نويسنده (بانو داريا اليويه) ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
مرد، اول بايد فكر خويشاوندان و ضررهاى مادى يا معتوى را بكند و بعد قول ازدواج به زنى بدهد و اگر بدون اين پيش بينى ها قول بدهد سبكسرو جلف است.
اين بود كه (پولين) حيرت ميكرد چگونه دوست قديمى او (كامى) كه در مسكو زبان فرانسوى را تدريس مينمود، حاضر شده بعد از آن خيانت و بد قولى عمر خود را وقف (ايواچوف) كند و از آلام معنوى او در بازداشتگاه بكاهد.
تا چند روز در بازداشتگاه هيچ صحبتى غير از اين موضوع نبود. از محبوسين گرفته تا افسران و نگهبانان و خانمهاى محبوسين همه درباره اين عشق پاك و بى ريا و مقرون بفداكارى صحبت ميكردند و شادمان بودند كه زن و مرد جوان كه يك ديگر را دوست ميدارند ازدواج ميكنند و تا آنجا كه در بازداشتگاه مقدور است از سعادت برخوردار ميشوند.
هنگامى كه همه از اين مژده شادمان بودند يك خبرناگوار و تاسف آور به خانم (ولكونسكى) و شوهرش رسيد و آن اين كه طفل كوچك آنها كه در روسيه نزد جد مادرى خود بسر ميبرد فوت كرد.
اين خبر خيلى زن جوان را كه در آن موقع بيش از هيجده سال نداشت متأثر نمود و شوهرش چند روز ميگريست.
اندكى بعد از اين واقعه جد مادرى آن طفل يعنى پدر خانم (ولكونسكى) كه يكى از ژنرال هاى برجسته ارتش امپراطورى بود از غصه از دست دادن نوه خويش راه ديار ديگر را در پيش گرفت.
اين دو مصيبت پيابى طورى به اعصاب خانم (ولكونسكى) لطمه وارد ساخت كه او را بيمار كرد و دكتر (وولف) عهده دار مداواى او شد و شب و روز چند مرتبه بر بالين زن جوان حضور بهم ميرسانيد و بوسيله پيك از (اير كوتسك) داروهاى موثر وارد كرد تا اينكه خانم (ولكونسكى) از خطر رست.
آنوقت دكتر (وولف) كه مى ديد خانم (ولكونسكى) جوان است و بيش از هيجده يا نوزده سال ندارد براى اين كه وى را سرگرم كند وادارش كرد كه بين (ايواچوف) و نامزد او (كامى) كه بايد به سيبرى بيايد واسطه شود و نامه هاى او را بخط خود به (كامى) بنويسد.
يك زن جوان هيجده يا نوزده ساله از اين تفريح لذت ميبرد براى اين كه مطابق با روحيه او است.
يك روز كامى نامه اى دريافت كرد كه صاحب خط را نمى شناخت ولى متوجه گرديد كه خط يك زن است در آن نامه زن مزبور (خانم ولكونسكى) چنين نوشته بود.
(آقاى (ايواچوف) بقدرى از تصميم شما براى آمدن به سيبرى مسرور و از پيش آمدهاى سابق ملول و متأثر است كه نتوانست بخط خود جواب نامه شما را كه به مادر او نوشته بوديد بدهد و از شوهر من (ولكونسكى) خواهش كرد كه جواب نامه شما را بنويسد ولى او اينكار را به من واگذار نمود.)
(ايواچوف فكر ميكند كه من چون دوچار هيجان و پشيمانى، شبيه هيجان و تأسف او نيستم ميتوانم با خونسردى جواب نامه شما را بنويسم و شما را
از احساسات و حق شناسى او مطلع كنم و از قول وى بگويم، كه او با اين كه در بازداشتگاه بسر ميبرد و اميدوار به آزادى خود نيست خود را از اين كه از طرف شما بخشوده شده يكى از نيك بخت ترين مردان جهان ميداند ولو نخواهيد به سيبرى بيائيد و او هرگز شما را نبيند.)
خانم (ولكونسكى) اين نامه را كه نخستين نامه او خطاب به (كامى) بود با لحن تقريبا رسمى نوشت ولى در پايان نامه افزود كه اميدوار است كه در آينده ضمن نامه هاى ديگر قدرى هم راجع بخود صحبت كند تا اين كه مقدمه دوستى بين آنها فراهم گردد و به وجود بيايد و هنگامى كه (كامى) به سيبرى مى آيد دوستى صميمى در آنجا داشته باشد.
با اينكه لحن نامه رسمى بود (كامى) از در يافت آن بسيار خوشوقت شد و آنقدر نامه را خواند تا اين كه مضمون آن را حفظ نمود.
آنوقت بين خانم (ولكونسكى) كه از زبان (ابواچوف) صحبت ميكرد و (كامى) دختر جوان فرانسوى باب مكاتبه مفتوح گرديد و (كامى) در نامه هاى خود لحن تقريباً رسمى رسمى را پيش گرفت و وقتى ميخواست كه عشق خود را نسبت به (ايواچوف) ابراز كند از حدود كلماتى مثل (علاقه) و (محبت صميمى) تجاوز نمى كرد و فقط يك مرتبه احساسات خود را آنطور كه مايل بود بروز داد و آنهم هنگامى كه نامه اى به تزار نوشت تا اين كه از وى كسب اجازه جهت مسافرت به سيبرى نمايد و (كامى) در آن نامه چنين نوشت:
(اعليحضرتا) بدون ذره اى ترديد به حضور شما عرضه ميدارم كه قلب من پر از محبت نسبت به كسى است كه طبق قانون محكوم گرديده و و اكنون در بازداشتگاه (چيتا) در سيبرى بسر ميبرد من از طفوليت او را دوست ميداشتم ولى بعمق احساسات خود نسبت به وى زمانى پى بردم كه ديدم سرنوشت (ايواچوف) دگرگون گرديد و آنوقت فهميدم كه روح من وابسته به اوست و بدون او نمى توانم زندگى نمايم.
امپراطور در حاشيه اين نامه خطاب به مصادر مسئول نوشت:
(اگر والدين اين دختر جوان والدين ايواچوف راضى باشند كه اين دختر به سيبرى برود و به آن مرد ملحق شود من ممانعت نخواهم كرد. )
اين جواب، در واقع صدور اجازه رسمى مسافرت (كامى) به سيبرى بود ولى در همانموقع كه تزار اين اجازه را صادر كرد، از صدور اجازه مسافرت چندتن از زن هاى روسى خوددارى نمود.
اينموضوع وسيله اى بدست منتقدين داد كه روش تزار را مورد بحث قرار بدهند و بگويند چطور شد كه وى براى دومين مرتبه موافقيت كرد كه يك زن فرانسوى به سيبرى برود و بنامزد ملحق شود ولى حاضر نيست به زنهاى روسى اين اجازه را بدهد.
بعد از اينكه دربارى ها دو روز راجع به اين موضوع بحث كردند بدين نتيجه رسيدند كه علت صدور اجازه همان خارجى بودن اين زن و (پولين) است.
زيرا (پولين) و (كامى) فرانسوى هستند و هر دو در كشور روسيه بدون خانواده ميباشند و ثروتى ندارند و در توطئه (دسامبر) هم شركت نكرده اند و فرض اينكه آنها به طمع پول و مقام خواهان ازدواج با محبوسين هستند نيز منتقى است و فقط احساسات قلبى و عشق، آنها را وادار كرده كه جوانى و زيبائى و عمر خود را فداى محكومين كنند و حال كه آنها سعادت خود را در اين فداكارى ميدانند دور از جوانمردى است كه تزار براى آنها اشكال بتراشد و اجازه مسافرت را صادر نكند.
براى رعايت فورماليته به مادر (كامى) و مادر (ايواچوف) مراجعه كردند و آنها جواب مثبت دادند و گفتند با رفتن (كامى) به سيبرى موافق هستند، لذا ديگر اشكالى براى مسافرت دختر جوان به سيبرى باقى نماند و قرار شد كه وقتى محبوسين بطور قطع از بازداشتگاه (چيتا) به بازداشتگاه جديد البناى (پطروسك) منتقل شدند (كامى) عازم سيبرى شود.
فصل بست چهارم
بازداشتگاه جديد
بازداشتگاه جديد از طرف مقاطعه كاران طبق نقشه معمارانى كه از روسيه آمده بودند ساخته شد و مى گفتند كه شبيه به زندان هاى آمريكا ساخته شده و بهتر از آن در اروپا يافت نميشود.
ولى با اين كه در سيبرى آنچه قيمت نداشت زمين بود و مى توانستند كه بازداشتگاه را در يك نقطه خوش آب و هوا بسازند، مثل اين كه از روى عمد بازداشتگاه را در بدترين نقطه بد آب و هوا بنا نمودند.
زمينى كه براى ساختن بازداشتگاه انتخاب كردند عبارت بود از يك زمين باطلاقى واقع در انتهاى يك كوچه بن بست و در خاتمه زمستان و فصل بهار كه يخ و برف ذوب مى شد طورى حشرات بخصوص پشه فراوان ميگرديدند كه زندگى در آنجا صبورترين اشخاص را بجان ميرسانيد از هر طرف كوه هاى بلند بازداشتگاه را احاطه كرده بود و از چند مدخل، مثل دالان وارد آن منطقه بن بست مى شدند.
وجود كوه هاى بلند، كه مانع از جريان هوا ميگرديد سبب مى شد كه هرگز باطلاق هاى آنجا خشك نشود.
در تابستان حشرات محبوسين را اذيت ميكرد و در زمستان كوه هاى بلند كه از سه طرف بازداشتگاه را احاطه مى نمود ديوارهائى مانند ديوارهاى يخچال بوجود مى آورد و باد منجمد كننده سيبرى وقتى به آن ديوارها بر ميخورد و بر مى گشت يك برودت غير قابل تحمل را در محيط بازداشتگاه ايجاد مى نمود.
ژنرال (لپارسكى) بمناسبت كبر سن، و دورى راه نتوانست ناظر بر كارهاى ساختمانى بازداشتگاه جديد باشد، مقاطعه كارها هم كه دلشان براى دولت روسيه و بطريق اولى براى محبوسين نسوخته بود سر هم بندى كردند، و مسمائى بعمل آوردند و يك وقت به ژنرال (لپارسكى) اطلاع دادند كه بازداشتگاه تمام شده و هر وقت كه مايل باشد مى تواند محبوسين را در آن عمارات جا بدهد.
ژنرال (لپارسكى) با اين كه ميدانست انتقال از بازداشتگاه كنونى ببازداشتگاه جديد توليد اشكالات بزرگ ميكند مجبور بود كه باين انتقال تن در دهد.
فرمانده بازداشتگاه مردى بود كه علاقه داشت وظائف خود را مطابق با آنچه وجدانش باو مى گفت انجام بدهد و اين موضوع براى او توليد اشكال يا مزاحمت مى نمود.
زيرا گر چه محبوسين او مى فهميدند كه ژنرال (لپارسكى) خيلى نسبت به آنها مساعدت ميكند ولى هرچه از او مى گرفتند، بيشتر ميخواستند و هر روز تقاضائى جديد مى كردند و براى ژنرال (لپارسكى) براستى ممكن نبود كه تمام در خواست هاى آنان را بپذيرد و از طرفى نميخواست كه با قدرت ادارى و نظامى خود آنها را مجاب كند بلكه سعى ميكرد كه پيوسته با منطق خويش آنها را متقاعد نمايد و متوسل بزور نشود.
ژنرال فكر ميكرد كه توسل بزور كارى است كه هر گروهبان هم ميتواند انجام بدهد و اگر به بى دست و پاترين و نالايق ترين افراد قدرتى و اختيارى بدهند و باو بگويند كه عده اى را ساكت كند او با قتل و حبس و ضرب و زجر آنها را ساكت خواهد كرد.
ولى مرد لايق كسى است كه بدون توسل بزور و شمشير و سر نيزه افراد را بوسيله شخصيت و حسن نيت خود وادار باطاعت نمايد.
ژنرال (لپارسكى) اين كار را كرده بود و محبوسين از سر نيزه و شمشير و شلاق او نمى ترسيدند و از فرط بيم باو احترام نمى گذاشتند بلكه چون وى را دوست ميداشتند ژنرال سالخورده را محترم ميشمردند.
ليكن وقتى مقرر شد كه به بازداشتگاه جديد بروند عدم رضايت در اكثر محبوسين پديدار شد.
علتش اين بود كه محبوسين خوب يا بد ببازداشتگاه (چيتا) عادت كرده بودند و زندگى آنها چه آنهائى كه زن داشتند، و چه كسانى كه مجرد بودند در آن بازداشتگاه تحت نظم در آمده بود، در صورتى كه نمى دانستند كه در بازداشتگاه جديد زندگى آنها چگونه خواهد شد.
حتى محبوسينى كه به آنها اجازه داده شده بود كه زن هاى خود را وارد بازداشتگاه جديد نمايند نگرانى داشتند و هر روز از ژنرال (لپارسكى) توضيح ميخواستند و (لپارسكى) كه هنوز نميدانست كه بازداشتگاه جديد بچه شكل در خواهد آمد نميتوانست به آنها جواب بدهد.
يك روز ژنرال محبوسين را جمع كرد و گفت آقايان، راه پيمائى ما از اينجا تا (پطروسك) شش هفته طول خواهد كشيد و ما قبل از باران هاى پائيزى به پطروسك خواهيم رسيد، محبوسين از اينكه بايد يك ماه و نيم در راه باشند حيرت كردند چون همه آنها تصور مى نمودند كه با كالسكه خواهند رفت.
ژنرال گفت آقايان من در خصوص اين راه پيمائى فكر كرده ام و بايد بشما بگويم كه اين راه پيمائى با يك گردش فرق ندارد و مثل اين است كه ما و شما در اين فصل تابستان براى استفاده از تعطيلات تابستانى جهت گردش و هواخورى ميرويم و در هر نقطه كه مصفا و خوش آب و هوا بود توقف خواهيم كرد و من فكر مى كنم كه وقتى به (پطروسك) رسيديم شما افسوس خواهيد خورد كه چرا گردش ما باين زودى تمام شد.
محبوسين اين حرف را پذيرفتند و يكى از آنها به نمايندگى از ژنرال تشكر كرد.
بعد از اين كه فرمانده بازداشتگاه محبوسين را متقاعد كرد نوبت حمله خانم هاى آنها رسيد.
خانم ها مى گفتند كه در اين مسافرت از بازداشتگاه (چيتا) تا بازداشتگاه (پطروسك) خوب است كه با شوهران خود باشند.
زن ها براى اين كه ژنرال (لپارسكى) را نرم و مطيع كنند فرمولى داشتند كه پيوسته به نتيجه ميرسيد و فرمول مزبور اين بود كه به وى مى گفتند آقاى ژنرال ما ميدانيم كه زير ستاره هاى ژنرالى شما، يك قلب پر از عاطفه مى طپد.
اين مرتبه نيز همان فرمول را بكار بردند ولى ژنرال اين بار تسليم نشد و گفت خانم ها، من با كمال تاسف بايد بشما بگويم كه در اين مسافرت، نميتوان خانم ها و اطفال را با محبوسين برد، بلكه محبوسين بايد جلو بروند و بعد از آنها خانم ها و اطفال به راه خواهند افتاد.
ژنرال (لپارسكى) ميدانست كه اگر زن ها با مردها حركت كنند، حفظ انضباط غير ممكن خواهد شد، و از آن گذشته ممكن است كه اطفال از مسافرت با كاروان محبوسين بيمار شوند يا بميرند اين بود كه تصميم گرفت اول مردها را بفرستند و بعد زنها را بسوى (پطروسك) حركت بدهند.
ساعت پنج صبح روز هفتم ماه اوت سال ۱۸۳۰ ميلادى اولين دسته از محبوسين بسوى (پطروسك) براه افتادند.
تمام سكنه بومى (چيتا) براى مشايعت محبوسين از خانه هاى خود بيرون آمده بودند.
رودخانه (اين گودا) كه از (چيتا) ميگذشت در آن روز در حال طغيان بهارى بود زن هاى محبوسين در حالى كه فرزندان خود را در بغل گرفته بودند، تا كنار رودخانه محبوسين را مشايعت نمودند و ميگريستند.
ژنرال (لپارسكى) آنها را تسلى ميداد و مى گفت خانم ها براى چه گريه ميكنيد، چرا بى تابى مى نمائيد، شما هم بزودى حركت خواهيد كرد و در (پطروسك) به شوهران خود ملحق خواهيد شد.
ولى زن ها نميتوانستند جلوى اشك خود را بگيرند و تصور ميكردند كه ديگر شوهران خويش را نخواهند ديد.
محبوسين بوسيله قايق از رودخانه گذشتند و در ساحل ديگر مجتمع شدند و در آنجا پس از اين كه با اشاره دست و سر از زن ها خدافظى كردند پياده براه افتادند.
در جلوى ستون محبوسين يك عده سرباز حركت مى نمودند و ژنرال (لپارسكى) سوار اسب كنارستون محبوسين حركت مى كرد.
در يك طرف ستون راهنمايان (بوريات) مسلح به تيروكمان راه مى پيمودند و ارابه هاى حامل بنه عقب ستون مى آمدند.
محبوسين دسامبريست (دكابريست) با لباس هاى رنگ رنگ و كلاه هاى گوناگون وضعى حيرت آورداشتند يك نفر لباس افسرى سابق خود را بدون يراق و درجه در برداشت و ديگرى ردنكوت پوشيده بود يا لباس محبوس ديگر را يك ياپونچى تشكيل ميداد و بر تن يكى از محبوسين پيراهن دهقانان روسى ديده مى شد.
يكى از محبوسين، يك شاپو، داراى لبه هاى پهن بر سر نهاده بود و ديگرى با شب كلاه حركت ميكرد.
يكى كتاب بدست گرفته در حال راه رفتن ميخواند و ديگرى نى مينواخت.
(بسنوژف) كه نقاش بود به دكتر (وولف) گفت هر كس اين دسته رنگ رنگ را مى بيند تصور ميكند كه سربازان قشون ناپلئون هستند كه در زمستان سال ۱۸۱۲ از روسيه عقب نشينى مى كنند.
دكتر (وولف) گفت يا تصور مى كنند كه ديوانگان يك دارالمجانين را بگردش ميبرند.
شاهزاده (تروبتز كويه) گرفته خاطر بود زيرا ميدانست كه وضع حمل زن او نزديك است و مى گفت من نميدانم او كه باردار است و بايد بزودى وضع حمل كند، اين راه دور را چگونه خواهد پيمود و اگر در راه دوچار درد زيمان شود چه خواهد كرد.
وى ميگفت در گذشته زن من به اطباى فرانسوى و آلمان مراجعه كرد كه بداند چرا بچه دار نمى شود و هيچ يك از آن ها نتوانستند كه او را معالجه كنند در آن موقع تمام وسائل سعادت ما موجود بود و فقط از حيث نداشتن بچه خود را بدبخت ميديديم ولى در اين جا بدون اينكه خواهان و منتظر بچه باشيم زن باردار شد.
(آنن كو) هم براى (پولين) نگران بود و نميدانست كه وى با داشتن دو طفل كوچك چگونه خواهد توانست آن مسافرت را تحمل نمايد.
ولى بعد از اينكه ساعتى با افكار تيره بسر بردند چون آفتاب، درخشندگى و گرمى داشت، و از زمين گياه روئيده بود، همه محبوسين، بدبختى هاى خود را بطور موقت فراموش و اين طور تصور مى كردند كه آنها را آزاد نموده اند و آنها مى توانند، بدون محدويت، در صحرا گردش نمايند.
شب، محبوسين، كنار رودخانه توقف كردند و خيمه برپا نمودند و مقابل خيمه ها آتش افروختند و چون اكثر محبوسين در گذشته افسر ارتش بودند، مشاهده خرمن هاى آتش مقابل چادرها و صداى شيهه اسب ها، آنها را بياد زندگى سربازى گذشته انداخت.
از دور روشنائى هائى در صحرا برق ميزد و روشنائيهاى مزبور، آتش قبايل بومى بود كه بمناسبت خوشى هوا، در صحرا زندگى ميكردند.
از روز بعد؛ راه پيمائى محبوسين، منظم شد، هر روز ساعت پنج از خواب بيدار مى شدند و براه مى افتادند و ظهر براى صرف غذا و استراحت توقف ميكردند و ساعت سه باز براه مى افتادند و ساعت هفت، جهت گذرانيدن شب، اتراق مى نمودند.
بدين ترتيب، مسافت طولانى را پيمودند تا اين كه به نقطه اى واقع در پنجاه كيلومترى (پطروسك) رسيدند و در آنجا چند روستائى را ديدند كه از (پطروسك) مراجعت مى نمودند.
روستائيان گفتند كه ما در آنجا مشغول كار بوديم و چون كارمان تمام شد اينك مراجعت ميكنيم.
يكى از محبوسين پرسيد شما در آنجا چه ميكرديد؟
روستائيان گفتند كه ما براى محبوسين بازداشتگاه مى ساختيم.
يكى از محبوسين سئوال كرد كه آيا تصور مى كنيد كه در آن بازداشتگاه ما راحت باشيم؟ روستائيان جواب دادند كه ما يقين داريم كه شما در آنجا راحت نخواهيد بود، زيرا اين بازداشتگاه پنجره ندارد.
محبوسين از شنيدن اين خبر خيلى حيرت نمودند زيرا بآنها گفته شده بود كه بازداشتگاه جديد مطابق آخرين مدل زندان هاى جديد ساخته شده.
قبل از اينكه محبوسين به (پطروسك) برسند يك كالسكه از عقب آنها، رسيد و نزديك محبوسين توقف كرد و زندانيان مشاهده كردند كه دو زن در كالسكه نشسته اند.
يكى از آن دو زن، زوجه ژنرال سابق يوچنوسكى (يكى از محبوسين) و ديگرى همسر سروان سابق (ژورن) بود.
اين دو زن توانسته بودند كه با پشت كار خود تزار را وادار نمايند كه به آنها اجازه مسافرت به سيبرى را بدهد تا اين كه در آنجا به شوهران خود ملحق شوند. ديدن آن دو زن از اين جهت براى محبوسين جالب توجه بود كه آنها اخبار جديد اروپا را به اطلاع زندانيان رسانيدند و گفتند كه در فرانسه انقلاب شد و شارل دهم را از سلطنت بر كنار كرده اند و اينك (لوئى- فيليپ- دورلئان) در آن كشور سلطنت مى كند.
اين دو خانم روزنامه هاى فرانسوى را هم با خود آورده بودند و محبوسين روزنامه هائى را كه زنها به آنها دادند از دست يكديگر ميربودند كه بدانند جريان بر كنارى شارل دهم بر اثر انقلاب چگونه بوده و وقتى بدان پى بردند فرياد هوراى آنها در آن صحرا پيچيد و وقتى بعد از توقف بطرف بازداشتگاه روانه شدند سرود ملى فرانسه را مى خواندند و مستحفظين آنها كه زبان فرانسوى نمى دانستند و مطلع نبودند علت شادى محبوسين چيست، حيرت ميكردند چگونه زندانيان به آن شادى به طرف زندانى مى روند كه پنجره ندارد.
بعد از اينكه محبوسين جاده هاى باريك كوهستانى را مى پيمودند و گاهى پائين رفتند و زمانى صعود نمودند به نقطه اى رسيدند كه زير پاى خود، در انتهاى يك دره وسيع يك عمارت بشكل نعل اسب را مشاهده كردند.
سقف عمارت برنگ سرخ، و نماى آن برنگ زرد و تيره بود و حياطى بزرگ داشت كه آن را به هشت حياط فرعى تقسيم كرده بودند.
نويسنده: ح.م. حميد
مهربانى
از راهى مجهول و ناپيدا كه رفيق روضه خوانمان نيز با همه بلدى به زحمت پيدا مى كرد به طرف جنوب شرقى مى رفتيم و براى آن كه مبادا كسى از دور و نزديك صدامان را بشنود و بداند كه تبديل لباس كرده ايم به اقتضاى شكل و لباس همان موقع خود به صداى بلند حرف مى زديم، كلمات عاميانه مى گفتيم، به هر چيز كه پيش پا و به نظرمان مى رسيد فحش مى داديم، با آهنگ مخصوص «بيات تهران» مستانه آواز مى خوانديم و رفته رفته به سگ هاى بى آرام و خشمگين كه از دور به سوى ما مى شتافتند مى فهمانديم كه ديوانه تر و عربده جوتر از آنها هم در آن صحرا وجود دارد.
تا آن شب هرگز به آن حد نيامده بوديم و من در انتظار ديدن مناظر عجيب و وقايع ناديده وجد و اشتياقى داشتم. شايد پس از نيمساعت اندك نورى كه پنداشتى پرتو چشم جانورى است از دور نمايان شد. به زودى دو سه روشنائى ديگر نيز از آن قبيل با فواصل زياد از يكديگر به چشم رسيد، دوست روضه خوان ما بازوى مرا كه مشغول خواندن بيات تهران بودم فشرد و آهسته گفت:
-حسين، ساكت باش رسيديم...
دوست ديگر از او پرسيد:
-به كجا رسيديم جمال؟
جمال مشتى به پشت او زد و گفت: رضا، از صدايت پيداست كه كم كم دارى مى ترسى! به اول كوره پزخانه رسيده ايم. حالا ديگر نبايد سر و صدا داشته باشيم. بايد حتى المقدر كسى ما را نبيند تا بتوانيم گردش و تماشاى حسابى كنيم... از طرف دست چپ برويم....
در آنجا كوچه و خيابان نبود، سمت راست برجستگى هاى بزرگ و سياه به اشكال مختلف ديده مى شد، اين ها ساختمان ها و دودكش هاى كوره هاى آجر و گچ و آهك و توده هاى مرتب خشت خام و آجر پخته بود. بوى سوخت و سوختگى آميخته با بوهاى ديگر در اينجا به مشام مى رسد. همهمه اى نيز به طور مبهم به گوش مى آمد كه كس نمى دانست صداى خيالى ارواح مردگان گورستان مجاور است يا از گلوى زندگان ناپيدا بيرون مى آيد. چند سوسك با وجود گذشتن فصل نمى دانم در كدام گوشه جيرجير مى كردند. نسيمى تقريباً سرد از طرف جنوب غربى به تازگى شروع به وزيدن كرده بود و بوهاى زننده فضا را تندتر مى كرد.
در طرف چپ كه جمال ما را بدانسو هدايت مى كرد اثر ساختمانى ديده نمى شد و ما نمى دانستيم به كجا خواهيم رفت. پس از چند دقيقه در نزديكى خود برجستگى مختصرى كه تا مسافات ناپيدا امتداد داشت ديديم. در همان نقطه جمال ايستاد و پس از اندكى سكوت گفت:
-اگر اشتباه نكرده باشم بايد در همين حدود باشد شما بايستيد تا من قدرى بگردم.
جستجوى او دو سه دقيقه طول كشيد. سپس چند قدم به طرف ما آمد و گفت: بيائيد.
سوى او شتافتيم و چون سى چهل قدم رفتيم احساس كرديم كه راه اندكى سراشيب مى شود. به زودى به محلى كه جمال ايستاده بود رسيديم و او با دست خود نقطه اى را پيش روى خود نشان داد و گفت:
-اينجا اول خيابان است!
-خيابان؟.... ما كه اينجا خيابان نمى بينيم؟
-به! مگر فراموش كرديد كه گفتم كوچه هاى زير زمينى در اينجا هست... اهل اين شهر نقب بزرگ شهر خود را خيابان مى نامند.
-صحيح! و لابد تمام اين خيابان همينطور تاريك است...
جمال گفت: حرف نزنيد، برويم تا بفهميد.
با احتياط و بلكه با يك نوع ترس پيش رفتيم، مدخل كوچه يا نقب به اندازه دهانه يك چاه بزرگ وسعت داشت ولى طورى قرار گرفته بود كه چون پا به درون آن نهاديم فقط اندكى سر خود را خم كرديم تا به سقف آن اصابت نكند.
به فاصله دو قدم پيچى در راه تاريك پيدا شد و همين كه از پيچ گذشتيم اندكى روشنائى نمايان گرديد.
نزديك به سقف يك پيه سوز گلى كوچك در يك فرو رفتگى ديوار جا داده بودند. روشنائى آن تا چندين قدم درون نقب را كه مانند درون گور بود نمايان مى كرد. قدرى دورتر از چراغ حفره كوچكى بود كه هوا از بيرون به درون نقب مى آورد. باز هم پيش رفتيم تا از يك پيچ ديگر گذشتيم و به پيه سوز دوم رسيديم. در اين موقع جمال گفت:
-حالا هر كار كه من كردم شما هم بكنيد. از اينجا كه بگذريم خانه ها و اطاق ها شروع مى شود، ما مى توانيم سرى به درون آنها كشيم و چيزهائى ببينيم ولى نبايد بفهمند كه ما بيگانه هستيم، بنابراين بايد حرف زدن و طرز راه رفتن و كلماتمان كاملاً مثل خودشان باشد... بهتر از همه كار آن است كه مست بازى كنيم. اينجا كمتر كسى هست كه شب مست به خانه نيايد.
هنوز نمى توانستم تصور كنم در ميان اين نقب مرطوب و تيره كه هزارپا و رطيل هنوز هم بر ديوارهاى آن رفت و آمد مى كردند خانه و اطاق چه صورت توان داشت.
ولى به زوى آنچه به تصورم نمى گنجيد در پيش چشمم آشكار شد... بى آن كه نقب وسيع تر شود درگاه هاى بزرگ و كوچك از گل يا خشت و گاه هم از آجر قرمز در دو طرف نقب نمايان گرديد.
به اشاره جمال مست بازى ما شروع شد و او به فاصله هر چند دقيقه به صداى بلند اسمى بر زبان مى راند و آن اسم «صفر كلات» بود.
اين اسم را قبلاً هم شنيده بوديم. جمال گفته بود كه صفر كلات يكى از برجستگان اين شهر زيرزمينى است و ما مى رفتيم تا او را ببينيم و از عجائب زندگى او كه نمونه كاملى از حيات موجودات اين گورستان بود آگاه شويم.
جمال مى گفت همين كه اهل اين خانه ها بشنوند كه اين اسم را مى گوئيم تعرضى به ما نخواهند كرد.، به علاوه هنوز همه به خانه هاى خود نيامده اند. مركزشان تا دو سه ساعت از شب گذشته چند خرابات كوچه هاى پشت دروازه است. يكى دو ساعت كه بگذرد تماشاى حسابى خواهيم كرد. راستى ببينيم ششلولمان را آورده ايم.
همه دست به پشت كمر خود زديم و اطمينان يافتيم كه اسلحه آتشين همراه داريم.
صفر كلات گويان پيش رفتيم. سر آن ندارم كه در خلال اين سرگذشت حكاياتى از آنچه ديديم باز گويم و مناظرى از آنچه با سركشى به اطاق هاى عجيب و نيمه تاريك مشاهده كرديم در اينجا تصور كنم، همه اين حوادث و مناظر در «شب زنده داران» ترسيم شده است- اگر روز عمرم كفايت كند روزى اوراق آن كتاب را در رشته انتظام خواهم كشيد و صفحات آن را به زيور طبع خواهم آراست تا خوانندگان مهربان من در ميان وقايع و صحنه هاى رنگارنگ آن اين شگفتى ها را نيز بيابند و بخوانند.
چند دقيقه بعد به خانه صفر كلات رسيديم، يا مولى گفتيم و به درون رفتيم.
سه پله بلند و باريك ما را به يك دالان عريض تراز معبر اصلى نقب رساند. طول اين دالان ده متر بيش نبود و يك پيه سوز نسبتاً بزرگ كه به ديوار آخر آن نصب شده بود درون آن را به وضع ترس آورى روشن مى كرد. طرف چپ دالان چند درگاه ديده مى شد كه در مقابل آنها پرده هائى از پلاس با رنگ نامعلوم آويخته بود.
جمال پرده نخستين درگاه را عقب زد و سر به درون كرد.
ما نيز از بالاى شانه او به درون نگريستيم: اطاقى منتها به وسعت ده دوازه متر بود كه پاره نمدى كف آن را پوشانده، يك چراغ حلبى نفتى، يك سماور، چند استكان، چند پاره ظرف مسى و سفالى، دو سه عكس، يك شمايل روغنى حضرت عباس يك نوشته چاپى «وان يكاد»، يك صلوات با خط ثلث، يك قاليچه كوچك تصوير نور على شاه و يك ساعت، شايد از نخستين ساعت هائى كه در دنيا ساخته شده بود، طاقچه ها و ديوارهاى آن را آرايش مى داد. در بالاى اطاق چادر شب بسته اى حاوى رختخواب به ديوار تكيه كرده و به فاصله يك متر از آن يك متكاى بزرگ روى فرش نمد گذاشته شده بود. با نخستين نگاه پنداشتيم كه كسى در اطاق نيست ولى همين كه صداى جمال برآمد و چيزى گفت سرى از روى متكا بلند شد و دو چشم سرخ رنگ با حيرت ما را نگريستن گرفت.
اين شخص پيرزنى بود كوچك اندام، بى اندازه لاغر كه چهره او به اندازه اى كه براى يك چهره بسيار بزرگ لازم باشد استخوان داشت و اين استخوان ها تقريباً همه به شكل نفرت آورى برجسته بود. پيشانى او در زير لبه چارقدى كه يك دسته موى سفيد او را با ابرويش مخلوط مى كرد پنهان بود و چشمانش فقط دو حفره سرخ رنگ بود كه در ميان استخوان هاى برجسته گونه ها و پيشانى فرو رفته بود. پيرامون دهانش مثل دهانه يك كيسه كرباسى چرك چين خورده و بينى درشتش كه پنداشتى آن نيز فقط از استخوان ساخته شده شباهت بسيار به پاشنه كش برنجى شكسته اى داشت كه در همان لحظه در گوشه نمد كف اطاق به چشم من خورد.
دهان بى دندان پيرزن باز شد و من گمان بردم كه از ميان كف غليظ و سفيد رنگ درون آن صدائى گوش خراش و مهيب بيرون خواهد آمد ولى برخلاف اين پندار صدائى نازك و شايد لطيف- به شرط آن كه شنونده اين صدا را بشنود و آن چهره را نبيند- ولى اندكى لرزان شنيده شد.
تناقض عجيبى بود كه ما هر سه را تكان داد. در اين موقع وارد اطاق شده و نزديك درگاه ايستاده بوديم. پيرزن گفت:
-چه خبر است؟ چه مى خواهيد؟ سه لات گردن كلفت؟ اين وقت شب!
جمال گفت: باجى جان، تازه اول شب است، معلوم مى شود خيلى وقت است كه خوابيده اى! آمده ايم داش صفر را ببينيم.
-صفر كلات را؟
-بله ننه جون، صفر كلات خودمان را.
-نيست بابا، نيست! من كه خسته شدم از بس گفتم نيست.
-كجا رفته؟
-مشتى جون، يك ماه است رفته... رفته امام رضا! فهميدى....
-خوب ننه جون دعوا كه نداريم... بگوببينم كى برمى گردد؟
-لعنت بر دل سياه شيطان! شب همين جمعه....
-كدام جمعه؟
-همين جمعه فردا پس فردا شب....
-فردا شب شنبه است و پس فردا شب يكشنبه....
پيرزن گفت: ها!؟...
يك دقيقه ساكت ماند و به فكر فرو رفت، سپس ناگهان از جا برخاست، با يك نوع حيرت و نگرانى گفت:
-راستى! امشب شب جمعه است! خدا مرگم بدهد.... پس حتماً صفر كلات امروز عصر آمده و الان در قهوه خانه است! نه شام شب تهيه كردم نه چيزى....
جمال گفت: ديدى ننه جون ما حق داشتيم! داش صفر ما را براى امشب دعوت كرده بود. معلوم مى شود بايد گرسنگى هم بخوريم؟
پيرزن كه به طرف در اطاق راه افتاده بود غر و لند كنان گفت: درك! گورتان را گم كنيد بريد قابلمه پزى شام بخوريد، بعد بيائيد....
جمال خنديد و گفت: هرگز ننه جون! هر چه مى خرى بيشتر بخر، ما هم هستيم.
پيرزن بازخواست ناسزائى بگويد ولى مثل اين كه تغيير رأى داده باشد نزديك در ايستاد و گفت:
-گرچه!... اينجا بمانيد بهتر است! اين همسايه ها كه صفر كلات اينجا نشانده تا خودش برگردد مى آيند دار و ندارمان را مى برند؟
جمال در حالى كه از مقابل در كنار مى رفت تا پيرزن بيرون رود گفت: مگر همسايه هم داريد؟
پيرزن از در بيرون رفت، اشاره به درگاه هاى پائين تر در همان دالان كرد و گفت:
-بله! چه همسايه هائى!
به زودى صداى پاى پيرزن پس از بالا رفتن از پله ها دور و محو شد و ما تحت تأثير وضع آن اطاق و رفتار پيرزن و سكوت نفرت آور دالان ها خاموش مانديم و با يك نوع انتظار و اضطراب حيرت آلود چشم در چشم هم دوختيم.
پس از دو دقيقه رضا گفت: خوب جمال، حالا چه بايد كرد؟
-به نظر من بهتر آن است كه منتظر بمانيم... اگر صفر كلات همراه و راهنماى ما باشد تماشاى حسابى خواهيم كرد و....
حرفش را ناتمام گذاشت، ساكت ماند و گوش به بيرون فرا داد.
-چيست جمال؟
-صدائى مى شنوم...
-چه صدائى؟...
-بيائيد جلو خوب گوش كنيد....
سر از در اطاق بيرون كرديم و گوش فرا داديم. حق با جمال بود. صدائى شنيده مى شد و اين صداى ناله ضعيفى بود كه پنداشتى از قعر چاه عميقى بيرون مى آيد...
دو دقيقه همه به همين حال مانديم. عاقبت من جرأتى به خود دادم، آهسته و با نوك پا به طرف آخر دالان رفتم. چند قدم پائين تر از در اطاق صفركلات درگاه ديگرى بود كه آن نيز پرده اى در جلو آويخته داشت. گوشه پرده را بركنار كردم و به درون نگريستم. با نهايت حيرت زنى بلند بالا را ديدم كه پشت به سمت در و رو به آينه اى نسبتاً بزرگ نشسته، گيسوى انبوه و سياه خود را شانه كرده و به پشت ريخته به طورى كه تا به روى زمين رسيده است و خود با دقت بى اندازه سر به آئينه نزديك كرده است و مشغول آراستن چهره خود مى باشد.
روشنائى ضعيف اطاق كه از يك چراغ نفتى كوچك حاصل مى شد كافى براى تشخيص چگونگى چهره او نبود ولى در ميان آئينه به طور مبهم گونه هاى آلوده به سرخى مفرط و پيشانى آراسته با دو دسته زلف برجسته و چشمان سياه و شفاف به نظر مى رسيد.
اين زن كاملاً ساكت بود و من در همان حال كه به تماشاى او مشغول بودم از پائين دالان صداى دور دست ناله را مى شنيدم.
در عين آن كه براى يافتن صاحب ناله اضطراب و اشتياقى داشتم حيفم آمد كه رفقا منظره آرايش آن زن را نبينند. با اشاره دست پيششان خواندم، آن دو را سرگرم تماشاى آن اطاق و آن زن گذاشتم و خود به طرف پائين دالان رفتم... آنجا يك درگاه ديگر بود كه پرده اى در مقابل نداشت ولى در چوبين سياه شده و ضخيمى داشت كه از درون بسته بود.
پس از آن يك حفره ديگر در ميان ديوار به فاصله دو قدم از پايان دالان ديده مى شد. يك پنجره چوبى بسيار ضخيم و عارى از روزنه و شكاف مقابل آن را مسدود كرده بود. گوش به پنجره چسباندم و به يقين دانستم كه صداى ناله دلخراش از پشت آن شنيده مى شود ولى چنان دور است كه نمى توان گفت پشت اين پنجره اطاقى است و كسى در ميان آن اطاق مى نالد.
رفقا نيز به آنجا رسيدند و بيش از من چيزى نفهميدند. بى آن كه دليلى به نظرمان رسيده باشد وحشتى ما را فرا گرفت و اضطرابى در دلمان راه يافت. پيوسته كلماتى حاكى از نگرانى بر زبانم مى آمد و مى خواستم بگويم: «خوب نيست در اينجا بمانيم، بهتر آن است كه بيرون رويم يا اقلاً در اطاق صفركلات به انتظار بايستيم...» ولى مى ترسيدم مورد مسخره جمال و رضا شوم. عاقبت دل به دريا زدم و گفتم: اينجا ايستادن چه حاصلى دارد؟
مثل آن كه آن دو نيز با من هم عقيده اند بدون آن كه چيزى بگوئيم و تحقيق كنيم به طرف بالاى دالان حركت كرديم.
سپس جمال گفت:
-تو يك وقت پر دل تر از همه هستى، يك وقت هم ترسوتر از همه مى شوى؟
گفتم: صحبت ترس در ميان نيست... ولى چه مى توانيم بكنيم؟
جمال شانه بالا افكند و گفت: به عقيده من بايد فوراً هر سه با هم به اين اطاق حمله كنيم، اين زنكه را كه مشغول بزك كردن است بگيريم، يك دستمال در دهانش بچپانيم، دست و پايش را ببنديم و در گوشه اى بيندازيم، بدون معطلى به اطاق در بسته و آن سياه چال آخرى كه پنجره دارد و حتماً راهى جز اين اطاق ندارد برويم، اگر كسى در آنجا گرفتار و زندانى است نجاتش بدهيم...»