|
تهران داغ داغ داغ على مستعلى زاده- تهران
معلولان جنگى: ما خر بوديم كه به جنگ رفتيم
وقتى سردار نقدى دزد ميگيرد اما فاميل رئيس جمهور از كار در ميايد
پشتيبانى سپاه از احمدى نژاد براى چيست؟
تلفن به سراسر كشور، غم عم غم
كشف يك ميليارد ليتر بنزين گمشده
ايا بنزين ها را سپاه به عراق فرستاده است
دخترها و پسر ها همه براى فرار آماده اند
دخترهائى كه پسرها را گول زده اند: بيائيد برويم
هوا گرم شده و خبر ميرسد كه توفان گونو هم كلى آدم كشته كه چون فكر كرده اند ممكن است ماجراى جشن هاى بهشت اثر سوم تير را مختل كند هيچ خبرى ازش پخش نكرده اند. مملكت پر شده از دروغ دروغ كه معلوم شد كسانى هستند كه دست آخوندها را از پشت ميبندند و اژدهاهائى هستند در جهنم كه مردم از آن ها به مارهاى غاشيه پناه ميبرند. به همين دليل هم عده اى راه افتاده اند دنبال هاشمى رفسنجانى و خاتمى و كروبى و حسن روحانى و دارد همه بديها و مصايب اينها از يادها ميرود چون كه باز هم صد رحمت به اسب دزد اولى. اينها كه هم فعلا بدجورى افتاده اند به جان همه و در شهر شايع است كه خامنه اى براى آمريكائى ها پيام فرستاده كه جان مادرتان بيائيد بزنيد ببريد. فقط به جان ما كارى نداشته باشيد. وگرنه بقيه اش آماده ايم. خسته شدم از دست اين حزب اللهى ها و اين دزدهاى دور و بر هاشمى كه ول هم نمى كنند.
دزد و دزدبگير
وضعيت شهرهاى كشور به طورى است كه اگر اين پاچه ورماليده احمدى نژاد نبود كه مانند ملخ از اينور به آنور ميدود و همه جا به مردم وعده هاى پوچ ميدهد و دارد كارى ميكند كه هيچ چاره اى جز حكومت نظامى و ورود سپاه باقى نباشد. از آن طرف فرماندهان بادكرده و فربه سپاه هم چنان از اين وروجك هوادارى ميكنند انگار كه خواهرش را دارند خواستگارى ميكنند. وقتى هم يكيشان مانند همان معاود معروف سردار نقدى از دست دزدى هاى اطراف رئيس جمهور مهرورز عصبانى ميشود سرش را به طاق مى كوبند. اين سردار قاتل هفته گذشته شروع به فرياد زدن كرد كه بابا اينها هم شروع كرده اند و دارند ميشوند مثل همان آدمهاى هاشمى رفسنجانى، دارند مانند سيل قاچاق ميكنند. تازه آمده اند و كيسه هاشان هم گويا جادارترست. و براى اينكه همه بفهمند يكى از اين كله گنده قاچاقچى ها را كه چهارده ميليارد تومان در يك ماه درآمد داشته دستگير ميكند. اين شخص روزى سه پرواز اجاره كرده كه از فرودگاه پيام- متعلق به شركت پست كه نزديگ ترين فرودگاه به شهر تهران است و از آن جا به راحتى ميتوان هر كالائى را به تهران و كرج رساند ظرف نيم ساعت. از همين فرودگاه گل ميبرند به دوبى و از همين فرودگاه مرسدس بنز ضد گلوله مياورند به تهران، جالب است كه اين فرودگاه بدون آنكه دولت دينارى خرج كرده باشد به وسايل مجهز تجهيز شده است كه بتوانند زودتر و بهتر بار خالى كنند از هواپيماهائى كه مى آيد و بخش عمده اى متعلق به يك نفر كه گويا از هفت دولت آزاد است و چنانكه ميگويند كم مانده كه مسافر بگيرد چونكه هر چند وقت خانواده و همسايگان را شبانه از همين فرودگاه بدون گمرگ و پليس و مزاحمت به دوبى ميبرد و دو سه روز بعد هم برمى گرداند و همه اينكار ها را هم به خاطر پول مى كند، چون ميگويند خوب هم پول خرج ميكند. حالا سردار نقدى هم وقتى ماجرا را شنيد بدون آنكه چك كند و تحقيق كند فقط پرسيد اين كه با آقا رفيق نيست. مقصودش خامنه اى بود. گفتند نه. پس دستور حمله صادر شد ناگهان شبانه مأموران ستاد مبارزه با قاچاق ريختند در فرودگاه و در همانزمان هم گروه ديگرى ريختند در خانه طرف كه ميهمانى داشت.
چه نشسته اى كه كربلا شد اولا صاحب خانه از فرمانده مأموران خواست كه با موبايلش رئيس را بگيرد و در تلفن به سردار نقدى گفت برادر خودت بيا جايت خالى است. و همان موقع يكى گوشى را گرفت كه معاون دكتر فيروزابادى بود و از نقدى همين را خواست. خلاصه كارى كردند كه سردار دستور داد مأموران محل را محاصره كنند اما بيرون باشند تا خودش برسد و خودش هم با هلى كوپتر رسيد. هنوز نرسيده تلفنش به او فرمان داد كه سربازانش را از محل آن خانه دور كند چون كه همسر آقا آنجا هستند. نقدى كه هنوز نفهميده بود كه كلنگش به سيم برق متصل شده همين الان است كه او را بپراند، باز گردنكشى كرد تا تلفن مخصوص به او خبر داد كه دستور را اجرا كند. نقدى دستور را اجرا كرد اما با ديدن احمدى نژاد و دو نفر از معاونانش كه در ميهانى حاضر بودند و در طرف ديگر آن خانه كه مانند قصر بود خانواده هايشان از جمله خانواده خامنه اى به بحث هاى زنانه مشغولند هيچ نگفت. رفت و استعفا داد. اما همين موضوع توسط دسيتارانش در شهر پخش شد كه بله سردار داشته دزد ميگرفته اما از اعضاى دولت درآمده اند و پس زده اند و حتى يك ساعت هم دزد را نگاه نداشته اند. استعفا داد و آبروى خودش را خريد اما بشنويد از سردار فيروز ابادى كه روز بعد ابروهايش را بالا انداخت و اعلام داشت كه سردار نقدى به دستور خودم چون دوره اش تمام شده بود به سپاه برگشته دعوائى نبوده و دولت مهرورز البته كه هيچ وقت كار بد نميكند برويد دنبال كارتان بيسوادها. حالا سردار نقدى كه در اين فاصله هم خرجش زياد شده چون زن سوم هم گرفته و سه تا خانه دارد در تهران دارد به زمين و زمان فحش ميدهد.
***
به قول اين آقاى اوحدى بچه تهرون كه وب لاگش خيلى هم خواندنى است حالا همه كار مملكت شده اين كه خاتمى دست داده است يا نداده است. از آن طرف با پيشنهاد تحريم انگليس همه دست و پايشان راجمع كرده اند و جرأت بدگفتن از انگليسى ها را هم ندارند و دست به دامن آنها هستند كه يك جورى آمريكا را راضى كنند. قبول نداريد يك تظاهرات و يا كار اساسى در مقابل شواليه شدن سلمان رشدى نشان بدهيد. نماينده ولى فقيه كه در همين لندن گفته است به اين و آن و نوارش را هم ضميمه كرده كه خامنه اى از ابتدا با اين حكم مخالف بود و گفت اگر توبه كند همه راضى هستند اما خمينى نگذاشت و بهش گفت درس هاى مرا نخوانده اى. حالا هم طرفداران خمينى كه همان اصلاح طلب ها باشند براى دل بردن از غربى ها هيچى نميگويند اما بيچاره بازارى ها هستند كه هى مجبورند خون دل بخورند و اين حكم را به ريش بگيرند و مدام پيام بفرستند كه بابا ما كارى به كارش نداريم و اگر كس ديگرى زد و رشدى را كشت به ما مربوط نيست ها.
خلاصه ماجراى دست دادن خاتمى را رد كرده بوديم كه ماجراى سلمان رشدى آمد. اين را هم داريم رد ميكنيم در جشن هاى سوم تير كه همه مردم ايران ارواح بابامان در آن شركنند و «محمد خاتمى، ننگ ملت ايران»، «خلع لباس محمد خاتمى...»، «دست دادن با زنان...»
حالا» ملت ايران «همين چند نفراند؟ اينجا كجا هست؟ باغ خصوصى، حياط يك اداره يا سازمان دولتى، خانه شخصى يا چه؟ بالا غيرتن، خداوكيلى، چند زن در جهان حاضرند با ۹ نفر از اين ده نفر، دست بدهند؟
خوب، با اين» حيثيتى «كه از يك دست دادن از بين مى رود، چه كنيم؟ لابد اين جماعت به قول محسن آقا طرفدار» پا دادن «اند؟ بابا» يك دست «دادن كه اين همه جنجال لازم ندارد! ما خودمان خيلى ها را مى شناسيم. حالا بايد گفت به فرض كه آن اخوند دست داده باشد با چند تا زن كراهتش بيشتر ست يا اين زستى كه آن بدبخت احمدى نژاد گرفته و يا اين صحنه چندش آور لب تو لب على و محمد. در بعض نقاط دنيا اين حركات در خيابان جريمه دارد.
واقعا يك لحظه به اين عكس كه بچه تهرون گذاشته است خيره بشويد و بعد هم به عكسى كه آن وروجك چه قيافه اى در مقابل آن خانم محترم رئيس مجلس يكى از كشورهاى اروپائى كه برايش دست زده بود گرفته. خجالت البته كه خوب چيزى است كه عده اى سرشان نمى شود.
خر بنزين در گل
اما حالا برويم سر شاهكارهاى دولت مهروز كه دو ماه است مانند خر مانده است در كار بنزين. اگر سهيمه بندى كند كه ميداند مردم ناگهان هر چه در عالم هست را برسرش ميريزند و اگر نكند كه آقا را چه كند كه فرموده اند تا قبل از زمستان كارى كنيد كه اگر آمريكا نگذاشت بنزين برسد شورش نشود. احمدى نژاد كلك زد و مسئول كار را مصطفى پورمحمدى قرار داد كه تركيب امنيتى دفتر خامنه اى بوده و حالا به وزارت كشور آمده و چون مال اقاست در همه كار دولت دخالت ميكند و عملا دارد احمدى نزاد را تبديل ميكند به مأمور خر كردن مردم و پخش پول و دادن اعتبار و ريسك كردن به طورى كه آقا بعدها بتوانند بگويند به خدا كه من از اين احمدى نژاد راضى نبودم و از اول وى را نميخواستم اما به خاطر اصرار دوستان در حالى كه ميدانستم مملكت را به باد ميدهد حرفى نزدم. بنابراين پورمحمدى هم كلك مرغابى زده و به احمدى نژاد گفته كارى نداشته باش من و ثمره تمام ميكنيم. كلكشان هم اين است كه مردم را سربگردانند و در اين ميان كارت ها را پخش كنند و بينيند اصلا چكار ميشود كرد اصلا مقدار مصرف واقعى چقدرست. هنوز هيچى نشده و كارت ها نيمه نصفه است يك موضوع كشف شده و آن هم كسر دو ميليارد ليتر اختلاف است بين رقم بنزين خريدارى و بنزين تحويل داده شده و معلوم نيست اين وسط چه شده. معلوم شده است كه اين رقم هنگفت با رضايت دولت رفته چونكه اصلا و ابدا وقتى كه به احمدى نژاد گزارش داده اند هيچ سروصدا نكرده كه مافيا كشف كرده ايم و از اين حرفها بلكه خيلى ساده به پورمحمدى نوشته فورا رسيدگى شود. اين هم به قول حضرات براى روز محشر نوشته شده است. عده اى معتقدند سپاه برداشته و پولش را هم داده ولى معلوم نيست كجاست اين پول. عده اى ميگويند اين كار مهدى شون يعنى پسر دوم هاشمى رفسنجانى است و بعضى ها هم اعتقاد دارند كه اين از گلوى آنها پائين نمى رفته بلكه معتلق به همان سپاه است كه به عراق قاچاق شده براى خرابكارى ها. در وسط اين عرصات در حالى كه حدود يك ماه از آغاز پروژه استفاده فراگير كارت هوشمند سوخت گذشته، افزايش مصرف بنزين، موجب بروز ابهاماتى درباره امنيت و كارايى اين پروژه شده است. دولت كه الكى اعلام كرده بود مصرف كاهش پيدا كرده حالا با اين معضل روبرو شده است
حالا مشكل اين است كه بخورهاى ديگر كه منتظر همين فرصت ها هستند شروع كرده اند به غر زدن كه مگر دست ما كج بود، پروژه كارت هوشمند سوخت كه علاوه بر ۷۵ ميليارد تومان بودجه مستقيم، بيش از پانصد ميليارد تومان ديگر هزينه را به بودجه كشور تحميل كرده چرا به ما چيزى نرسيده است، آن هم طرحى كه با همه تبليغات و بزرگ نمائى ها و فشار روانى كه به شهروندان و برخى دستگاه هاى اجرايى همچون نيروى انتظامى، پست و شركت پالايش و پخش فرآورده هاى نفتى وارد كرده، در نخستين هدف خود؛ يعنى جلوگيرى از قاچاق بنزين از كشور تا كنون ناكام مانده است.
اين در حالى است كه پيش از اين، مسئولان، حجم قاچاق بنزين از كشور را حدود ۱۰ تا ۱۵ درصد مصرف بنزين و بالغ بر ده ميليون ليتر در روز ارزيابى مى كردند و به اين ترتيب، پروژه كارت هوشمند سوخت، بايد دست كم اين حجم از مصرف را كاهش مى داد، اما نه تنها اين پروژه، موفق به كاهش مصرف بنزين نشده، كه در يك ماه سپرى شده از آغاز پروژه مصرف بنزين در كشور با رشد ۶ تا ۸ درصدى روبه رو بوده است. هرچند عده اى تأثيرات روانى سهميه بندى و تلاش براى انبار سازى بنزين را علت اين افزايش مى دانند، به نظر مى رسد كه اين تلاش، ناشى از اين علت ها باشد.
از سوى ديگر، خوددارى دولت از اجراى طرح سهميه بندى، ديگر هدف پروژه؛ يعنى كنترل مصرف داخلى را نيز با ابهام روبه رو ساخته است. و معلوم شده الكى است.
در اين وسط بعضى ها كه سرشان بدون كلاه مانده از جمله همكاران احمدى نژاد در علم و صنعت ريخته اند سر او كه چرا ما نه. ما نابغه داريم و خود بيل گيت را مى گماشتيم بر سر كار. در اين حال، برخى كارشناسان با تشكيك در امنيت و كارايى پروژه كارت هوشمند سوخت از احتمال نفوذ قاچاقچيان در شبكه اطلاعات اين پروژه خبر داده و از جمله عده اى را از وزارت اطلاعات فرستاده اند كه معلوم كند اين اطلاعات به آمريكائى ها نرسد كه خطرناك است.
يكى از مدعيان كه همين دارودسته ديگر سپاه باشند كه دور محسن رضائى جمع اند در سايتشان نوشته است در صورت شكست اين پروژه كه موجب اتلاف ده ها ميليون ساعت از وقت شهروندان و بخش چشمگيرى از توان اجرايى كشور شده، بى ابروئى نظام قطعى است.
سايت اين ها نوشته بود در چهل روز گذشته تاكنون، بيش از ۱۳۹ بار مقامات مسئول در دولت شامل رئيس جمهور، سخنگوى دولت، وزير كشور، دبير شوراى اطلاع رسانى دولت، وزير نفت، مسئول اجراى تبصره ۱۳ و معاونان وزرا، به همراه نمايندگان مجلس، اظهارات متناقضى را درباره سهميه بندى بنزين و نرخ آزاد آن اعلام كرده اند كه موجب سردرگمى شهروندان و حتى دستگاه هاى مربوطه در اين پروژه شده است.
اما با مزه تر از همه اين حرف كسى است كه رئيس كميسيون انرژى مجلس است و از مدت ها پيش براى وزارت نفت شانه مى اندازد او در مقابل سئوال خبرنگارى كه گفته بود آمريكائى ها در كنگره دارند طرحى را براى جلوگيرى از ورود بنزين به ايران تدارك مى بينيد. گفته است اگر كنگره محدوديت واردات بنزين به ايران را تصويب كند بسيار عالى است و حدود پنج ميليارد دلار به نفع كشور ما كار مى كنند چون در آن صورت چاره اى جز سهميه بندى در داخل نداريم. در واقع اقدامى كه مجلس ايران نتوانست انجام دهد، مجلس آمريكا انجام داده است.
اين ديگر تصوير كامل مانند خر در گل ماندن است. چنان كه چندى قبل يكى از نويسندگان خودشان هم پيشنهاد كرده بود كه داوطلبانه نيروگاه بوشهر را ببندند و اين قدر به عرب و عجم باج ندهند و بگويند بلبل را پرانديم. چنانكه خيلى هايشان ميگويند چاره جمهورى اسلامى اين است كه آمريكا بيايد. به نظر آنها اگر چنين نشود و مانند انتهاى جنگ خطر آن پيش آيد كه مردم بريزند و آخوندها را بكشند، آنوقت كه بدتر است. در صورت آمدن آمريكا دست كم مانند بن لادن بين مسلمانان شهيد و محترم مى شويم. ميگويند وقتى يكى از اين شعارها ميداده محمدى گلپايگانى گردن كلفتى كه رئيس دفتر خامنه اى است گفته اگر صدام شديم چى. همينمان مانده كه محاكمه مان كنند. و باز ميگويند يكى از حاضران گفته شما كه مشكل نداريد چون زبانشان را بلديد. اشاره به زن انگليسى و دخترش كه در لندن هستند و گلپايگانى هم هر دو سه ماهى يكبار به ديدنشان مى آيد.
همه در راه فرار
خيلى ساده اتفاق افتاده است روزنامه ها نوشتند دو پسر جوان، دو دختر دبيرستانى را با وعده خواننده شدن در دوبى، چهار روز بدون اطلا ع خانواده هايشان نزد خود نگه داشتند. اما متن خبر چيز ديگرى را ميگويد.
آخرين روز خردادماه سال جارى خانواده دو دختر ۱۸ ساله با مراجعه به اداره يازدهم پليس آگاهى مفقود شدن فرزندان خود را به مأموران اطلا ع دادند. مأموران آگاهى هم كه هر روز از اين گونه پرونده ها دارند شروع به تحقيقات كردند كه ببنيند بهاره و مريم كجا هستند. طنشان به چند جا ميرفت اول از همه به شيخ نشين هاى جنوب كه به خصوص وقتى ديدند كه اينها خوشگل بوده اند حتم كردند كه باند قاچاق دختران آنها را منتقل كرده اند. به همين جهت به پدر و مادر ميگويند ميتوانيد برويد به دوبى و از طريق پليس بين المللى با دادن عكس دخترانتان آنها را جستجو كنيد اما بدانيد خيلى ها اينكار ار كرده اند و كلى خرج هم كرده اند اما دخترها حاضر به برگشتن نشده اند. اما پدر و مادر بهاره و مريم گفتند نه بچه هاى ما برمى گردند اما ما پول نداريم براى رفتن به دوبى و لابد آنجا هم خرج زيادست.
ماموران براى روشن شدن موضوع در ابتدا سوابق دو دختر و دوستى هاى آنها را مورد بررسى قرار دادند. در اولين مرحله از اين تحقيقات دوستان و همكلا سى هاى اين دختران مورد بازجوئى قرار گرفته و معلوم شد كه دو دختر مفقودشده مدتى قبل با دو پسر آشنا شده بودند. پس از مدت كوتاهى نيز رفتار و گفتارشان تغيير كرد و از خواننده شدن در دبى سخن مى گفتند. با به دست آمدن اين نتايج تحقيقات براى شناسايى دو پسر جوان آغاز شد. در دومين روز از تحقيقات و ادامه بازجوئى ها از دوستان دو دختر مفقودشده معلوم شد كه يكى از آنها يك شماره دارد كه قبلا بهاره به او داده است. اين دختر به مأموران گفت: بهاره همان روزهاى اول شماره پسرى را به من داد تا پيغامى برايش برسانم.
با به دست آمدن اين نتيجه شماره تلفن مورد نظر به عنوان تنها سرنخ پليس مورد بررسى قرار گرفت و براى جلوگيرى از فرار دو پسر هيچ اقدامى صورت نگرفت. سرانجام پس از انجام اقدامات لا زم دخترى كه بار قبل با دو پسر تماس گرفته بود بار ديگر به آنها زنگ زد و گفت: من نيز قصد خواننده شدن دارم و از شما مى خواهم براى خواننده شدن به دوبى بروم. بنابراين يك قرار ملا قات صورى را با دو پسر هماهنگ كرد، اين در حالى بود كه مأموران پليس، محل قرار را زير نظر گرفتند. سرانجام يكشنبه اين هفته دو پسر در محله شميران نو دستگير شدند. روز گذشته اين دو پسر در شعبه دوم داديارى دادسراى جنايى تهران مورد بازجوئى قرار گرفتند و در پاسخ به سوالا ت قاضى سليمانى گفتند: ما حدود يك ماه پيش با بهاره و مريم آشنا شديم، خود آنها ابتدا به ما شماره دادند و حتى ماجراى خواننده شدن در دبى را خود آنها مطرح كردند. بهاره براى ابراز علا قه به ما اولين حرف اسم ما را با حروف انگليسى به وسيله تيغ روى دست خود بريده بود. حسن كه يكى از متهمان است و ۱۸ سال سن دارد نيز گفت: ابتدا من با آنها آشنا شدم و در روزى كه آنها مفقود شدند به من گفتند كه قصد فرار از خانه را دارند تا به دبى بروند و خواننده پاپ بشوند، من هم ابتدا تصميم گرفتم آنها را منصرف كنم اما وقتى اصرار آنها را ديدم آن دو نفر را به خانه يكى از اقوام خود بردم و آنها طى اين مدت همان جا بودند.
اما بامزه و غم انگير آنجاست كه پسران كه به شدت در اگاهى گريه ميكردند و با ديدن پدرانشان شرمنده شدند خودشان هم از قربانيان هستند و بعد از آن كه بهاره به آنها گفته برويم به دوبى ما خواننده شويم شما هم باشيد تازه به فكر افتاده اند از اين جهنم فرار كنند. در تحقيقات معلوم شده كه دخترها به پسرها گفته اند اگر غيرتى نشويد ميتوانيد ما را به آنطرف آب برسانيد و باهامان باشيد در آنجا پول خوبى ميدهند.
ماموران نيروى انتظامى در برابر اين گونه پرونده ها و شكايت ها پوستشان كلفت شده و گوششان پر. آنها ميدانند كه دخترها و پسرهاى فروانى كه گروهشان از ميليون ها گذشته ميخواهند از اين جهنم فرار كنند و به جائى بروند. نه حتما به دوبى. ميگويند هر كجا. فقط آخوند نباشد. پاسدار نباشد. هر كدام از بچه ها سابقه ده ها بار ريختن مأموران به خانه ها و پارتى هاشان را دارند و هر كدامشان ده ها مثال دارند كه هنگام رفتن به شمال دستگير شده اند.
گريه غم انگيز ما
اين گزارش را از يك نشريه دانشجوئى بخوانيد كه از طريق يك نظرسنجى تلفنى به دست آمده و مربوط است به دانشجويان رشته جامعه شناسى.
به راستى، پايان اين راه كجاست؟
زمين گرد است و نقشه ايران شبيه گربه با جمعيتى برابر ۷۰ ميليون و ۴۷۲ و ۸۴۶ نفر و مساحت يك ميليون و ۶۴۸ هزار و ۱۹۵كيلومتر با آدم هاى ريز و درشت و هزار هزار فرهنگ و عرف و علاقه.
زمين گرد است و ايران از جنوب به خليج فارس مى رسد و از شمال به بحر خزر و همانطور كه در كتاب ها آمده با نزديك ۹ هزار سال پيش از ميلاد مسيح قدمت فرهنگى.
اما تا به حال فكر كرده ايد در اين مساحت يك ميليون و ششصد و... گربه وار، آدم ها در شهرهاى مختلف در يك ساعت مشخص چه مى كنند؟
ساعت ۵ دقيقه به هفت روز ۲۸ خردادماه است. از روى نقشه ۵ شهر انتخاب شده: چابهار، ماكو، جزيره مينو، سرخس و نائين در مركز ايران.
حالا درست ساعت ۷ است، شماره اى را كه از مركز اطلاع رسانى مخابرات چابهار گرفته ام را مى گيرم كه معلوم نيست مغازه اى است، خانه يا شماره اى كه متعلق به هيچ جا نيست و جناب متصدى مركز، من را سركار گذاشته است. بوق ممتد، شماره بعدى را مى گيرم.
چابهار چند وقت پيش دچار توفان» گونو «شد كه مقصدش از عمان بود؛ توفانى كه چند روز تيتر خبر روزنامه ها و خبرگزارى ها بود، توفانى كه باعث شد اهالى چابهار از ترس جان تا كوه ها و تپه هاى اطراف بالا بروند و چند روزى را به شكل انسان هاى بدوى زندگى كنند.
چابهار در منتهى اليه جنوب شرقى ايران و در كنار آب هاى گرم درياى عمان و اقيانوس هند قرار گرفته است و تنها بندر اقيانوسى كشور به حساب مى آيد. مردم اينجا به لهجه بلوچى حرف مى زنند.
بوق ممتد و شماره بعدى را مى گيرم.
ساعت ۷- خيابان كارگر جنوبى چابهار- جميله و عبدالرؤف
صداى ضعيف زنى با لهجه اما با كلمات كاملاً فارسى در گوشى مى پيچد: الو، شما؟ با كى كار داريد؟
- من از تهران تماس مى گيرم، ببخشيد فقط مى خواستم بپرسم شما الان چه مى كرديد؟
زن از خنده ريسه مى رود: (بيكارى؟)
- نه بيكار نيستم، داريم حرف مى زنيم، قبل از اينكه تلفن ات زنگ بخورد داشتى چيكار مى كردى؟
كهنه بچه ام را عوض مى كردم.
-پس مزاحم شدم؟
نه، تموم شد. (صداى گريه بچه بلند مى شود. )
-بچه ات چند وقتشه؟ چند تا بچه دارى؟
زن ريز مى خندد: بيكارى نه؟! ۱۱ ماهشه. 5 تا بچه دارم. خودم؟ ۲۴ سالمه. تو چند سالته؟
- 30 سال.
ازدواج كردى؟
- نه.
خنده هاى زن (۳۰ سالته ازدواج نكردى؟!)
- نه.
نامزد هم ندارى؟
- نه.
مگه مى شه؟ (صداى آدم هاى ديگر هم مى آيد)
- حالا كه شده... همسرت هم اونجاست؟
نه، همسرم سركاره، من زن شيراحمد رئيس ام... نه، سواد ندارم، تو خونه بچه بزرگ مى كنم. شوهرم هم ماشين داره روى ماشين كار مى كنه.
يكهو صداى پسر نابالغى توى گوشى مى پيچد.
بفرماييد...
-چرا گوشى را از خانم گرفتى؟
زن عمومه. شما بهتره با من حرف بزنيد.
- ولى من دوست داشتم با همون خانم صحبت كنم، بى ادبى نيست كارتون؟
- نه، بايد به بچه اش برسه. من عبدالرؤفم، در خدمتيم. الان چيكار مى كردم؟ خب با بچه هاى زن عمويم بازى مى كردم. سنم؟ ۱۸ سالمه. معمولاً غروب ها مى آيم اينجا يا خونه يكى از فاميل هاى ديگر.
- وقتى دلت بگيره تو چابهار كجاها مى رى؟
چابهار جاى تفريح نداره، يكسال پيش سينما داشتيم كه تعطيل شد، نه، نمى دونم چرا! رستوران هم داريم كه فقط موقع عيد باز بود. بعضى وقت ها با بچه ها فوتبال بازى مى كنم. بعضى وقت ها تو خونه مى مونم يا مى رم خونه فاميل.
-كافى شاپ نداريد؟
نه، چيه؟ نه، ما غذاى مامان يا زن عمومو مى خوريم. من دارم ازدواج مى كنم. از اين به بعد دست پخت زنمو مى خورم. خب بيكارم، يعنى بنزين مى فروشم. پول؟ بالاخره پس انداز دارم. دخترهاى اينجا قانع اند، من هم قانعم.
-كى عروسيته؟
همين جمعه، زنم؟ اول دبيرستانه. نه، زود نيست، وقتشه، خب، اجازه هست كه برم؟ كجا؟ خب برم با بچه هاى زن عموم بازى كنم.
ساعت هفت- جزيره مينو- خانم جبريه اموات و گودرز
سال ها پيش با جزيره مينو توسط فيلم «برج مينو» ، حاتمى كيا آشنا شديم، جزيره مينو بين خرمشهر و آبادان است و يك جزيره ساحلى و نزديك به مرز عراق. جزيره اى با جمعيت محدود و بيشتر نظامى كه هنوز آثار و خسارت هاى برآمده از جنگ از آن پاك نشده، با شهروندانى كه حتما اگر دستشان به اندازه كفايت به دهنشان مى رسيد، آنجا را رها مى كردند و به شهرهاى بهتر پناه مى بردند. جزيره مينو در اين روزها مانند نان سنگك داغ و برشته است و با اين حال خيلى از خانه ها كولر ندارند.
صداى زن مسنى توى گوشى مى پيچد. «الو...»
او هم گيج شده و طبيعى است كه با چنين سوالى جا بخورد، چه كسى مى تواند برايش مهم باشد كه او چه مى كند در اين وقت روز؟ زن اما مهربان است با لهجه غليظ عربى...
سلام عزيزم، الحمدالله خوبم.
-ببخشيد الان داشتيد چكار مى كرديد؟
هيچى، تو خونه بودم.
-همين طور نشسته بوديد؟
آره، كنار پسر عليلم. لباس هاى جهازم را از صندوق بيرون آوردم تا براى دخترم لباس بدوزم.
-بقيه اهل خانه كجا هستند؟
شوهرم رفته نون بخره، دخترم هم خانه خاله اش رفته. اينجا غروب ها دختر ها مى روند خانه فاميل.
-شما چرا نرفتيد؟
پسرم از كمر فلجه، بايد كنارش باشم خانم. اين سوال ها را براى چى مى پرسى؟
- چند ساله از جزيره بيرون نرفتى؟
يادم نمى آد خانم، خيلى ساله.
- حوصله تان سر نمى رود؟
نه، عادت دارم. الان يه هندوانه قاچ مى كنم، با پسرم مى خوريم. الان پسرم بيدار شده اگر اجازه بدهيد بدوم هندوانه را بياورم. هوا اينجا خيلى گرمه. ما هم كولرمان سوخته.
- اينجور چطور خودتان را خنك مى كنيد؟
بالاى سر پسر نشستم، با بادبزن يه باد به او مى زنم، يه باد به خودم. حالا بروم؟
- نمى پرسيد از كجا تماس گرفته ام؟
-نه دخترم، لابد بيكارى. عيبى نداره.
در تماس دوم پسر جوانى گوشى را برمى دارد. گودرزه ۱۹ ساله و سال آخر دبيرستان است اما در مقابل تماس من كه آخر مشكوك باقى مى ماند.
- داشتى چيكار مى كردى؟
هيچى، تلويزيون تماشا مى كردم، واقعاً از تهران زنگ مى زنى؟
- بقيه اهل خانه چه مى كنند؟
نماز مى خوانند، داشتند چكار مى كردند؟
- تو نماز نمى خونى؟
چرا، مى خوام برم بخونم، كارى داشتى آمو؟
- شام چى داريد؟
نمى دانم (از يك نفر مى پرسد شام چيه) قرمه سبزى داريم. جدا سركاريه؟ دروغ نمى گى؟
- نه به خدا، غروب ها وقتى حوصله ات سر مى ره كجاها مى روى؟
مى روم خانه فاميل يا پارك. اينجا چند تا پارك ساحلى داريم. سينما نداريم، جاى ديدنى ديگر هم وجود ندارد. چقدر صداتون آشناست.
- صداى من آشنا نيست. اولين باره كه با هم حرف مى زنيم.
صداى زنى مى آيد و بعد دستى كه ارتباط را قطع مى كند و سكوت گوشى.
ساعت ۷- ماكو- خانم ركسانا و بقيه رفقا
حالا نوبت ماكوست، ماكو گوشه گربه است، جايى در گوشه شمال غربى ايران كه از شمال به رودخانه قره سو و تركيه و از شرق به رودخانه ارس و جمهورى آذربايجان و از غرب به تركيه و از جنوب به شهر خوى منتهى مى شود.
شهر ماكو براساس اطلاعات سايت هاى ايرانشناسى در دره اى بنا شده و رودخانه زنگمار كه از آن مى گذرد، شهر را به دو بخش تقسيم كرده و قسمت شمال آن آبادتر و بزرگتر است.
در اطلاعات بعدى آمده كه اولين گرامافونى كه به ايران وارد شده در (كاخ باغچه جوق) ماكو وجود دارد كه طول بوق آن ۶۰ سانتى متر و ارتفاع پايه اش بيش از يك متر است. ماكو كه در اصل ماكى يا مكى است به معنى آغل (مرتع گوسفند) تعريف شده است. اينها يعنى ما كيلومترها با ماكو به شهرى در جوار تركيه و آذربايجان فاصله داريم.
اولين شماره از ماكو را مى گيرم، بعد از چند بوق ممتد...
زن با تعجب و تمسخر مى گويد: خيلى بيكارى؟
- نه، موضوع گزارشمه،
چه جورى؟ يعنى زنگ مى زنى از آدم ها مى پرسى كه چه مى كنند؟! (خنده)
- آره، به نظر من كه خيلى جالبه،- جداً داشتيد چه مى كرديد؟
از خانه خواهرم آمده ام، تازه وارد شده بودم كه شما زنگ زديد. من كه شما را نمى شناسم؟
- نه
شما هم من را؟
- بله و احتمالاً هيچ وقت هم يكديگر را نمى بينيم. اگر صفحه نمايشگر داشته باشيد، مى بينيد كه تهران افتاده.
- حتما ازدواج كرديد و بچه هم داريد؟
نكنه از مركز نابارورى تماس مى گيرى؟!
- نه، چطور؟
شما منو مى شناسيد؟
- باور كنيد نه.
پس فقط صداست كه مى ماند... من ۱۰ ساله كه ازدواج كرده ام و بچه دار هم نمى شوم. معلمم. به اندازه كافى بچه تو زندگيم مى بينم. ديگه بيشتر لازم نيست. متأسفم براى زن هائى كه زندگيشون تو بچه پس انداختن مى گذره.
ما يه همسايه داريم ۸ تا دختر داره، به هر حال به نظر من يه چيزهاى ديگه اى هم جز بچه دار شدن وجود داره. تو ازدواج كردى؟
- نه.
خوبه، ازدواج نكن حالا اگه هم طاقت نياوردى و ازدواج كردى لااقل ديگه بچه دار نشو، ديگه هم خودتو با اين سوژه ها علاف نكن، اين چه كاريه زنگ مى زنى، مى پرسى كه داشتى چيكار مى كردى؟! احمقانه است. درباره نفت بنويس، درباره روابط ايران با آمريكا، درباره انقلاب.
- چشم خانم، امشب شام چى داريد؟
صداى مرد كه با خوشرويى تمام مى گويد: داشتم پول مى شمردم سركار هستيد؟
آره، مغازه خواربارفروشى دارم.
- اگه فردا اين ساعت تماس مى گرفتم مشغول چه كارى بوديد؟
پول شمردن. اين موقع دخل خالى مى كنم.
- اوضاع خوبه؟
خدا را شكر...
- سلام آقا، من از تهران مى گيرم، فقط يه سوال داشتم، قبل از اينكه من زنگ بزنم، داشتيد چيكار مى كرديد؟
بفرما، با كى كار داريد؟
- آقا من از تهران و از...
الان مى خواستم تلويزيون تماشا كنم، وقت و حوصله هم ندارم، يه لحظه گوشى.
و گوشى را مى دهد دست مرد ديگر كه با تحكم مى پرسد: «الو، مشكل شما چيه؟ با كى كار داريد؟»
دوباره همان توضيحات را مى دهم و او احتمالا به گمانش كه مزاحمم گوشى را قطع مى كند.
ساعت ۷- سرخس- مريم و خواهرهايش
روى نقشه سرخس در شمال شرقى ايران و يكى از نقاط مرزى و در مجاورت با تركمنستان نشان داده مى شود. مردم سرخس هم بيشتر به كشاورزى، دامدارى و كار در پالايشگاه گاز مشغول هستند. مهمترين محصولات كشاورزى سرخس هم خربزه، پنبه، گندم و جو است. اهالى سرخس هم اكثرا با لهجه غليظ زابلى حرف مى زنند.
پس از سومين زنگ، گوشى برداشته مى شود.
- سلام خانم، ببخشيد. من از تهران با شما تماس مى گيرم، يه سوال داشتم.
خفه شو، بيشعور، احمق،...
فحش ها بى وقفه رديف مى شوند و بعد صداى محكم برخورد دهنه گوشى با شاسى. من نه اينكه فكر كنم لابد اشتباهى شده يا من سزاوار چنين كلماتى نبودم بلكه فقط محض كنجكاوى دوباره همان شماره را مى گيرم. اين بار صداى زن ديگرى شنيده مى شود. دوباره همان توضيحات را مفصل تر به او مى دهم و اضافه مى كنم كه اصلا مزاحم نيستم!
دختر عذرخواهى مى كند و مى گويد كه حرفم را باور مى كند چون صفحه نمايشگر تلفن خود تهران را نشان مى د هد: «قبل از اينكه شما تماس بگيريد مزاحم داشتيم خواهر كوچكترم عصبانى شد و بى ادبى كرد.»
- داشتيد چيكار مى كرديد؟
كباب درست مى كردم، خواهر كوچكترم كه صدايش را شنيديد داشت از كنار تلفن رد مى شد و خواهر ديگرم ظرف مى شست.
- يعنى كباب نصف كار مونده؟
وقت زياده تا بابا و مامانم برسند، درست مى كنم.
- حالا خواهرهايت چه مى كنند؟
يكى موى آن يكى را مى بافد.
- غروب ها اين موقع چه مى كنى؟
معمولا در خانه هستم، آشپزى مى كنم اينجا دخترهاى بزرگ كارهاى خانه را انجام مى دهند، مادرها ديگر فقط در مواقع ضرورى كمك مى كنند. ديروز رفته بودم سفره حضرت عباس (ع)، جاى شما خالى.
اما اينجا شهر كوچيكيه. همه يكديگر را مى شناسند و دوست ندارند دخترها زياد در خيابان ديده شوند. سرخس هم جاى تفريح ندارد به جز يك پارك به اسم «كوه سنگى» يا زيارتگاه بابا لقمان كه دور از شهر است. براى همين بيشتر در خانه ام.
- چند سالته؟ چه كار مى كنى؟
۲۴ سالمه، دانشجوى حسابدارى ام. ازدواج؟ مى ترسم، اينجا بايد خوب دقت كنى وگرنه ديگر نمى توانى طلاق بگيرى، زن مطلقه وجهه خوبى ندارد. خب قيافه همه برام مهمه. من از پسرهاى سبزه خوشم نمى آد. تمام خواستگارهايم سبزه بودند.
- خوشگلى؟
آره، يعنى اينجورى مى گن.
- فاصله سرخس با تركمنستان چقدره؟
فرض كن به اندازه چند خيابان. خانه هاى آن طرف و مردمش را مى بينم چند بارى از سر شيطنت خواستيم از مرز رد شويم كه سربازها داد زدند نزديك نشويم. خيلى از تركمن ها براى خريد و فروش به سرخس مى آيند. لباس و لوازم آرايش مى فروشند. زبان ما را هم خيلى خوب صحبت مى كنند، با لهجه غليظ زابلى.
- تو چرا لهجه ندارى؟
دوست ندارم، هيچ وقت هم ياد نگرفتم.
- چقدر راحت حرف زدى.
من دوست دارم دوست جديد پيدا كنم.
- كى شام مى خوريد؟
وقتى مامان و بابا بيايند. معمولاً ساعت ۹ كاش نزديك بوديد براتون مى فرستادم. جايتان خالى.
دانشجويان انتهاى اين گزارش ميدانى نوشته اند همه جا امن و امان است. داروغه شهر مدت هاست كه خوابيده. روزهاى هفته و ساعت ها و سال ها كه مثل هم است شايد زندگى همين لحظه هاى بى اتفاق باشد و ديالوگ هاى ساده. كسى چه مى داند! يكى بپرسد چرا شادمانى از ملت رفته است.
من خر بودم
آدميزاده وقتى كه اين عكس را ميبيند و ميفهمد كه اينها بچه هائى بودند كه به خاطر اين آخوندها رفتند به جبهه جنگى كه خود اينها ساخته بودند و جان و زندگيشان را از دست داده اند و حالا آمده اند و تف ميكنند به صورت احمدى نژاد و شعارهايش و ميگويند من خربودم. شرم بر ايرانى بودن. شرم. شرم. عكس را خودشان داده اند يكى از همين خبرگزارى هائى كه ساخته اند براى تبليغ.
|