشمندانه اى را اضافه كرد و گفت چنين معلوم است كه هر كس داراى يك منطقه جهل مركب خاصى است و اين منطقه از آنجا شروع مى شود كه آدمى از تفكر و بحث منطقى بيرون آمده و به منطقه ايمان و اعتقاد مى رسد. چنين است كه مسلمان نمى داند كه اسلام واقعى چيست و كمونيست قادر نيست معناى واقعى كمونيسم را درك كند و غير اينها. چرا كه اينان چشم دارند كه ببينند ليكن همه چيز را از دريچه اسلام يا كمونيسم يا شاهنشاهى يا ناسيونال سوسياليسم مى بينند. گوش دارند كه بشنوند ليكن همه چيز را از خلال نداهاى تحريف كننده اسلام، كمونيسم... مى شنوند...»
(ادامه دارد)
|