|
(تهيه و تنظيم: پژواك)
از لابلاى متون
يادى از اديب پيشاورى
شاعر و اديب وارسته اى كه هيچگاه سر و سامانى نداشت و عاقبت در خانه غير درگذشت!
(به انگيزه هفتاد و هفتمين سالگرد وفات او- نهم تير ماه ۱۳۰۹ خورشيدى)
در «لابلاى متون» چند شماره پيش نيمروز يادآور شديم كه مرحوم بديع الزمان فروزانفر در پهنه شعر فارسى تنها ملك الشعراى بهار را قبول داشت و پس از ملك، اديب پيشاورى را و از آنها گذشته ديگر شاعران را در حد اخوانيات و تعارف هاى متقابل مى پسنديد!
دكتر محمدابراهيم باستانى پاريزى مورخ نامدار در سفر به پيشاور خاطره اى را پيرامون اديب پيشاورى نقل مى كند كه به شرح زير از نظر خوانندگان نيمروز مى گذرد:
«در دانشگاه پيشاور، رئيس دانشگاه اظهار داشت كه با وجود موقعيت هائى كه داشته، براى پيشرفت پيشاور مخصوصاً حاضر شده است در اين گوشه از مملكت بماند و اين دانشگاه را توسعه دهد.
من بى اختيار اين شعر را در پاسخ او خواندم:
بياموز خوى بلند آفتاب
به هر جا كه ويرانه بينى بتاب
آقاى قاسمى استاد لطيف طبع كه از جهت سن و تجربه بسيارش به معاونت دانشگاه انتخاب شده است، سئوال كرد آيا اين شعر گوش نواز محكم از فردوسى است؟ گفتم خير! با تعجب پرسيد پس از كيست؟ گفتم تعجب خواهيد كرد اگر بگويم از همشهرى خودتان است. اين شعر از اديب پيشاورى است.
معلوم شد كه در پيشاور با اين نام چندان آشنا نيستند. مختصر شرح حالى از اديب گفتم كه اين ابيات از قطعه معروف اوست به اين مطلع:
به گوينده گيتى برازنده است
كه گيتى به گويندگان زنده است
كسى كاو ز دانش برد بهره اى
جهانى است بنشسته در گوشه اى
بعد به آقاى رئيس دانشگاه پيشنهاد كردم كه مناسب تر بود كه در پيشاور خيابانى يا محلى خاص به نام اديب پيشاورى نام گذارى شود. اكنون از اين راه دور باز پيشنهاد خود را تأكيد و تكرار مى كنم و از اولياى شهر پيشاور و از اولياى دانشگاه آنجا مى خواهم كه يا خيابانى و يا تالارى را در دانشگاه به نام اديب بخوانند.
اكنون كه يادى از اين استاد و شاعر عزيز پيش آمد، بد نيست براى اطلاع همشهريانش اشاره كنم كه سيداحمد پسر سيدشهاب الدين معروف به سيد شاه بابا در حوالى ۱۲۶۰ قمرى برابر با ۱۸۴۴ ميلادى در پيشاور متولد شد، در جنگى كه ميان عشاير پاتان و قواى دولتى رخ داد، خانواده اديب يعنى پدر و اعمام او يكجا به دست عشاير قتل عام شدند و تنها اديب كه پسرى ۱۲ ساله بود و مادر پيرش نجات يافتند.
استاد همائى فرموده اند كه اديب خود در آن معركه وحشتناك كه پدر و اقوامش را مى كشتند حضور داشته و از آنجا فرار كرده خود را به كابل و سپس به غزنه رسانده و در آرامگاه سنائى معتكف شده است.
خود اديب گفته بود كه ژنده پوش مزار سنائى فرمود:
-سيداحمد، سال هاست كه ما منتظر تو بوديم!
سيد پس از ۱۴ ماه توقف در مزار پير غزنه به هرات رفت و از آنجا به تربت جام و بعد به مشهد و از آنجا به سبزوار نقل مكان كرد و محضر حاج ملاهادى سبزوارى را دريافت و در ۱۳۰۰ قمرى (۱۸۸۲ ميلادى) به تهران آمد و در دوشنبه سوم صفر ۱۳۴۹ قمرى (نهم تيرماه ۱۳۰۹ شمسى= ۳۰ ژوئن ۱۹۳۰ ميلادى) درگذشت و در امامزاده عبدالله (شاهزاده عبدالعظيم) مدفون شد.
براى اين كه بدانيد ميزان تسلط اين مرد بر شعر فارسى تا چه حد بوده است. اين چند بيت از غزل او را بخوانيد و توجه كنيد كه هيچ دست كمى از «يك امشبى كه در آغوش شاهد شكرم...» سعدى شيرازى ندارد:
سحر به بوى نسيمت به مژده جان سپرم
اگر امان دهد امشب فراق تا سحرم
چو بگذرى قدمى بر دو چشم من بگذار
قياس كن كه منت از شمار خاك درم
اگر تو دعوى معجز عيان بخواهى كرد
يكى ز تربت من بر گذر چو در گذرم
كه سر زخاك برآرم چو شمع و ديگر بار
به پيش روى تو پروانه وار جان سپرم
شنيده ام از اديب پيشاورى تصويرى بوده است كه كمال الملك كشيده بود، منتها در دوره هاى اخير مرحوم اورنگ آن تصوير را به دكتر تارا چند سفير هند در ايران سپرده است. اكنون اگر چنين باشد حق آن است كه دكتر تاراچند هم اين تصوير را به دانشگاه پيشاور هديه كند تا روح اديب نگويد:
ز دست دوست فتادم به كامه دل دشمن....
مرحوم اديب تاريخ بيهقى را نيز تصحيح نموده و قبل از استاد فياض و مرحوم سعيد نفيسى به چاپ رسانده و از چاپ هاى قابل استفاده به شمار مى رود.
اديب پيشاورى در عالم وارستگى تا پايان عمر نه زن و نه فرزند و نه خانه داشت. شب و روز در خانه اين و آن مهمان بود و در خانه غير درگذشت (گويا در خانه مرحوم قراگزلو). اين شعر را در وصف حال خود گفته است:
خرد چيره بر آرزو داشتم
جهان را به كم مايه بگذاشتم
چو هر داشته كرد بايد يله
من ايدون گمانم همه داشتم
سپردم چو فرزند مريم جهان
نه شامم مهيا و نه چاشتم
چو تخم امل رنج بارآورد
نه ورزيدم اين تخم و نه كاشتم
ازيراست كاندر صفت قدسيان
درخشان يكى بيرق افراشتم
اكنون اگر پيشنهاد من مورد قبول مقامات دانشگاه پيشاور قرار گيرد آرزو دارم اين دو بيت را از اديب يادداشت كنيد، شاهكارى است كه هيچ به قرن ما نمى ماند. اميدوارم در سفر آينده كه ان شاءالله به پيشاور پيش آيد، اين دو بيت را بر پيشانى «تالار اديب» در دانشگاه به خط خوش ببينم:
وجود من كه در اين باغ حكم خارى داشت
هزار شكر كه اين خار پاى كس نخليد
چو گل شكفته از آنم در اين چمن كه دلم
چو غنچه خون جگر خورد و پيرهن ندريد.
(برگرفته از كتاب «از پاريز تا پاريس» تأليف محمدابراهيم باستانى پاريزى).
|