Nimrooz
Vol. 18, No. 937, June 29, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۳۷ - جمعه ۸ تير ۱۳۸۶
در ايستگاه
ابر باريد و نفهميدم كى؟
زير باران سحر خيس شدم
من حواسم به تو بود
و نديدم كه در آن وادى صبح
لك لكى بال به آن سوى زمستان مى زد
عابرى داشت به منظومه شمسى مى رفت
كودكى داشت خدا را به دبستان مى برد
-فصل درس است و حساب-
امتحان نزديك است.
***
ابر باريد و نفهميدم كى؟
باد پائيز گذشت از نيزار
آخرين فاخته از بام سپيدار پريد
فصل گل پايان يافت
من حواسم به تو بود...
كه كسى آمد و فرداى مرا غارت كرد
و ميان من و ديروز جدائى انداخت
***
... و شب از راه رسيد.
ماه تابيد و نفهميدم كى
و من بى خبر از خويش
نديدم او را
و در اين بى خبرى
اتوبوس آمد و رفت
عليرضا ميبدى

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
علمى
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   علمى   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •