ابر باريد و نفهميدم كى؟
زير باران سحر خيس شدم
من حواسم به تو بود
و نديدم كه در آن وادى صبح
لك لكى بال به آن سوى زمستان مى زد
عابرى داشت به منظومه شمسى مى رفت
كودكى داشت خدا را به دبستان مى برد
-فصل درس است و حساب-
امتحان نزديك است.
***
ابر باريد و نفهميدم كى؟
باد پائيز گذشت از نيزار
آخرين فاخته از بام سپيدار پريد
فصل گل پايان يافت
من حواسم به تو بود...
كه كسى آمد و فرداى مرا غارت كرد
و ميان من و ديروز جدائى انداخت
***
... و شب از راه رسيد.
ماه تابيد و نفهميدم كى
و من بى خبر از خويش
نديدم او را
و در اين بى خبرى
اتوبوس آمد و رفت
عليرضا ميبدى